𝑭𝒊𝒓𝒆𝒇𝒍𝒊𝒆𝒔
Open in Telegram
𝖸︎𝗈𝗎'𝗋𝖾 𝗅︎𝗂𝗄︎𝖾 𝖺 𝗆︎𝗈𝗈𝗇︎𝗅︎𝗂𝗀︎𝗁︎𝗍 𝖺𝗇︎𝖽 𝖨︎'𝗆︎ 𝖿︎𝗂𝗋𝖾𝖿︎𝗅︎𝗒༊ @fireflingbot
Show more96
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-430 days
Posts Archive
Repost from xo
😀 𝖩𝗎𝗌𝗍 𝗁︎𝖾𝖺𝗋𝗂𝗇︎𝗀︎ 𝗒𝗈𝗎𝗋 𝗇︎𝖺𝗆︎𝖾 𝗆︎𝖺𝗄︎𝖾𝗌
ㅤ0042 #baekhyun 𝗆︎𝗒 𝗁︎𝖾𝖺𝗋𝗍 𝖿︎𝗅︎𝗎𝗍𝗍𝖾𝗋 .
Repost from — VANHELLO
THIS MIGHT BE MY LAST POST FOR A WHILE,, NOT THE END; JUST AN INTERMISSION⭑
Repost from — VANHELLO
🤍🤍🤍🤍 🤍🤍 🤍🤍🤍🤍
خورشید آرام از میان شاخههای زیتون و یاس عبور میکرد و بر باغ میتابید. نسیمِ ملایمی از سمت دریا میآمد ؛ بوی نان تازه و شکوفهی پرتقال در هوا پیچیده بود. پرندهها روی شاخهها آواز میخواندند و روبانهای سفید رنگ در باد میرقصیدند. هوانگزیتائو ، میان جمع ایستاده بود. کت سیاه رنگی بر تن داشت و موهایش زیر نور آفتاب طلاییتر از همیشه بود. چشمهایش اما فقط یک نقطه را میجستند : راهی که از میان باغ تا تالار میگذشت. راهی که حالا صدای کفشهای ظریفِ نامزدش از آن شنیده میشد. عروس از دور میآمد و در لباس سفیدش که زیر نور خورشید برقِ الهی داشت و با لبخندی کمرنگ ، اما نگاهـش پر از چیزی بود که میان عشق و دلتنگی میرقصید. وقتی به او رسید ؛ باد آرام حاشیهی تور را بلند کرد در هوا معلق ، به پرواز در آمد. _ تو همیشه دیر میرسی.. حتی روزِ عروسی خودت؟ صدایش نرم و شوخ بود ؛ مثل نسیمی که روی برگها میلغزد و شبنم بهاری را از گلبرگهای لطیف بر روی برگهای سبز میچکاند. او لبخندی گرم و همیشگیاش را روی لبانـش نشاند و دستـش را به نرمی بالا آورد ؛ آرام نوک انگشتانـش را روی ظرافت استخوانهای ترقوهی همسرش کشید. گردن باریکـش که با یک گردنبد جواهر تزئین شده بود را نوازشوار لمس کرد. + شاید چون نمیخواستم لحظهی دیدنـت تموم بشه.. عروس کوتاه و شیرین ، با ناز خاصی خندید. میان نور و بوی شکوفهها ، عطر یاس از سمت موهایش بلند میشد و در هوا میپیچید. مراسم ساده بود ؛ بیتکلف و بیغرور. آنها میان سایههای لطیف برگها ایستاده بودند و گلبرگها از شاخهها میافتادند و مثل برفِ بهاری روی موهایشان میریخت. وقتی سوگندها گفته شد ؛ موسیقی کوتاهی از ویولن در هوا پخش شد. او دستهای همسرش را گرفت ؛ داغ و کمی لرزان بود. آرام سرش را نزدیک آورد ؛ نور خورشید از لای مژههایشان گذشت و لحظهای جهان به رنگِ طلا درآمد. بوسهشان طولانی نبود اما کافی بود تا زمین و آسمان را در خود خاموش کند. کمی بعد در سکوتی پر از آواز پرنده و عطرِ گلها ، عروس سرش را روی سینهی او گذاشت و آرام زمزمهوار گفت. + حالا دیگه هیچ رؤیایی برام نمونده جز همین امروز. _ پس امروز رو فراموش نکن ؛ حتی وقتی سالها گذشت و صدای من فقط توسط نسیم به گوشـت میرسید. باد معطر بهاری دوباره وزید. روبانها چرخیدند و نور ، چهرهی آن دو را در آغوش گرفت و باغ ، با تمام گلهایش ، شاهد سوگند دو قلبِ عاشق شد.
Repost from 𝂰 𝃢 𝑙a𝑙a𝐺𝑜𝑚.
𝖤𝗏𝖾𝗇 𝗂𝗇 𝖽𝖺𝗋𝗄𝗇𝖾𝗌𝗌, 𝖺 𝖼𝗋𝗂𝗆𝗂𝗇𝖺𝗅 𝖽𝖺𝗇𝖼𝖾𝗌 𝗐𝗂𝗍𝗁 𝗁𝗂𝗌 𝗈𝗐𝗇 𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝖾𝗇𝖼𝖾.╼ رقص با وجدان ╾
منچستر، ۲۳ دسامبر ۱۹. هوا سرد بود و باران ریز میبارید، همانطور که باید برای یک شب طولانی و پر از پنهانکاری باشد. کتهای چرمی مشکی روی چوبلباسیها، در انتظار دستهایی بودند که قرار بود آنها را بپوشند و در تاریکی شهر گم شوند. در گوشهای از اتاق، دو مجسمه فرشته، یکی چشمانش را پوشانده و دیگری با نگاهی معصوم خیره شده بود، گویی شاهدان خاموشی بر تصمیمهای بزرگی بودند که در حال شکلگیری بود. او، با کراوات شل و کت و شلوار گرانقیمت، در نورِ کمِ اتاق نشسته بود. بطری ویسکی را به لب داشت، اما نگاهش به جایی دورتر خیره بود. نه به خیابانهای خیس بیرون، نه به ساختمانهای قدیمی که در تاریکی فرو رفته بودند، بلکه به درون خودش. به آن پلههای فلزی که در انتهای یک راهرو تاریک به بالا میرفتند، جایی که نور خورشید یا وجدان، هرگز به آنجا نرسیده بود.
Repost from 𝓚𝓲𝓶 𝓒𝓸𝓽𝓽𝓸𝓷
صدای پرندهها. نور خاکستری صبح. دختر کوچولویی پنجساله وسط جنگل نشسته و گریه میکنه. لباسش خاکی شده. صداش بین برگ ها و شاخه های درختا میپیچه مامان کوجایی!؟...مامااااان !!!... من گم شدم...T_T جوابی از مامان نیست اما صدای نرم مردونه ای از بین درختها میاد _گریه نکن کوچولو... دخترکوچولو به سمت صدا برمیگرده. مردی با موهای قهوهای تیره، چشمای گرم و صدای آرومی جلوشه و لبخند مردونه ای داره و پوست برزش زیر نور غروب افتاب میدرخشه . لبخند میزنه و اروم میگه _نترس، ما پیشتیم. دختر با مشتاش اشکاشو پاک میکنه و با لکنت میپرسه _تو کی هستی؟من گم شدم مامانمو میخوام مرد لبخندی میزنه و خم میشه، درست رو به روی دختر پنج ساله زانو میزنه و اروم بهش میگه _ما دوستای مامانتیم... صداهای دیگه هم از دور میاد ، یکی میخنده، یکی سوت میزنه، یکی هم به بکهیونی که داره سرو صدا میکنه میگه آرومتر مرد، میترسونیش! و از لابهلای درختا و جنگل انبوه ،نه نفر دور دختر کوچولو جمع میشن لبخندهاشون گرم، لباسهاشون ساده، اما چهرههاشون از قلب کسی بیرون امده :) اونی که چشمای درشتی داره جلو میاد و با لبخند قلبی به کوچولو خیره میشه (کیونگسو). بعد دستشو جلو میاره و یک نارنگی توی دست دختر کوچولو میزاره . _بیا بخور . خوشمزس کوچولو با تعجب میپرسه _شماها... مامانمو میشناسین؟ مردی که موهای چتری مشکی داره (سوهو)، با لبخندی که غمگینه سرشو ناز میکنه و میگه . _آره... خب اون همیشه دلش برامون تنگ میشد. هر هم رو میدیدیم، یه لبخند روی لبش بود، مخصوص ما. چن کنار دختر زانو میزنه، با لهجهی عجیبش اروم میگه _ما برای هم مثل خانواده بودیم دختر اشکاشو پاک میکنه _پس چرا دیگه نمیبینمتون؟! چانیول از پشت درخت میاد، دستاش توی جیبشه. صدای مردونش بمه بعضی وقتا آدمها از هم دور میشن. اما خاطرات... هیچوقت نمیمیرن فقط محو میشن بکهیون از کنار چانیول رد میشه و لبخند نیمهخستهای میزنه _مامانت همیشه میگفت خاطرات اکسو، امنترین جای قلبمه. چانیول اروم میخنده و بلند میگه _تروخدا بهش بگو نگران نباشه... ما هنوز مواظبشیم.و دوستش داریم . سهون با نگاهی جدی اما پر از دلسوزی میپرسه _ مامانت چیکار میکنه؟ خوشحاله؟ببینم هنوزم یک دنده لج و کج داره؟! دختر کوچولو موهاشو پشت گوشش میده و میگه _مامانم الان نویسندهست. چندتا کتاب معروف داله... سکوت همه جا پر میشه . کیونگسو لبخند محوی میزنه و با صدای خشدارش میگه _ما هم میخواستیم بهش بگی که حالمون خوبه و خیلی دل تنگشیم . _بهش بگو هنوزم... دلمون براش تنگ میشه. کای، چن، شیومین، لِی... همه با لبخندهای خیس نگاهش میکنن. لی جلو میاد، از جیبش یه گردنبند بیرون میآره — نقرهای، یک پنج ضلعی عجیب! دست دختر رو میگیره و گردنبند رو کف دستش میذاره _این برای توئه.از تو و مامانت محافظت میکنه. هر وقت سخت شد، لمسش کن... ما اونجاییم.دقیقا کنارت کوچولو با چشمای گرد شده نگاش میکنه _قول میدین؟ حرفش باعث خنده با ابهت مینسوکی میشه و ناخواسته مجبورش میکنه تا بگه _اون خیلی کیوته سوهو موهای دختر کوچولوی روبه روشو میده پشت گوشش و میگه _قول میدیم. ما هیچوقت نمیریم... فقط یه کم دورتر میشیم. باد بین درختها میپیچه، برگها توی هوا پرواز میکنن. صداها کمکم محو میشن. آخرین چیزی که میشنوه، صدای سوهوئه _به مامانت بگو... ما هم دلمون براش تنگ شده میا با صدای پرندهها بیدار میشه. سرش هنوز روی دفتره. نفسش تند شده، انگار تازه از رؤیایی عمیق بیرون اومده. به اطراف نگاه میکنه... نور صبح توی اتاق پخش شده. دفتر خاطرات مامان هنوز بازه. روی صفحهی آخر نوشته _اگه یه روز دخترم اینو بخونه میخوام بدونه... که اونا واقعا قسمت زیبای زندگی من بودن . میا لبخند محوی میزنه. اما وقتی دستشو بالا میبره، چیزی سرد کف دستش حس میکنه. مشتشو که باز میکنه . همون گردنبند نقرهای شیش ضلعی باد آروم از پنجره میوزه.ورقهای دفتر تکون میخورن، و صفحهای برمیگرده که با خط ظریف نوشته شده اکسو برای همیشه توی قلبم میمونه :)
Repost from 𝗇𝖾𝗄𝗈'𝗌 𝖿𝖺𝗂𝗋𝗒 !
ִ ࣪ 𝖿𝗂𝗅𝗅 𝗆𝖾 𝗎𝗉 𝖽𝖾𝖾𝗉 𝗂𝗇 𝗆𝗒 𝗌𝗈𝗎𝗅 ࣪ 𑄾 ִ
𓊆 𝒪𝘷𝘦𝘳𝘥𝘳𝘰𝓅 𓊇
