en
Feedback
Les références

Les références

Open in Telegram
413
Subscribers
No data24 hours
+47 days
+6030 days
Posts Archive
مسئله‌ی اصلی این است که انگلس، تمامی مطالب مهم ویراست فرانسه را، یعنی واپسین ویراستی که مارکس شخصا برای چاپ آماده کرده بود، در ویراست ۱۸۹۰ به زبان آلمانی نگنجانده بود. در حالی که پژوهشگران معدودی مانند ماکسیمیلین روبل و رایا دونایفسکایا در طی سال‌ها به این تفاوت‌ها اشاره کرده بودند. در فرازی درباره‌ی رابطه‌ی انسان با طبیعت، در متن ویراست انگلیسی، متکی بر ویراست چهارم، چنین آمده است:
در حالی که انسان از طریق این حرکت، بر طبیعت خارجی اثر می‌گذارد و آن را تغییر می‌دهد، هم‌زمان طبیعت خویش را نیز تغییر می‌دهد. وی توانمندی‌هایی را که در این طبیعت نهفته است، تکامل می‌بخشد و بازی این نیروها را تابع قدرت مطلق خویش می‌کند. ما در این‌جا به آن شکل‌های اولیه و غریزی کار که در سطح جانوران باقی می‌مانند، نمی‌پردازیم.
در ویراست فرانسوی ۱۸۷۵ - ۱۸۷۲ همین فراز با اندکی تفاوت آمده است:
در همان زمان که از طریق این حرکت، بر طبیعت خارجی اثر می‌گذارد و آن را جرح و تعدیل می‌کند، طبیعت خویش را نیز جرح و تعدیل می‌کند و توانمندی‌های نهفته در آن را نیز تکامل می‌بخشد. ما در این‌جا به آن شکل‌های اولیه و غریزیِ کار، که در سطح جانوران باقی می‌مانند، نمی‌پردازیم.
این‌جا این بحث را مطرح می‌کنم که مارکس در ویراست بعدی فرانسه، جمله‌بندی ویراستِ قبلی آلمانی را که بر ضرورت سلطه‌ی انسان بر طبیعت تاکید می‌کند، کنار می‌گذارد و جمله‌بندی‌ای را جای‌گزین آن می‌کند که بر رابطه‌ی متکی بر کنش متقابل با طبیعت تاکید می‌‌گذارد. کوین اندرسون، ترجمه حسن مرتضوی.

تمامی روایت‌های دیگرِ "سرمایه" تحت نظارت مارکس و انگلس [علاوه‌بر ویراست چهارم مجلّد یکم سرمایه‌ به زبان آلمانی در ویراست جدید مجموعه آثار کامل مارکس و انگلس در سال ۱۹۹۱] از این قرارند: ویراست یکم ۱۸۶۷ به زبان آلمانی، ویراست دوم ۱۸۷۲ به زبان آلمانی، ویراست ۱۸۷۵ - ۱۸۷۲ به زبان فرانسه، ویراست سوم ۱۸۸۳ به زبان آلمانی و به ویراستاری انگلس، ویراست ۱۸۸۷ به زبان انگلیسی و به ویراستاری انگلس و سرانجام ویراست چهارم ۱۹۹۰ به زبان آلمانی و به ویراستاری انگلس. علاوه‌براین، ملحقاتی که در پایان این مجلّدات گنجانده شده، نشان می‌دهد که انگلس بخش مهمی از ویراست ۱۸۷۵ - ۱۸۷۲ مجلد یکم سرمایه‌ به زبان فرانسه را در ویراست "نهایی" خود نگنجانده است. دانش‌پژوهانی چون رومن روسدولسکی، درباره‌ی تکامل نظریه‌ی اقتصادی مارکس از گروندریسه -که در زمان خود مارکس انتشار نیافت- تا مجلد یکم پایان‌یافته‌ی سرمایه بحث کرده‌اند. می‌دانیم که انگلس، پس از مرگ مارکس در سال ۱۸۸۳، مجلدهای دوم و سوم سرمایه را بر اساس دست‌نوشته‌های مارکس تدوین کرد، چنان که افرادی مانند رُزا لوکزامبورگ، رویه‌های ویراستاری انگلس را زیر سوال بردند. این واقعیت را نیز می‌دانیم که مجلّد یکم، دست‌خوش تغییرات فراوانی توسط خودِ مارکس، از نخستین ویراست آن در سال ۱۸۶۷ تا ویراست فرانسه‌ی آن در سال ۱۸۷۵ - ۱۸۷۲ شد، و نیز این واقعیت که انگلس، تصمیم‌های ویراستاری مهمی درباره‌ی آن گرفته بود. کوین اندرسون، از "ارزیابی و نقد: درباره‌ی مجموعه آثار کامل مارکس و انگلس و ویراست فرانسه‌ی مجلّد یکم سرمایه‌"، ترجمه‌ی حسن مرتضوی.

دیالکتیک در شکل عقلانیِ خود برای طبقات حاکم و ایدئولوگ‌های جزمی آن، مایه‌ی آبروریزی و نفرت‌انگیز است، زیرا با درک ایجابی از وضعیت موجود، هم‌زمان، نفی محتوم و نابودی ناگزیر آن وضعیت نیز درک می‌شود. زیرا دیالکتیک، هر شکل تکوین‌یافته را در جریان حرکت و بنابراین، از لحاظ جنبه‌ی گذرای آن نیز درک می‌کند؛ و چون در جوهر خود انتقادی و انقلابی است، اجازه نمی‌دهد چیزی آن را تحت‌تاثیر خود قرار دهد. کارل مارکس، از پی‌گفتار ویراست دوم مجلد یکم سرمایه‌، ترجمه حسن مرتضوی.

روش دیالکتیکی من نه‌تنها در بنیاد با روش هگل تفاوت دارد، بلکه دقیقا نقطه‌مقابل آن است. به نظر هگل، حرکت اندیشه که به آن تحت نام "ایده" شخصیت می‌دهد، آفریدگار واقعیت است، واقعیتی که چیزی جز شکل پدیداری "ایده" نیست‌. از نظر من برعکس، حرکت اندیشه چیزی نیست جز بازتاب حرکت واقعی، انتقال‌یافته و جابه‌جاشده در مغز انسان. کارل مارکس، از پی‌گفتار ویراست دوم مجلد یکم سرمایه‌.

در علم، راه شاهانه‌ای وجود ندارد، و تنها کسانی که از خستگی بالا رفتن از راه‌های پرنشیب‌وفرازش نمی‌هراسند، بخت و اقبالِ رسیدن به قله‌های درخشانِ آن را دارند. کارل مارکس، از پیش‌گفتار ویراست فرانسه مجلد یکم سرمایه، لندن، ۱۸۷۲

توسعه‌ی تاریخی ویژه‌ی جامعه‌ی آلمان هر نوع [تکوینِ] اصیلِ علمِ اقتصادِ "بورژوایی" را منتفی کرد اما مانع نقد آن نشد. تا جایی که این نقد نماینده‌ی طبقه‌ای است، تنها می‌تواند نماینده‌ی طبقه‌ای باشد که رسالت تاریخی‌اش، سرنگونی شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری و الغای نهاییِ طبقات است، یعنی طبقه‌ی پرولتاریا. کارل مارکس، همان.

اقتصاد سیاسی تا جایی که بورژوایی است، یعنی تا وقتی که نظم سرمایه‌داری را شکل مطلق و نهایی تولید اجتماعی تلقی می‌کند و نه برعکس، مرحله‌ای از تکامل که تاریخا گذراست، تا زمانی فقط می‌تواند علم باقی بماند که مبارزه‌ی طبقاتی در حالت نهفته است یا تنها در پدیده‌های [معدود] آشکار می‌شود‌. با فرارسیدن سال ۱۸۳۰، بحرانی پدید آمد که یکبار برای همیشه، سرنوشت‌ساز بود. بورژوازی در فرانسه و انگلستان، قدرت سیاسی را تسخیر کرده بود. از این زمان به بعد، مبارزه‌ی طبقاتی، هم در عمل و هم در نظر، شکل‌های صریح‌تر و تهدیدآمیزتری به خود گرفت. ناقوسِ مرگ اقتصاد علمیِ بورژوایی نواخته شد. از آن پس، دیگر مسئله این نبود که این یا آن قضیه، درست است یا نه، بلکه بر سر آن بود که آیا برای سرمایه مفید یا زیان‌بار، مقتضی‌ست یا نامقتضی، موافق مقررات پلیسی است یا مخالف آن. پژوهشگرانِ بی‌طرف جای خود را به مجادله‌گرانِ اجرت‌بگیر دادند و پژوهشِ راستینِ علمی، جای خود را به بی‌وجدانی و مقاصد پلیدِ توجیه‌گران داد‌. کارل مارکس، از پی‌گفتار ویراست دوم مجلد یکم سرمایه‌، ترجمه حسن مرتضوی.

طبقه در حین مبارزه ساخته می‌شود و برای همین آصف بیات با جزییات به هر هم‌کنش در این گروه‌های تحت ستم می‌‌پردازد. و برای توصیف یکی از مهم‌ترین نیروهای فعال در بهار عربی از مفهوم «طبقه‌ی متوسط فقیر» استفاده می‌کند. بیات پیش‌تر این مفهوم را برای اشاره به نیروی تازه ظهور در عرصه‌ی سیاست رادیکال ایران در دی ماه 96 استفاده کرده بود. همان نسل نولیبرال که تا حدودی از مزایای دولت رفاهی، مانند آموزش رایگان، بهره‌مند بوده است، اما برای بقا به خدایگان بازار رها شده است. این طبقه درک و انتظارات طبقه‌ی متوسط جهانی دارد، اما با واقعیت سخت جامعه‌ی نولیبرالی مواجه شده است. طبقه‌ی متوسط فقیر یک طبقه به معنای دقیق کلمه نیست و بیش از آن‌که در سطح مقطعی افقی در هرم اجتماعی باشد، دارای نوعی ارتعاش عمودی است، و درون روند فقیرسازی اقشار میانی طبقه‌ی متوسط است. در عین حال، این روند شامل حال طبقه‌ی کارگر نیز می‌شود، روند بی‌ثبات‌سازی کار و زندگی، پولی‌سازی آموزش، وابستگی هرچه بیشتر به صرف دستمزدهای پولی به‌جای حمایت‌های اجتماعی، اتکا به شبکه‌های غیررسمی (مانند خانواده و محله) برای بقا، پراکندگی نیروی کار و عدم وجود هویت شغلی. طبقه‌ی متوسط فقیر را می‌توان مابه‌ازای پریکاریا در خاورمیانه دانست (پریکاریا مفهومی است که گای استندینگ برای توصیف یک طبقه‌ی جدید در حال ظهور در انگلستان و کشورهای پیشرفته استفاده می‌کند.) به این اعتبار طبقه‌ی متوسط فقیر خصلت‌های یک طبقه در خود را ارائه می‌دهد اما هنوز فاقد ویژگی‌های طبقه برای خود است. طبقه‌ی متوسط فقیر می‌تواند برخی وجوه مشترک‌ سایر نیروهای اجتماعی در بهار عربی و خیزش‌های معاصر خاورمیانه را ترسیم کند. جنبش جوانان یا دقیق‌تر جنبش جوانی را می‌توان خیزشی علیه بی‌ثبات‌سازی فراگیر دانست. زنان به‌عنوان نقش‌آفرینان اصلی در خیزش‌های اخیر خاورمیانه همواره بی‌ثبات‌ترین بخش نیروی کار را تشکیل داده‌اند. و بخش‌های هر چه بزرگ‌تری از طبقه‌ی کارگر سنتی به جرگه‌ی طبقه متوسط فقیر می‌پیوندند. سخن پایانی آن که سیاست‌ورزی پیش رو در خاورمیانه نیازمند یک چارچوب طبقاتی است و پروژه‌ی فکری آصف بیات تلاش‌ ارزنده‌ای است که برای ترسیم بخشی از این چارچوب صورت گرفته است. کیوان مهتدی.

اغلب افرادی که درگیری در میدان عمل دارند، مستقل از تعلق خاطر و خط فکری می‌دانند که به‌تنهایی با مفاهیمی مانند «دموکراسی»، «آزادی‌های سیاسی»، یا «سکولاریسم»، نمی‌توان چشم‌اندازی ترسیم کرد که هم تمایز میان امتیازوران کنونی را نشان دهد، هم همبستگی درونی میان گروه‌های خواهان تغییر ریشه‌ای در این نظم امتیازوری در آن جای بگیرد. در واقع غیاب مفهوم طبقه و چشم‌انداز طبقاتی به پاشنه‌ی آشیل بسیاری از جنبش‌ها تبدیل شده است. درک سنتی و سلب از طبقه چنان‌که در کتاب کارگران و انقلاب 57 ارائه می‌شود با نکات ارزشمندی همراه است، از جمله اینکه در این کتاب لحظه‌ی استحاله‌ی شعارها و مطالبات اقتصادی کارگران به مطالبات سیاسی مانند آزادی زندانیان سیاسی به وضوح قابل تشخیص است، و لحظه‌ی بسیار متأخر، تقریباً در تابستان 1357 رخ می‌دهد، اما پس از رخ دادن آن شاهد قدرت‌افزایی بی‌سابقه در بطن جنبش انقلابی هستیم. اما واقعیت این است که در پنج دهه‌ی گذشته به مرور زمان وحدت درونی سوژه‌ی انقلابی در قالب طبقه از میان رفته، و کثرت، فردگرایی، یا شعار «جامعه وجود ندارد» مارگاریت تاچر تا حد زیادی نهادینه شده است. در واقع تمام پروژه‌ی فکری آصف بیات به تعبیری به نسل‌های بعد از قوام نولیبرالیسم می‌پردازد. بیات در تحلیل‌های ابتدایی از بهار عربی، مثلاً در زندگی همچون سیاست، مانند اکثر متفکران و تحلیل‌گران نگاه به‌مراتب مثبت‌تری به کیفیت‌های افقی و بدون رهبری این خیزش‌ها دارد. یک دهه بعد از بهار عربی و جنبش‌های اشغال و دیگر خیزش‌های توده‌ای در خاورمیانه، شاهد آن هستیم که بدون ترسیم چشم‌انداز طبقاتی هیچ کدام از این جنبش‌ها به ویژه در جامعه‌های استبدادی خاورمیانه نمی‌توانند با دستاوردهای ماندگار سیاسی چشم‌گیری همراه باشند. کیوان مهتدی.

ما در نوعی وضعیت بی‌آیندگی به سر می‌بریم، حتی در زمان خیزش‌های اعتراضی و انقلابی، کماکان از فقدان چشم‌انداز و دورنما رنج می‌بریم. فقدان چشم‌انداز وضعیتی است که آصف بیات با مفهوم «انقلاب بدون انقلابیون» توصیف می‌کند، چنانکه خود آن را به معنای فقدان چشم‌اندازها و ایده‌های انقلابی ترسیم می‌کند. فقدان چشم‌انداز باعث شده تا بیات برای توصیف انقلاب‌های عربی از مفهوم جنبش‌های انقلابی‌اصلاحی استفاده کند. این مفهوم که از ترکیب دو واژه انقلاب (revolution) و اصلاح (reform) به دست می‌آید، مفهومی است که تیموتی گارتون اش برای توصیف انقلاب‌های مخملی در بلوک شرق به کار برد. در واقع این اصطلاح به شکل سنتی به انقلاب‌های مذاکره‌شده و انقلاب‌های از بالا اشاره می‌کند، به تحولاتی که در آن‌ها بخشی از امتیازوران نظام کهنه تغییر می‌کنند، و بخشی از ساختارها اصلاح می‌شود، اما نظام امتیازورزی به طور کلی دست نخورده باقی می‌ماند. انقلاب‌های مذاکره‌شده محدود به چند دهه‌ی گذشته نیستند، و فصل مشترک آن‌ها بدبینی و بی‌اعتمادی نسبت به توده‌ی مردم است. حال آن‌که آصف بیات از نخستین تحقیقاتش به سنت مقابل آن تعلق داشته و همواره تحولات را از پایین با عطف به توده‌ی مردم نگریسته و تحلیل کرده است. به این ترتیب جایگذاری مفهوم انقلابی‌اصلاحی در بطن جنبش‌های توده‌ای بیانگر یکی از گره‌گاه‌هایی است که جنبش‌های اجتماعی و انقلابی امروز با آنها درگیر هستند: در انقلاب‌های عربی، و در دیگر خیزش‌ها در خاورمیانه مردم به شکل توده‌ای مشارکت کردند، بسیج گسترده صورت گرفته، هزینه‌هایی در ابعاد انقلابی پرداخته شد، اما دستاورد آن در بهترین حالت در سطح اصلاحات باقی ماند. مفهوم طبقه می‌تواند هم به فهم این ناهماهنگی کمک کند و هم راه خروجی از این بن‌بست ارائه دهد. کیوان مهتدی.

فاطمه مرنیسی و اسما المرابط در تحقیقاتی که قبل از بهار عربی انجام دادند مطرح کردند که تا پیش از رویِ کارآمدن به‌اصطلاح «نخبگان جوشن‌پوش»، خلفای راشدین، و به‌خصوص عمر بن خطاب، که در خشونت‌ورزی به زنان شهره بود، جامعه‌ی عربِ تازه‌مسلمان نسبتاً برابری‌طلب  بود. مرنیسی در کتاب «زنان پرده‌نشین و نخبگان جوشن‌پوش» می‌گوید در زمان حیات پیامبر اسلام زنان مسلمان در عرصه‌ی عمومی فعال بودند و در مباحث فکری شرکت می‌کردند و بارها خواستار حقوق برابر شده بودند که در مواردی این حقوق برآورده می‌شد و پس‌زدن زنان از عرصه‌های عمومی پس از آن آغاز شد. پس زدن و حذف زنان از عرصه‌ی عمومی همچون سنتی که به مرور زمان عادی و عادت شد تا امروز ادامه پیدا کرده است، چنان‌که در مصر، پس از سرنگونی حسنی مبارک، با روی کار آمدن اخوان المسلمین پس‌زنی مردسالارانه به شکلی خشونت‌بار صورت گرفت. این اتفاق در ایران پس از انقلاب 1357، به‌خصوص با اجباری‌شدن حجاب و سایر محدودیت‌ها برای زنان، رخ داد که موجب حذف و پنهان‌سازی زنان از عرصه‌های عمومی شد. پس‌زنی مردسالارانه در حکومت‌های سکولار و ملی‌گرا و غرب‌گرا هم رخ داده است و معمولاً پس از انقلاب‌ها تبعیض به اشکال مختلف بازگردانده شده است. شیرین کریمی.

در عمل روند پرداختن به مسائل زنان و مباحث فمینیستی به صورت مجزا منجر به تقویت روندی می‌شود که آصف بیات در کتاب انقلاب را زیستن آن را «پس‌زنی مردسالارانه» می‌نامد و در جنبش‌ها و انقلاب‌ها و نیز در روزها و ماه‌های نخست پس از جنبش‌ها و انقلاب‌ها به شکلی سلبی‌تر و اثرگذارتر از همیشه عمل می‌کند. نکته این است که می‌توانیم فرودستیِ جنسیتی را در دل سایر مسائل و در ارتباط با سایر سازوکارهای فرودست‌ساز ببینیم و تحلیل کنیم، و پروژه‌ی متأخر آصف بیات می‌تواند نمونه‌ای موفق از این نوع دیدگاه باشد. بیات می‌نویسد در جنبش‌های انقلابی دیدیم که زنان دوشادوش مردسالارانِ نابرابر، پدران، برادران، شوهران و سایر مردان راهپیمایی کردند و هدف همه رسیدن به برابری بود، در این خیزش زنان خواستار نظمی نه فقط برای خودشان بلکه برای همگان بودند. اما همین طلب برابری از سوی زنان باعث شد حساسیت‌ها و سلسله‌مراتب مردسالارانه بی‌ثبات شود و پس‌زنی‌های مردسالارانه را به دنبال داشته باشد. در طول خیزش‌ها انواع گروههای فرودست از جمله زنان شروع کردند به تخیل توأم با کنشگری؛ منفعل‌ها فعال شدند و لحظه‌ی انقلابی که فرارسید، حس قدرتمندی و آگاهی از طریق ناجنبش‌ها به تمام گروه‌های فرودست سرایت کرده بود. اما در انقلاب‌های عربی پس از سقوط دیکتاتورها جامعه دچار هرج‌و‌مرج شد، بیکاری گسترش یافت، خدمات دولتی ارائه نمی‌شد و خیابان‌ها ناامن‌تر از روزهای پیش از انقلاب شدند، این لحظه‌ی بیکاری و بی‌پولی مردان را بیش از پیش تحت فشار روانی قرار داد و آن‌ها حس کردند باید آن تعریف سابقی را که از «مرادنگی» داشتند بازیابی کنند. بنابراین شروع کردند به پس‌زدنِ زنان از خیابان‌های انقلابی. شیرین کریمی.

در جامعه‌ی فرهنگی-فکری امروز کسانی هستند که مسائل مربوط به جنسیت و به‌ویژه مباحث مربوط به زنان را در یک پرانتز یا یک زیرمجموعه قرار می‌دهند. مثلاً مدارس فکریِ مختلف اغلب درباره‌ی تمام مسائل بحث و نشست برگزار می‌کنند و گاهی، یکی دو بار در طول سال، یک پنل سخنرانی یا یکی دو درس‌گفتار نیز به مسائل زنان یا فمینیسم اختصاص می‌دهند. یا در نهادهای دولتی یک اتاق به زنان یا مسائل زنان، یا در دولت‌ها یک وزارت به زنان اختصاص داده می‌شود. این تفکیک از ابتدا احتمالاً به نیت نظم‌دهی و با احتمال زیاد به‌طور ضمنی با هدف حفظ فرادستیِ نظم‌دهندگان صورت گرفته است، اما در عمل در امتداد تفکیک جنسیتی و فرودست‌سازی مضاعف زنان و سایر گروه‌هایی است که فرودستی را تجربه می‌کنند. در مدارس و حلقه‌های فکری به نظرم این نوع تفکیک یا زیرمجموعه‌سازی اغلب نادانسته و با نوعی حسن نیت انجام می‌شود و اگر خوش‌بین باشیم می‌توانیم دریابیم که آن‌ها نیز قصد دارند از نزدیک‌تر درگیر مسائل مختلف گروه‌های فرودستان شوند تا وضعیت این جهان را بهتر بفهمند. و از سوی دیگر، زنانی که در حوزه‌های فکری کار می‌کنند بارها تجربه کرده‌اند که از آنها دعوت شده تا بیایند و «فقط درباره‌ی فمینیسم» بحثی ارائه دهند. در دو سال اخیر، بعد از جنبش زن، زندگی، آزادی به نظر می‌رسد که زنان کم‌تر این دعوت‌ها را می‌پذیرند، به این دلیل که اغلب‌شان نمی‌خواهند در روندِ زیرمجموعه‌سازی همدستی ‌کنند. اما از ظواهر معلوم است که باز هم پیام درست منتقل نمی‌شود و باز هم مردان خود دست به کار می‌شوند و در پنل‌های سخنرانی در مورد فمینیسم و مسائل زنان صحبت می‌کنند. و وقتی از این مردان پرسیده می‌شود «زنان کجا هستند؟» آن‌ها پاسخ می‌دهند: «از زنان دعوت کردیم نیامدند». البته این بدان معنا نیست که مردان نباید در مورد فمینیسم و مسائل جنسیت حرف بزنند، ابداً؛ بلکه، مسئله بازشناسی دلایل این نوع امتناع زنان است. ضمن اینکه مسئله‌ی حجاب چنان‌که هنوز حل شده نیست، شرایط حضور زنان را دشوارتر کرده است، اما مسئله‌ی اصلی «فرم پرداختن به مسائل زنان» است، در چنین فرم یا صورتی زنان در دایره‌ی تنگی قرار داده می‌شوند و اغلب واضح است این صورت برای رفع نوعی تکلیف که برگزارکنندگان برای خود احساس کرده‌اند یا برای حفظ ویترین روشنفکرانه است. البته چنین نقدی بر دیدگاه‌های یکسونگرانه‌ی فمینیستی هم وارد است که سایر تضادهای اجتماعی را کم‌اهمیت یا نادیده می‌انگارند. آن‌ها نیز با صرفاً نگریستن به جهان از منظر جنسیت محدود به همین دایره‌ی تنگ می‌شوند، از نگرگاه جهان‌شمول دور می‌شوند و آن‌ها نیز به نوع دیگری هم پس‌زنی می‌کنند، هم پس‌ زده می‌شوند. از "پس‌زنیِ مردسالارانه و طبقه‌ی متوسط فقیر"، برگرفته از سخنان ارائه شده‌ی شیرین کریمی و کیوان مهتدی در نشست نقد و بررسی کتاب انقلاب را زیستن، نوشته‌ی آصف بیات، ترجمه‌ی شیرین کریمی، نشر بیدگل، در حلقه مطالعاتی سرو

بی‌گمان روش تشریح باید به‌صراحت از روش پژوهش متمایز باشد. پژوهش باید موضوع بررسی‌اش را در تمام جزئیات آن وارسی کند. شکل‌های گوناگون تکامل آن را تحلیل و پیوندهای درونی آن‌ها را کشف کند. فقط وقتی این وظیفه انجام گرفت و فقط در آن صورت است که حرکت واقعی را می‌توان در تمامیت آن تشریح کرد. اگر در این کار موفق شویم، طوری که حیات موضوع در بازتولید ایده‌ای‌اش بازتاب یابد، این سراب ممکن است چنین وانمود سازد که با ساخته‌ای پیشینی سر و کار داریم. کارل مارکس، از پی‌گفتار ویراست دوم مجلد یکم سرمایه، چاپ فرانسه، ترجمه حسن مرتضوی.

ما دریافته‌ایم که اسرائیل با به اسارت گرفتن هزاران مرد و نوجوان پسر فلسطینی، در تلاش برای ناممکن کردن حیات اقتصادی خانواده‌های آنها است. اینجاست که تعاونی‌های زنان نه تنها نقش مهمی در شکل‌گیری اقتصاد اجتماعی داشته‌اند، بلکه در جنبش آزادی‌بخش فلسطین و تداوم مقاومت نیز از نقشی بی‌بدیل برخوردارند. در روزهایی که از همبستگی با فلسطینی‌ها سخن می‌گوییم باید به یاد آوریم که استعمار همچنان که مبنای سیاسی دارد، اقتصادی نیز هست. ما نمی‌توانیم بدون صحبت از استثمار اقتصادی و اجتماعی فلسطینی‌ها توسط صهیونیسم و استثمار مردم بومی و مستعمره‌شده توسط سرمایه‌داری استعماری و رابطه‌ی میان امپریالیسم و استثمار در سراسر جهان، از همبستگی با فلسطین سخن بگوییم. درک این پیوستگی برای مبارزه‌ی جمعی ما و برای آزادی و عدالت، اساسی است. از "تعاونی‌ها تحت اشغال و مقاومت روزمره، تاملی بر تجربه‌ی ایرلند و فلسطین"، نوشته‌ی آزاده ثبوت.

کردها شبحی بوده‌اند در رفت‌وآمد بر فراز چپ جهانی: آنها منبع الهام بوده‌اند، اما به ندرت به‌رسمیت شناخته ‌شده‌اند و بسیار کم فهمیده‌ شده‌اند. شاید این موضوع در حال تغییر است؛ البته به آهستگی. چه بسا دفاع قهرمانانه‌ی کوبانی را بعدها، با نگاه به عقب، نقطه‌ی عطف این موضوع بدانیم. مقایسه‌های وسیع انجام‌شده بین کوبانی با گرنیکا (هم به دلیل تهور و شجاعت در دفاع، و هم به‌خاطر وحشی‌گری مهاجمان فاشیست) نشان‌گر به‌رسمیت‌شناختن فراگیر اهمیت این مبارزه باشد ــ اگرچه من نگرانم که چنین مقایسه‌هایی که هم به بدفهمی درباره‌ی ماهیت پروژه‌های سیاسی روژآوا بینجامد و هم به بدفهمی درباره‌ی ماهیت دولت اسلامی. فکر نمی‌کنم بتوانیم توضیح بسنده‌ای برای این سوال ارائه دهم که چرا چپ در پاسخ‌دادن به مبارزه‌های کردی کند و با دشواری عمل کرده‌است، درحالیکه برای مثال اهمیت مبارزه‌ها در آمریکای لاتین را به‌سرعت تشخیص داده‌است. یک دلیل پیش‌پاافتاده‌اش قطعاً زبانی است. بسیاری در اروپا و آمریکای شمالی با جنبش‌های انقلابی در آمریکای لاتین به سرعت همنوا شدند، زیرا به لحاظ زبانی مسئله آسان بود و دانش‌شان از توسعه‌های فکری و رخدادهای جاری در آنجا مفصل و مشروح بود. دلیل دوم که مهم‌تر است، آشنایی با محیط فرهنگی، فرم‌های سازمانی و الگوهای جنبش انقلابی است. حتی زاپاتیستاها، یکی از نوآورانه‌ترین جنبش‌های سال‌های اخیر، غالب مبارزه‌ی خود را در نسبت با (و اغلب برای براندازی) فرم‌‌های قابل تشخیص و سنتی همچون جنبش چریکی و مبارزه‌ی دهقانی تعریف کرده‌اند. از "شبح کردها بر فراز چپ جهانی؛ آموختن از کوبانی"، گفتگوی ایمان گنجی با مایکل هارت.

اهریمنان معاصر، مجموعه‌ای کامل از شیاطین موروثی، برآمده از حیات بی‌تحرک شیوه‌های منسوخ و کهنه‌ی تولید، همراه با زنجیره‌ی مناسبات اجتماعی و سیاسیِ کهن [بر ما فشار می‌آورند.] ما نه‌تنها از زندگان، که از مُردگان نیز در عذابیم. زندگان در چنگال مردگان، اسیرند! کارل مارکس، از پیشگفتار ویراست اول مجلد یکم سرمایه، ۲۵ ژوییه‌ی ۱۸۶۷، ترجمه‌ی حسن مرتضوی.

و ستاره‌ی پرشتاب در گذرگاهی مأیوس بر مداری جاودانه می‌گردد. احمد شاملو، از شعرِ "لوح گور".

در کوچه باد می‌آید این ابتدای ویرانیست آن روز هم که دست‌های تو ویران شدند باد می‌آمد ستاره‌های عزیز ستاره‌های مقوائی عزیز وقتی در آسمان، دروغ وزیدن می‌گیرد دیگر چگونه میشود به سوره‌های رسولان سرشکسته پناه آورد؟ ما مثل مرده‌های هزاران هزار ساله به هم میرسیم و آنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد. فروغ فرخزاد، از شعر "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد".

من ترجیح می‌دهم که به جای خوشحالی (happiness)، از شادمانی(joy) صحبت کنم. شادمانی را ترجیح می‌دهم زیرا شوری فعال است. شادمانی حالت ایستایی از وجود نیست. شادمانی به وضع کنونی چیزها رضایت نمی‌دهد. شادمانی احساس قدرتی که داریم و مشاهده‌ی ظرفیت‌هایی در ماست که هم نزد ما و هم در افراد اطراف‌مان در حال رشد است. این احساسی است که از فرایند دگرگونی نشئت می‌گیرد. این بدان معناست که، به تعبیر اسپینوزا، موقعیتی را که در آن قرار داریم درک می‌کنیم و مطابق با آنچه در آن لحظه از ما خواسته می‌شود حرکت می‌کنیم. بنابراین احساس می‌کنیم از قدرت تغییردادن و تغییریافتن، به همراه دیگران، برخورداریم. این امر به‌تمامی در تقابل با تن دادن به وضع موجود قرار می‌گیرد. فدریچی، ترجمه ژینا مدرس گرجی.