ࢪوحـی از جنـس خـاڪ rest 𐙚
Open in Telegram
189
Subscribers
No data24 hours
-387 days
-5530 days
Posts Archive
چشمات زیبا ترین سیاهی عمرم بود
از رها کردن خودم در تاریکی هایش
هراس نداشتم
با چشمات جنگیدم
میدانستم این عشق درست نیست
در این عشق فقط من بودمو من
حق با تو بود
ولی این مهرت از جونم نرفت
بعد رفتنت جسم نیمه جونم تو دریا غرق شد
زور منِ خسته به طوفان نرسید
کاشکی آنقدر سفت بغلم میکردی که کسی نمی فهمید زخم روی تن من بود یا تو
چنان دَر قَلبِ مَن
جا داده ای خود را کِه اِنگاری
تو این جا خانِه ات بودِه است
و مَن یِک دِل بَنا کَردَم
