276
Subscribers
No data24 hours
+17 days
-330 days
Posts Archive
276
نوای شلاقهای مرگ بر شونههایم غوغایی میکرد،چشمهایم ز خونهایی همیداد گریست
جان فرسودم ،تن کفن کردم ،و جامه سفید به تن کردم
در آیینه غریبهایست آشنا ،از دهانش کلمههایی غریبه به گوش میرسد
آن احمق زمزمههایی میکند میگریستد حرفمفت میزند میگوید:«استخوان هایت شکستهاند!فرار کن احمق نمان ،چشمانت در جعبه مانده کور شدی ،بنگر مرا؟»
بیم دارم ز آن روز که دیگر اسمم را به یاد نداشته باشم ،حرفمفت که رنگ حقیقت ندارد،دارد؟!
غریبه در آیینه یاوهگوییهایی میکرد گوشهایم را کر میکرد
من برای بقای جانم تمنای جوانی کردهام،بنشین به حالت گریانات بسوز خاکستری شو،
روزی فریاد من به سر میرسد ،یقیناً آن روز دیر نیست،زیرا که من دیریافته نمیشوم.
سر به بیابان نهاندم ،آسمانش راستی تر از خیال زندگیام است،
من چه تلخم امروز قندی در فانی دنیایم نبود،
رویای کودکی تنها کمدی تلخی بود که واژهی «چه احمقانه»را به یادم میآورد همراه با پوزخندی
یاوهگوییهای او در آیینه تمام میشود اما امروز نه.
درد زندگی بود و درمانش مرگ
درد فردا بود و درمانش امروز،
بنوش طعم مرگ را و بر خود مرهم دردی مهمان کن.
آرا “یاوهگو”
276
گویند فراموش میشود،کذبه
هنوز صداهایی از قبرستان خاطرات به گوش میرسد و به پاهایت گره میخورند ،در قبری کنار خاطرات دفن میشوی و نگاهت خشک شده به اوست،در او هیچچیزی ز من نیست حتی نوازش زلفاش!
چیست این درد؟
دفنشو دگر تن من تن نمیدهد به این درد.
آرا
