775
Subscribers
No data24 hours
-627 days
-31030 days
Posts Archive
775
برای چه دعوتم کردی؟
مگر نمی دانی
من از جایی که زیاد شلوغ باشد می ترسم؟
نگاه کن
صندلی ها همگی پر شده اند
جا برای نشستن نیست
باید بروم...
راستی می بخشی
قبل رفتن سوالی دارم
چرا دلت اینقدر اتاق دارد؟
مگر اندازه ی عشق ،
از کف دست بیشتر است؟
775
کوچکتر از عشق بودم و بزرگتر از تنهایی؛ نه راهی به آغوش داشتم و نه قراری در انزوا؛ بیمیل به آنکه دوستم داشت و دوستدار آنکه میلی به من نداشت.
775
چرا ما چشمانمان را میبندیم وقتی:
میبوسیم، بغل میکنیم، دعا میکنیم، گریه میکنیم،
رویا میبینیم، گوش میدهیم، و استشمام میکنیم؟
چون که زیباترین چیزها در زندگی قابل دیدن نیستند،
بلکه به وسیله قلب حس میشوند...
775
فنجــان سردِ قهوه و دریا ...تو نیستی
شبگریه و سکوت و تقلا ... تو نیستی
یک آینــــه کــــه بـا رژلب مانده روی میز
یک کیفِ چرم ، دولچه گابانا ... تونیستی
یک جفت کفش ، قرمز و غمگین کنار در
یک پیرهن سفید سراپـــا .. تـــو نیستی
شرمنده کرد دامنِ خیست به روی بند
پیراهن اتو شده ام را .. تـــــو نیستی
هرشب به تخت خواب سرک می کشد تنت
آن پیـکر خیالی و زیبـــــــا ..تــــــــو نیستی
سیگار ، فکر ، درد ، غزل ، روزهای خوب
آواز ، بوسه ، پنجره ، لیلا تــــو نیستی
تنهــــا در انزوای اتاقـــــم نشسته ام
رویای نیمه کاره ی شبها...تو نیستی
گویی هـــــــزار سال از این خانــه رفته است
خورشید ، عشق ، عاطفه ، گرما ..تو نیستی
من پابه پای بغض زمین گریه می کنم
هر روز تا همیشه ی فردا...تو نیستی
حالا سکوت سهم من از باتو بودن است
محتــــاجِ یک تـرانـه ی گلپا...تو نیستی
دیگر به این نتیجه رسیدم جهنـم است
خانه ، حیاط ، کوچه و هرجا تو نیستی
یک میخ پشت حافظه ، یک قابِ کج شده
تصویر ما دوتاست کــــه حالا ...تو نیستی
