ㅤÆㅤ
Open in Telegram
ㅤ𝗒𝗈𝗎 𝗈𝗇𝗅𝗒 𝗉𝗋𝗈𝗏𝗈𝗄𝖾 𝗆𝖾 𝖿𝗈𝗋 #𝗉𝗅𝖺𝗒 ㅤㅤㅤㅤ𝖭𝖾𝗏𝖾𝗋 𝗍𝗋𝗒 𝗍𝗈 𝖻𝖾 𝗅𝗂𝗄𝖾 𝗆𝖾
Show more537
Subscribers
No data24 hours
-197 days
-17530 days
Posts Archive
Repost from 𝖲𝖴𝖭𝖠𝖬𝖨 "
+1
—دیگر هیـچوقت به سراغـم نیا تـالیلـایِ من؛
پایان تلخ ما زمانی فرا رسید که تو دیگر مسیری را برگزیدی که شرط قدم گذاشتن در آن خیره شدن در چشمانی بود که فریاد میزدند و التماست میکردند نروی، و دستانی را پس زنی که با تمام جان تقلا میکردند تا نگهت دارند، «دستانی که جز گرمای دستانت هیچ چیز دیگر ازین دنیای چرکین نمیخواستند» و اما تو آنقدر خواهان آن مسیر لعنت شده بودی که حاضر شدی شرط آنرا ادا کنی. و «لحظهای به پشت سرت، به من، نگاهی نینداختی و رفتی» رفتی و نیامدی زمانی که از شدت دلتنگی چشمانم سرخ میشدند و همچون ابر تیره و تاریک میباریدند، زمانی که وجودم را دلهره فرا میگرفت که نکند حالت خوب نباشد، زمانی که جای خالیات را در کنارم میدیدم و قلبم بدرد میآمد، زمانی که چشم روهم نمیگذاشتم و منتظرت میماندم تا شاید برگردی خانه؛ تو رفتی و نیامدی هیچکدام ازین شبهارا. و به قدم گذاشتن در مسیری که در آن برایت شخصی بـنامِ مـن وجود نـداشت ادامه دادی و مـن، بعد گذر آنروز «از درد و رنـجِ نـبودنـت جـان دادم» حال دیگر هـیچوقت برنگرد عزیز زادهٔ قـلبمدیگر هـیچوقـت برنگرد که دیـگر مـنی وجـود نـدارد.
Repost from عــزیزکرده بــدون نــعنا
تماشای شکستن بال پروانه ات اینقدر برات لذت بخش بود که دستی که به سمتت بلند شد رو برای بار چندم پس زدی ، بی رحم بودی ، با چشم های سردت پروانه ی بی پناه رو تماشا کردی و به ذره ذره سوختن بال های تازه شکفتش لبخند زدی . وابسته شده بود به شمعی که تو مقصر شباهت به گرمای گمشده درونش بودی و صدای ترسیده اش رو نشنیده گرفتی ، بی رحم بودی ، پروانه های سفید رنگت در قلبت به پرواز در میومدن و تو بعد از آغوش گرمی اون لبخندِ فریبندت که هیچوقت نسیب من نشد رو مهمون نگاهشون میکردی ، وقتی به حصاری که دورم ساخته بودی نگاه کردم متوجه شدم این تو بودی که هر بار به بال های آسیب دیده ی پروانه ی آبی رنگت چنگ میزنی و بیشتر زخمیش میکنی . آتش سوزاننده ی قلبت بعد از سوزوندن بال های پروانه ات ، در آخر قبلش رو هم نابود کرد.
Repost from root@void
. ㅤ➖ㅤ ! ! 🔝 они не хотят видеть ➖ тебя со ➖ мной ? ㅤ ㅤㅤ ㅤㅤ ㅤ
Repost from 𝗆𝛂𝖿𝗂𝖺 closed
- به چشمام دیگه نگاه نمیکنی نعنای من؟ ببین منو، این منم تهیونگ هیونگیت. تو هم منو با خون دوست نداری نه؟ ولی بیا ببین هیونگتو... ببین چجوری تیکه پارش کردن... ببین دیگه ازش چیزی نمونده... ولی اصلا نگران نباشیا نعناع، گفتم هر جامو پاره میکنید به قلبم کار نداشته باشید، آخه اون خونه نعنامه. ولی... ولی هیونگ خیلی خستس نعناع، پلکاش دیگه نمیتونن بیشتر از این باز بمونن؛ منو ببخش که تنهات میزارم خب؟
Repost from “𝑤𝑖𝑙𝑑 𝑟𝑜𝑠𝑒”
چشـمانـش مـرا از خـالقـم مـیرانـد و تسـلیـمِ خـود مـیکـرد! لـبهـایِ سـرخش مـرا بـه مـرزِ دیـوانـگی مـیکشـاند! دسـتهـایـش کـه هـرلمـسش لـرزه بـرتـنم میانـداخـت پـرستیـدنـی بـود! و قلبـش...قلبـی کـه سـالهـا بـود دیـگر بـرای مـن نمـیتپـید وجـودم را بـه آتـش میکـشانـد! میدانـستـم کـه دیـگر عشـقـی بیـنِ مـن و او نیـست امـا بـاز هـم منـتظـرش مـانـدم! مـن دلتـنگاش بـودم.. دلتـنگ خـال زیـر چـشمش.. دلتـنگ لـبهای سـرخش.. دلتـنگ صـدای طنـینانـدازش.. دلتـنگ عطـرش، نفـسش، وجـودش.. تـو چـه داشـتی کـه با یـک نـگاه فـاتـحه خـوانـدی بـر تمـام مقـدسـات مـن؟ عـزیـزکـرده مـن بـرای بـودنـت جـان مـیدهـم تنـها بـرای آخـریـنبار قـلـب خـستهی مـرا لمـس کـن...
تـکهای از قلـب خـورد شـدهام را برایـت بـازگو خـواهـم کـرد شـاید بـر قـلب دلتنـگم رحـم کنـی و بـه آغـوشم بـازگـردی...
Repost from ㅤꤕlꤕꤞꤤꤚꤝ
Repost from 𝚻ꫀᥲᏥ꧖ᦅ
چیزی هست به نامِ گریهیِ درونریز؛ که ظاهراً راه میروی، میخندی، میایستی، کتاب میخوانی، میبوسی و میرقصی و هزار کارِ دیگر اما در تمامِ آن لحظات، در درونِ خودت اشک میریزی.
Repost from N/a
. ❀| دردِ پـنـهـانـ |❀
| منتظرِ دیداری دوباره بودم، منتظرِ دیدنِ چشمهای کُشندهی تو، منتظرِ استشمامِ دوبارهی بوی عشق در خانهی کوچکی که تمامش رو برای تو ساخته بودم. چه تلخ است واژهی "انتظار" عزیزکرده؛ چه تلخ است این انتظار های بی پایان، چه تلخ است وقتی که بر روی صندلی چوبی قدیمیِ موردعلاقهات نشستهام و چشمانم به دنبالِ دیدنِ اثری از توست. اثری از تویی که راهِ خانه را از یاد بردهای. نمیدانم تا چه مدت در قلبم زندهای، نمیدانم کِی از یادِ من خواهی رفت و نمیدانم آیا قرار است این اتفاقها بیوفتد. آه چه خوشخیال بودم عزیزکردهی قلبم. چه خوشخیال بودم زمانی که به تو نگاه میکردم و عشق را در دریایِ سیاه رنگِ چشمانت میدیدم؛ چه خوشخیال بودم زمانی که با بوسههای تو به اوج میرسیدم. از تو مینویسم، با اینکه میدانم هنگامی که این نامه به دست تو برسد، قرار نیست اشکهایت ورق را خیس کند یا شبهایت مانندِ من تاریک شود، از تو مینویسم با اینکه میدانم تو هرگز قرار نیست به کلماتِ غمآلودِ من نگاهی بیاندازی؛ با تمامِ وجودم مینویسم هرچند که میدانم تنها جملهای که میخوانی، جملهای آخرِ این نامهی غمناک است. دلتنگِ توست؛ قلبم دلتنگِ توست. |
