ㅤÆㅤ
Open in Telegram
ㅤ𝗒𝗈𝗎 𝗈𝗇𝗅𝗒 𝗉𝗋𝗈𝗏𝗈𝗄𝖾 𝗆𝖾 𝖿𝗈𝗋 #𝗉𝗅𝖺𝗒 ㅤㅤㅤㅤ𝖭𝖾𝗏𝖾𝗋 𝗍𝗋𝗒 𝗍𝗈 𝖻𝖾 𝗅𝗂𝗄𝖾 𝗆𝖾
Show more537
Subscribers
No data24 hours
-197 days
-17530 days
Posts Archive
ㅤ
ㅤ
ㅤ
Repost from Coffee rain
و در آن هنگام با وجود سالها دوری از او همچنان مانند اولین روز از آغاز دنیایشان به عشق پاک و بی نقصشان پایبند بودند..
عشقی که با وجود فاصله ها بیشتر و بیشتر جان گرفته و حالا چون درختی تنومند ریشه های محکم تری دارد..
عشقی که حتی بعد از پایانِ این جهان نیز دست نیافتنی و با بی نهایت فاصله تا ابد ادامه دارد.. !
و این دست نیافتنی بودن بود که پایانی برای عشق آن دو در نظر نگرفته بود..
دنیایی که با گذشت سالها و تماشای عشقِ بی مثال آنها سر کرده بود حالا شاهد رقصیدنِ روح های آنها با میلیون ها کیلومتر فاصله در کنار هم بود !
عشقی که با تمام شدنِ هستی، همچون آفریننده اش پابرجا بود..
Repost from 北极星""
+هیونگ.. اگه من یه نامه بودم چه وایبی برات داشتم؟!
—آه عزیزکم تو همون قهوه تلخی هستی که حتی لحظه ای بدون اون یادم میره که چطور باید نفس بکشم. تو تمام منی، در روشن ترین و تاریک تر روزهایم کنار تو کامل بودن را زندگی میکنم. در کنار تو دیگر چه میخواهم.. چه چیزی برای گفتن دارم وقتی که با آن چشمان درخشانت که باز تابی از درونت هست نگاهم میکنی؛ وجودت میتواند کاری کند که در اعماق تاریک قلبم را باز کنم به امید نوری همانند تو؛ وقتی تمام وجودم تو را فریاد میزند و افکارم از تو خلاصه میشود، دیگر چه باید بخواهم جز تو؟! چطور می توانم از کسی که بندِ نفس کشیدنم بهش وصل است، لحظه ای دور بشوم عزیزِ قلبم؟ من در برابر تو ناتوان ترینم عزیزکرده؛ تو تمام منی دلیل قلبم و دیگر هیچ...!
Repost from N/a
+1
“سکوتِ قلم”
میخوام بنویسم؛
قلم را به دست میگیرم اما کلمات یاری نمی کنند.
میخوام وصفت کنم تا دفترچه بی جانِ من جانانِ من را بشناسد.
میخواهم همانطور که قلبم را لمس کردی،
با همان حس برایشان بازگو کنم.
اما قلم نمی نویسد؛ جوهرم رنگ ندارد.
تمنایِ قلبِ من توصیفِ تو غیر قابل بیان است.
شاید جنون را دستِ کم گرفتم؛
شاید دنیای دیوانگان را به سُخره گرفتم.
شدم بازیچه دستِ سرنوشت عاشقان؛
سرانجام را می دانم ولی چشمانم را می بندم و گوش هایم را با دستانم اسیر میکنم.
که همچنان قلم نمی نویسد و جوهرم رنگ ندارد.
Repost from نـجـواےشــب؛
+4
i want another meaningless
converstion with you
i was my favorite part
of my schedule.
Repost from N/a
از روحُ دینُ ایمانم دست کشیده ام .
پروردگار من چشمانِ مقدس ِ توست .
از دستانِ آلوده ت نگاهم را پنهان خواهم کرد
لبانِ مطهرت آشیانه ی من است .
نخِ سرخ رنگ ِ ما مدت زمان زیادیست بریده شده است اما چشمانم خواستارِ دل ربایی ِ چشمانت نزد بصیرتم است . در این سونامیِ چشمانت مرا غرق کن مرا به جنون برسانُ به طغیان این روزگار بی اعتنایی کن تو برای منی و چینش کلماتِ داستان ما به دست ما نوشته خواهد شد ماهرانه بودنت را نشانم ده من به رقصیدن در میانِ این سواحل با تو مشتاقم پسرکم .
Repost from عــزیزکرده بــدون نــعنا
تماشای شکستن بال پروانه ات اینقدر برات لذت بخش بود که دستی که به سمتت بلند شد رو برای بار چندم پس زدی ، بی رحم بودی ، با چشم های سردت پروانه ی بی پناه رو تماشا کردی و به ذره ذره سوختن بال های تازه شکفتش لبخند زدی . وابسته شده بود به شمعی که تو مقصر شباهت به گرمای گمشده درونش بودی و صدای ترسیده اش رو نشنیده گرفتی ، بی رحم بودی ، پروانه های سفید رنگت در قلبت به پرواز در میومدن و تو بعد از آغوش گرمی اون لبخندِ فریبندت که هیچوقت نسیب من نشد رو مهمون نگاهشون میکردی ، وقتی به حصاری که دورم ساخته بودی نگاه کردم متوجه شدم این تو بودی که هر بار به بال های آسیب دیده ی پروانه ی آبی رنگت چنگ میزنی و بیشتر زخمیش میکنی . آتش سوزاننده ی قلبت بعد از سوزوندن بال های پروانه ات ، در آخر قبلش رو هم نابود کرد.
Repost from 𝖬𝗈𝗉𝖾
سوز سرما، دستای همو باید میگرفتن، ولی؟! غرور و تکبری که داشتن، اجازشو صادر میکرد؟، زمان چقدر میتونست بی رحم باشه برای اونا؟!، شایدم اونا نسبت به زمان بی رحم بودن؟! عاشق هم بودن؟ اگه بودن، بهمدیگه ثابت کردن؟! سوال های پیچیده و حرف های دردآور، ذهن درگیر شده، روحِ خسته و اعتمادی که از بین رفته، کلافشون میکرد؛ اما تا چه حد میخواستن خودشونو با دلتنگی هر روز، هر ساعت، هر دقیقه و هر ثانیه سکوت کنن؟! سکوتشون از جنس دلتنگی بود؟! یا از نفرت؟! یا از دوست داشتنی که گذشته بود؟! دیگه کسی نمیتونست جای کسیو بگیره، دیگه چشمایی نمونده بود غرقِ چشمایِ دیگهای بشه. بارون بارید، صداشو شنیدن و چشم به راه موندند، چشم به راه چی؟! اولین بوسهیِ جنرال یا اولین بوسهیِ عاشقانهیِ هردو؟! فکر میکنی لیاقت داشت اولین بوسهیِ جنرال باشه!؟ منم نمیدونم، فکر میکنی جنرال لیاقت بوسه هاشو داشت!؟ منم نمیدونم، ولی یه چیزیو خوب میدونم که جدایی لیاقتشون رو نداشت، بنظرت جنرال همون قصهیِ تموم شدهیِ فرمانده میموند؟! قصهی اونا دردناک بود ولی میتونست تهش قشنگ بشه، با هر اومدن میخندید ولی با هر رفتن لیاقت ندونست با خنده برگردونه.تو زندگیم نبودی تا باهات زندگی کنم، ولی تو کل زندگیِ من بودی. تو زندگیت بودم؟! اگه بودم، با تو زندگی میکردم؟! از اینکه منو تو این حالت قرار دادی متنفرم، متنفرم. تو به منِ شکسته هیچوقت اعتماد نداشتی جنرال جئون، هیچوقت!
مـن و تـو بـودیـم مـا، و مـا شـدیـم مـن و تـو.
