796
Subscribers
-224 hours
-187 days
-4830 days
Posts Archive
796
و به نظر میرسد قرار هم نیست چیزی تغییر کند. تو بیتفاوتترین آدم زندگی من از کودکیام تا به اکنون بودهای، هستی و خواهی بود. راضیام. از خودم و از تصمیمهایم.
از اینکه جایی تلاش برای به دست آوردنت را متوقف کردم و اجازه دادم زندگی فرصتهای دیگری را نشان بدهد. فقط گاهی که دلم تنگ میشود به ستارهها نگاه میکنم و برایت آرزوهای خوب میکنم.
796
و شبی که پذیرفتم تو با تصویرت فرق داری، شب عجیبی بود. آن شب تنهاترین و بیپناهترین آدم روی زمین بودم. آن شب فکر میکردم «میمیرم!»
ایمان داشتم که دیگر نمیتوانم در دنیا دوام بیاورم. اما شبهای زیادی گذشت!
و من زنده ماندم!
و تو همچنان بیتفاوت؛ به نظر میرسد قرار نیست بدون حضور تو بمیرم. اگر قرار بود بمیرم تا به حال مرده بودم.
796
تو نیستی و من هنوز در امتداد خداحافظیام. و راضیام. از نبودنت و از بودنم.
از اینکه تصمیم گرفتم برای بیتفاوتیِ تو تلاش نکنم.
از اینکه در نهایت تصمیم گرفتم خداحافظی را شروع کنم.
موفق نشدم کامل خداحافظی کنم. تصویرت هنوز همراهم هست. در تصویرت میخندی و سیگار میکشی و مهمتر از همه مرا میبینی. اما این فقط یک تصویر است.
و من قبول کردهام که تصویرِ تو هرگز شبیه به خودت نبوده و نخواهد بود.
تصویری که من از تو دارم، با حقیقتِ تو بسیار تفاوت دارد.
796
:
زمانی که خداحافظی را با تو شروع کردم، به رابطههای دیگر سلام کردم.
زمانی که از تو ناامید شدم، به آدمهای دیگری امیدوار شدم.
به آدمهایی که مرا میدیدند و هر از گاهی حالم را میپرسیدند. آدمهایی که با بیتفاوتی مرا در انتظاری سخت جا نمیگذاشتند. آدمهایی که برای تولدم لازم نبود کسی به آنها یادآوری کند و به زور بخندند و بگویند: «آرزو کن!»
آن زمانها آرزویم تو بودی و اکنون آرزویم خودم هستم. آن روزها همه چیز به تو ختم میشد. چه روزهای غمانگیزی… خوشحالم که آن روزها تمام شده است.
796
:
زمانی که خداحافظی را با تو شروع کردم، به رابطههای دیگر سلام کردم.
زمانی که از تو ناامید شدم، به آدمهای دیگری امیدوار شدم.
به آدمهایی که مرا میدیدند و هر از گاهی حالم را میپرسیدند. آدمهایی که با بیتفاوتی مرا در انتظاری سخت جا نمیگذاشتند. آدمهایی که برای تولدم لازم نبود کسی به آنها یادآوری کند و به زور بخندند و بگویند: «آرزو کن!»
آن زمانها آرزویم تو بودی و اکنون آرزویم خودم هستم. آن روزها همه چیز به تو ختم میشد. چه روزهای غمانگیزی… خوشحالم که آن روزها تمام شده است.
تو نیستی و من هنوز در امتداد خداحافظیام. و راضیام. از نبودنت و از بودنم.
از اینکه تصمیم گرفتم برای بیتفاوتیِ تو تلاش نکنم.
از اینکه در نهایت تصمیم گرفتم خداحافظی را شروع کنم.
موفق نشدم کامل خداحافظی کنم. تصویرت هنوز همراهم هست. در تصویرت میخندی و سیگار میکشی و مهمتر از همه مرا میبینی. اما این فقط یک تصویر است.
و من قبول کردهام که تصویرِ تو هرگز شبیه به خودت نبوده و نخواهد بود.
تصویری که من از تو دارم، با حقیقتِ تو بسیار تفاوت دارد.
و شبی که پذیرفتم تو با تصویرت فرق داری، شب عجیبی بود. آن شب تنهاترین و بیپناهترین آدم روی زمین بودم. آن شب فکر میکردم میمیرم؛
ایمان داشتم که دیگر نمیتوانم در دنیا دوام بیاورم. اما شبهای زیادی گذشت!
و من زنده ماندم! و تو همچنان بیتفاوت؛ به نظر میرسد قرار نیست بدون حضور تو بمیرم. اگر قرار بود بمیرم تا به حال مرده بودم.
از اینکه جایی تلاش برای به دست آوردنت را متوقف کردم و اجازه دادم زندگی فرصتهای دیگری را نشان بدهد. فقط گاهی که دلم تنگ میشود به ستارهها نگاه میکنم و برایت آرزوهای خوب میکنم.
و با خودم فکر میکنم که چقدر حتی بیتفاوتیات را دوست داشتم.
به خاطر تمام روزهایی که نبودی و ندیدی ممنونم و به خاطر بزرگترین درسی که من دادی همیشه سپاسگزار خواهم بود: اینکه نخواهم مرد اگر رابطهای تمام شود
796
+1
اگر چهار سال پیش دختر کوچولوتو ول نکردی بودی الان شاید سر خونه زندگیمون بودیم و حتی نی نی داشتیم :)❤️🩹
