en
Feedback
My Demented Mind

My Demented Mind

Open in Telegram

〔ذَِهَِنَِ مَِــَِجَِنَِوَِنَِ مَِــَِنَِ〕 〔🎭Entp〕 〔☔Pluviophile〕 〔🇯🇵Weeb & Otako〕 ناشناس http://t.me/HidenChat_Bot?start=288360833

Show more
206
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-330 days
Posts Archive
من و فیضی در کودکی. یادش بخیر.
من و فیضی در کودکی. یادش بخیر.

اول تا چهارم ابتدایی یه همکلاسی داشتم به اسم فیضی که بنده‌خدا یک سمت بدنش مادرزادی مشکل داشت. دست و پای راستش میلنگید، گوش را
اول تا چهارم ابتدایی یه همکلاسی داشتم به اسم فیضی که بنده‌خدا یک سمت بدنش مادرزادی مشکل داشت. دست و پای راستش میلنگید، گوش راستش کم‌شنوا بود. اوایل نمیتونستم فیضی رو درست تلفظ کنم و همیشه صداش میکردم «ضیفی». یادش بخیر چقدر دعوام میکرد سر همین. خلاصه بگذریم از ابتدایی یه بعد خبری ازش نداشتم تا پارسال که یهویی واتساپ پیام داد بهم و با هم حرف زدیم و قرار بود که یه روزی برنامه بچینیم بریم بیرون همون زمان که نشد. من کلا واتساپ زیاد چک نمیکنم، برای همین دو سه ماه پس از گذشت همین جریان وقتی وارد واتساپ شدم، دیدم پیام داده که نمایشگاه ماشین کار میکنه و اگه مثلا کاری داشتم برم پیشش. با خودم گفتم اگه بعد سه ماه جواب بدم خیلی ضایعه، تلگرام بهش پیام میدم یا زنگ میزنم بعدا بهش که یادم رفت. جمعه خبردار شدم فیضی تو یک حادثه‌ای فوت کرده. نمیدونم چرا یه عذاب وجدان عجیب‌وغریبی درونم شکل گرفت. تو هیچکدوم از مراسم‌هاش هم شرکت نکردم. حس میکردم منی که سال‌ها سراغی از طرف نگرفتم و حتی جواب پیامش رو هم ندادم، الان حق ندارم برم مراسمش. خلاصه که خدابیامرزدش، بچه بی‌آزار و خوبی بود. اگه کسی اینجا معتقده، ممنون میشم یه فاتحه براش بخونه.

داشتم رد میشدم، ویترین یه مغازه رو دیدم که هنوز باز نشده. یکی نیست بگه آخه مگه مجبوری‌؟ چسی ملت رو دیوونه کرده.
داشتم رد میشدم، ویترین یه مغازه رو دیدم که هنوز باز نشده. یکی نیست بگه آخه مگه مجبوری‌؟ چسی ملت رو دیوونه کرده.

زندگی مثل یه فیلمه، فیلمی که تو زمان حال قفل شده. نمی‌تونی استپ بزنی، عقب بری یا جلو بری. این فیلم همه ژانری رو در بر میگیره، کمدی، درام، عاشقانه، گاهی تخیلی و اگه ایرانی باشی جدیدا اکشن هم اضافه شده بهش! طبیعیه که فراز و نشیب‌های زیادی در طول این فیلم وجود داره، ولی انتخاب کردن یک لحظه از بین سیل لحظات مختلف به‌عنوان «بهترین» به نظر من معنای خاصی نداره. حس می‌کنم جای اینکه دنبال یه نقطه اوج تو داستان فیلم‌مون باشیم، باید تلاش کنیم فیلم‌مون ارزش حداقل یک بار دیدن رو داشته باشه.

و من خودم را با خستگی تمام از میان این فصل عبور می‌دهم، به این امیدِ نور کم‌سویی که در دوردست‌ها می‌درخشد.
- از نامه‌ی اولگا کنیپر به آنتوان چخوف

سرمایهٔ عمر آدمی یک نفس‌ است آن یک نفس از برای یک هم‌نفس‌ است با هم‌نفسی گر نفسی بنشینی مجموع حیات عمر آن یک نفس‌ است #ابوسعید_ابوالخیر

قراری چون ندارد جانم اینجا دل خود را چه می‌رنجانم اینجا؟ #اوحدی

چشمای منتظر به پیچ جاده دلهره‌های دل پاک و ساده پنجرهٔ باز و غروب پاییز نم‌نم بارون تو خیابون خیس یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من می‌کوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده

اولین باری که این شعر رو شنیدم یک درصد هم احتمال نمی‌دادم مال ناصر فیض باشه! چون همیشه تصورم از ناصر فیض همون داور طناز شوهر‌عمه‌ای برنامهٔ قند پهلو بود. چقدر دوست داشتم اون برنامه رو.

هیچ‌کس با من چنان من مردم آزاری نکرد این منِ من هم نشست و مثل من کاری نکرد ای منِ با من که بی‌من، من‌تر از من می‌شوی هرچه هم من‌من کنی، حاشا شوی، چون من قوی من‌منِ من، من‌منِ بی‌رنگ و بی‌تأثیر نیست هیچ‌کس با من‌منِ من، مثل من درگیر نیست کیست این من این منِ با من ز من بیگانه‌تر این منِ من‌من‌کنِ از من کمی دیوانه‌تر کیست این من این منِ با من ز من بیگانه‌تر این منِ من‌من‌کنِ از من کمی دیوانه‌تر زیر باران من از من پر شدن دشوار نیست ورنه من‌من کردن من از منِ من عار نیست راستی این‌قدر من را از کجا آورده‌ام؟ بعد هر من بار دیگر من چرا آورده‌ام؟ در دهان من نمی‌دانم چه شد افتاد من مثنوی گفتم که آوردم در آن هفتاد من! 01:02

در وسع من نبود برآورده‌اش کنم چون آهِ خلق بود بلند آرزوی من! #علی_دودانگه

با اینکه نویسنده دهه شصتیه، ولی خیلی حال و روز دهه‌ هشتادی‌هاست این متن.

بعضی‌ها در تنهایی خودشان را زیبا می‌بینند، یعنی گوشه‌نشین، بعضی موفق. بعضی‌ها در تنهایی از خودشان راضی‌اند و بعضی‌ها می‌دانند باید چیزی را در زندگی‌شان جا‌به‌جا کنند. اما آدم‌هایی هم هستند که در تنهایی برای خودشان نقش بازی می‌کنند. برای بعضی‌ها ادا درآوردن تنها راه تحمل کردن تنهایی است. من یکی از آن‌هایی هستم که وقتی احساس تنهایی می‌کنند نقش روان‌کاو را برای خودشان بازی می‌کنند.
📚ویرانه‌های من 👤محمد طلوعی

ما در تضاد زندگی می‌کنیم؛ بین چیزی که هستیم و چیزی که دوست داریم باشیم، و این ما را سخت‌جان‌تر از چیزی که فکرش را می‌کنید، بار آورده. فکر می‌کنم ما ایرانی‌ها کوچک‌ترین تصویرها را در ذهن مردم جهان داریم، پیش‌تر از اینکه خود حقیقی‌مان را دیده باشند قضاوتمان کرده‌اند و هر بار که خودمان را توضیح داده‌ایم انگار روند شناخت کندتر و معیوب‌تر شده. گذشته‌ای طولانی داریم که باید توضیحش بدهیم، باید مدام حرف بزنیم، اما چیزی را هم روشن نمی‌کنیم. اگر بخواهیم وطن را توصیف کنیم، اگر بخواهیم فقط یک جمله برای خودمان بگوییم: «ما مردمی هستیم که در تضادها زنده مانده‌ایم.»
📚ویرانه‌های من 👤محمد طلوعی

وطن کلمه‌ای منفرد نیست، با بسیاری از ترکیب‌ها و هم‌خانواده‌هایش احضار می‌شود و در سرمان ساخته می‌شود، با مام وطن و آزادی و سلحشوری. مجموعه‌ای از چیزهایی متضاد که تا تاریخ دور هم گرد آمده‌اند و مفهومی، که توی سر هر کدام ما سلول‌سلول ساختند که افق مشترک‌مان معنای وطن را می‌سازد؛ وطن اما همیشه در لب دیگری صورت می‌بندد، وطن پای بیگانه و دیوار وسط ماجرا، وطن قرار مقایسه است. وطن از آنجایی شروع می‌شود که با وطن دیگری مقایسه شود. در قیاس است که باقی ترکیب‌ها و هم‌خانواده‌ها بیدار می‌شوند: وطن‌پرستی، وطن‌خواهی، استقلال و مهاجر و مهاجرت و طاری شدن.
📚ویرانه‌های من 👤محمد طلوعی

شاعران مسیر دسترسی مشخصی به غیب دارند، به منشأ دیوانگی.
📚ویرانه‌های من 👤محمد طلوعی

در گلیکی مرحله‌ای از جنون هست که به آن «تور دیوانه» می‌گویند، درجه‌ای جایی از دیوانگی، تقریباً در هر نسل مردان خانواده‌ی من یکی از این تور دیوانه‌ها هست.
📚ویرانه‌های من 👤محمد طلوعی

از دست دادن چیزی که داری یا خیال می‌کنی داری گاهی واقعاً موجب تغییر آدم می‌شود.
📚ویرانه‌های من 👤محمد طلوعی

مدت‌ها بود می‌خواستم به کسی بگویم احساس عدم‌پیشرفت چطور دارد از درون تمامم می‌کند. چطور انگار همه‌چیز تکراری است، چطور هدف‌هایم دورتر و دورتر می‌شوند و من در رسیدن به آن‌ها ناتوان‌تر می‌شوم.
📚ویرانه‌های من 👤محمد طلوعی