عفیف باختری
Open in Telegram
تا گرد راه، شُوید از احساس خستهات با یک پیاله چای چطوری عزیز من...
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
479
Subscribers
No data24 hours
+117 days
+1430 days
Posts Archive
479
ناقوسِ مرگ را به صدا آورَد غروب
پاییز را به خاطرِ ما آورَد غروب
ای کاش جای غصه هر اندازهای که هست
یک تکه خاطرات تو را آورَد غروب
ای سایهٔ نهان شده در پردههای شام
در مِه، تو را چگونه بهجا آورَد غروب؟
گرگ از قفا و در جلو، آغوشِ پرتگاه
جز سوی مرگ، رو به کجا آورَد غروب؟
تا خواهد از جدایی تو نغمه سر کند
صد گونه پرده را به نوا آورَد غروب
ای خسته از نمایش نیرنگ سرنوشت
این پرده را به روی تو تا آورَد غروب
| #عفیف_باختری |
479
برای آنکه شبم را به نشئه صبح کنم
گرفته برف که یک جرعه بیشتر بزنم
کنار پنجره آیم دوباره آه کشم
سپس بهسگرت خود یک پک دگر بزنم...
| #عفیف_باختری |
عکس از شهر فیضآباد، مرکز ولایت بدخشان
479
مثل مترسکی به تماشا ستاده است
خشکش زده، دلم لب دریا ستاده است
با دست خود برای عبورم پلی بساز
این دل نمیرسد به هدف، تا ستاده است
مردی که بیشتر به خودش چهره میدهد
با عکس خود در آینه تنها ستاده است
من جا به جز کنار خودم خوش نمیکنم
اینگونه کس کنار خود آیا ستاده است؟
در من صنوبریست که هر لحظه از خزان
صد زخم تازه میخورد اما ستاده است
یک کوچه آنطرف تر از اینجا غریبهای
در انتظار آمدنِ ما ستاده است...
| #عفیف_باختری |
479
مثل باران که خورَد رقصکنان بر سرِ آب
خورده پیوند دلم با دل دریایی تو...
| #عفیف_باختری |
479
گردبادی آمد و در خود مرا پیچید و رفت
لکه ابری غصهاش را بر سرم بارید و رفت
حلقه بسته گرد نعشم گلهٔ گرگانِ مست
هرکه آمد جرعهای از خونم آشامید و رفت
از ضعیفی طرز رفتارم شبیه مستهاست
هر که رد شد از کنارم، پشت سر خندید و رفت
رفته شاید کرگسان را بر سرم جمع آورد
چشم مشکوکی که سویم کرگسانه دید و رفت
هرکه را دیدم سراغ خویش پرسیدم از او
جمله گفتند او از اینجا یک زمان کوچید و رفت...
| #عفیف_باختری |
479
#فلک_خوانی
فلکخوانی، بخشی از موسیقی محلی افغانستان است که بیشتر در مناطق قطغن و بدخشان رواج دارد.
آوازخوان: راوش
شعر: #عفیف_باختری
479
دلتنگیام شبانه که بسیار می شود
در من گلیم درد تو هموار میشود
یکشنبه و دوشنبه و خاکستری و سرد
هفته ست پشت هفته که تکرار میشود
یک ثانیه اگر گذرَد در تو مثل سال
سالات شماره کن که چه مقدار میشود
تنها نه در قیافه که آن سوی صورتت
هر شب شیار تازه پدیدار میشود
صبحی که در لطافت خود هیچ کم نداشت
از رنگ خود در آینه بیزار میشود
روزانه تا که روشن از احوال خود شوم
مینوشم آنقدر که هوا تار میشود
این بام کج که در خود از این سان شکستهاست
از کهنهگی شبیه من انگار میشود
دنیا برای آنکه به زندانم افکند
دور و برم میآید و دیوار میشود
| #عفیف_باختری |
479
پس از آن روز که فهمیدم عاشق شده است
پشت یک آینه بسیار دلم دق شده است
دم ِ طفلی که لب حوضچه بازی میکرد
باز در فکر همان بازی سابق شده است
صبح زود است و دلم رفته وضو تازه کند
کافر من چقدر مؤمن صادق شده است
دل دیوانه از آن روز که زخمش گل کرد
شمع آجین تر از آیینهء مشرق شده است
روبه دشتی که درآن بلبل من! می رانی
مشعل راه تو فانوس شقایق شده است
تا سر از راز چه ساحل به درآریم، عفیف!
عشق دریا و خیالات تو قایق شده است
| #عفیف_باختری |
479
با خنده، از مقابلم آهسته رد شدی
مثل كسی كه عاشق خود میشود شدی
چيزی نمانده است به پايان شب، بگو
حالا كه با ستارهٔ بختم بلد شدی
من هر دقيقه بحر غمم در تلاطم است
امّا نه آنقدر كه تو در جذر و مد شدی
در جذر و مد آن كه «تو ماهی من آدمم»
در اضطراب اين كه دچار رصد شدی
باز است جلگه هاي دلت روي ديگران
هنگام پر كشيدن من شد كه سد شدی
من سيب نارسيده ترين و تو سنگدل
مانند كودكی كه مرا میكند شدی
| #عفیف_باختری |
479
پیوسته درد می کشم و درد میکشم
تقدیر هر چه بر سرم آورد، میکشم
صورتگر خزانم و در پرده خیال
یک تابلو برای تو خوش کرد میکشم
تا با فضای باغ کمی آشنا شوی
یک لانه گک که می شکند سرد، میکشم
طرح دگر که میکشم آرامش شب و
یک کوچه و دو سه سگ ولگرد میکشم
خون است این که میدود.... این خط سرخ نیست
خطی که دور نام تو نامرد میکشم
مشروب هر قدر جگرم سوخت میخورم
سیگار هر چه بر سرم آورد میکشم
| #عفیف_باختری |
479
اشکی به رهگذار تو روشن نمیکنم
ای مرگ از هراس تو شیون نمیکنم
تعمیر گشته هستِ من از خشت عاشقی
من زندگی به خاطر مردن نمیکنم
باور به بارور شدن آنچه آرزوست
تردید هر کسی که کند من نمی کنم
ای شعر اگر شبی به سراغم نیامدی
آن شب به غیر مشق شکستن نمیکنم
وقتی که روی رفتنت اصرار میکنند
باور به حرف های کس اصلاً نمیکنم
در من تویی که در دل این جنگل عقیم
خود را خیال نخل سترون نمیکنم
| #عفیف_باختری |
479
خاموش مکن آتش دیرینه ما را
گوگرد بزن از عطشت سینه ما را
یک عمر به هم مثل دو تا آیینه بودیم
رفتی و شکستی دل آیینه ما را
دیدی که متاعی به فراوانی ما نیست
بر سنگ زدی ظرف سفالینه ما را
با این همه تنهایی و با این همه تکرار
فرقی نتوان شنبه و آدینه ما را
ما صورتی آمیخته از ماهی و ماریم
بیهوده نگیرید به دل کینه ما را
| #عفیف_باختری |
479
ای آن که فرودست ترین مرد زمینی
امروز در آیینه چه افسرده ترینی
فرد است که فریاد زنی بیش تر از پیش
آنجا که به جز سنگ فراروی نبینی
دیروز فراسویت اگر سبز شد اکنون
دیوار به دیوار به پاییز قرینی
صدمشت به در کوبی و صدمشت به دیوار
یک دم نشد از دلهره آرام نشینی
سی سال شد از غصه نشد آب نگردی
صد سال شود باز همین باز همینی
| #عفیف_باختری |
479
دلم آشفته آن زلف رها در باد است
سرم از بند هوسهای دگر آزاد است
همتم کاج بلندی ست از آزادی و عشق
تنم آماج هزاران تبر بیداد است
بشکنم بند ستم را به یک آهنگ جنون
گو به هر جانبم استاده در پولاد است
بانگ آزادی امواج رها از خویشم
که همه عمر فقط کار دلم فریاد است
چه سبق ها که ز تاریخ نیاموخته ام
چه سخن ها که ز دیروز مرا در یاد است
| #عفیف_باختری |
479
به چه مانند کنم منظر رویایی تو
که دل انگیز شود تا حد زیبایی تو
مثل باران که خورد رقص کنان بر سر آب
خورده پیوند دلم با دل دریایی تو
یا چو جنگل که خورد تاب به گهواره باد
برده در خلسه مرا جذبه لالایی تو
ای پناه دلم ای مأمنم ای میهن پاک
بود آیا که رسد فصل شکوفایی تو؟
من و دل پای گذاریم سحر جانب دشت
و بچینیم به دامن گل صحرایی تو
نه که پیوسته سیه پوش ببینیم ترا
نه که این گونه بگرییم به تنهایی تو
| #عفیف_باختری |
479
روزی که آن درخت تنومند ارّه شد
خورشید ناپدید در اعماق درّه شد
جام تَرَک تَرَک شدهام را گرفت عشق
بوسید بعد زد به زمین... ذرهذره شد
ترکید بمب قلبم و چیزی تکان نخورد
نبض تو کُند... کُندتر از زخم چرّه شد
یکباره زد به دور خودش دوره آسیاب
هر آنچه بود زیر دو دندان پرّه شد
گرگ آنزمان که سیر شد از این گرسنگی
از لاک خود بر آمد و در جلد برّه شد
لِه کرد دندههای مرا چرخ روزگار
روحم دچار زندگی روزمره شد
| #عفیف_باختری |
479
شاخه بیسیب و جهان دامن پُر از سنگ است
بر سر هیچ میان دو برادر جنگ است
ماه من! ای به جهان تاج شهنشاهی من!
روزگاریست که شهزادۀ تان دلتنگ است
لاف همراهی و آنگاه به چاه افگندن
از همه زشتتر این زشتترین نیرنگ است
اشتران زنگزنان در دل شب میگذرند
هر قدر گوش کنی باز همین آهنگ است
دامنش سرخ شد از خون من و با خود گفت:
لایق قامتم این پیرهن گُلرنگ است
| #عفیف_باختری |
479
پاییز را به قاب تماشا نشستهایم
بر گور دستهجمعی گلها نشستهایم
آتش زبانه میکشد از هر کنار باغ
ما غرق در خیال خود، اما نشستهایم
محشر فگنده زلزله در شهر و ما هنوز
در انتظار معجزه اینجا نشستهایم
عالم اگر تکان خورد از جا هزار بار
بیند هنوز، بیحَرَکت، ما نشستهایم
روزی رسد که گل کند آیا نهال شوق؟
بینم که باز ما و تو یکجا نشستهایم
تا کی شود عیان ز افق زورق امید
دیری است، منتظر، لب دریا نشستهایم
| #عفیف_باختری |
