en
Feedback
عفیف باختری

عفیف باختری

Open in Telegram

تا گرد راه، شُوید از احساس خسته‌ات با یک پیاله چای چطوری عزیز من...

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
479
Subscribers
No data24 hours
+117 days
+1430 days
Posts Archive
ناقوسِ مرگ را به صدا آورَد غروب پاییز را به خاطرِ ما آورَد غروب   ای کاش جای غصه هر اندازه‌ای که هست یک تکه خاطرات تو را آورَد غروب   ای سایهٔ نهان شده در پرده‌های شام در مِه، تو را چگونه به‌جا آورَد غروب؟   گرگ از قفا و در جلو، آغوشِ پرتگاه جز سوی مرگ، رو به کجا آورَد غروب؟   تا خواهد از جدایی تو نغمه سر کند صد گونه پرده را به نوا آورَد غروب   ای خسته از نمایش نیرنگ سرنوشت این پرده را به روی تو تا آورَد غروب |  #عفیف_باختری  |

برای آن‌که شبم را به نشئه صبح کنم گرفته برف که یک جرعه بیشتر بزنم کنار پنجره آیم دوباره آه کشم سپس به‌سگرت خود یک پک دگر بزنم
برای آن‌که شبم را به نشئه صبح کنم گرفته برف که یک جرعه بیشتر بزنم کنار پنجره آیم دوباره آه کشم سپس به‌سگرت خود یک پک دگر بزنم... | #عفیف_باختری | عکس از شهر فیض‌آباد، مرکز ولایت بدخشان

مثل مترسکی به تماشا ستاده است خشکش زده، دلم لب دریا ستاده است   با دست خود برای عبورم پلی بساز این دل نمی‌رسد به هدف، تا ستاده است   مردی که بیشتر به خودش چهره می‌دهد با عکس خود در آینه تنها ستاده است   من جا به جز کنار خودم خوش نمی‌کنم این‌گونه کس کنار خود آیا ستاده است؟   در من صنوبری‌ست که هر لحظه از خزان صد زخم تازه می‌خورد اما ستاده است   یک کوچه آن‌طرف تر از اینجا غریبه‌ای در انتظار آمدنِ ما ستاده است... | #عفیف_باختری |  

مثل باران که خورَد رقص‌کنان بر سرِ آب خورده پیوند دلم با دل دریایی تو... | #عفیف_باختری |

احاطه کرد هزاران غم زمانه مرا خزان گرفت به‌رگبار خود نشانه مرا | #عفیف_باختری |

گردبادی آمد و در خود مرا پیچید و رفت لکه ابری غصه‌اش را بر سرم بارید و رفت   حلقه بسته گرد نعشم گلهٔ گرگانِ مست هرکه آمد جرعه‌ای از خونم آشامید و رفت   از ضعیفی طرز رفتارم شبیه مست‌هاست هر که رد شد از کنارم،  پشت سر خندید و رفت   رفته شاید کرگسان را بر سرم جمع آورد چشم مشکوکی که سویم کرگسانه دید و رفت   هرکه را دیدم سراغ خویش پرسیدم از او جمله گفتند او از اینجا یک زمان کوچید و رفت...   | #عفیف_باختری |

پاییز را بهانه گرفتم گریستم... | #عفیف_باختری |

#فلک‌_خوانی فلک‌خوانی، بخشی از موسیقی محلی افغانستان است که بیشتر در مناطق قطغن و بدخشان رواج دارد. آواز‌خوان: راوش شعر: #عفیف_باختری 

دلتنگی‌ام شبانه که بسیار می شود در من گلیم درد تو هموار می‌شود   یکشنبه و دوشنبه و خاکستری و سرد هفته ست پشت هفته که تکرار می‌شود   یک ثانیه اگر گذرَد در تو مثل سال سال‌ات شماره کن که چه مقدار می‌شود   تنها نه در قیافه که آن سوی صورتت هر شب شیار تازه پدیدار می‌شود   صبحی که در لطافت خود هیچ کم نداشت از رنگ خود در آینه بیزار می‌شود   روزانه تا که روشن از احوال خود شوم می‌نوشم آنقدر که هوا تار می‌شود   این بام کج که در خود از این سان شکسته‌است از کهنه‌گی شبیه من انگار می‌شود   دنیا برای آنکه به زندانم افکند دور و برم می‌آید و دیوار می‌شود   | #عفیف_باختری |

پس از آن روز که فهمیدم عاشق شده است پشت یک آینه بسیار دلم دق شده است   دم ِ طفلی که لب حوضچه بازی میکرد باز در فکر همان بازی سابق شده است   صبح زود است و دلم رفته وضو تازه کند کافر من چقدر مؤمن صادق شده است   دل دیوانه از آن روز که زخمش گل کرد شمع آجین تر از آیینهء مشرق شده است   روبه دشتی که درآن بلبل من! می رانی مشعل راه تو فانوس شقایق شده است   تا سر از راز چه ساحل به درآریم، عفیف! عشق دریا و خیالات تو قایق شده است | #عفیف_باختری |

با خنده، از مقابلم آهسته رد شدی مثل كسی كه عاشق خود می‌شود شدی   چيزی نمانده است به پايان شب، بگو حالا كه با ستارهٔ بختم بلد شدی   من هر دقيقه بحر غمم در تلاطم است امّا نه آنقدر كه تو در جذر و مد شدی   در جذر و مد آن كه «تو ماهی من آدمم» در اضطراب اين كه دچار رصد شدی   باز است جلگه هاي دلت روي ديگران هنگام پر كشيدن من شد كه سد شدی   من سيب نارسيده ترين و تو سنگدل مانند كودكی كه مرا می‌كند شدی   | #عفیف_باختری |

پیوسته درد می کشم و درد می‌کشم تقدیر هر چه بر سرم آورد، می‌کشم صورت‌گر خزانم و در پرده خیال یک تابلو برای تو خوش کرد می‌کشم تا با فضای باغ کمی آشنا شوی یک لانه گک که می شکند سرد، می‌کشم طرح دگر که می‌کشم آرامش شب و یک کوچه و دو سه سگ ولگرد می‌کشم خون است این که می‌دود.... این خط سرخ نیست خطی که دور نام تو نامرد می‌کشم مشروب هر قدر جگرم سوخت می‌خورم سیگار هر چه بر سرم آورد می‌کشم | #عفیف_باختری |

اشکی به رهگذار تو روشن نمی‌کنم ای مرگ از هراس تو شیون نمی‌کنم تعمیر گشته هستِ من از خشت عاشقی من زندگی به خاطر مردن نمی‌کنم باور به بارور شدن آنچه آرزوست تردید هر کسی که کند من نمی کنم ای شعر اگر شبی به سراغم نیامدی آن شب به غیر مشق شکستن نمی‌کنم وقتی که روی رفتنت اصرار می‌کنند باور به حرف های کس اصلاً نمی‌کنم در من تویی که در دل این جنگل عقیم خود را خیال نخل سترون نمی‌کنم | #عفیف_باختری |

خاموش مکن آتش دیرینه ما را گوگرد بزن از عطشت سینه ما را یک عمر به هم مثل دو تا آیینه بودیم رفتی و شکستی دل آیینه ما را دیدی که متاعی به فراوانی ما نیست بر سنگ زدی ظرف سفالینه ما را با این همه تنهایی و با این همه تکرار فرقی نتوان شنبه و آدینه ما را ما صورتی آمیخته از ماهی و ماریم بیهوده نگیرید به دل کینه ما را | #عفیف_باختری |

ای آن که فرودست ترین مرد زمینی امروز در آیینه چه افسرده ترینی فرد است که فریاد زنی بیش تر از پیش آنجا که به جز سنگ فراروی نبینی دیروز فراسویت اگر سبز شد اکنون دیوار به دیوار به پاییز قرینی صدمشت به در کوبی و صدمشت به دیوار یک دم نشد از دلهره آرام نشینی سی سال شد از غصه نشد آب نگردی صد سال شود باز همین باز همینی | #عفیف_باختری |

دلم آشفته آن زلف رها در باد است سرم از بند هوس‌های دگر آزاد است همتم کاج بلندی ست از آزادی و عشق تنم آماج هزاران تبر بیداد است بشکنم بند ستم را به یک آهنگ جنون گو به هر جانبم استاده در پولاد است بانگ آزادی امواج رها از خویشم که همه عمر فقط کار دلم فریاد است چه سبق ها که ز تاریخ نیاموخته ام چه سخن ها که ز دیروز مرا در یاد است | #عفیف_باختری |

به چه مانند کنم منظر رویایی تو که دل انگیز شود تا حد زیبایی تو مثل باران که خورد رقص کنان بر سر آب خورده پیوند دلم با دل دریایی تو یا چو جنگل که خورد تاب به گهواره باد برده در خلسه مرا جذبه لالایی تو ای پناه دلم ای مأمنم ای میهن پاک بود آیا که رسد فصل شکوفایی تو؟ من و دل پای گذاریم سحر جانب دشت و بچینیم به دامن گل صحرایی تو نه که پیوسته سیه پوش ببینیم ترا نه که این گونه بگرییم به تنهایی تو | #عفیف_باختری |

روزی که آن درخت تنومند ارّه شد خورشید ناپدید در اعماق درّه شد   جام تَرَک تَرَک شده‏‌ام را گرفت عشق بوسید بعد زد به زمین... ذره‌‏ذره شد   ترکید بمب قلبم و چیزی تکان نخورد‏ نبض تو کُند... کُندتر از زخم چرّه شد   یک‏‌باره زد به دور خودش دوره آسیاب هر آن‏‌چه بود زیر دو دندان پرّه شد   گرگ آن‏‌زمان که سیر شد از این گرسنگی از لاک خود بر آمد و در جلد برّه شد   لِه کرد دنده‏های مرا چرخ روزگار روحم دچار زندگی روزمره شد | #عفیف_باختری |

شاخه بی­‌سیب و جهان دامن پُر از سنگ است بر سر هیچ میان دو برادر جنگ است   ماه من! ای به جهان تاج شهنشاهی من! روزگاری­‌ست که شهزادۀ تان دلتنگ است   لاف همراهی و آن­‌گاه به چاه افگندن از همه زشت­‌تر این زشت­‌ترین نیرنگ است   اشتران زنگ‌­زنان در دل شب می­‌گذرند هر قدر گوش کنی باز همین آهنگ است   دامنش سرخ شد از خون من و با خود گفت: لایق قامتم این پیرهن گُل­رنگ است | #عفیف_باختری |

پاییز را به قاب تماشا نشسته‌ایم بر گور دسته‌جمعی گل‌ها نشسته‌ایم آتش زبانه می‌کشد از هر کنار باغ ما غرق در خیال خود، اما نشسته‌ایم محشر فگنده زلزله در شهر و ما هنوز در انتظار معجزه این‌جا نشسته‌ایم عالم اگر تکان خورد از جا هزار بار بیند هنوز، بی‌حَرَکت، ما نشسته‌ایم روزی رسد که گل کند آیا نهال شوق؟ بینم که باز ما و تو یک‌جا نشسته‌ایم تا کی شود عیان ز افق زورق امید دیری است، منتظر، لب دریا نشسته‌ایم | #عفیف_باختری |