en
Feedback
سیم آخر !

سیم آخر !

Open in Telegram

سلام :) من نرگسم ، دانشجوی ترم چهار داروسازی تبریز شرایط مشاوره و هشتگ ها توی چنل پین هستن 🫶 راه ارتباطی : https://t.me/HarfChatBot?start=0b7ef2287831 هشتگ ها : https://t.me/pharma_nrgs/10649

Show more
756
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-330 days
Posts Archive
راستش من اینو حذف کردم :)))

‌ نرگس میشه راهنمایی کنی بازتاب موج و آیینه های فیزیکو چطوری بخونم🥲 درصدم تو آزمونا خیلی پایینه استرس آزمون این جمعه رو هم دارم 💔

۱۱

‌ نرگس داروسازی چند ترمه

قربونت برممم

بچه ها نتم خیلی کنده شرمنده :(

‌ سوالی ندارم فقط الگوی منی شما♥️💊🧬 امیدوارم حالت زودی خوب بشه و بازم از محیط دانشگاه و آزمایشگاه و کلا از دارو برامون محتوا بزاری کلی دوست دارمم دختر ناز🫠🩷

‌ سلام عزیزم شبت بخیر نرگس راستش من چند وقتی میشه شروع کردم دارم می خونم ولی جدا حجم درسا خیلیی زیاده به پایه نمی رسم اصلا حتی اگه برسم سرسری بخونم هم تایم واسه جمع بندی نمی مونه... داشتم فکر می کردم اگه فقط نهایی دوازدهمو بخونم و تراز ۱۰۵۰۰ بیارم و واسه کنکور فقط پایه دوازدهمو بخونم میشه دارو قبول شد؟ فقط با خوندن پایه دهم و دوازدهم می تونم تراز کنکور ۸۰۰۰ بیارم؟ یعنی ۶۰ ،۷۰ درصد تمرکزم بزارم رو نهایی دوازدهم معدل پارسالم ۱۸ بود..

خواهش میکنم عزیزم تا همیشه رسالت این کنکور در مرحله اول کنکوریاست 💜 درسته یه جورایی دفتر خاطراتتم شده ( خیلییی محدود البته ) ولی شما صاحب اصلی این چنلید 💜

‌ سلام نرگسی ازت خیلی ممنونم که همیشه به ناشناسا جواب میدی و وقت میزاری❤️

Voice message01:47

‌ نرگس بنطرت ارزششو داره یه دختر تو ۲۳ سالگی کنکور بده و بره دارو بخونه؟

هر سوالی ، حرفی چیزی هست درخدمتم 💜

سلام بچه ها چطورین خوبین 💜

سلام بچه ها حداکثر دو نفر شاگرد جدید میتونم بگیرم ، اگه خواستید بهم پیام بدین .

من همیشه دوران مدرسه از درس تاریخ چندان خوشم نمیومد از بعد اون تا حالا هیچوقت نرفتم سراغ تاریخ خوندن ، خب ؟ الان میخوام تو یوتیوب ولی بشینم کل تاریخ ایران و بفهمم ... چیکار کردین باهامون ...

سال تحویل امسال غروب جمعه اس، یه همچین سکانس غم انگیزی برای پایان این سال غم‌انگیز لازم بود ایرانسل | همراه | همراه | ایرانسل | ایرانسل | ایرانسل | ایرانسل | ایرانسل | ایرانسل | آیفون | آیفون | آیفون | _ 🥀 @iProxy

امیدوارم هیچوقت درک نکنید .

به خودت میای میبینی همون چیز هایی که بار ها با تصورش لرز به تنت میوفتاد و عاجزانه از خدا میخواستی که اون ترس واقعی نشه ... به خودت میای و میبینی داری زندگیش میکنی ... نه گریه میکنی ، نه داد میزنی و نه حتی بی خوابی سراغت میاد ... نه ... حالا تو زندگی رو داری ادامه میدی ... مثل روز ها قبل ... برخلاف سال های زیادی که با فکر به اون ترس ، شب تا صبح گریه میکردی ، تو خوشحالیات گوشه گیر میشدی و شب ها خواب نداشتی ... برخلاف همه ی اون روز و شب هایی که از امروز و شنیدن این اتفاق میترسیدی ... نهایتا چشم هاتو میبندی ، به تموم این سال ها فکر میکنی ، به تموم لحظه هایی که فکر میکردی چقدر این درد حق تو نیست ... ضربان قلبت برای چند ثانیه نامنظم میشه و همین . بدون قطره ای اشک و گله ای از اینکه " چرا " ... پذیرفتن ؟ قوی شدن ؟ مجبور بودن ؟ نمیدونم ... نمیدونم داستان من گره به کدوم یکی از این کلمات خورد ولی میدونم که باید بنویسم ... برای زندگی احتمالی روز ها بعد ... برای ترس های احتمالی آینده ام ... که شما ها واقعا درد آورید ، عذاب آور ، طاقت فرسا ... میتونید برای مدت های خیلی طولانی خوشحالی عمیق و از ته ته دل رو از آدما بگیرید ... برای زندگی روز های بعد من ... یادت باشد که ترس های زیادی را زندگی کردی ؛ ترس هایی که فکر میکردی از پا درت می آورد و احتمالا زندگی ات برای همیشه معنای زندگی بودنش را از دست می دهد ... ولی در نهایت ... زندگی همیشه پیروز است و تو هم سخت جان تر از آنکه با زندگی کردن ترس ها ... تمام شوی .