en
Feedback
درویدوس

درویدوس

Open in Telegram

‏پشت درخت بلوط کهن، کسی زمزمه می‌کرد. برای ارسال عکس: @druidousbot

Show more

📈 Analytical overview of Telegram channel درویدوس

Channel درویدوس (@druidous) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 10 866 subscribers, ranking 3 313 in the Art & Design category and 28 937 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 10 866 subscribers.

According to the latest data from 08 September, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by -274 over the last 30 days and by -7 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 16.58%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 5.48% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 1 802 views. Within the first day, a publication typically gains 596 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 28.
  • Thematic interests: Content is focused on key topics such as وقت, کس, روز, سقوط, گرگ.

📝 Description and content policy

The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
‏پشت درخت بلوط کهن، کسی زمزمه می‌کرد. برای ارسال عکس: @druidousbot

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 09 September, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Art & Design category.

10 866
Subscribers
-724 hours
-577 days
-27430 days
Posts Archive
و یک سوال.

تناکا خان: "چطوری ما رو پیدا کردی؟" گلاند: "مرد نابینا رو دنبال کردم. عجیبه، مگه نه؟"

@druidous شما فرستادین
+8
@druidous شما فرستادین

ما دو زندگی داریم، یکی در رؤیاها و دیگری در خاطره‌ها.

چطور ممکنه ازت دور بشم، وقتی با هر قدم ناگزیر به سمت تو میام؟ چطور ممکنه ازت دست بکشم، وقتی خیالِ دست‌هام از تصویر تو پر شده؟ چطور ممکنه ازت ناامید بشم، وقتی تو آخرین باریکه‌ی نامیرای نور هستی؟ چطور ممکنه بهت نرسم، وقتی راه‌ها از شوق تو می‌پیچن؟

همچنان که روزها عبور می‌کنن، به آرامی می‌پذیریم که بعضی از رؤیاهامون در قلمروی خیال محو خواهند شد. آنچه زمانی جایی در افق‌های دَوان دست‌یافتنی به نظر می‌رسید، حالا فقط تصویری لرزان و آوایی ضعیف است. گام‌ها ذره‌ذره سست میشن، و انگار زمزمه‌ی زمان در گوش‌مون جان می‌گیره: به من نخواهی رسید، و تو اولین نفر نیستی.

@druidous زمستان. یک. شما فرستادین
+8
@druidous زمستان. یک. شما فرستادین

آخرین مجموعه‌ی عکسی که داشتیم، از پاییز بود. عکس‌های قشنگ‌تون رو از زمستون آماده کرده بودم، اما رسیدیم به اون دو شب و همه‌چیز از حرکت ایستاد. حالا فکر می‌کنم باید از زندگی برای قوت داشتن استفاده کنیم. بازی در زمین مرگ و دست کشیدن، خواسته‌ی حتمی اهریمن است. و در مقابل، زندگی کردن و به یاد داشتن و به یاد آوردن، مهم‌ترین نیروی ماست.

سوال بزرگی که همراه بازمانده‌ها می‌مونه، در مورد آخرین لحظه‌های اوست؛ که وقتی در اون شب تاریک شکار گلوله‌ی سرد شد، به چی فکر کرد؟ کدوم خاطره‌مون از خیالش گذشت، و آخرین تصویری که دید، چی بود؟ اسم ما رو صدا زد؟ چند بار؟ کمک خواست؟ چطور؟ و ما چرا اونجا نبودیم، که ولو به قدر لحظه‌ای، تقدیر او رو به تاخیر بندازیم. پس بازمانده‌ها ناگزیر احساس ناتوانی و شرم می‌کنن. خردمندی گفته مرگ همیشه با عذاب وجدان همراهه. اما اون شب حالا بخشی برجسته از تاریخ ماست، و بازمانده‌ها باید از نهال غصه‌دار اون قصه، مراقبت کنن. حقیقت باید در گوش‌ها زمزمه بشه، در آوازها خونده بشه، و در برگه‌ها نوشته بشه. حتی اهریمن هم در خلوتش می‌دونه که حقیقت، روزی، به‌تمامی روشن خواهد شد.

روزها عبور می‌کنن و همچنان که با تبعات آنچه اتفاق افتاد، مواجه میشیم، حقیقت آشکار میشه: نبرد ما در مورد زندگی بود و است و خواهد بود. عشق به زندگی‌ست که شعله‌ی کوچک امید رو در قلب ما زنده نگه میداره، تا رؤیای بزرگ‌مون رو دنبال کنیم. عشق به زندگی‌ست که گونه‌های ما رو خیس می‌کنه، چون می‌دونیم اون‌ها از زندگی گذشتن تا پیغامی رو فریاد بزنن. عشق به زندگی‌ست که به ما قوت میده، ولو اندکی، فقط برای اینکه هر روز کمی پیش بریم. و باز حقیقت بیشتر می‌درخشه، وقتی مرگ‌طلبی و پوچ‌گرایی اهریمن همچون شبحی شرور و کینه‌توز و بدذات و تاریک در شهر می‌خَزه. و زندگی ارزش جنگیدن داره، حتی اگه چشیدن طعم پیروزی سهم ما نباشه. پس برای زندگی، در این سرزمین آلوده به مرگ‌های بسیار.

زمان انگار در دی ماه یخ زد، و روزگار در اون دو شب گم شد. اثر ما بر تاریخ ایران نشست، اما به هزینه‌ی خون‌های بسیار. و چه جان‌هایی که پر کشیدن، چه جان‌هایی! به اون دو شب فکر می‌کنم، و درون طوفان گرفتار میشم. چهره‌ها و فریادها. نگاه‌ها پر از روشنی، قلب‌ها محل امید و اضطراب، مشت‌ها گره‌کرده و یکی، گام‌ها نیرومند به اراده. خواهرها و برادرهای قشنگی که از میان بازوان خسته‌ی ما پر کشیدن، هرگز تکرار نخواهند شد. پ. ن. اگر روزی دوباره ملاقات کنیم، آن‌سوی دروازه‌های زندگی، برات از افسانه‌ای می‌خونم که خودت قهرمانش هستی.

ماوین در کتاب سوم تاریخچه‌ی مختصر سرزمین‌های جنوبی میگه: "اربابِ تریبایی بی‌اندازه تشنه‌ی خون بود. تا او می‌تاخت، درختی در تریبا نبود مگر خمیده، کوهی در تریبا نبود مگر فرسوده، ابری در تریبا نبود مگر گریزان، و حیوانی در تریبا نبود مگر وحشت‌زده. او که بر زمین افتاد، درخت‌ها رقصیدند، کوه‌ها نیرومند شدند، ابرها برگشتند، و حیوان‌ها آسودند."

هوای شهر در یک ماه اخیر خیلی تازه شده؛ و یادم نمیاد آخرین بار کی اینقدر قشنگ بوده! اگرچه پلشتی بی‌سابقه‌ای روی زمین می‌خزه و همه‌جا رو آلوده می‌کنه، آسمون هی می‌باره و می‌باره و می‌باره تا کثیفی‌ها رو فراری بده. روزگار تازه است و جهان سبک‌بال، که حضور شوم دیو برای همیشه محو شده؛ اما سایه‌ی او همچون شبحی سرگردان در فکرهای تاریک و قلب‌های سخت زنده است. پیدا کردن باریکه‌ی امید یک لحظه خیلی سخته و یک لحظه خیلی آسون. مقصودِ مطلوب گاهی خیلی دور به نظر میاد و گاهی خیلی نزدیک. توفیق و تباهی هر دو محتمل به نظر میان، که با کمی تاب خوردن به یک طرف، حکمِ ناگزیر سرنوشت اجرا خواهد شد. به‌هرحال باید ادامه بدیم، که فقط با گذشتن از شب میشه صبح رو دید. و امیدِ کوچک و بازیگوش ما اینه که صبح، واقعا صبح باشه: روشن، شفاف، خوش‌رایحه، سبک، و تازه. اما بد به حال ما اگر صبح برسه و اهریمن به انتظار نشسته باشه، که اون صبح از تمام شب‌ها تاریک‌تر خواهد بود. پ. ن. به زحمت وصل شدم. ممبرهای کانال رو نگاه می‌کنم و خیلی‌ها آخرین بار یک ماه قبل آنلاین بودن. اواخر بهمن هم همینطور بود، اما خیلی از اون ممبرها دیگه آنلاین نشدن. تا وقتی ما زنده باشیم، یادشون زنده می‌مونه و راهشون ادامه پیدا می‌کنه، ولو به قدر یک گام کوتاه لرزان در میان مِه و تاریکی.

مبارزه با شر پایانی نداره. احتمالا مهم‌ترین چیزی که از اریک آموختم، این بود که نبرد با تاریکی یک وظیفه‌ست، فارغ از اینکه به هدف مشخصی که در ذهن داریم، می‌رسیم یا نه. فکر می‌کنم هر آدمی در نقطه‌ای از زندگی‌ش به شکل اجتناب‌ناپذیری وادار میشه که بین دو مسیر، یکی رو انتخاب کنه: بردگی تاریکی، یا دویدن در میان روشنی. برای خیلی از آدم‌ها، بعد از این نقطه، راه برگشتی وجود نداره. او که یک بار روحش رو به اهریمن سپرده، ذهنش تیره و مه‌آلود میشه. خیر رو در شر، و شر رو در خیر می‌بینه. سوی چشم‌هاش میره و در میان ورطه‌ای بی‌انتها، همچون مسخ‌شده‌ای سرگردان، صدای سوت دیو رو دنبال می‌کنه. از طرف دیگه، او که یک بار برای نور فداکاری کرده، قدرتی نادیدنی به دست میاره. برق نگاهش سایه‌ها رو می‌سوزونه و قدم‌هاش، محکم مثل پایه‌های کوه‌ها، زمین رو زنده می‌کنن. این نبردی‌ست که هر روز و هر شب، زیر لایه‌ی کش‌آمده و نازک روزمره، با شدت و به سختی جریان داره. هر تصمیم ما، ناگزیر متمایل به یک سو، در خدمت تاریکی یا نور خواهد بود.

شما هرگز مثل ما نخواهید شد. هرگز.

بین ما و شما تفاوت بزرگی وجود دارد. شما میوه‌های پست زاییده‌ی درختان فاسد قلمروی تیرگی هستید؛ نگاه ما یک‌سره پر است از رؤیای سروهای بلند که در باد می‌رقصند. شما با شهامت بیگانه هستید، که جز در سایه‌ی محافظتِ اهریمن بیرون نمی‌خزید؛ ما به شما درس شجاعت می‌دهیم، که جان را در دست می‌گیریم و در میان خطرها به‌تاخت پیش می‌رویم. زمین بازی شما همچون خودتان خوار و خفیف است؛ چشم‌های ما با دیدن کورسوی ستاره‌ای در تاریکی، پر از اشک می‌شود. بین ما و شما تفاوت بزرگی وجود دارد.