en
Feedback
درویدوس

درویدوس

Open in Telegram

‏پشت درخت بلوط کهن، کسی زمزمه می‌کرد. برای ارسال عکس: @druidousbot

Show more

📈 Analytical overview of Telegram channel درویدوس

Channel درویدوس (@druidous) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 10 866 subscribers, ranking 3 313 in the Art & Design category and 28 937 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 10 866 subscribers.

According to the latest data from 08 September, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by -274 over the last 30 days and by -7 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 16.58%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 5.48% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 1 802 views. Within the first day, a publication typically gains 596 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 28.
  • Thematic interests: Content is focused on key topics such as وقت, کس, روز, سقوط, گرگ.

📝 Description and content policy

The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
‏پشت درخت بلوط کهن، کسی زمزمه می‌کرد. برای ارسال عکس: @druidousbot

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 09 September, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Art & Design category.

10 866
Subscribers
-724 hours
-577 days
-27430 days
Posts Archive
@druidous شما فرستادین
+8
@druidous شما فرستادین

از متن: مرغ دریایی پرواز می‌کند و مرد پیر خیال می‌بافد از زمانی دور، که هنوز از فراموش‌شدگان نبود شاهدخت در دژ، کودکان میان دشت زندگی همه‌چیز به او داده بود، جزیره‌ای در جهان بی‌انتها اکنون عشق او یک خاطره است، شبحی در مِه پس بادبان‌ها را برای آخرین بار می‌کشد و وداع می‌کند لنگر به آغوش دریا فرو می‌افتد، تا ژرفای بستر علف‌های ساحل هنوز به پاهایش چسبیده‌اند و او لبخند می‌زند، زیر چین‌های پیشانی‌اش پ. ن. یک. زندگی تمام آنچه را می‌بخشد، پس می‌گیرد. اما مرگ برای انسان فقط نابودی فیزیکی نیست. او فراموش می‌شود، چنان‌که انگار هرگز نبوده است. تمام روزهای باشکوه، در میان ماسه‌های صحرای روزگار ساییده می‌شوند. پ. ن. دو. متن پر از استعاره‌های مبهم و قشنگه! مثلا، مرد بادبان‌ها رو برای آخرین بار می‌کشه و لنگر رو به دریا میندازه. ظاهرا تناقضی وجود داره. ملوان‌ها در آغاز سفر، لنگر رو بالا می‌کشن. ممکنه بگیم این سفری متداول نیست: پیرمرد برای سفر مرگ آماده میشه. او لنگر رو به آب میندازه، به سوی ژرفای بستر دریا، نمادی از حرکت ناگزیر او به سمت ابدیت. برای او برگشتی در کار نخواهد بود و کسی این لنگر رو دوباره بالا نخواهد کشید. تعبیر دیگری هم وجود داره: شاید داریم زمان رسیدن او رو به مقصد نگاه می‌کنیم؛ سرزمینی ورای مرزهای جهان، که او بعد از مرگ به آنجا رسیده. پس لنگر رو به آب میندازه، باز هم برای آخرین بار، که برگشتی به جهان پشت‌سر در کار نخواهد بود.

راه پایان رنج ایران، یکی‌ست. ما می‌دانیم، شما هم می‌دانید. ما می‌خواهیم، اما شما نمی‌خواهید. زندگی و پوچی در یک سرزمین آرام نمی‌گیرند. یکی دیگری را خواهد راند. اولی دومی را می‌سوزاند، یا دومی اولی را می‌بلعد. نمی‌دانید چقدر کوشیدیم که در ورطه‌ی تاریک شما یک لقمه‌ی چپ نشویم. چقدر چنگ زدیم و جنگیدیم و جان کندیم که یکی از شما نباشیم. چقدر خواندیم و نوشتیم و دویدیم که همه بدانند. که آیندگان بدانند. این بذر کوچک، پنهان‌شده میان هزار نگاه مراقب ما، راهی طولانی دارد تا همچون سرو باشکوهی به فردا برسد. تا دست‌کم آن‌ها که فردا در این زمین قدم برمی‌دارند، به جای نفیر اشباح، آواز پرندگان را درک کنند. صد سال دیگر همه‌ی ما رفته‌ایم؛ اما آنچه ما آغاز کردیم، پایان شما خواهد بود.

@druidous شما فرستادین
+8
@druidous شما فرستادین

اگه ترسیدم، بغلم کن.

اگه زمین خوردم، بلندم کن.

اگه گم شدم، پیدام کن.

@druidous شما فرستادین
+8
@druidous شما فرستادین

شش ماه قبل در چنین دو شبی، کاری کردیم کارستان. و بزرگی حرکت ما بر اهریمن چنان سنگین بود که چاره‌ای جز کشتن ما نداشت. و این آغاز پایان خود او نیز بود. پ. ن. به کوچه که رسید، چشم‌هایش می‌سوخت و نفسش تنگ شده بود. اشک‌آورها چقدر ناجور بودند! هوا سرد بود و شب نیرومند. اما روشنی هم بود، دانه‌دانه، اینجا و آنجا و همه‌جا. دخترک صدای دیگران را می‌شنید، اما صدای شلیک گلوله‌ها هم بود. مردی به کوچه دوید و اخطار داد: "بدو. زود باش! دارن میان." فکر کرد: "کجا برم؟" به دنبال مرد دوید، که به او اطمینان داشت. کوچه طولانی بود و انگار کش می‌آمد، مثل آن شب سخت. موتوری پشت سرشان غرّید. خون می‌خواست. تشنه بود. به گمانم هرگز سیر نمی‌شد. دخترک به خود لرزید. موتور نزدیک می‌شد و مرد ناگهان ایستاد: "نَمون. فقط برو." موتور خیلی نزدیک بود، و دخترک آن چشم‌های شرور را دید. مثل دو شعله‌ی آتش بودند. مرد فریاد زد: "گفتم برو. لطفا برو." فکر کرد: "چطور برم، وقتی تو اینجایی؟" موتور رسید و نعره زد. وقتی رفت، دخترک و مرد پر کشیده بودند.

وقتی در آغوش شب میان ستاره‌ها می‌دویدیم، جهان بی‌انتها به نظر می‌رسید. دشت پر از صدای خنده‌ی تو می‌شد، که خوشه‌های گندم همراه تو می‌رقصیدن. حالا تو آن‌سوی پرچین جهان هستی، دور از من. و بادهای شرقی از تو می‌پرسن. کاش جواب بهتری داشتم.

جوراب روی شوفاژ رو الان دیدم. : )))

اما عشق تنها نیست. بیزاری هم هست. اگر خواستن هست، نتوانستن هم هست. خورشید می‌تابه، اما ابرهای تیره هم نزدیک میشن. او که یک روز دوید و آمد، روز دیگر شاید بره. ویهالان از لیوراک پرسید: "می‌تونی هر دو روی زندگی رو دوست داشته باشی؟" پسرک گفت: "گاهی آره، گاهی نه."

@druidous شما فرستادین
+8
@druidous شما فرستادین

خردمندی گفته جهان آفریده شد تا عشق نمود پیدا کنه.

شما گفتین:
غایت مبارزه با اهریمن، ادامه دادن است.