en
Feedback
درویدوس

درویدوس

Open in Telegram

‏پشت درخت بلوط کهن، کسی زمزمه می‌کرد. برای ارسال عکس: @druidousbot

Show more

📈 Analytical overview of Telegram channel درویدوس

Channel درویدوس (@druidous) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 10 872 subscribers, ranking 3 307 in the Art & Design category and 28 925 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 10 872 subscribers.

According to the latest data from 07 September, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by -269 over the last 30 days and by -7 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 16.73%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 5.62% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 1 820 views. Within the first day, a publication typically gains 611 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 29.
  • Thematic interests: Content is focused on key topics such as وقت, کس, روز, سقوط, گرگ.

📝 Description and content policy

The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
‏پشت درخت بلوط کهن، کسی زمزمه می‌کرد. برای ارسال عکس: @druidousbot

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 08 September, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Art & Design category.

10 872
Subscribers
-724 hours
-567 days
-26930 days
Posts Archive
@druidous دریا. پنج. شما فرستادین
+8
@druidous دریا. پنج. شما فرستادین

فقط بعد از رسیدن پی می‌بریم که مقصد همون مقصود ما هست یا نه. چه بازی زیرکانه‌ای از روزگار! انسان در خیالش تصویری می‌سازه از درّه‌ای جادویی میان دو کوه. پس کوله‌ش رو برمیداره و پر می‌کنه از خرت‌و‌پرت‌ها. قدم در راه میذاره و هر روز خدا، به دوردست نگاه می‌کنه و پیش میره. گام‌های خسته‌ش رو نوازش می‌کنه که "باید بریم. باید برسیم." فداکاری می‌کنه. می‌گذره. جان می‌کنه، با اینکه زنده می‌مونه. روزهای گرم و شب‌های تار عبور می‌کنن تا بالاخره، در ساعت مقرر، بالاخره وارد درّه میشه. ناگزیر اشک‌هاش جاری میشن، چون رسیدن به‌هرحال ارزشمنده. و بعد فرصتی خواهد داشت تا با حقیقت مواجه بشه.

گاهی می‌نویسم فقط برای اینکه تو بخونی.

هزار سال گذشت و تو هنوز در آن دوردست‌هایی. راه طولانی بود و خسته شدم. ممکنه جلوتر بیای؟

شب قلمرو خیال است و خیال قلمرو تو.

قبل از رسیدن آن شب، انگار جهان در چنگ ما بود. ستاره‌ها چنان نزدیک بودن که فکر می‌کردیم روشنی صبحِ بعد از تاریکی رو می‌بینیم. می‌دونستیم سخت خواهد بود؛ اما آنطور سخت؟ اصلا. می‌دونستیم خون‌ها ریخته خواهد شد؛ اما آن همه خون؟ اصلا. فکر می‌کردیم روزگار شانه‌به‌شانه‌ی ما بود، بالاخره، بعد از تلاش‌های بسیار و فداکاری‌های بزرگ. اما قصه‌های دنیای فیزیکی کمتر به داستان‌های کتاب‌ها شباهت دارن. تجربه کردن تاریخ از خواندن آن ناگوارتر است. صد سال بعد شاید تمام عمر ما، منتهی به توفیق یا ماندن در این ورطه، فقط چند خط در کتاب تاریخ پسرکی باشد.

عکس‌های امشب، از فارنان و ماکین:

ویهالان در کتاب راه می‌نویسه: "سفر من زمانی تمام خواهد شد که تو نباشی. و تو همیشه هستی، پس سفر من همیشگی‌ست." پ. ن. هر بار به یک نتیجه می‌رسم: عشق پاسخ است. زندگی بدون عشق چنان تهی‌ست که انگار با پوچیِ عدم هیچ فرقی ندارد.

فکر می‌کنین سفر شما روزی به پایان خواهد رسید؟
Anonymous voting

و یک سوال برای امشب.

اما اگر بیام و تو اونجا نباشی، چی؟

گاهی پیش رفتن نشدنی به نظر میاد؛ که جهان تاریک است و راه حیله‌گر و سایه‌ها در تعقیب و دیوها مراقب و مه غلیظ و گام‌ها سنگین. اما ادامه دادن سرنوشت ناگزیر ماست. این روح سرکش، این میل بی‌انتها، این تکه‌ی کوچک امید که هر روز صبح همراه ما بیدار می‌شود و شب در خیال ما تصویر می‌سازد که برو، برو، برو.

@druidous ابرها. هفت. شما فرستادین
+8
@druidous ابرها. هفت. شما فرستادین

برچسب جنگ‌طلبی را برداشته‌اند و دیوانه‌وار به هر طرف می‌دوند که "تو جنگ را آوردی. تو جنگ را می‌خواستی. تو!" جنگ را آن دیوی آورد که در نهاد شما جا خوش کرد، سوی نگاه شما را ربود، و خِرَد شما را به زنجیر کشید. او که از بازی دادنِ شما لذت می‌برد و خوش‌اقبالی‌اش را در این مورد، باور نمی‌کند. او که نیم قرن اژدها را به میدان خواند، که "بیا بجنگیم. من رقیب تو هستم." خب، اژدها آمد. مگر ارباب شما همین را نمی‌خواست؟ از عادتِ ضعیف‌کشی او دچار توهم شده بودید؟ اژدها همچون جوانی نیست که با دست خالی برای خواسته‌اش فریاد بزند و به راحتی شکار گلوله شود. اژدها می‌آید و می‌سوزاند. پوست اژدها از آهن سخت است. اژدها حیله‌گر است و رحم ندارد، چنان که دیو بود. اژدها دیو را می‌دَرَد، و بد به سرنوشت آن‌ها که اسیر دیو شده‌اند. آتش اژدها همچون اسبی رمیده است. نگاه نمی‌کند. حساب نمی‌کند. می‌تازد و خاکستر می‌کند. امان از روزگار که سرنوشت ما را به شما گره زد!