آرسو؛
Open in Telegram
خودِمون یه جاییمدِلمون یه جا فکرمونهِزار جا! گفتگو: http://t.me/HidenChat_Bot?start=5428468489
Show more189
Subscribers
No data24 hours
-87 days
-830 days
Posts Archive
189
گاهی دوست دارم تمامه روز را تنها
در خلوت خودم سپری کنم
کسی سراغم را نگیرد و چشمانم را نبیند . .
سوالی نپرسد و چرا هایش را پشت هم ردیف نکند
گاهی طاقتم تمام میشود
درونم فریاد میکشد که: رها کن!
اما نمیتوانم . .
من اینجا به قلب های بی طاقت تری گره خورده ام.
گاهی بی دلیل در جمعی
میان خنده ها،گریه سر میدهم . .
نمیدانم آیا این همان
کاسه ی صبر است که پر میشود یا که چی؟
گاهی میشنوم که درباره ام حرف هایی میزنند :
دخترک دلش سنگ است و از عاطفه بویی نبرده . .
دخترک اخمش دلها شکسته
او چشمش را به روی نزدیک ترینشودردهایش بسته . .
چه کسی میداند که همان دختر
چه غمی را متحمل است
او بارها عمیقا از درون شکسته و
از نو تیکه های از هم جدا شدهی
روحش را بهم وصله زده
بار ها با اخمِ تلخی مرده و زنده شده . .
نمیدانم شاید زندگی به آنها بیشتر سخت گرفته.
گاهی میخواهم واقعا همانی شوم که
در تصور دیگران شکل گرفته؛
اما قلبِ کوچکم برای سنگ شدن زیادیناتواناست
قلبِ کوچکِ دردمندم از دوست داشتنِ
آدم هایی که بارها اورا لگد مال کردهاند
نمیتواند دست بکشد . .
او لحظهی خوش کنار کسی که
حتی برای چند لحظه با او مدارا کرده و
نگاهِ گرمه محبت هدیه اش کرده است را
نمیتواند از یاد ببرد . .
قلب من به دنبال بهانه های کوچک
برای زیستن است
درد میکشد اما هنوز هم برای شمعیکه
درونش روشن است،میجنگد . .
ادامه میدهد چون در لا به لایِ
این لحظه ها،هالهای از نور پیداست
شاید همین بهانه ها برای تپیدن کافیست.
