.در وطن خویش غریب.
Open in Telegram
229
Subscribers
No data24 hours
-77 days
-1930 days
Posts Archive
من امروز کم آوردم.
خندیدم اما بعد خنده های ساختگی کم آوردم.
عجیب، جالب و خارق العاده س که هنوز وجود دارم.
دیگه حتی نمیتونم بنویسم این روزا رو.
فکر کنم دیگه اینجا هم نتونم سر بزنم.
امیدوارم به زودی به ثبات و راحتی برسیم.
اگر خواستید میتونین برین.
چون مشخص نیست اینجا دوباره کی آپدیت میشه.
قلب به همه تون🍄💖
شب مبهمی ست و درد های نامشخصی احساس میکنم.
گوشی پزشکی را فرو برده ام توی گوش هایم و سعی میکنم صدای قلب دخترک را بشنوم.
اما نمیشنوم و نگرانم.
با هر درد و گرفتگی و انقباض، دلم میلرزد و منتظرم…
امشب، حال نامعلوم دلم مجبورم کرد که دستی در نوشته هام ببرم و بعضی قسمت را ویرایش کنم.
اطلاعات و درخواست های مربوط به تو را پاک کردم چون نمیخواستم پس از مرگ احتمالی هم مثل زندگی، باعث آزار و اندوهت شوم.
چه سودی دارد که هرآنچه سعی کرده ای فراموش کنی را دوباره به خاطرت بیاورم و آزارت بدهم.
احتمالا حتی خبر رفتنم هم به گوشت نرسد.
دیگر در نوشته هام هیچ اشاره ای به جعبه ی خاطره هامان نیست و سرنوشت ش را سپردم به تقدیر و روزگار.
من همه چیز را به حد کمال میخواهم حتی اگر آن چیز ، فراموش شدن در ذهن تو باشد.
رفتم بیرون اما نتونستم راه برم.
همون نشستن تو ماشین هم اذیتم کرد و حالا باز تهوع دارم و فشارم رفته بالا.
امیدوارم این روزهای اخر زود تموم شه .
نمیدونم چرا ولی یکم گریه م گرفته.
شاید از ترس
شاید از ضعف
شاید از هرچیزی
ولی هر موقع خواستین پز اینو بدین که ما ایرانی ها خیلی آی کیو و هوش بالایی داریم، یادتون بیفته پریسا اشتیانی یه میلیون فالور داره🙂
اومدیم سرهمی زمستونی بگیریم و از اونجایی که من دیگه نمیتونم راه برم، پدر نینی چند تا مدل میاره بیرون نشونم میده تا انتخاب کنم.
وضعیت بامزه و خنده داریه🥲👼🏻
و اما ثبت دیشب:
با درد، تهوع، بالا اوردن های پی در پی و فشار بالا رفتم زایشگاه که ضربان قلب ایران و چک کنم و برگردم خونه.
گوشی و وسایلم و تحویل علی دادن و بستری م کردن و حتی دستگاه برای نوزاد هم توی ان ای سیو رزرو کردن که اگه به دنیا اومد سریع بره تو دستگاه .
چند بار رگ هام سوراخ شد تا بالاخره یکی ش مناسب بود .
تست قند و سونو و نوار قلب هم تا صبح به نوبت انجام شد .صدای قلبش تا صبح از دستگاه پخش میشد تو اتاق و من بیدار و هوشیار خیره به دیوار به صداش گوش میدادم.
توی تصویر سونوگرافی راحت لم داده بود و پاهاش و تکون میداد و عشق میکرد.
تا عصر بستری و تحت نظر بودم که بعد از نوار قلب آخر دکتر مرخص م کرد و قرار شد سریعا برم برای تزریق آهن و اگه دوباره بالا آوردم برگردم بیمارستان.
تا رسیدم خونه دوباره حالم بد شد ولی فقط خوابیدم چون حوصله سر و صدای زایشگاه بیمارستان و نداشتم.
ولی چه شبی بود پسر.
برا اولین بار گریه ی نوزاد و همون ثانیه اول به دنیا اومدنش شنیدم.
اتاق بغلی بود و بعدش نینی رو اوردن تو محفظه شیشه ای کنار اتاق من گذاشتن.
خیلی کوچولو و ناز بود ولی نفهمیدم پسره یا دختر.
خلاصه که زنده باد خونه، تخت و پتوی عزیز خودم…
تجربه بیست ساعت بدون گوشی بیدار بودن هم جالب بود.
از چیزی که فکر میکردم کمتر حوصله م سر رفت.
این روز ها که تمام بشوند دیگر خودم را به چشم یک عارفه ی معمولی نمیبینم.
اگر دوام آوردم و ماندم، دیگر خودم را دست کم نمیگیرم چون با چشم خودم دیدم که از چه چیز هایی عبور کردم و زنده ماندم.
چون میدانم چه شبهایی را به صبح های محال رساندم.
حالا کاملا غیر معمولی ام.
غیر معمولی و جان سخت.
استیصال بود یا ناگهان تهی شدن؟
هرچه بود ترسیدم.
انگار که یک نفر پایمرا گرفت تا بخورم زمین.
افتادم و دستهام نجاتم دادند.
نه میدیدم و نه چیزی شنیدم.
فقط تلاش کردم زبانم را تکان بدهم و کسی را صدا بزنم.
زبانم بی حس بود مثل وقتی از دندان پزشکی برمیگردی.
فقط لبهام را تکان دادم که بگویم : مامان
اما بدون نون
ترسناک بود.
فکر کردم دارم میمیرم.
مثل همیشه نبود که فقط چشمهام سیاهی برود و جسمم ضعف کند.
اینبار خیلی شبیه از کار افتادن، فرو ریختن و به یکباره تهی شدن بود.
هرچه بود ترسیدم.
و هنوز میترسم که اگر در خانه تنها بودم چه؟
اگر مامان نمیآمد و آبمیوه توی حلقم نمیریخت چه؟
همه خوابن و فقط من، ایران و آقای پلنگ صورتی بیداریم.
چون مدام گرممه و نفسم تنگ میشه، بابا عصری که از بیرون اومد اینو برام آورد .
باد ش کافی و خنکه و مخصوصا نصف شب که گرمای بدنم بیشتره خیلی کمک میکنه.
نمیدونم
شاید اگه بهم میگفتن یه موقعی میرسه نصف شب یه پنکه دستی صورتی میگیری جلو صورتت تا بتونی راحت تر نفس بکشی باورم نمیشد …
نیمه شبه و وقت بیداری دخترک.
طبق معمول چند شب اخیر داره دست و پا و کمرش و میکوبه به شکم و پهلو هام و با زبون بی زبونی به جاش که تنگه اعتراض میکنه.
سر کوچولوش حالا دیگه رو به پایینه و دیگه نمیتونم زیاد بشینم چون ممکنه احساس خفگی کنه و طوریش بشه.
دوست داره پاهاش و سمت راست دراز کنه و مدام همون پهلوی راستم و سوراخ کنه با لگد های کوچولوش.
وقتی وایمیستم انگار یه چیزی از سمت راست شکمم آویزونه و هر لحظه ممکنه بیفته.
هنوز هیچ ایده ای برای نحوه بیرون اومدنش ندارم .
به دکترم گفتم که میخوام جراحی کنم اما هر شب با شروع هر درد خفیفی میترسم نکنه یهو بیاد و طبق برنامه م پیش نره.
دیشب آخرین جامونده های وسایلش و هم گرفتیم و فقط مونده پوشک و شیرخشک که سپردم به بقیه که همون روز برن بگیرن .
تقریبا همه چی آماده س و فقط مونده این هفته چند تا از لباس هاش و بشورم و اتو بزنم که تمیز باشن برای پوشیدن.
درباره خودم هیچ نگرانی ای ندارم و عجیبه.
نه ترس از درد دارم نه جراحی و این حرف ها.
تنها دغدغه م اینه دخترک اذیت نباشه، سالم سالم باشه و همراهمون بیاد خونه.
دخترکی که هنوز نیومده ولی میدونم بستنی دوست داره اما از کیک زیاد خوشش نمیاد.
دخترکی که منتظرم بیاد تا منم کنارش بزرگ شم ، آدم بهتری شم و از نو خودمو همراه اون تربیت کنم.
همین لحظه داره پاهاش و تکون میده تا بهترین قسمت و برای لگد زدن پیدا کنه و انگار داره میگه مامان پاشو آب بخور تشنمه.
