rokhdadehonar / رخدادِ هنر
Closed channel
کانالی است برای مرور آرشیو نوشتاری، گفتاری و تصویری پوریا جهانشاد که متمرکز است بر مطالعات انتقادی در زمينه هنر، شهر و بررسی انتقادی ساز و کارهای مستندنگاری و بازنمایی. ارتباط با ادمین: @pouriaJahanshad
Show more1 710
Subscribers
No data24 hours
-77 days
-1430 days
Posts Archive
📣 #مدرسه_تهران برگزار میکند:
📌 «هنر غیررسمی» (۱)
«هنر انتقادی، شیوههای نقد و دلایل ناکامی هنرانتقادی در میدانِ رسمی هنر»
● [طرح درس]
■ با تدریس: پوریا جهانشاد
(پژوهشگر مطالعات انتقادی هنر)
سهشنبهها - ۱۷ تا ۱۹
حضوری، آنلاین، آفلاین
۶ جلسه (۷۲۰ دقیقه)
شروع دوره: از ۲۴ شهریور
نجاتالهی، صارمی، پلاک ۳۲
📮 جهت ثبتنام به آیدی زیر مراجعه کنید:
🔗 @pouya_teh_82
📣 #مدرسه_تهران برگزار میکند:
📌 «هنر غیررسمی» (۱)
«هنر انتقادی، شیوههای نقد و دلایل ناکامی هنرانتقادی در میدانِ رسمی هنر»
● [طرح درس]
■ با تدریس: پوریا جهانشاد
(پژوهشگر مطالعات انتقادی هنر)
سهشنبهها - ۱۷ تا ۱۹
حضوری، آنلاین، آفلاین
۶ جلسه (۷۲۰ دقیقه)
شروع دوره: از ۲۴ شهریور
نجاتالهی، صارمی، پلاک ۳۲
📮 جهت ثبتنام به آیدی زیر مراجعه کنید:
🔗 @pouya_teh_82
نقد، قدرت و سوژهسازی در میدان هنر؛
خوانشی فوکویی از سازوکارهای حکومتمندی، نقد و کنش نقادانه
پوریا جهانشاد
چکیده:
این مقاله متمرکز بر مفهوم «نقد» در اندیشه میشل فوکو است و میکوشد نشان دهد که چگونه میتوان این مفهوم را برای تحلیل میدان هنر، تاریخ و تاریخنگاری آن و فرایندهای شکلگیری سوژه در میدان هنر به کار گرفت. نقطه عزیمت مقاله حول تبیین نسبت فوکو با کانت و بهویژه خوانش او از مقاله «پاسخ به پرسش: روشننگری چیست؟» شکل میگیرد. استدلال اصلی آن است که فوکو، بدون تکرار پروژه کانتی و فارغ از تأمل نقادانه او در ارتباط با «حدود عقلانی شناخت»، از مسئله «روشننگری» و نسبت انسان با «اکنون»، امکان صورتبندی نوعی «نقد» را استخراج میکند که موضوع آن نهصرفاً داوری درباره «حقیقت»، بلکه پرسش از شرایط تاریخیای است که انسانها را به سوژههایی تحت انقیاد گفتمانهای «دانش» و «حقیقت» بدل میکند. این مقولهای است که فوکو در درسگفتار «نقد چیست؟»(۱۹۷۸) و پنج سال پس از آن در «روشننگری چیست؟»(۱۹۸۳) به آن پرداخت و سپس در قالب مقاومت در برابر شیوههای حکومتشدن و در چارچوب آنچه ذیل مفهومسازی متأخرش در خصوص پارِسیا (parrhesia) «حقیقتگویی» صورتبندی شد، بسط و سامان یافت.
این مقاله با علم به غیاب و اهمیت این رویکرد بنیادی/بنیادبرانداز به «نقد» و با تمرکز بر این صورتبندی تلاش دارد بستری اولیه برای ورود آن به عرصهی نقد و تحلیل هنر در ایران( بهخصوص با توجه به ضرورتهای سیاسی آن) فراهم کند. در این مسیر و با محوریت خوانش فوکویی از مفهوم «نقد» و رویکرد انتقادی نهادینه در این خوانش، دیدگاهها و نظریات طیفی از اندیشهورزان و متفکران امروزی عرصهی هنر مورد استفاده و بررسی تطبیقی قرار میگیرد. در این چارچوب برخی مباحث تازهی جامعهشناسی انتقادی هنر که توسط دیوید اینگلیس، حول مفهوم مدرن و غربی «هنر» و «هنرمند» مطرح شدهاست و سازوکارهای نامگذاری این امور و نسبت نامگذاریها با منافع اقتصادی و اعتباری نهادی در جهانِ هنر به بحث گذاشته میشود و در کنارش، تحلیل تبارشناختی و جریانساز تیموتی میچل از نمایشگاههای جهانی و مقوله نظم نمایشگاهی(exhibitionary order) این بحث تحلیلی را بهگونهای پیش میبرد تا نوری به چگونگی طبقهبندی، نمایش و سازماندهی نگاه، اشیا و سوژههای شناخت در میدان هنر تابیده شود. در ادامه نیز در چارچوب ظرفیت و منطق کلی مقاله، مقولات تاریخ و تاریخنگاری هنر، کانن، آموزش هنر و اسطوره هنرمند از منظری تبارشناختی بررسی میشوند و از دیدگاهها و نظریات گریزلدا پولاک، لری شاینر و ناتالی هینیک برای توضیح این فرایند استفاده میشود.
مقاله همچنین نشان میدهد که مفاهیمی چون «زیست-قدرت»(bio-power)، «سیاست کالبدشکافانه بدن انسان»(anatomo-politics) و «زیست-سیاست»(bio-politics) چگونه میتوانند در تحلیل بدنها و تمایزگذاریهای موجود در میدان هنر وارد شوند، بیآنکه به تقلیلِ تحلیل فوکویی به نظریهای درباره سرکوب فروکاسته شوند. در پایان، با پیوند دادن «نقد» به «پارِسیا» و بازاندیشی در نسبت «هنر» و «زندگی روزمره»(در چارچوب تبیینی نظریهام در مقاله «هنر غیررسمی»(۲۰۲۲))، استدلال میشود که اگر بتوان امکانی برای رهاییبخشی «نقد» متصور بود، این امکان در توهم بیرونایستادن از ساختار قدرت و در خودفرورفتن نقدهنری نه فراهم است و نه اساساً «نقد» تلقی میشود.
استدلال خواهم کرد «نقد» تنها هنگامی سزاوار نامش است که در پی تاریخمند کردن و زمینهمند کردن هرآن چیزی باشد که بدیهی بهنظر میرسد. از این منظر «نقد» ناگزیر است از گشودن امکانهایی بگوید برای بازپیکربندی آنچه میتواند «هنر» نام بگیرد و «هنر» نام گرفته است و صورتهای انقیادزدوده سوژگی و کنشهای «حقیقتگویی» و اشکال «زیستِ حقیقت».
عناوین سرفصلها:
۱. از کانت تا فوکو: نقد و مسئلهمندی اکنون
۲. از نقد حکومتشدن تا تبارشناسی سوژه
۳. هنر، دانش و سازوکار تولید سوژه در میدان هنر
۴. تاریخ هنر، نمایش و رژیمهای حقیقت
۵. نقد هنر، پارسیا و سنجش رهاییبخشی
🔴 مدت طولانی است علاوه بر آنکه درگیر فعالیت نظری و تحلیل انتقادی مرتبط با چیزی هستم که «هنر» نامیده میشود، امکانهایی را جستجو میکنم که بشود از طریق آنها دریچههایی تازه به عرصهی رو به زوال آنچه در ایران و بهگمان من، به اشتباه «نقد هنری» خوانده میشود، گشود. نیاز به شرح و تفصیل چندانی ندارد که در میان خلأ موجود در عرصه آموزش و نقد و تحلیل هنر، آسانترین و دمدستی کار متهم کردن هنرمند و دیگر اجزای پیکره تولید و توزیع هنر به کمدانشی و عدم دغدغهمندی و امثالهم است. بیتردید بخشی از این اتهامها پای در واقعیت دارند و وضعیت اسفبار سیاسی-اقتصادی-اجتماعی کشور و ستم و سانسور و رانت و فسادسیستماتیک گسترانده شده در همه عرصهها، از هر اجزایی سهمی بیشتر دارد. اما مگر جز این است که وظیفهی منتقد و مدرس و پژوهشگر، تحلیل همین نظام روابط و ساختار رام و رمهسازی مسلط و یافتن دستگاه فکری مناسب برای فهم شرایط و انداختن نور بر وضع موجود است؟!
مقاله زیر در امتداد تلاشهای پیشین مؤلف برای مسیریابی در عرصهی هنر و مهمتر از آن برای تدقیق و تبارشناسی مفاهیمی چون «نقد» و «نقد هنری» قابل بازشناسی است که این سالها چون کالایی مستعمل توسط هر خودمنتقدخواندهای مبادله شده و هر روز از کارکرد و اعتبار آن کاسته شدهاست. نکته آنکه این تلاشها برای بازاندیشی در مفهوم «نقد» در قدم بعدی نیازمند مطالعه تطبیقی و میدانی با سازوکارهای حکومتمندی در عرصهی هنر ایران و پژوهشهای مرتبط با اقتصاد سیاسی هنر است که آنهم همچون پیش از این، در مسیر انطباق و انجام و ارائه به علاقهمندان است.
در حال حاضر من عنوان، چکیده و عناوین سرفصلهای این مقاله مفصل را با علاقهمندان به اشتراک میگذارم تا پس از انتشار مقاله لینک کامل آن در همین کانال به اشتراک گذاشته شود.
👇👇👇
مقاله همچنین نشان میدهد که مفاهیمی چون «زیست-قدرت»(bio-power)، «سیاست کالبدشکافانه بدن انسان»(anatomo-politics) و «زیست-سیاست»(bio-politics) چگونه میتوانند در تحلیل بدنها و تمایزگذاریهای موجود در میدان هنر وارد شوند، بیآنکه به تقلیلِ تحلیل فوکویی به نظریهای درباره سرکوب فروکاسته شوند. در پایان، با پیوند دادن «نقد» به «پارِسیا» و بازاندیشی در نسبت «هنر» و «زندگی روزمره»(در چارچوب تبیینی نظریهام در مقاله «هنر غیررسمی»(۲۰۲۲))، استدلال میشود که اگر بتوان امکانی برای رهاییبخشی «نقد» متصور بود، این امکان در توهم بیرونایستادن از ساختار قدرت و در خودفرورفتن نقدهنری نه فراهم است و نه اساساً «نقد» تلقی میشود.
استدلال خواهم کرد «نقد» تنها هنگامی سزاوار نامش است که در پی تاریخمند کردن و زمینهمند کردن هرآن چیزی باشد که بدیهی بهنظر میرسد. از این منظر «نقد» ناگزیر است از گشودن امکانهایی بگوید برای بازپیکربندی آنچه میتواند «هنر» نام بگیرد و «هنر» نام گرفته است و صورتهای انقیادزدوده سوژگی و کنشهای «حقیقتگویی» و اشکال «زیستِ حقیقت».
عناوین سرفصلها:
۱. از کانت تا فوکو: نقد و مسئلهمندی اکنون
۲. از نقد حکومتشدن تا تبارشناسی سوژه
۳. هنر، دانش و سازوکار تولید سوژه در میدان هنر
۴. تاریخ هنر، نمایش و رژیمهای حقیقت
۵. نقد هنر، پارسیا و سنجش رهاییبخشی
🔴 مدت طولانی است علاوه بر آنکه درگیر فعالیت نظری و تحلیل انتقادی مرتبط با چیزی هستم که «هنر» نامیده میشود، امکانهایی را جستجو میکنم که بشود از طریق آنها دریچههایی تازه به عرصهی رو به زوال آنچه در ایران و بهگمان من، به اشتباه «نقد هنری» خوانده میشود، گشود. نیاز به شرح و تفصیل چندانی ندارد که در میان خلأ موجود در عرصه آموزش و نقد و تحلیل هنر، آسانترین و دمدستی کار متهم کردن هنرمند و دیگر اجزای پیکره تولید و توزیع هنر به کمدانشی و عدم دغدغهمندی و امثالهم است. بیتردید بخشی از این اتهامها پای در واقعیت دارند و وضعیت اسفبار سیاسی-اقتصادی-اجتماعی کشور و ستم و سانسور و رانت و فسادسیستماتیک گسترانده شده در همه عرصهها، از هر اجزایی سهمی بیشتر دارد. اما مگر جز این است که وظیفهی منتقد و مدرس و پژوهشگر، تحلیل همین نظام روابط و ساختار رام و رمهسازی مسلط و یافتن دستگاه فکری مناسب برای فهم شرایط و انداختن نور بر وضع موجود است؟!
مقاله زیر در امتداد تلاشهای پیشین مؤلف برای مسیریابی در عرصهی هنر و مهمتر از آن برای تدقیق و تبارشناسی مفاهیمی چون «نقد» و «نقد هنری» قابل بازشناسی است که این سالها چون کالایی مستعمل توسط هر خودمنتقدخواندهای مبادله شده و هر روز از کارکرد و اعتبار آن کاسته شدهاست. نکته آنکه این تلاشها برای بازاندیشی در مفهوم «نقد» در قدم بعدی نیازمند مطالعه تطبیقی و میدانی با سازوکارهای حکومتمندی در عرصهی هنر ایران و پژوهشهای مرتبط با اقتصاد سیاسی هنر است که آنهم همچون پیش از این، در مسیر انطباق و انجام و ارائه به علاقهمندان است.
در حال حاضر من عنوان، چکیده و عناوین سرفصلهای این مقاله مفصل را با علاقهمندان به اشتراک میگذارم تا پس از انتشار مقاله لینک کامل آن در همین کانال به اشتراک گذاشته شود.
نقد، قدرت و سوژهسازی در میدان هنر؛
خوانشی فوکویی از سازوکارهای حکومتمندی، نقد و کنش نقادانه
پوریا جهانشاد
چکیده
این مقاله متمرکز بر مفهوم «نقد» در اندیشه میشل فوکو است و میکوشد نشان دهد که چگونه میتوان این مفهوم را برای تحلیل میدان هنر، تاریخ و تاریخنگاری آن و فرایندهای شکلگیری سوژه در میدان هنر به کار گرفت. نقطه عزیمت مقاله حول تبیین نسبت فوکو با کانت و بهویژه خوانش او از مقاله «پاسخ به پرسش: روشننگری چیست؟» شکل میگیرد. استدلال اصلی آن است که فوکو، بدون تکرار پروژه کانتی و فارغ از تأمل نقادانه او در ارتباط با «حدود عقلانی شناخت»، از مسئله «روشننگری» و نسبت انسان با «اکنون»، امکان صورتبندی نوعی «نقد» را استخراج میکند که موضوع آن نهصرفاً داوری درباره «حقیقت»، بلکه پرسش از شرایط تاریخیای است که انسانها را به سوژههایی تحت انقیاد گفتمانهای «دانش» و «حقیقت» بدل میکند. این مقولهای است که فوکو در درسگفتار «نقد چیست؟»(۱۹۷۸) و پنج سال پس از آن در «روشننگری چیست؟»(۱۹۸۳) به آن پرداخت و سپس در قالب مقاومت در برابر شیوههای حکومتشدن و در چارچوب آنچه ذیل مفهومسازی متأخرش در خصوص پارِسیا (parrhesia) «حقیقتگویی» صورتبندی شد، بسط و سامان یافت.
این مقاله با علم به غیاب و اهمیت این رویکرد بنیادی/بنیادبرانداز به «نقد» و با تمرکز بر این صورتبندی تلاش دارد بستری اولیه برای ورود آن به عرصهی نقد و تحلیل هنر در ایران( بهخصوص با توجه به ضرورتهای سیاسی آن) فراهم کند. در این مسیر و با محوریت خوانش فوکویی از مفهوم «نقد» و رویکرد انتقادی نهادینه در این خوانش، دیدگاهها و نظریات طیفی از اندیشهورزان و متفکران امروزی عرصهی هنر مورد استفاده و بررسی تطبیقی قرار میگیرد. در این چارچوب برخی مباحث تازهی جامعهشناسی انتقادی هنر که توسط دیوید اینگلیس، حول مفهوم مدرن و غربی «هنر» و «هنرمند» مطرح شدهاست و سازوکارهای نامگذاری این امور و نسبت نامگذاریها با منافع اقتصادی و اعتباری نهادی در جهانِ هنر به بحث گذاشته میشود و در کنارش، تحلیل تبارشناختی و جریانساز تیموتی میچل از نمایشگاههای جهانی و مقوله نظم نمایشگاهی(exhibitionary order) این بحث تحلیلی را بهگونهای پیش میبرد تا نوری به چگونگی طبقهبندی، نمایش و سازماندهی نگاه، اشیا و سوژههای شناخت در میدان هنر تابیده شود. در ادامه نیز در چارچوب ظرفیت و منطق کلی مقاله، مقولات تاریخ و تاریخنگاری هنر، کانن، آموزش هنر و اسطوره هنرمند از منظری تبارشناختی بررسی میشوند و از دیدگاهها و نظریات گریزلدا پولاک، لری شاینر و ناتالی هینیک برای توضیح این فرایند استفاده میشود.
نزد بسیاری از ما، "آزادی بیان" چیزی است در نسبت با حقوق متأخر کسب شده در سیر تطور اومانیسم و ارزشهای اهدایی لیبرالیسم به سوژه انسانی.
بهعبارت دیگر، بیان آنچه "حقیقت" میپنداریم، چیزی است از جنس حقوقِ اکتسابی انسانِ مدرن که به پشتوانه آنکه همچون یک "حق" در سیستم قوانین و قضایی بسیاری از جوامع مؤکد، یا در نظام عقلانی سوژههای انسانی، به حکمِ همان حقوق، "بدیهیانگاری" شدهاست، پس میباید توسط نظامهای حکمرانی امری الزامآور جلوه کند.
اما توجه صرف به جنبه حقوقیِ کاربست لیبرالیستی "آزادی بیان"(در عین اهمیت آن)، حکم شمشیر دولبه ای را دارد که "بیان حقیقت" را به میزان رواداری حاکم و نظام حکمرانی گره میزند و آن جنبهی اخلاقی-سیاسی که پیشنیاز تاریخی جنبهی حقوقی است و فوکو "حکمرانی بر خود" و "پرورش خود" مینامد و آن را در تبار مفهومی واژه یونانی parrhesia(حقیقتگویی) جستجو میکند به حاشیه میراند.
"پارِسیا" همان مفهومی است که فوکو دوره انتهایی تفکرش و درسگفتارهایش را بر محور آن متمرکز کرد تا روابط تودرتوی "سوژه"، "قدرت" و "حقیقت" را از منظری دیگر تحلیل کند. از این منظر پرسش این نیست که چه میزان از "حقیقت" نزد ما است یا مهمتر از آن:
"آیا اجازه دارم "حقیقت" را بگویم؟"
بلکه پرسش بنیادی این است که:
"چه کسی "حقیقت" را، به چه کسی، با چه خطری و با چه رابطهای با قدرت بیان میکند؟"
این دقیقاً جایی است که مفهوم "حکومت بر خود" و "حکومت بر دیگران" به هم متصل میشوند. این اتصال اگر شکل نگیرد، آنچه در آزادانهترین ساختار حقوقی-حکمرانی بیان میکنیم، تنها شبهی است از "حقیقتگویی" که حقیقتی در آن نیست جز تقدیس آن ساختار حقوقی-حکمرانی، نامرئی ساختن شیوههای حکمرانی دیگران بر خود و نشاندن "حقوق" برجای "سیاست" و "اخلاق".
@rokhdadehonar/ رخدادِ هنر
"رائول وَنه گِم"، از استوانههای جنبش "انترناسیونال سیتواسیونیست" و از زمره انسانهایی که تن به حقارتها و پستیهای مرسوم نداد چند روزی است که جای امنتر، با دوز نجاست پایینتری رفتهاست؛ زیر خاک.
فرازهایی از کتاب "بینالملل نوع بشر"، از یادگارهای ارزشمند او را با هم بخوانیم که به کار امروزمان میآيد:
"هیچگاه بندهگی، از زمانی که آزاد شدن از یوغِ آن امکانپذیر است، این همه اختیاری نبوده است."
"بردهگان از اربابان بیشتر لایق تحقیرند. وقتی مردمانی به طرد جباران خود اعتنایی نمیکنند چرا جباران به قدرتی که بندهمَنشی دیگران به آنها میبخشد بیاعتنایی کنند؟"
"بیشتر آدمها با تحقیر زندهترین و انسانیترین بخش وجودشان نفرتی را که از خود دارند به اطرافشان سرایت میدهند. این است سرچشمه عصیان های ابلهانه، غیظ و غضب های صنف گرایانه، خشمهای قلابی، جباریت های عوام فریبانه، شبه رادیکالیته ها، طاعون عاطفی و فاشیسم عادی شده."
پ.ن :
عنوان کامل فرانسوی Pour une internationale du genre humain است که میتوان آن را «در راه یک بینالمللِ نوع بشر» هم ترجمه کرد.
نخستین انتشار آن در فرانسه در ۱۹۹۹ توسط Le Cherche-Midi و در مجموعهٔ Amor Fati صورت گرفتهاست. بهروز صفدری آن را به فارسی ترجمه و توسط نشر کلاغ در سال ۱۳۹۵ منتشر شدهاست.
«بینالملل نوع بشر» تلاشی است برای تصور نوعی انترناسیونال متفاوت از انترناسیونالهای کلاسیک کارگری و احزاب سیاسی؛ سازمان مردمساختی نه مبتنی بر حزب، دولت یا ایدئولوژی، بلکه پیوند انسانها بر مبنای زندگی، آزادی، خودآیینی و مقاومت در برابر سلطه.
مقدمه ناشر فرانسوی نیز بر تضاد میان ظرفیت انسان برای رهایی و «رضایت روزمره» به سلطه تأکید دارد. از این جهت، کتاب برای مطالعهٔ آنارشیسم، سیتواسیونیست، نقد اشکال مختلف شیوههای تولید و توزیع سرمایهداری و نقد سیاستِ نمایندگی حائز اهمیت است.
@rokhdadehonar/ رخدادِ هنر
هر کنش ضدجنگ لازم است کنشی ضدکشتار هم باشد؛ کشتار از هر نوعاش؛ کشتار با بمب و پهباد یا کشتار با چوبهدار و اسلحه در کف خیابان.
نمیشود به وقت حمله متجاوزان خواستار توقفِ تخریبِ کشور و توقف کشتار مردم بیدفاع بود، اما نسبت به نابودی منابع طبیعی و عمومی و "اقتصادِ غارت" و هدایت کشور به سمت جنگ و سازوکارهای بقای حکومت در چارچوب "بحرانزیستی" و "جنگخواهی" خاموش بود و خود را به نديدن زد.
نمیشود اقتصادسیاسی جنگ و فشارهای روانی و مالی حاصل از آن را بر مردم دید، اما اقتصادسیاسی حکمرانی طبقاتی/رانتی و سلبِ مالکیت عمومی در تمام حیطههای حیات و زندگیسوزی و انسانزدایی سيستماتيک همان مردم را ندید.
بنابراین لازم است ضمن مخالفت بیلکنت با هرگونه تجاوز خارجی، مرزبندی روشنی با استبداد حاکم و پیادهنظام آن در هرجای دنیا داشته باشیم؛ پیادهنظامی که خود را در پس مشروعیت مفاهیم "امپریالیسمستيزی" و "مقاومت" پنهان میکند تا ساختارِ سلطه و ستم حاکم را نهفقط سفیدشویی، بلکه بهعنوان تنها پناهگاه ستمدیدگان جهان جابزند.
بیتردید عدم مرزکشی با این گروهها نهفقط سیل سرکوب و کشتار را در داخل بهشدت افزایش میدهد، بلکه خیانتی است نابخشودنی در حق تمام جنبشهای مردمی در این سرزمین، تمام داغداران و دادخواهان و تمام کسانی که در این سالها ماندند، ایستادند، مبارزه کردند و جانشان را در این راه از دست دادند.
بهزعم من اين که بتوانیم میان این دو «شر» و درمیانه شرارتِ جنایت پیشهگان، زمینبازی خود را تدارک ببینیم و رسانه خود را میان رسانههای تبلیغاتی و اگوهای متورمی که پیشزمینههای ذهنی خودشان را نسخهپیچی میکنند، بسازیم، مهمترین اقدامی است که پس از بقا میباید به آن اندیشید.
دوستانی که این روزها و بهواسطه بمبهای جنایتکاران امریکایی اسامی برخی از شهرها و روستاهای این سرزمین پهناور را میشنوند و بهحق پریشان و نگران میشوند، بهجا است کندوکاوی هم درباره وضعیت زیستی و اجتماعی برخی از این شهرها، پیش از آغاز جنگ انجام دهند تا بیشتر دریابند چگونه جنگ میتواند حتی پوششی باشد برای فراموشی نزاع و کشتار و ویرانی و محرومیتی که همواره در جریان بودهاست.
اسم "کنارک" را شنیدهاید؟! با زوزه موشکهای آمریکایی یا پیش از آن؟! "چابهار" را چگونه به یاد میآورید؟! با تصاویر توریستی و کمپهای گردشگری برای از ما بهتران یا با اشکال مختلف انسانزدایی که این زیست توریستی و ژست گردشگری بر خاکستر آن شکل گرفتهاست؟! "قشم" را چگونه به یاد میآورید؟! با اکوکمپها و اقامتگاههای رنگی و هیپی وار برای توریستهای مرکزنشین یا با نبود آب آشامیدنی برای بخش اعظم ساکنان و محرومیت عمومی از حداقل امکانات پزشکی و درمانی؟! "کنگان" و "دیر" و "کنگ" را چگونه؟!
از طرحهای توسعه و ایجاد مناطق آزاد در "قشم" و "چابهار" و افزایش دهشتناک سلبِ مالکیت عمومی و برونرانی و طرداجتماعی و گسترش سکونتگاههای غيررسمی و خصوصیسازی منابع عمومی و طبیعی در این شهرها و بسیاری از شهرهای محرومسازی شده خطه جنوب ایران چه میدانید؟! از زمینهای تکهتکه و سلبِ مالکیت شده از اعرابِ خوزستان و فاجعه بیبدیل هورالعظیم چه میدانید؟! از سرنوشت نوسازی آبادان و خرمشهر بعد از جنگ ایران و عراق چه میدانید؟! "هرمز" و "هنگام" کدام مسیر را طی میکنند و کدام چشم انداز را پیشروی تان به نمایش میگذارند؟! آیا از "هرمز" جز تصاویر خاکهای زیبا و گنبدهای رنگی فلان اقامتگاه و از هنگام چیزی بیش از تصاویر زیبای غروب تنگه و شبزندهداری جوانان و یوگا و مدیتیشنشان چیزی به یاد میآورید؟! در پس این ظواهر چشمنواز، آیا بویی از فاجعه و نابودی این جزایر زیبا به مشامتان نرسیده است؟!
برگردیم و با نگاه و شیوهای دیگر این مردمان و این شهرها و این سرزمین را بخوانیم؛ در زمینبازیی اسیر نشویم که جنگطلبان و ویرانگران برایمان طراحی کردهاند.
مانند این گزارش و گزارشهایی که به ابعاد دیگر فاجعه در چابهار و منطقه آزادش! میپردازد و گزارشها از حجم برونرانی و گسترش سکونتگاههای غیر رسمی در جایجای بلوچستان و ابعاد فساد مالی و زمینخواری و فروش اموال و سرکوب و تخریب خانههای بومیان در رسانههای رسمی و از جمله درخواست تحقیق و تفحص مجلس در ۱۳۹۲ که البته به سرانجام نرسید بسیار است. پیشنهاد میکنم جستجو کنید و بخوانید؛ شعلهها از امروز آغاز به سوزاندن نکردهاند.
سالهاست درگیر جنگیم؛ سالهاست که کشته میدهیم و ویران می شویم و داراییها و زیستگاههایمان در آتش استبداد و استثمار و استعمار میسوزد. سالهاست از سفرهها و اندوختهها و امیدهایمان دزدیدند و هزینه تثبیت اقتدار و برپاکردن چوبههای دار و توسعهطلبی نظامی کردند و امروز هم تنها ماهستیم که در میانه نزاع درندهخویان و جنگطلبان و قدرتهای امپریالیستی اندک جانها و داشتهایمان دود میشود و به آسمان میرود. آتشی که امروز ما را میسوزاند، امروز مشتعل نشده است؛ همین را بفهمیم کافی
دوستانی که این روزها و بهواسطه بمبهای جنایتکاران امریکایی اسامی برخی از شهرها و روستاهای این سرزمین پهناور را میشنوند و بهحق پریشان و نگران میشوند، بهجا است کندوکاوی هم درباره وضعیت زیستی و اجتماعی برخی از این شهرها، پیش از آغاز جنگ انجام دهند تا بیشتر دریابند چگونه جنگ میتواند حتی پوششی باشد برای فراموشی نزاع و کشتار و ویرانی و محرومیتی که همواره در جریان بودهاست.
اسم "کنارک" را شنیدهاید؟! با زوزه موشکهای آمریکایی یا پیش از آن؟! "چابهار" را چگونه به یاد میآورید؟! با تصاویر توریستی و کمپهای گردشگری برای از ما بهتران یا با اشکال مختلف انسانزدایی که این زیست توریستی و ژست گردشگری بر خاکستر آن شکل گرفتهاست؟! "قشم" را چگونه به یاد میآورید؟! با اکوکمپها و اقامتگاههای رنگی و هیپی وار برای توریستهای مرکزنشین یا با نبود آب آشامیدنی برای بخش اعظم ساکنان و محرومیت عمومی از حداقل امکانات پزشکی و درمانی؟! "کنگان" و "دیر" و "کنگ" را چگونه؟!
از طرحهای توسعه و ایجاد مناطق آزاد در "قشم" و "چابهار" و افزایش دهشتناک سلبِ مالکیت عمومی و برونرانی و طرداجتماعی و گسترش سکونتگاههای غيررسمی و خصوصیسازی منابع عمومی و طبیعی در این شهرها و بسیاری از شهرهای محرومسازی شده خطه جنوب ایران چه میدانید؟! از زمینهای تکهتکه و سلبِ مالکیت شده از اعرابِ خوزستان و فاجعه بیبدیل هورالعظیم چه میدانید؟! از سرنوشت نوسازی آبادان و خرمشهر بعد از جنگ ایران و عراق چه میدانید؟! "هرمز" و "هنگام" کدام مسیر را طی میکنند و کدام چشم انداز را پیشروی تان به نمایش میگذارند؟! آیا از "هرمز" جز تصاویر خاکهای زیبا و گنبدهای رنگی فلان اقامتگاه و از هنگام چیزی بیش از تصاویر زیبای غروب تنگه و شبزندهداری جوانان و یوگا و مدیتیشنشان چیزی به یاد میآورید؟! در پس این ظواهر چشمنواز، آیا بویی از فاجعه و نابودی این جزایر زیبا به مشامتان نرسیده است؟!
برگردیم و با نگاه و شیوهای دیگر این مردمان و این شهرها و این سرزمین را بخوانیم؛ در زمینبازیی اسیر نشویم که جنگطلبان و ویرانگران برایمان طراحی کردهاند.
مانند این گزارش و گزارشهایی که به ابعاد دیگر فاجعه در چابهار و منطقه آزادش! میپردازد و گزارشها از حجم برونرانی و گسترش سکونتگاههای غیر رسمی در جایجای بلوچستان و ابعاد فساد مالی و زمینخواری و فروش اموال و سرکوب و تخریب خانههای بومیان در رسانههای رسمی و از جمله درخواست تحقیق و تفحص مجلس در ۱۳۹۲ که البته به سرانجام نرسید بسیار است. پیشنهاد میکنم جستجو کنید و بخوانید؛ شعلهها از امروز آغاز به سوزاندن نکردهاند.
"مخالفت با جنگ و احساس تنفر از نسلکشانِ صهیونیست و جنایتکاران امریکایی و بیزاری از جنگطلبان آنسوی آب، مستلزم همبستری با امپریالیسم و فاشیسم دیگری نیست"
پوریا جهانشاد
مقدمه:
عنوان را دوباره بخوانیم؛ اگر این بدیهیات معنایی برایمان ندارد، مشکل صرفاً از آن نیست که در دوران اضمحلالِ "انتقادی اندیشی" و پوشالی شدن سیاسی چپ بهسر میبریم که اینروزها بخش زیادی از لیدرهایش بلاگرها و اینفلونسرها و اکتویستهای تینیجرِ شرکتی و مدعی امپرياليسمستیزی هستند.
مشکل آن است که آنچه باید از تاریخِ سیاسی و اجتماعی و ساختار اقتصادی جامعهمان برای یک قضاوتِ تحلیلی و مستند بدانیم، نمیدانیم و بیشتر درگیر پوزیشن و ساختِ سردستی نوعی هویتسیاسیِ مخالفخوان در برابر نظم سیاسی مسلط هستیم، تا عمق بخشی به آن هویتسیاسی.
مشکل آن است که همان امپریالیسمی که از آن صحبت میکنیم را هم در عین غرب ستیزی ظاهری، براساس همان الگوهای آکادمیهای غربی و رویکرد کمپیستی و غیرمنطقه ای(non-regional) درک کردهایم و قادر نبودهایم چارچوب تحلیلی گستردهتری برایش تدارک ببینیم...
@rokhdadehonar/ رخدادِ هنر
لینک مطالعه کامل متن:
https://B2n.ir/he8227
آیا رويدادهای اخیر در حوزه روایتهای آزار، کدهایی برای تحلیل رابطهی "چپِ محورمقاومت" و نقش حمایتگرانه آنها از "شبکه سلطه" در تقاطع "سرکوب اطلاعاتی-امنیتی امپریالیسمِ شیعی" و "سرکوبِ جنسی و جنسیتی نظمِ پدرسالار و گعدهای" در اختیار میگذارد؟! یک مقدمه خیلی خیلی کوتاه
پوريا جهانشاد
براساس بسیاری از شواهد میدانی، همواره کمپیستها، محورمقاومتیها و البته طیف گستردهای از پروپلستینیها نسبت به اشکال مختلفِ سرکوب و کشتار مردم در ایران روضهی سکوت گرفته و میگیرند؛ نهفقط روضهی سکوت میگیرند، بلکه آن سرکوب و کشتار را کاملاً توجیه و تفسیر میکنند.
با اینحال ابداً دشوار نیست که پیشبینی کنیم این گروهها در قبال کدام موضوع مرتبط با ایران به ناگاه رگ گردنشان برجسته میشود و در فیگور معترض با يکديگر متحد میشوند.
تا پیش از چند هفته اخیر گمان بسیاری بر آن بود که تنها جنگ و کشتاری که یکسویش امپریالیسمِ آمریکا و صهیونیستها و سوی دیگرش "ج.ا" باشد، واکنش این گروهها را برمیانگیزد؛ موضوعی که اثباتش بسیار ساده است و کافیست پروفایل این دوستان و حجم سخنپراکنی و نوشتارشان در اینجا و آنجا را در هنگام جنگ دوازده روزه یا تجاوز اخیر آمریکا و اسرائیل به ایران را نسبت به قتلعام دیماه یا آبان ۱۴۰۱ همان افراد مقایسه کنیم تا حقایق مهمی برایمان آشکار شود( کشتار ۹۶ و ۹۸ و اعدامهای دهه ۶۰ و سرکوبها و کشتارهای خاموش دهه ۷۰ مانند کوی طلاب مشهد و اسلامشهر و... بماند).
این قیاس بهوضوح نشان میدهد آنچه برای این گروهها اهمیت دارد نه جان و مال مردم، بلکه میزان علاقهشان به ارباب ظاهراً امپرياليسمستیزشان و دستگاه فکری کهنه و "پِرورت"شان است. اما نکته اینجاست که اتفاقات روزهای اخیر حول موضوع آزارگری و روایتهای آزار آشکار ساخت که جنگ و تجاوز امپریالیستی به ایران، تنها نقطهی وصل این گروهها نیست.
این رویدادها نشان دادند همان کژخوانی و کژاندیشی محافظهکارانه/منفعتطلبانه ای که این گروهها در حوزه تحلیل روابط امپریالیستی و امپرياليسمستیزی از خود بروز میدهند بهسرعت به حوزهی جنسیت و تحلیل روابط قدرت در تقاطع ساختارهای مرتبط با "جنس و جنسیت" و "فرودست شدگی" راه یافتهاند. در واقع تحلیلهای سادهانگارانه و اردوگاهی که این گروهها پیشتر در مقیاسی منطقهای پیش برده بودند و میبرند، این بار در چارچوبِ واژگون خوانی ادبیاتِ فمنیستی در "مطالعات فرودستی" و در مقیاسی "درون جغرافیایی" خود را بروز میدهد.
ممکن است در نگاه اول چنين بنظر برسد که این سطح از اصرار برای غسل تعمید دادنِ ساختار گعدهای و پدرسالار سلطه پیامد یک خطای استراتژیک است، اما نشانهها و تبارشناسی این گروهها نشان دهنده چتر آشکار حمایتگری آنها از شبکههای درهم تنیده سلطه در مقیاسهای مختلف یا میزان نفوذ این شبکهها در ساختار ادراکی و رفتاری آنها است؛ شبکههای ترسناکی که نمیشود بهراحتی آنها را نادیده گرفت یا انکار کرد و بسیار بیش از این باید به آنها پرداخت.
اتدکی درباره "سیاستِ فوتبال" و برساختِ خیالی "تخیلجمعی"
پوریا جهانشاد
این پیچیدگی فوتبال نیست که "فراموشی" میآورد، این پیچیدن فوتبال در زَروَرَق پیچیدگی است که برای "فراموشی" توجیه میتراشد.
فوتبال بهعنوان بخش مهمی از صنعتِ فرهنگ و ابزارِ انباشت/گردش/لاندری پول و یکی از مهمترين کانونهای کنترلِ "مصرفِ تصویر" و "تصویرِ مصرف"، نیازمند زرورق/هاله است؛ نیازمند پوششی است که خود را همچون ابزار بازتوليد اجتماعی جهت پیکربندی انتزاعات تاریخی و برساختی خیالی از تخیلاتِ جمعی به کار گیرد.
در چارچوب رقابت دولت-ملت ها، هاله به جماعتهای خیالی(Imagined communities) که حول آن انتزاعات بازیابی میشوند این فرصت را میدهد تا "مرکز" را که بهواسطه کنشهای اتنیکی، قیامهای اجتماعی و قتلعام های حکومتی دچار تنش و تَرَک خوردگی شدهاست از نو احیا کنند.
در جوامع استبدادزده، "سیاستِ فوتبال" که میتوان آن را در چارچوب استراتژی کلان "ساخت تخیلجمعی ِمرکزگرا حول انتزاعات تاریخی" فهم کرد، توسط حاکمان جذب و در جهت مشروعیتبخشی به حکمرانی خرج میشود.
حاکمان میخواهند باور کنیم که در انسداد همه مجراهای کنش جمعی، تنها مجرای مشروع که راه به شادی و پیوند در خیابان میبرد از مسیر "سیاستِ فوتبال" میگذرد. حاکمان میخواهند باور کنیم که با پشت کردن به چیزی که آنها پیشتر هزینه از "آن خودسازی" آن را پرداختهاند، آن اندک سهممان از تسخیر فضا و زیستنِ زندگی را به آنها واگذار کردهایم.
حاکمان میخواهند باور کنیم که تمامی فرصتها را تنها خودشان در اختیار میگذارند، ولو آنکه نتوانند کنترل کاملی بر استراتژیهای فضایی و بر ما داشته باشند. حاکمان میخواهند باور کنیم که توزیعکننده همه امور از جمله شادیها و هیجانات و احضارِ روح همبستگی و وطنپرستی بهوقت تشخيص مصلت خويش اند؛ آنها میخواهند باور کنیم تمام آن چیزهایی را که خودشان باور ندارند.
در اهمیت ادراک "اکنون"
پوریا جهانشاد
چقدر گرانبها است که بسیاری از ماسکهای کاسبکاران و رداهای اعتباربخشی کاذب، اینچنین سریع از چهرهها و قامتها فرو افتاد. گاهی لازم نیست سالها بگذرد تا آشکار شود چه ریاکاری ها و روابط آلوده و پنهانی پشت صحنهی شعارها و اداواطوارهای روشنفکری ایرانی در جریان بودهاست.
این لحظهای مهم است که درحال تجربه کردن آنیم؛ لحظهای که بسیاری هرآنچه بودند و هرآنچه در پستوهای واقعیت و ذهنشان و درون گعدههایشان زندگی میکردند به نمایش عمومی درآوردند.
لحظهای که آشکار ساخت وقتی پای منافع گعدهای و فرقهای درمیان باشد و وقتی نگران باشیم که ممکناست بیش از پیش رسوا شویم یا رسوایی به ما هم سرایت کند، دیگر برايمان مهم نیست روی منبر و رسانه چه میگفتیم و از کدام اندیشمند و فمنیست رفرنس میآوردیم تا خود را حامی فرودستان و آسیبدیدگان نشان دهیم.
از این بهبعد باید برای همان دادخواهانِ بیقدرت و همان آسیبدیدگانِ بیصدا، شمشیر را از رو بست و زبان به تهدید و ارعاب و ارجاع آنها به نظامهای پلیسی و قضایی باز کرد و باید همزمان نوچههای قد و نیمقد و "کوچکمغزان" و "بزرگ بردهگان" را راهی میدان نبرد با آنان کرد.
"اکنون" لحظهای تاریخی است؛ نه بابت اهمیت این فیگور و آن فرد در ساختار فشل و الکن روشنفکری ایرانی؛ بلکه بابت شناخت الگوها و سطوح عملکردی این ساختار کهنهی کژکارکرد که نهفقط به زادولد این فیگورها و گسترش دامنه توهم آنها کمک میکند؛ بلکه به طور دائم سازوکارهایی را درون خود ایجاد میکند که هم به بازتولید روابط سلطه در جامعه منجر میشود و هم نظامی از رمهسازی انسانی را در پوستِ آموزش توسعه میبخشد.
اما بگذارید بگویم این لحظهی تاریخی زاده نمیشد اگر که این زنان؛ این انسانهای بهتنگ آمده و بندگسیخته که بینام و بانام فریاد اعتراض و سلطهستیزی سر دادهاند پا به میدان نمیگذاشتند.
اگر قرار باشد که بخواهیم چیزی بیاموزیم باید که از این زنان آموخت؛ باید که از نسل اندر نسل تاریخِ سلطهستیزی آنها و عصیان زنان بر علیه نظمِ پدرسالارانهی نهادی و حکومتی آموخت؛
نه از "انتزاع گرایانِ" فربهی منبر و رسانه و فمینیستهای خودخوانده لمیده در سایه "فالوس".
شجاعت و عاملیت و سازماندهی برای مقاومت و مبارزه، روی زمین پیادهسازی میشود؛ نه در ترجمههای دست چندم و تجارب نزیسته اینجا و آنجا.
اینها همه درسهایی است برای امروز و آینده اگر که خواستار فهم و تغییریم.
«فرانس فانون» در فصل «درباره فرهنگ ملی» از کتاب «دوزخیان روی زمین» مینویسد: «مردم بومی، روشنفکر را دنبال نمیکنند. بلکه روشنفکر است که در جریان مبارزه، مردم را کشف میکند.»
کاش «فانون» زنده بود و میدید در جامعهای که ما زندگی میکنیم بهجای آنکه روشنفکران مردم را کشف کنند، این مردم هستند که در هر موقعیتی ناگزیر از کشف پدیدههایی هستند که «روشنفکر» تلقی میشوند.
پدیدههایی دولتگرا، با ژستِ مارکسیستی؛ پدیدههایی حامی سرکوب، در لوای میهندوستی؛ پدیدههایی مبلغِ امپرياليسم، در لباس امپریالیسمستيزی؛ پدیدههایی مردمنکوه و مردمحقیرپندار، در فیگور مردمدوستی و مردمشناختی؛
پدیدههایی «دگرجنس»آزار و «دگربوده»هراس، در شمایل حمایتگری از «دگرجنسان» و نفی «دگرپنداری»؛
پدیدههایی مالهکشِ مردان همسفره و همپیمان، با ادعای حفظ حریم «نخبگان» و صیانت از «نخبهگی»؛ پدیدههایی سلطهگر و فرقهگرا، در لباس سلطهستیزی و انزواطلبی؛
پدیدههایی کاسبِ رنج و تشنهی تن، در استتارِ تاریخ و تبارِ خودبرترپندار روشنفکری ایرانی و «وارونه خوانی» انتقاداندیشی؛
پدیدههایی ناایمن و کاتالیزورهایی برای استمرار ستم جنسی و جنسیتی، در ردای خواهرخواندگی فمنیستی؛ پدیدههایی در کار ترمیم و بندزدن فیگورهای شکسته و توخالی، با شعار عدالتخواهی از نوع «ترمیمی» و «رنجفهمی» از دریچهی «فالوس محوری»؛
پدیدههایی با نوچههایی در رکاب و بندگانی در رقابتِ برای اجرای دستور حمله به منتقدان، با شعار لزوم دفاع و حمایت از جامعهی نحیف روشنفکری!!
میشود فوتبالیست بود و بهجای تلاش برای جمعکردن اقوام زیر پرچم یک بازی، اقوام را برعلیه آپاراتوس آن بازی تشویق به شورش کرد؛ میشود فوتبالیست بود و «جهانوطن گرا»؛ چنانکه «چگوارا»ی روی بازویش مبارزه جهانی برعلیه استبداد و امپریالیسم را فریاد میزد؛ چنانکه «چگوارا» هم خود فریاد «میخائیل باکونین» بود که شهر به شهر میگشت تا هر قدرت مستقری را به زیر کشد؛ «باکونین»ی که خود تجسم ِخواستِ انهدام هر نیرویی بود که قرار بود قیدوبند بر دستهایمان بزند؛ خواه آن نیرو، نیرویی امپریالیستی باشد، خواه دیکتاتوری پرولتاریا.
«الکساندر هرتسن» روایت می کند که بعد از فرار «باکونین» از سیبری وقتی این جهانوطن نزد او در لندن بازگشت، بیآنکه سلام و احوالپرسی کند، پرسید آیا در اروپا جای ناآرامی هست یا نه، و چون «هرتسن» پاسخ داد که چنین جایی نیست، «باکونین» گفت:«پس ما چکار کنیم، باید به ایران و هند بروم تا آنجا مردم را تحریک کنم؟ این دیوانهام میکند؛ مجبورم میکند گوشهای بنشینم و کاری نکنم.»(میخائیل باکونین و آئین آنارشیسم، شادگان: ۷)
دنیا به آدمهای بد نیاز دارد، باور کنیم...
🔴 این متن ۶ سال پیش نوشته شدهاست؛ دقیقاً یک روز پس از مرگ مارادونا؛ احتمالاً این روزها زمان دوباره خواندنش و دوباره اندیشیدن به چیزی به اسم "فوتبال" است.
«شور انهدام نیز شوری آفریننده است»
میخائیل باکونین
پوریا جهانشاد
این سالها هر وقت واژههای «نخبه» و «نابغه» را شنیدهایم بیاختیار یاد فلان دانشجوی دانشگاه شریف یا بهمان پزشک و مهندس ایرانیتبار شاغل در دانشگاههای ایالتی امریکا و سازمان فضایی ناسا افتادهایم. اگر هم نخواهیم زیاد به خودمان فشار بیاوریم، احتمالاً این واژهها برایمان یادآور چهره برخی نوجوانان در تبلیغات تلویزیونی مؤسسات گاج و امثالهماند که به یاری پول پدر یا خالی شدن سفره خانواده مفتخر به کسب رتبههای اول و دوم کنکور پزشکی و مهندسی شدهاند؛ کسانی که بهزودی به جمع نخبههای مهاجرِ جریانِ «علم هنجاری»(Normal Science) میپیوندند تا شمایل ظاهراً دموکراتیک و چندملیت گرایانه «علم هنجاری» را قدری بیشتر مشروعیت ببخشند. اما پیچیدگی موضوع اینجا است که به لحاظ تاریخی کسانی خدمت واقعی به اصلاح صورتبندی رابطه «علم» و «بشریت» کرده اند که اصول ظاهراً خدشهناپذیر «علم هنجاری» را برنتافتهاند و میز بازی را سرنگون کردهاند.
میگویم خدمت به «علم» و «بشریت» و نهفقط به «علم»، برای اینکه خطِ خودم را از خط عاشقانِ «علم برای علم» جدا کنم و به لحظاتِ تاریخی اشارهکنم که توهم «تکامل تدریجی/تاریخی علم» بهشدت به چالش کشیده شده است؛ لحظاتیِ که «توماس کوهن» بهدرستی عنوان «انقلابهای علمی» و تغییر پارادایم روی آن گذاشته است؛ انقلابهایی که «علم هنجاری» و «دانشمندانِ خوبِ» آن را به چالش کشیدهاند.
اگر تعریف «کوهن» از «دانشمندانِ خوب» را بپذیریم که کسانی هستند که اندیشههای بنیادی را که پارادایم علمی به دست میدهند به کار میبندند و درباره آن چونوچرا نمیکنند، میشود حدس زد «دانشمندانِ بد» چه کسانی هستند؟! قاعدتاً «دانشمندانِ بد» آنهایی هستند که قواعد و هنجارها را به چالش میکشند و میز بازی را برمیگردانند! میشود فهمید لااقل برای چندین دهه دشمنان این «دانشمندانِ بد» از دوستانشان بیشتر است و هر چه باشد تا مدتها اینها همان یاغیها و بلکه نخالههایی هستند که ارزش و احترامی برای وضع موجود و هرچه این وضع را تثبیت میکند قائل نیستند. تجارب تاریخی نشان میدهد تمرکز اغلب این یاغیها بهجای هنجارهای درون گفتمانی علم، متوجه خودِ علم بهعنوان ابژه مکاشفه انتقادی و نهادهای آن است و از این نظر انقلاب علمی کاملاً قابل قیاس با انقلاب سیاسی است.
دقیقاً در لحظات تاریخی ظهور یاغیها و «دانشمندانِ بد» است که میشود از افسون زدگی علم فاصله گرفت و به رابطه علم با خودش و بهتبع آن رابطه علم با جامعه و بشریت اندیشید. اگر بخواهم به خدمتِ دیگر یاغیهای امروزی عرصه علم اشارهکنم که با «زیرمیز زدن» حاصل میشود، این خدمت چیزی نیست جز تغییر زمینبازی از «چندفرهنگ گرایی»(Multiculturalism) اغواکننده زیر پرچم «علمِ هنجاری» به «جهانوطن گرایی»( Cosmopolitanism) انقلابی. دراین میان اگر راه نجاتی هم برای علم و گفتمان آن بخواهیم متصور باشیم که پیوندهایی کمتر سرمایه محور با جامعه برقرار کنند منادیان این راه نجات، همان انقلابیون و یاغیهای «جهانوطن گرا» هستند.
این مقدمه را گفتم که برسم بر سر یک قیاس نهچندان علمی که انجامش فقط از یک «نویسنده بد» برمیآید؛ قیاس بین علم و اهالیاش و کفِ خیابان و بچههایش. سخن از یاغی بیشتر «آنارشیست» و کمتر «مارکسیست» مان «دیگو مارادونا» است که فوتبال را برای فوتبال بازی نمیکرد یا اگر هم بازی میکرد، معنای فوتبال برایش زیستنِ فوتبال بود؛ چنانکه میگفت فوتبال همان زندگی است و زندگی همان سیاست و احتمالاً اگر بحث بالا میگرفت تردید نداشت سیاست همان انقلاب است.
در مورد «مارادونا» بیراه نیست اگر بگوییم بخشی از زیستنِ فوتبال همان به چالش کشیدن «فوتبال هنجاری» و رسوا کردن «فوتبالیستهای خوب» آن بود. «مارادونا» بدون تردید یک «فوتبالیستِ بد» تمامعیار بود که هرگز نباید با الفاظی مثل «نابغه» و «نخبه» ساحت این «بد بودن» را لکهدار کرد؛ فوتبالیستی که با دست گل میزد و با پایش میز بازی را برمیگرداند؛ کسی که توجهها را از هنجارهای درون گفتمانی یک بازی به ناهنجاریهای نهادی کشاند و جلوه دروغین ژستِ حقوق بشری که میخواهد «فوتبالِ هنجاری» را عامل پیوند اقوام و ملل معرفی کند رسوا کرد. «مارادونا» این ژست را رسوا کرد چون نشان داد این «فوتبال هنجاری» و «بازی برای بازی» نیست که ملتها را متحد میکند، بلکه این تلاش برای به پایین کشیدن نمایشهای دروغین و هنجارها است که دلها را در قالبِ نمادینِ «فوتبالیستِ بد» متحد میکند. بله، فوتبال هم میتواند برای رسوا کردن دروغها و منهدم کردن هنجارهای برساخته به کار آید، مشروط بر آنکه زیسته شود.
Repost from مدرسه تهران
📣 «سینماتک #مدرسه_تهران» برگزار میکند:
📌 «در شب پرسه میزنیم و در آتش بلعیده میشویم» (۱۹۷۸)
● کارگردان: گی دبور
[فیلسوف فرانسوی و مؤلف جامعهی نمایش]
با نقد و بررسی:
● پوریا جهانشاد
(پژوهشگر مطالعات انتقادی هنر)
حضوری و آنلاین پنجشنبه [۲۸ خرداد]، ساعت ۱۸ مکان برگزاری: نجاتاللهی، صارمی، پلاک ۳۲📮 جهت ثبتنام به آیدی زیر مراجعه کنید: ● @pouya_teh_82
چند جملهای خطاب به تلاشگران مصادرهی مبارزات زنان در افعانستان
پوریا جهانشاد
مقدمه:
کسانی که در هر موقعیتی نگاه مصادره گر و مرکزگرایشان خودش را عیان میکند، بهتازگی تلاشی را آغاز کردهاند که کنشهای شناسنامهدار زنان در افعانستان را میراثِ ایرانیان فرض کنند.
این گروه که اغلب تاریخِ جنبشهای آزادیخواه زنان در ایران را هم از ۱۴۰۱ درنظر میگیرند، همین تصور باطل را هم در خصوص مبارزات زنان در افعانستان دارند.
معضل جدی این شیوهی بسط ناآگاهی این است که انسان را از فهم و شناخت تأثیرات متقابل جنبشهای اجتماعی ناتوان میکند؛ چه این جنبشها، جنبشهای اعتراضی کف خیابان باشند و چه از جنس چیزی باشد که "آصف بیات" تحتعنوان "پیشروی آرام"(Quiet Encroachment) به آن اشاره میکند و چه حتی در شمایل یک جنبش اجتماعی منسجم نمودار نشوند...
@rokhdadehonar/ رخدادِ هنر
لینک مطالعه متن:
https://B2n.ir/kf8613
