جانشینمن
Open in Telegram
http://t.me/HidenChat_Bot?start=1627358504 Tell me about something that is going on in your heart
Show moreIran222 741The category is not specified
211
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-1230 days
Posts Archive
211
حرف عشق که میشود، در ابرهای آسمان غرق میشوم؛
چه دیده ای؟
شاید هم نابینایی در توصیف آسمان شوم.
لَعبت آسمان را به من لَعن کرده اند.
من مانده و وَنگی که وَدیعه کرده اند.
شوق وِداد را بر من طَعن کرده اند.
من مانده و گنجشککی که مَفتون کرده اند.
ترنمِ آسمان را بر روحم مُبَرهَن کرده اند.
صیانَت داستان گنجشکک را بر من فرض کرده اند.
او گنجشککم نامیده شد،
من هم بال پروازش را خود مینامم،
از همان بال های به دنبالِ فراز به دور از رُعب و باک صُعود.
-ساره
لعبت:زیبایی لعن:نفرین ونگ:صدا ودیعه:سپرده وداد:عشق طعن:زخم زبان مفتون:عاشق ترنم:زمزمه مبرهن:آشکار صیانت:حفظ فرض:اجبار فراز:بلندی رعب و باک:ترس صعود:سقوط
211
اگر بحثمان ژرفای دلتنگی باشد، از روزهایی خواهم گفت که به دنبال بویِ آغوشت رختها را استیضاخ میکنم؛ نیک ترینم.
211
نور
اکنون که رعد خنجرش را برایم تیز میکند و آسمان دارش را به بالا میکشد بی دفاع تر از هر لحظه ای خود را به دست مرگ میسپارم. شاید این هم قسمتی از سرنوشت است، شاید هم طناب باز کردن دستانش را به فراموشی سپرده است.
نور آسمانِ تاریک را کنار میزند و گونه های یخ زده ام را نوازش میکند. نور با تمام هراس هایم میجنگد و من تنها سرباز کوچکش هستم.
نور تنها منجی نیست، تمام باورها و لبخندهایم در نور خلاصه میشود.
نور خانه است، از همان هایی که بوی امنیت میدهند.
در این زمان که برای نور مینویسم او سیصد و شصت پنج روز دیگر را از سر میگذراند؛ تولدش برخلاف تمام آدمیان یادآور دوست داشتنش نیست، چرا که تمام ثانیههای خوب و بد وجودِ شیرین او را یاد آوری میکند.
تنها مینویسم برای مهم ترین روز از سال، تولد نور قلبم.
برای نورِ من.
211
باید بیدارت کنم؟
از خوابی که بیداری ندارد.
صدایت کنم؟
وقتی که تو وجودی ندارد.
این هارا ول کن،
آسمان را چه کنم؟
زمانی که بی پروانهام معنایی ندارد.
شمع روی کیک چه؟
دگر نایی برای انتظار فرانهام ندارد.
برای شمع های فوت نشده
-ساره211
بنده از تمام چیزهایی که یاد مرا به تو میبرند، تنفر دارم. بیش از همه، از قفسی که بال های پروازت را چید، و از همان آغوش های گرمت، متنفرم.
وابستگی همان تارهاییست که عنکبوت گرد خورده ی انباری برای تو، درون قلب بی دفاعم، تنیده است؛ همان هایی که امروز در میان ازدحام جمعیت مرا ناگذیر به نوشتن از تو کرده اند.
راستش را بگویم؟ تنها میخواهم خطوط مشوش و کلمات دلتنگی ام را به تو برسانند. در این روزها که غم مرا بلعیده است، بیش از همه چیز، آغوشی که اشک برایش بی معنی بود را از خدایتان طلب هستم!
برای خوب ترینِ قلبم.
211
برای چه اشک میریزی؟
آنچه خاک برایش بی معنیست؟
باور کن مرا
که او نمرده است هرگز
وقتی به خانه بازگشتم
هنوز بودی
بر روی طاقچه، درون قاب عکسی
مرگِ تو، تنها رویایی بیش نیست
مگر نشنیده ای؟
تو شاه ماهیِ قصه هایِ منی
تو را چه به مرگ؟
برای پرنده ای که با بال های چیده شده به پرواز ادامه داد.
-ساره211
اجازه بده کمی خودم را معنا کنم. بنده دانه ی درون آب هستم که روزی از نور محروم شده و محبوس شده ی تکه پارچه ای است.
پس از آن از پیله خود بیرون آمده و به آدمیان پیوسته ام.
روزها میگذرند و سیزده نحس مرا روانه ی دریا میکند. از چه گله کنم؟ زندانی که مرا رشد داد؟ یا کسی که مرا ترک کرد؟
وقت برای گله ز آنچه بوده و نبوده ام زیاد است پس بگذار دور از تمام معانی بگویم که تاریکی ای که خورشیدم را در بر گرفت اهمیتی ندارد چرا که همان زندانِ خفه و تاریک مرا به آغوش آسمان رساند.
در کمال خوشبختی برای مدتی توانسته ام سفره ی دو پا های مملو از عشق را رنگین و خوشحال سازم، همچنین بعد ز آن مفتخر به شنا در کنار ماهی های قرمز بوده ام.
چه برای گله میماند؟ سبزه بودنم؟ خیر، من میخواهم ز تمام آنچه بوده و روزهای باقی مانده لذت ببرم.
211
گمشده
من عشقی میخواهم
از جنس خنده هایت، واقعی
قهوه ای از اشکانت، تلخ
پتویی از دستانت، گرم
و زندگی ای از آغوشت، امن
لیوانِ چای را میبوسد
پس من چه؟
گمشده ی ورقه ها هستم
بیا و پیدا کن
مرا ز میان کلمات
سال هاست که پنهان شده ام
پشت درخت کتاب
که مرا پیدا میکند؟
معشوقه ی کتاب؟
-ساره
