en
Feedback
جانشین‌من

جانشین‌من

Open in Telegram

http://t.me/HidenChat_Bot?start=1627358504 Tell me about something that is going on in your heart

Show more
Iran222 741The category is not specified
211
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-1230 days
Posts Archive

سکوتِ برف بعد از یک عالمه حرف فرو رفتن در صدف چه دردناک بود مرور کردن خاطرات کسی که یک روز صدا می‌زد تو را به مخفف -ساره

دشت بود کوه بود حتی ابرِ تو آسمونم‌ بود خدا هم پشت کوه ها مواظب دلامون بود اما یه چیز نبود اونی که دوستش داشتم هیچوقت نبود -ساره

پرنده‌ی عزیز به حتم که تو زنی زنی آزاد و بلند پرواز زنی با کفش های باله، رقصان زنی بر روی امواج، به دور از اجبار -ساره

اگه عکاسید یا به عکس گرفتن علاقه دارید، این پیام رو فوروارد کنید تا طبق یکی از عکس‌ها براتون شعر بنویسم🌿 اگه چنل ندارید یا پرایوتید، ناشناس پیام بذارید

زنی با یک گاری آرزو گونی به دست چشمش میان قوطی‌ها نشست سطل به سطل دنبال سطری شعر میگشت شاعری که از کل زندگی یک ساعت چرمی قدیمی به دستش می‌نشست -ساره

1|1 - if it's real, then i'll stay - Bonjr (320).mp37.16 MB

شمع روی کیک عدد عوض می‌کند بهار جلو می‌رود و تقویم از سال گذر می‌کند اتاق با عطر مرگ دست و پنجه نرم می‌کند آسمان تولدِ فرانه‌ را چراغانی‌‌ای بزرگی می‌کند و اما ما چه؟ که به نبود پروانه‌یمان عادت می‌کند؟ -ساره

photo content

این مدت در حال گوش دادن پادکستِ تراس بودم، و به قسمتی رسیدم که بنظرم هرشخصی نیاز به شنیدنش داره. امیرپارسا یکی از افرادی هستش که از لحاظ روحی خیلی به من کمک کرد، و امیدوارم برای شماهم مفید باشه. اگه نظر یا سوالی هم دارید، شنوام🤍

نوروز خجسته باد🪻

1|10 - The Blue Hour - Federico Albanese (320).mp39.21 MB

حتم دارم شجاعت مسری‌ست، چرا که ایل من آن را از نسلی به نسل دیگر مورث شده اند. شجاعت ایستادن مقابل لشکر نازی‌ها نیست، شجاعت گلوله‌ای است که کسی جایی برای رهایی یافتن از هیولا، به خود شلیک می‌کند. شجاعت مردی‌ست که قبل از بهار سی و هشت سالگی‌اش، به وجود خود پایان می‌دهد. برای ابول کورکور.

photo content

پنجره بازه.mp37.57 MB

بوی آشنای آغوشت را میان غریبگی رخت‌ها پیدا نکردم، و نبودت هر روز، بیش از دیروز مرا در خود غرق می‌کند. میهمان خدایشان نشده‌ای، اما با دوری‌ات سیاووش قصه هایم را برده ای و من به سووشون نشسته‌ام. بی مریم نیستم، اما نبودت می‌توان پیروزی نازی‌ها بر وطنم باشد؛ حتی چوپان هم نیستم، اما نبود طنین دلنوازت، می‌توان معنا نشدن نِی برای گلِ گیس باشد. بی نیاز به حضور استوره‌هایشان، نیازمند استوره‌ام‌ هستم. استوره‌ای که نبودش مرا کُنار غریب، و غمش همان سنگ‌هاییست که چه سخت و دردناک شاخه هایم را نوازش می‌کند. کمی واضح‌تر بگویم؟ محبوس شده‌ی میهمانی‌ای از جنس اجبار شده‌ام که تنها شناسا‌ برایم تویی، و اکنون تو را در ازدحام جمعیت گم کرده‌ام، نیک ترینم.