en
Feedback
آیماه

آیماه

Open in Telegram

یه‌شب مهتاب؛ماه میاد تو خواب من‌و می‌بره ته اون دره.

Show more
1 740
Subscribers
No data24 hours
-1757 days
-80830 days
Posts Archive
Video message00:25

Video message00:25

من درد در رگانم حسرت در استخوانم.

Age-Jat-Boodam.mp35.13 MB

گفته بودم اگه برگردی.mp33.78 MB

بعد از تو دگر آسمان مأمن رازهای پنهان قاصدک‌ها نخواهد بود؛ نسیم آن‌چنان که در حضور تو بوی باران می‌آورد دیگر جز غبار خستگی به همراه ندارد.

photo content

چشام_شده_خیس..mp32.60 MB

photo content
+1

ای جانِ من که در آغوشِ خاموش حسرتت چون شمعی بی‌پناه در حصاری بی‌رنگ می‌سوزم شب از نفس افتاده و سحر از سوگواری نبودنت تمام نشده است.

نفرین مادران کودک مرده ترسناک است.

پرنده قلبم دیگر تاب پرواز ندارد. در گوشه‌ای از ذهنم افتاده، با بال‌هایی زخمی و خاطراتی خاک‌خورده از آسمان‌هایی که دیگر به یاد نمی‌آورند. خستگی در تار و پودش رخنه کرده؛ خستگی از رویاهایی که ناتمام ماندند از عشق‌هایی که نیمه‌کاره بریدند هرچه بیشتر تقلا می‌کند، بیشتر در مرداب سکوت فرو می‌رود. نه نغمه‌ای، نه نوری... فقط زمزمه‌ای خفه از روزهای دور، که یادآور پروازهایی‌ست که دیگر تکرار نمی‌شوند و من، با چشم‌هایی که حقیقت را انکار می‌کنند هنوز به آسمانی خیره‌ام که دیگر چشم‌به‌راهی برای پرواز نیست.

+1

چشمانت را از من مگیر تا اندوهم را بگریم.

از زمانی که نیستی انگار همه‌چیز رنگ سکوت گرفته است؛ صندلی کنار باغچه خالی مانده و هر صبح آفتاب بی‌تو سردتر طلوع می‌کند. پیچک‌هایی که روزی تا نور نگاهت قد می‌کشیدند حالا در باد می‌لرزند؛بی‌پناه و خاموش. بادزنگ کوچکی که به خیابان آویخته‌ایم با هر نسیم صدایی از تو در دلش دارد. گاهی فکر می‌کنم شاید باد، نامت را از لای برگ‌ها می‌گیرد و آرام در گوشم می‌گوید. هیچ‌چیز سر جایش نیست؛ تو نیستی و همین نبودنت، همه‌چیز را بی‌معنا کرده. اگر راهی برای برگشت به خانه یافتی بازگرد؛ تا صندلی دوباره صدا دهد تا پیچک دوباره سبز شود و بادزنگ نغمه‌اش را با لبخند کوک کند.

مرا ببوس که من آخرین شهرِ بی‌دفاعم.

و هر روز با باز شدن چشمهایم تو را دفن می کنم دو کوچه آنطرف‌تر زیر درخت بید مجنونی برای نداشتنت اشک می ریزم و بعد لباس نازک سفیدی که سرمای زمستان از آن عبور می کند به تن میکنم و به خیابان میروم زیر درخت بید می‌ایستم و از خودمان عکس می‌گیرم و برایت آنجا زیر سنگ بزرگ خاکستری یادداشتی می‌گذارم و همانجا می‌مانم تا رنگ صورت آدم ها در تاریکی شب محو شود از شب از تاریکی بدون تو از عقربه هایی که نیمه شب را نشان بدهد و تو کلماتم را نخوانده باشی... تو را با خود به خانه برمی‌گردانم و در تاریکی اتاق می‌خوابانم؛چشم‌هایم را می‌بندم تا فردا دوباره برای از دست دادنت به خیابان بروم.

photo content
+1

گریه کن عزیزِ من؛ گریه کن! چرا که برای گریستن در خاورمیانه هزاران دلیل وجود دارد.