کلآهـدوز
Open in Telegram
245
Subscribers
No data24 hours
-97 days
-1030 days
Posts Archive
245
Repost from 𝖠𝗅𝗂𝖾𝗇𝗀𝗋𝖾𝗒
نگاهش به کهنگیِ شرابِ صد ساله بود،اصیل و مقتدر گام بر مینهاد و به یقین انسانهای زیادی برایش احترام قائل بودند. تظاهر،رفتارهای دروغین،ادا و اطوارهای دروغین؟ ابدا ! تمام و تماش به صداقتِ یک بچه بود. لبخندی بر لبانش ندیدم اگرم دیدم واقعیِ واقعی بود،شب هنگام،یک فنجان قهوه،کتاب و جعبه سیگارش را برمیداشت و زیر درخت سرو مینشست و به مطالعه می پرداخت و صبح هنگام،لباسهای فرمش را به تن بی نقصش می پوشاند و راهیِ کار، برای اجرای قانون میشد.گویند کار او قد علم کردن در برابر افراد نارسیسِ نادان به کار خود است. نمیدانم اینها فقط شایعههایی است که از دختر وزیر شنیدم. دختر وزیر میگفت اینها همه دروغ است و کار او چیزی دیگر است وگرنه این همه ثروت و اقتدار از کجا میآید؟ اینکه تمام روز به او فکر میکنم دارد دیوانهام میکند.
نوشتههای سرخ در برگههای کاهی،شاهدخت آنا 🎀
245
Repost from ♱ 𝒩ᥱ𝗋𝗂᥆ (close)
𝖩ᥱ𝖺𝗅᥆ᥙ𝗌ᥙᩛ 𝗍ᥙ𝗋ᥒ𝗂ᥒ𝗀 ᥉𝖺𝗂ᥒ𝗍𝗌 𝗂ᥒ𝗍᥆ 𝗍𝗁𝖾 ᥉ᥱ𝖺 .
✉️🎐
245
Repost from 𝒱 𝖾𝗇𝗎𝗌 sleeping.
˓˓ 𝗂𝗇 𝗅𝗂𝖿𝖾,𝖼𝗁𝖺𝗅𝗅𝖾𝗇𝗀𝖾𝗌 𝖺𝗋𝖾𝗇'𝗍 𝖻𝖺𝗋𝗋𝗂𝖾𝗋𝗌 𝖻𝗎𝗍 𝖼𝗁𝖺𝗇𝖼𝖾𝗌 𝗍𝗈 𝗀𝗋𝗈𝗐.
𝖥𝖺𝖼𝖾 𝖾𝖺𝖼𝗁 𝗈𝖻𝗍𝖺𝖼𝗅𝖾,𝗀𝖾𝗍 𝗌𝗍𝗋𝗈𝗇𝗀𝖾𝗋 𝖺𝗇𝖽 𝗐𝗂𝗌𝖾𝗋⭑
𝖪𝖾𝖾𝗉 𝗀𝗈𝗂𝗇𝗀 𝗐𝗂𝗍𝗁 𝖻𝖾𝗅𝗂𝖾𝖿 𝗂𝗇 𝗒𝗈𝗎𝗋𝗌𝖾𝗅𝖿,𝖾𝖺𝖼𝗁 𝗌𝗍𝖾𝗉 𝖻𝗋𝗂𝗇𝗀𝗌 𝗒𝗈𝗎 𝗇𝖾𝖺𝗋𝖾𝗋 𝗍𝗈 𝗌𝗎𝖼𝖼𝖾𝗌𝗌. ˒˒
245
دوازده نـوامبـر اُتـاقـک زیـ ـر شیـرونيے
ساعـتها پشـت میـز مطـالعهاش نشستـه بـود، در سکـوتی کـه به تنهـاییاش عمـق میبخشیـد. عینـک روی چشمـانش را روی کتـاب جلویـش میـان کلمـات داستـان رها کرد. قهـوهاش هم به سرما نشستـه بـود. دستـانش را در کنـار صندلی رها کرد و به سقـف خیـره شـد. اطـرافش بـدون رنگ و زنـدگی بـود، نوشتـههای روبهرویـش تـار و مبهـم شده بودند. افکـارش با سرعـت در ذهنـش عبـور میکـردند، انگـاری در خلسهای از سکـوت در جنگ میان خودش و افکارش گیـر کـرده بود و تنهـا و ناپیـدا به نظـر میرسیـد.
