AQUA
Open in Telegram
Unknown: @Bluspiderbot GP:https://t.me/+2HsISFPDFCs4OGU0 playlist:https://t.me/+zd1m-zGPYqpjNGFk
Show more1 016
Subscribers
-624 hours
-217 days
-8130 days
Posts Archive
1 016
پشت پیچوتاب موهایش، چشمانی روباهی کمین کرده بود؛
چشمهایی که بلد بودند چگونه حقیقت را پشت پردهای از زیبایی پنهان کنند.
حیلهگری ماهر بود؛
با لبخندی شیرین، از عطر گلها میگفت، از آواز گنجشکها، از رقص بیپروا و آزادانهی پروانهها در آغوش باد.
آنقدر زیبا از آزادی میگفت که گمان میکردی خودش، سالهاست از بندِ تمام غمهای جهان رها شده است.
اما کافی بود نسیمی از کنار صورتش بگذرد؛
کافی بود تارهای موهایش اندکی کنار بروند
و چشمهایش، بیخبر از نیرنگ صاحبشان، برای لحظهای خود را به من نشان دهند.
آنوقت میشد تمام حقیقت را خواند...
میشد دید که پشت آن لبخند،
گلهایی پژمرده در گوشهی اتاقی خاموش نفس میکشند؛
میشد صدای گنجشکی را شنید
که سالهاست با بالی شکسته
آرزوی آسمان را به دوش میکشد؛
و میشد پروانهای را دید
که بالهای سوختهاش را
از چشمهای دنیا پنهان کرده است.
چشمانش غمگینتر از آن بودند
که لبخندش بتواند پنهانشان کند.
برای همین موهایش را پرده میکرد،
چشمانش را پشت تاریکی پنهان میساخت و با شیرینیِ کلماتش
بر جان من حیله میکرد.
غافل از اینکه بعضی زخمها را نمیشود پنهان کرد؛ نه پشت مو،
نه پشت لبخند، نه حتی پشت هزار واژهی زیبا.
چشمهایش، هر بار که نگاهم میکردند،
پیش از خودش اعتراف میکردند؛
او از گلها حرف میزد، اما خودش بوی پاییز میداد...
از آواز گنجشک میگفت، اما در صدایش، صدای بالی شکسته شنیده میشد...
و از رقص پروانهها میگفت،بیآنکه بداند چشمانش هنوز سوختگیِ بالهای خودش را به یاد دارند.
