en
Feedback
داستان سرا Dastan Sara

داستان سرا Dastan Sara

Open in Telegram

𝐖⃟𝐞 𝐝𝐢𝐞𝐝 𝐛𝐞𝐡𝐢𝐧𝐝 𝐨𝐮𝐫 𝐭𝐡𝐨𝐮𝐬𝐚𝐧𝐝𝐬 𝐨𝐟 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞𝐬:🖤🥀┆ م⃟ا پشت‌ هزاران‌ لبخند‌ خود‌ مرده‌ایم:🖤🥀┆

Show more
891
Subscribers
-124 hours
-157 days
-4530 days
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+2
in 0 channels
August '26
+35
in 0 channels
Get PRO
July '26
+67
in 0 channels
Get PRO
June '260
in 0 channels
Get PRO
May '260
in 0 channels
Get PRO
April '260
in 0 channels
Get PRO
March '260
in 0 channels
Get PRO
February '260
in 0 channels
Get PRO
January '260
in 0 channels
Get PRO
December '250
in 0 channels
Get PRO
November '25
+16
in 0 channels
Get PRO
October '25
+28
in 0 channels
Get PRO
September '25
+21
in 0 channels
Get PRO
August '25
+21
in 0 channels
Get PRO
July '25
+56
in 0 channels
Get PRO
June '25
+175
in 0 channels
Get PRO
May '25
+178
in 0 channels
Get PRO
April '25
+113
in 0 channels
Get PRO
March '25
+60
in 0 channels
Get PRO
February '25
+173
in 0 channels
Get PRO
January '25
+184
in 0 channels
Get PRO
December '24
+155
in 0 channels
Get PRO
November '24
+97
in 0 channels
Get PRO
October '24
+77
in 0 channels
Get PRO
September '24
+719
in 0 channels
Get PRO
August '240
in 0 channels
Get PRO
July '240
in 0 channels
Get PRO
June '240
in 0 channels
Get PRO
May '240
in 0 channels
Get PRO
April '240
in 0 channels
Get PRO
March '24
+125
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
08 September0
07 September0
06 September0
05 September+1
04 September0
03 September0
02 September0
01 September+1
Channel Posts
https://t.me/DastanSara_AFG لینک به دوستان تان بفرستین فالو کنن

2
برخی عشق‌ها برای ماندن در کنار هم آفریده نمی‌شوند؛ برای آن آفریده می‌شوند که ردّی جاودان در دل انسان بگذارند. عشقِ آنان نیز از همان عشق‌ها بود؛ عشقی که پایان یافت، اما فراموش نشد. شاید اگر حرف‌های ناگفته گفته می‌شد، اگر سکوت‌ها شکسته می‌شد و دل‌ها بی‌پرده با یکدیگر سخن می‌گفتند، سرنوشت رنگ دیگری می‌گرفت. گاهی تنها یک گفت‌وگوی صادقانه می‌تواند از فرو ریختن یک دنیا جلوگیری کند. همیشه آن‌گونه که ما گمان می‌کنیم نیست و هیچ‌کس نمی‌تواند از پشت پردهٔ زندگی دیگران حقیقت را به‌درستی ببیند. پس پیش از قضاوت کردن، پیش از تصمیم گرفتن به جای دیگران و پیش از آنکه دیر شود، باید شنید، فهمید و فرصت سخن گفتن داد. زیرا بعضی پایان‌ها نه از نبودِ عشق، بلکه از سوءتفاهم‌ها و حرف‌های ناگفته ساخته می‌شوند. و این‌گونه بود که قصهٔ قیس و صدف، با همهٔ زیبایی‌ها و دردهایش، ناتمام ماند... پایان. سخن آخر نویسنده هر داستان روزی به پایان می‌رسد، اما احساساتی که در دل خواننده بر جا می‌گذارد شاید هرگز پایان نیابد. این رمان تنها یک داستان خیالی نیست؛ بخش‌هایی از آن بر اساس واقعیت و رویدادهایی الهام‌گرفته از زندگی واقعی نوشته شده است. نام‌ها، برخی جزئیات و روایت‌ها برای حفظ حریم افراد یا بهتر شدن روند داستان تغییر یافته‌اند، اما احساسات، دردها، امیدها و بسیاری از اتفاقات ریشه در واقعیت دارند. این اثر را با عشق، اندیشه و بخشی از وجودم نوشتم و اکنون آن را به دستان شما می‌سپارم. اگر در میان این صفحات لبخندی زدید، اندوهی را احساس کردید یا لحظه‌ای خود را در کنار شخصیت‌های داستان یافتید، بزرگ‌ترین پاداش من را به دست آورده‌ام. از همه خوانندگانی که تا آخرین صفحه همراه این سفر بودند صمیمانه سپاسگزارم. امیدوارم هر کس از این داستان، معنایی ویژه برای خود بیابد و آن را در گوشه‌ای از قلبش نگه دارد. با احترام نویسنده رفت صدف و با خودش فصلِ بهارم را برد، خنده‌های روزگار و انتظارم را برد. ماند قیس و کوچه‌ای از خاطراتِ بی‌پناه، عشق آمد، عشق ماند، اما قرارم را برد. سال‌ها دل در پیِ یک آرزوی دور ماند، قسمتِ تلخِ زمان، دار و ندارم را برد. حرف‌های ناگفته میانِ دو دل دیوار شد، یک سکوتِ ساده آخر اختیارم را برد. قصه پایان یافت اما دردِ آن پایان نداشت، مرگِ او از من تمامِ روزگارم را برد شاعر ؛ Sofia Mijada
503
3
مه: نمیفهمم نمیخواستم که باعث ناراحتی کسی دگه شوم میخواستم هم تووهم خانواده ات وهم نامزدت خوشحال باشین🥲. قیس: مگرتوزنده گی مه نبودی خوشی مه بودن کنارتوبودداشتن توهرشب کنارخودم بودمه وقتی رفتی دیوانه شدم ده هرکوچه تره میپالیدم روزهاپشت مکتب تان منتظرتوبودم هرشب ده صفحات مجازی تره میپالیدم اماموفق نشدم که تره پیداکنم میفامم اشتباه کردم که برت دروغ گفتم اماحق داشتم میترسیدم که ازمه جداشوی ازمه دورشوی که امی اتفاق هم افتادوقتی شنیدی مره برهمیشه رهاکردی ورفتی مره تنهاماندی تمام درهای که به توبرسم ره بستی به هرجای که فکرمیکردم تومیای روزهامنتظربودم بعدازرفتن ات زنده گی برم متوقف شدخواستم که به زنده گی خودخاتمه بتم اماموفق نشدم وبه امیدای که دوباره تره ببینم زنده گی کردم اماتصورنمیکردم تره ده ای حالت ببینم لطفآ مره ببخش که باعث ناراحتی توشدم وازتوپنهان کردم. مه: 🥲مه بایدمعذرت خواهی کنم مسبب ای که هم توناراحت باشی هم مه خودم هستم خودم ازتودورشدم شایدخداوندامروزتره مقابل مه قراردادتاازت معذرت بخواهم وراحت به دنیای ابدی خودم برم🥲. قیس: آرام باش زیادخوده خسته نسازاقسم حرف هاره نزن مره نابودنساز. مه: به امی خاطرنمیخواستم ازنزدیک همرایت خداحافظی کنم گریه نکومگم مردهاهم گریه میکنن. قیس: دردفراق درجهان چیست بگو عاجزنشده ازفراق کیست بگو مراگوینددرفراقش مگیر آن کس درفراقش نگریسته کیست بگو. ده ای ده سال اقدرگریه کردیم که اشک ریختن شده جزازکارهای زنده گیم. مه: 🥲معذرت میخواهم🥹😔. قیس: ایسس دگه نگوی ده ای جدای هردوی مامقصربودیم پس معذرت خواهی نکوراستی توازدواج نکردی یاهم عاشق کسی دگه نشدی. مه:همیشه سرقول که به تودادیم بودم بعدازتوهیچ کسی ده زنده گیم نامده برت قول داده بودم که اولین وآخرین عشقم هستی ومیباشی وامقسم هم هست هم مه هم قلبم به ای وعده وفاداربوده توهم وعده ای که کردی ره فراموش نکردی. قیس: مگرمیشه فراموش کنم ازروزی که به آخرین باربرت شعرخواندم تابه حالی هیچ شعری ره به زبان ناوردیم وامروزدوباره به توشعرخواندم. مه: هنوزهم به اندازه قبلادوستم داری. قیس: همیشه دوستت داشتیم ودارم بعدازرفتن ات مه هرروزبه امیددیدن توزنده گی میکنم بعدازرفتن ات هرروزوشب تره میپالیدم به موادمخدررواوردم فقط زنده بودم زنده گی نمیکردم اماپوهنتون ره رهانکردم بخاطرکه توهمیشه میگفتی متوجه درس هایت باش درس میخواندم تااگرروزی باتوروبروشوم بگویم که مه بلاخره درس هایم ره تمام کردم وبه حرف ات گوش کردم. مه: پس اتفاق های زیادی برت افتاده پس ازدواج ات چی پسرت چی چیوقت ازدواج کردی. قیس: ازپسرم چطوخبرداری. مه: 🥲وقتی خبرشدم که سرطان دارم هرروزمیخواستم تره ببینم وبلاخره یک روزتانستم ازخانه تنهابیرون شوم وبه کوچه تان آمدم اوروزتره تماشاکردم وگریه کردم پسرت ره دیدم خیلی شبه توهست. قیس:چرانامدی پیشم حداقل ای مدت کوتاه ره همرای هم میبودیم 🥹. بعدازسه سال به اجبارهمرای دخترخالیم ازدواج کردم حتاشب که ازدواج کردم خانه نرفتم شب که مه فکرمیکردم خوش بخت ترین ادم دنیامیشم شبی که همیشه همرای توتصورمیکردم اما برعکس شبی بودکه تاصبح عذاب دیدم تاصبح شراب نوشیدم تادوری تره احساس نکنم برچندلحظه هم که شده دوری تره فراموش کنم خوب ازدواج ماهم امقسم بودمه ده یک اوتاق ودخترخالیم ده اتاق دگه میخوابیدبه امی صورت دوسال زنده کی مشترک ماسپری شدامایک شب وقتی که خیلی مست بودم ده اتاق ام دخترخالیم آمدوشب کنارهم خوابیدیم که باعث شدپسرم به دنیابیایه وقتی صبح بیدارشدم ودخترخالیم ره ده اتاق ام دیدم خیلی عصبانی شدم وبعدازاوروزدگه خانه نرفتم ودخترخالیم هم ازای موضوع خسته شدوبعدازبه دنیاآمدن پسرم ازمه طلاق گرفت اسم پسرم هم برمیگرده به عشق مااسمش ره هجران ماندیم. مه: توچرااقسم کردی مه میخواستم توخوشحال باشی دخترخالیت خوشحال باشه اماتوچرااقسم کردی. قیس: خوشحالی مه بودن کنارتوبود. مه: قول بتی که بعدازرفتن مه خوشحال میباشی به کسی دگه ای اجازه میتی که واردقلب ات شوه قول بتی به خاطرمه به زنده گی خودادامه بتی خیلی دوستت دارم. حرف های بودکه به مشکل اززبانم بیرون میشدآخرین نفس های خوده بیرون میکردم وآخرین کلمات بودکه به زبان میارم. قیس: باشه عشقم کوشش میکنم مه هم دوستت دارم. صدف،عشقم بیدارشولطفآدوباره مره تنهانمان عشقمممم😭😭. آخرین مطالب عشقِ قیس و صدف با وفاتِ صدف به پایان رسید؛ اما داستانشان هرگز پایان واقعی خود را نیافت. قیس، همان‌گونه که روزی وعده داده بود، سرانجام زندگی‌اش را با کسی دیگر ادامه داد، ولی جای خالی صدف تا همیشه در گوشه‌ای از قلبش باقی ماند. قصهٔ قیس و صدف، قصهٔ عشقی بود که سال‌ها دوام آورد؛ عشقی که با خاطره، انتظار و وفاداری زنده ماند، اما هرگز به سرانجامی که آرزویش را داشت نرسید.
410
4
امروزبه دیدن قیس آمدم میخواهم ازدورفقط یکبارهم که شده ببینمش نمیفامم باچی روبروخادشدم امافقط میخواهم ببینمش امانمیخواهم اوهم مره ببینه وبازناراحت شوه ده کوچه هرقدمی که میماندم خاطرات مامثل یک صحنه به ذهنم میامد نزدیک خانه شان شدم بعدازچنددقیقه قیس ازخانه بیرون شدن هنوزهم همانقدرجذاب بوداماکمی پژمرده شده بودشایداوهم مثل مه نتانست که عشق ماره فراموش کنه ازدورنگاه کردم اش وگریه کردم نمیفامم اشک خوشی بودیااشک غم دفعه قبل که ازای کوچه رفتم گریه کردم خیلی ناراحت بودم اماامیدداشتم که دوباره یک روزی عشقم ره ببینم درهرکوچه درهرجای ودرچهره هرکسی قیس ره میدیدم میخواستم که دوباره ببینمش اماای باردفعه بعدی وجودنداره شایدای اخرین باری هست که مه قیس ره میبینم فقط پنج ماه دگه اززنده گیم باقی مانده اشک میریختم وبه عشقم نگاه میکردم مثل قبل شوخ ومزاقی نبودخیلی جدی وعصبانی بودازقیس قبلی هیچ اثری نمانده بودچنددقیقه هم گریه کردم وهم عشقم ره نگاه کردم که یک بچه سه یاچهارساله ازخانه شان بیرون شدوبلندصداکردپدرکاملاشوک دیده بودم قبل ازآمدن تصورمیکردم که بااتویک چیزمواجه شوم امانمیفهمیدم چرااقدرناراحت شدم اوحق داشت که خوشحال باشه ای دلیل نمیشدکه مه ناراحت هستم اوهم ناراحت باشه چنددقیقه عشقم ره باپسرش تماشاکردم خیلی شبه خودش بوداماای که پسرمه نی بلکه پسریکی دگه به عشقم پدرمیگه خیلی عذاب دهنده بوداماهمه ای اتفاق هابه خاطرخودم هست خودم مقصرای موضوع هاهستم اماازای که عشقم ره خوشحال دیدم خیلی خوش شدم خوشحال شدم که مسبب خوشحالی دیگراشدم بعدازچنددقیقه دوباره باگریه به بارآخرازعشقم خداحافظی کردم وازاوکوچه بیرون شدم شایدناراحت شدم که قیس باکسی دگه ای هست اماخوشحال شدم که حداقل اومثل مه عذاب نمیبینه بلکه خوشحال هست قبل ازآمدن کمی ده کوچه های کشورم قدم زدم کوچه های کابل زیبابعدازچنددقیقه به خانه آمدم همه گی به تشویش ام شده بودامامه رفتم تابه آخرین بارازعشقم خداحافظی کنم وهیچ وابسته گی به ای دنیانداشته باشم پدرم زیادمیخواست که به خاطرتداوی به پاکستان بریم مه هم قبول کردم ورفتیم پاکستان یک ماه پاکستان بودیم اماتداوی هیچ فایده ای نداشت هرروزضعیف ترشده میرفتم وبه مرگ نزدیک میشدم امابرم مهم نبودکه ازی دنیا میرم فقط اشک های مادرم، پدرم وخواهرهایم عذاب ام میدادحتاخواهرزاده هایم ازای که مه میمیرم ناراحت بودن هرکسی میشنیدخیلی ناراحت میشدمه بعدازتمام کردن مکتب پوهنتون خواندم دررشته حقوق تحصیل کردم وبه عنوان وکیل مدافع کارمیکردم اما ده ای چندماه ازتمام زحمت هایم ازتمام دست اوردهایم خداحافظی کردم موکل هایم همکارهایم همه گی ازمریضی مه خبرشدن وخیلی ناراحت هستن ومه هم بعدازشنیدن ای که سرطان دارم نتانستم دگه کارکنم یاهم ضعیف شدنم نماندکه کارکنم فقط دو ماه ازعمرم باقی ماندوخانواده ام هرروزباای که مه میمیرم عذاب میبینن پدرم تصمیم گرفت که مره به خاطرتداوی به هندببره یعنی دوماه آخیر عمرم قرارهست که ده یک کشوربیگانه سپری کنم ونفس های اخیرم ره ده یک کشوردگه تنفس کنم امروزتمام آماده گی های رفتن ما تمام شده بودووقتی خداحافظی رسیدهمه گی میخواستن گریه نکنن تامه ناراحت نشم امانمیتانستن که مانع خودشون وقتی هرکدام شان ره بغل میکردم مثل ای که جنازه مره ده بغل گرفته باشن گریه میکردن مادرم تاوقت رفتن مه چندباربی هوش شدوای خداحافظی مشکل ترین قسمت مریضی مه بودتحمل ای شرایط خیلی مشکل بوداخرین باری بودکه خانواده خودم ره میدیدم باپاهای خودم به طرف مرگ میرفتم امانمیخاستم ازخانواده ام دورشوم داخل طیاره مثل جسم بی جان بودم پدرم هرلحظه متوجه مه بودشایدمیترسیدنمیفامم اماخیلی حس بدی هست که ازمرگ خودت خبرداشته باشی دوماه هم باهزارعذاب گذشت ومه حتادرست نفس کشیده نمیتانم ودرتخت شفاخانه منتظرعزرائل هستم تابه دنیای عبدی برم یک داکترآمدوگفت یک داکترکه ازافغانستان آمده میخواهدکه مره ببینه به خاطرکه افغان هستم خواسته همدردی کنه اماوقتی داکترداخل آمدهم مه وهم داکترشروع کردیم به گریه کردن هردوی مافقط همدیگرره نگاه کردیم هردوی ماه گریه میکردیم غیرقابل تصوربودانگارخداوندمیخوا ست که ده آخرین روززنده گیم برم لطف کنه ونفسم ره ده دست های عشقم ازمه بگیره بلی قیس بودداکترقیس عشقم داکترخیلی بزرگی شده بودبعدازچندلحظه وقتی هردوی ماگریه میکردیم نزدیک آمدوسرچوکی نشست دست هایم ره گرفت وبوسیدمیخواستم درآغوش بگیرم اش اماحتادست ام ره بلندکرده نمیتانستم قیس آمدوپیشانویم ره بوسیداحساس میکردم خیلی خوش چانس هستم که درآخرین روززنده گیم کسی ره میبینم که چندین سال هست که منتظردیدن اش هستم هردوی مانمیفهمیدیم که چی بگویم وچی کنیم فقط گریه میکردیم تا که قیس باصدای که میشه گفت ازتحه چاه بیرون میایه پرسید. قیس: چرابامه ای کاره کردی چراهردوی ماره عذاب دادی🥹.
265
5
بازی جدیدزنده گی هم ای بارخیلی متفاوت بود10سال ازجدای مه وقیس مگذره امامه هنوزهم دوست اش دارم وتمام خاطرات اش ره به یاددارم هرروزباخاطرات اش زنده گی میکنم هیچ وقت نتانستم فراموش اش کنم نتانستم که کسی ره جاگزین اش کنم ده سال باخاطرات عشقم زنده گی کردم هیچ وقت نتانستم عاشق کسی دگه ای شوم همیشه بایادوخاطرات شهزاده مغرورم زنده گی میکنم. یک ماه قبل ازیک موضوع ای خبرشدم که شایداگرهمرای قیس میبودم خیلی ناراحت میشدم اماحالی برم مهم نبوداوخبرای بودکه فقط شش ماه اززنده گیم باقی مانده باای که یک ماه اش گذشت یعنی پنج ماه دگه زنده هستم وقتی داکترابرم گفتن سرطان دارم همه اعضای خانواده ام گریه داشتن مادرم بی هوش شدتمام خواهرایم گریه میکردن امامه فقط میخواستم بریکبارهم که شده قیس ره ببینم بفهمم که تابه حالی هم مثل مه عاشق هست یانه عاشق کسی دگه شده مره فراموش کرده یانی فقط یکبارهم که شده ازدورببینم اش تنهاآرزوی قبل ازمرگ ام دیدن کسی هست که هرروزچشم انتظارش هستم انتظاری که مسبب اش خودم هستم خودم باعث ناراحتی هردوی ماشدم امامه هم نمیتانستم به خاطرخوشحالی خودم خوشی های یک دخترخانم دگه ره ازبین ببرم.
217
6
قیس: راستش دخترخالیم ازوقتی ماخوردبودیم به نام مه بوده یعنی اوره به مه نام کردن باورکومه حتاتابه حالی طرفش ندیدیم مه تنهاتره دوست دارم ونمیخواهم کسی دگه ای ده زنده گیم باشه. باای حرف های قیس دنیا سرم نابودشدواقعآباورم نمیشه اقدرموضوع مهم ره ازمه پنهان کرده. مه: چی تونامزدهستی وای حرف ره بعدازاقدرمدت برم میگی باورم نمیشه یعنی چی مه بالای کسی اعتمادکردیم که چندین سال هست برم دروغ میگه ونامزدی خوده ازمه پنهان کرده بود🥲یعنی مه اقدراحمق شدیم قیس گنگه نشوجواب بتی لطفأ بگوکه شوخی کردی. قیس: عشقم باورکومه ای پیوندره قبول نکردیم وقتی خوردبودیم ای اتفاق افتاده ووقتی که دیروزشیرینی گرفتن مه خبرنبودم وازدیروزخانه نرفتیم. مه: چیییییی پس همه چیزتمام شده خی بعدازازدواج ات برم میگفتی پس همه چیزدروغ بودهمه حرف هاهمه آرزوهاهمش دروغ بودباورم نمیشه توبامه ای کاره کرده باشی. قیس: عشقم گوش کوبه خدامه قبول ندارم ای پیوندره کارهای خانواده ام هست. مه: بس اس دگه مره عشقم نگومه عشق ات نیستم دگه صدف موردبه همیشه فراموش اش کوعشق ات موردلعنت به تمام خاطراتی که باهم داشتیم. قیس: لطفاً اقسم نگو. مه: بس اس دگه🖐 خوش بخت شوین. باای حرف ام یک لبخندتلخ توام باگریه نثارقیس کردم وطرف خانه آمدم قیس هم ازپشت ام صدامیکردامادگه هیچ چیزی برم مهم نبودتمام تصورات چندسال مه همه اش دروغ بوده. داخل خانه شدم عاجل به اتاق خودرفتم تااشک هایم ره مادرم نبینه وتاشب گریه 😭کردم یعنی چی مه بالای کسی که اعتمادکردم یک دروغ گوبوده نامزدبودن خوده ازمه پنهان کرده باورکرده نمیتانم چی میشه ای یک خواب باشه عشق مااقسم تمام نشه یعنی حرف های مادرم درست بوده بالای هیچ کسی نمیشه اعتمادکردتاشب امقسم گریه کردم مادرم به خاطرغذای شب صداکردمام نرفتم وگفتم دلم نمیشه.نخیرای رابطه دگه تمام شده شایدقیس گناهی نداشته باشه امامه نمیتانم زنده گی یک دخترره تباه کنم مه اقدربی وجدان شده نمیتانم دگه عشق صدف وقیس تمام شد😭😭تمام شب ره باگریه صبح کردم وقیس هم برم زیادزنگ زدومسج کرداماجواب ندادم موبایل ام ره خاموش کردم تابه حالی ده تمام عمرم اقدرناراحت نشده بودم پس مادرم ازامی روزمیترسیدمه چقدراحمق بودیم که به کسی باورکردیم که چندسال نامزدبودن اش ره ازمه پنهان کرده. نی دگه همرای پدرم حرف میزنم که هرچی زودترازاینجه بریم دگه حتایک لحظه هم نمیخواهم اینجه باشم. مه: پدرگفته بودی که ازاینجه کوچ میکنیم خانه پیداکردی چی وقت کوچ میکنیم. پدرم: جان پدرچرااقدروارخطاهستی صبح بخیربیابشی که گپ بزنیم. مه: هیچ پدرجان گفتم اگر کوچ میکنیم کم کم وسایل ره جم کنیم. پدرم: خوجان پدرهاکوچ میکنیم دیروزیک خانه ره دیدیم امروزمیرم قراردادمیکنیم بازدویاسه روزبعدکوچ میکنیم. مه: خوپدرجان. ازاتاق بیرون شدم اماخیلی ناراحت بودم نمیتانستم مانع اشک هایم شوم میخواستم ازاینجه برم اماقلب ام به ای موضوع راضی نبودامروزهم مه گریه میکردم هم قلبم وهم آرزوهای که باقیس داشتم تحمل اش واقعآ مشکل هست خداوندهیچ کسی ره باعشق اش امتحان نکنه 😭. امروزقراراس ازای کوچه بریم عشقی که باآمدن به ای کوچه شروع شدوبارفتن ختم میشه همه وسایل درموترجابجاشدووقت رفتن رسیده چطورمیتانم اقدرخاطرات ره ازبین ببرم چطورفراموش کنم ده هرنقطه ای منطقه خاطرات خوشی داریم رهاکردن همه ایناخیلی مشکل هست وقتی ازخانه بیرون شدم عاجل ده موتربالاشدم تاکه قیس نباشه ومره نبینه داخل موترگریه کردم تاکه ازکوچه بیرون شدیم قیس به مه گفته بود(اگرتوعاشق ام هم نباشی بازهم عاشق ات میمانم) اماحالی مه میگم مه میرم امااگرتوعاشق شخصی دیگری هم شدی بازهم عاشق ات میمانم🥹. ازقیس دورشدم اماخاطرات ات اش همیشه ده ذهن ام بودنمیتانستم فراموش اش کنم مگرمیشه خاطرات چندسال ره فراموش کردوقتی ازاوکوچه بیرون شدم تمام راه های ارتباطی خوده باقیس ازبین بوردم شماره موبایل ام ره تبدیل کردم تمام صفحاتی که درمجازی داشتم ره بستم وازمکتب هم خوده تبدیل کردم وتنهاکسی که قیس ازدوست هایم مشناخت ندابودونداره هم گفتم که ده موردمه چیزی نگویه هیچ راه به پیداکردن خودبه قیس نماندم میفامم باای کارم هم خودره عذاب میتم ام قیس ره امامه نمیتانم زنده گی یک دختردگرره تباه کنم اوحالی نامزدقیس هست ومه نمیتانم که باقیس باشم یااجازه بتم که اودخترنامزدی اش ازبین بره اوهیچ گناهی نداره امادرافغانستان اگردختری ازنامزداش جداشوداصلافکرنمیکنن که گناه پسربوده تمام موضوع سردخترتمام میشه ومه اجازه ایره نمیتم که به خاطرمه خوشحالی یک دخترازبین بره مه هم زنده گی خوده بیدون قیس امابایادخاطرات اش سپری میکنم بازهم زنده گی بامه یک بازی دگه ره شروع کرد..... رومان:قصه ناتمام نویسنده:BHA قسمت: شانزدهم(آخر)
216
7
#رومان_روایت_ناتمام #قسمت_هشتم_و_اخر #نویسنده_Sofia #ناشر_𝑺𝒖𝒏𝒊𝒍 #نشر_از_کانال_تلگرام #داستان_سرا_Dastan_Sara زنده گی درس های ره یادمامیته که مانه میتانستیم ده مکتب یادبگیریم ونه ده پوهنتون یادبگیریم. امروزچهارسال ازعشق مه وقیس میشه ماچهارسال هست که دیوانه وارهمدیگرره دوست داریم ده ای چهارسال عشق ماخیلی بیشترشده غیرقابل وصف هست ماخیلی وابسته هم دیگرشدیم قیس مکتب ره تمام کردوفعلاطب میخوانه ومه هم سال آخر مکتبم هست وبلاخره مکتب تمام میشه ومه هم ده سن 18ساله گی قراردارم وقیس هم ده سن 20ساله گی قرارداره قیس ازمه کرده دوسال کلان هست ومحصل مه هم بی صبرانه منتظرهستم که مکتب تمام شودوپوهنتون بخوانم ویک خانم شاغل باشم روی پاهای خودم ایستاده شوم ده ای مدت خانواده ماهم کم شده تمام خواهرایم ازدواج کردن ده خانه فقط مه مادرجانم وپدرجانم ماندیم ده خانه تعدادماکم شده اماده فامیل زیادشدیم یعنی خاله شدم ثنایک پسرویک دخترداره، مهسایک دخترداره والنازهم یک پسرداره خواهرزاده هایم یکدانه های مه هستن خیلی دوست شان دارم اوناهم مره خیلی دوست دارن خوب هرچی نباشه خاله نازدانه شان هستم😜.ده بین ای اتفاق های خوب یک اتفاق بدهم افتاده پدرم دچارمریضی قلبی شده 😔. ومادرجانم هم شکرخداصحت وسلامت هست. اتفاق های چهارسال ماهم امینابودمه ده ای چهارسال خوشی های زیادی ره همرای خانواده ام وعشقم تجربه کردم امادیشب یک اتفاق غیرمنتظره افتادپدرم تصمیم گرفت که ازای منطقه کوچ کنیم یعنی ازعشقم دورمیشم وقتی به قیس گفتم تصمیم گرفت به خواستگاری مه بیایه تاازهم دورنشیم امانمیفامم چی کارکنم وقتی خالیم به خواستگاری مه آمدن پدرم خیلی عصبانی شدوگفت دخترم ره به هیچ کسی نمیتم امااگرقیس هم بیایه وامقسم بگویه چی کارکنم وقتی به خالیم اقسم گفت زیادخوشحال شدم وازتصمیم اش هم راضی بودم امااگرحالی بگویه چی کنم پدرم هم خانه پیداکرده وقرارهست خیلی زودازاینجه بریم ده یک ولایت میباشیم اما مثل هرروزهم دیگه ره دیده نمیتانیم😕. خوب به هرحال هرچی که خیرباشه. امروزخیلی روزخسته کنی بودبرم چنددقه پیش مادرم برم که اوهم تنهاده اتاق نشسته. مه: سلام ننه جانم چی میکنی. مادرم: هیچ بچیم امتوشیشتیم توچی میکردی. مه: هیچ مام ده اوتاق خودم امتوشیشته بودم. مادرم: خوگل مادرحالی که آمدی میخواهم چندکلمه همرایت گپ بزنم تام گپ هایم ره بشنووفراموش نکو. مه: چی گپ مادرجان خیرت خوهست. مادرم: هابچیم. ببین دخترگلم توفعلاکلان شدی یک دخترخانم خیلی زیباشدی هرکسی میخواهدکه توهمسرش شوی وتره ده کنارخود داشته باشه شرایط کشور خراب هست مه به تشویش هستم نشه که کسی تره فریب بته باقلب پاک ات بازی کنه وتره ناراحت بسازه بسیارمتوجه خودت باش به هیچ کسی ای ایجازه ره نتی که تره ناراحت بسازه فریب پسرای امروزی ره نخورتاکسی ره درست نشناختی بالایش اعتمادنکودخترگلم. مه: چشم مادرجانم میفهمی که مه تاکسی ره نشناسم بالایش اعتمادنمیکنم پس به خاطرمه به تشویش نباشه مادرجانم. مادرم: خوشکردخترهوشیارم مادرفدای سرت شوه بازهم متوجه باش یکدانه مادر. مه: خدانکنه ننه جانم درست اس متوجه میباشم دلت جم. مادرمه میرم پارک دق اوردیم چند دقیقه بعد پس میایم. مادرم: دخترم ای پارک رفتن ات ره کم کوتوکلان دخترشدی اماهرروزپارک میری مردم چی فکرمیکنه. مه: مادرچی کنم دگه مه دق میارم تنها. بیازوچندروزبعدازاینجه میریم روزهای آخر هست دگه بان که برم😕. مادرم: خوبروخی زودبیای. مه: چشم مادرجانم بای. ازخانه بیرون شدم ورفتم پارک یادم رفت بگویم میدان فوتبال پیش باغچه ماره پارک جورکردن که هرروز مه وقیس همدیگه ره اونجه میبینیم قیس آمده بودوده یک چوکی نشسته بودمنتظرمه بوداماچهره اش کمی غمگین بود مام رفتم ده چوکی مقابل اش شیشتم. مه: سلام برروی ماه عشقم. قیس: علیکم سلام ملکه زنده گیم خوبی. مه: مه خوخوب هستم اماتوچراناراحت معلوم میشی خیرت خوهست. قیس: هاگلم چیزی نیست. مه: باای حرف ات متمین شدم دگه که یک گپی شده بگومره نترسان نی که خانواده ات به خاطرخواستگاری آمدن مخالفت کردن. قیس: نمیفامم چیقسم بگویم اماعشقم ایره بفهم که مه ده ای دنیاتنهاتره دوست دارم وهمیشه خواستیم که توهمسرم باشی مه همیشه خودم وتره ده لباس عروسی تصورکردیم لطفاً ازمه ناراحت نشوبه خاطرکه تابه حالی برت نگفتیم میترسیدم تره ازدست بتم. مه: قیس مره نترسان بگوچیشده. قیس: مه وقتی که به خانواده ام گفتم که پشت توبه خواستگاری بیاین مخالفت کردن وگفتن نمیشه. مه: چی مگم مره مشناسن که اتومیگن حداقل یکبارخومره میدیدن بازقضاوت میکردن اوقدرهم بدرنگ نیستم که مره لایق پسرخودندانند. قیس: نی عشقم ای گپ نیس دلیل دگه ای داره امانمیتانم بگویم. مه: بگودگه ازی بیشتر مره عصبانی نساز.
239
8
قیس: وای عشقم به چی چیزهای که فکرمیکنی🤦🏻‍♂️هنوزخوازدواج نکردیم بازمه خوهستم هرشب پیشت میباشم نمیمانم دوری شان ره احساس کنی. مه:تشکر عشقم. قیس: امامه ازحمیالی تصورمیکنم چقدرمقبول معلوم خادشدی ده پیراهن سفیدوای مثل ملکه هاخادشدی وقتی چادرسفیدمکتب اقدربرت مقبول میگه پیراهن دگه خدامیدانه چقدرمقبول بگویه ملکه جنگره ام. مه: 🙈وای ای حرف هاره نزن میشرمم میفامی اولین بارهست که ده موردازدواج خودم فکرمیکنم تابه حالی اصلان فکرنکرده بودم وهمیشه میگفتم مه ازدواج نمیکنم اماحالی ده موردپیراهن عروسی خودم فکرمیکنم واقعآ ده زنده گی اتفاقاتی میفته که مااصلآتصورش هم نمیکنیم. قیس: هاعشقم امابهترین اتفاق زنده گی مه توهستی😊. مه: همچنان عشقم بهترین اتفاق زنده گی مه هم توهستی اماتوهم وقتی لباس سیاه میپوشی خیلی جذاب میشی😉 وقتی دریشی عروسی بپوشی وای دگه جذاب ترین دامادسال خادشدی امانمیشه تومقبول نشی اگرکسی عاشق ات شوه بازچی کنم😕. قیس: 😂ای بخیل میخواهی خودت مقبول شوی امامه نی. مه: خوچی کنم مه امقسم هستم دگه بایدتحمل کنی🤷🏻‍♀️. قیس: تحمل چی مه عاشق تمام عادت هایت هستم حتاامی بخیلی کردن ات. مه: وای عشق خودم هستی دگه فدایت😊وای ساعت چندشده چقدرآهسته آمدیم ده راه اینه نزدیک کوچه هستیم مه دگه کمی تیزتیزمیرم که کسی نبینه. قیس: درست اس بروکه ناوقت شده مواظب خودت باش خداحافظ عشقم. مه: چشم همچنان عشقم بای. باقیس خداحافظی کردن وطرف خانه آمدم اماحرف های قیس هیچ وقت فراموش ام نمیشدهمیشه به یادم میامدولبخندمیزدم زنده گی ویاهم تقدیر بامابازی های میکنه که ما حتاتصورهم نمیکنیم خوب به امی خاطربه نظرمه زنده گی بزرگترین معلم هست بزرگ ترین درس هاره برما آموزش میته.
307
9
ازمکتب رخصت شدیم امتوآهسته آهسته روان بودم که پیش مکتب عشقم رسیدم امتوتیرشده رای بودم که دیدم هنوزنرفته ومنتظرمه هست زیادخوشحال شدم هردوی ماشروع به راه رفتم کردیم مه پیش وقیس بافاصله کمی ازمه ازپشت سرم آمده میرفت امتوروان بودیم که یک بچه سرمه پرزه رفت وای به امروزامقدربس بوددگه حوصله ندارم مام توجه نکردم میخواستم به راه خودم ادامه بتم که سروصداشدپشت سرم ره دیدم نی دگه🤦🏻‍♀️قیس اوبچه ره لت داشت ودیگراهم مانع اش میشدوای مه میگم مه جنگره هستم اماای خوازمه بدتربودجنگ بچاخوبیخی خطرناک بوده عاجل رفتم مانع اش شدم هرچی میکردم نمیتانستم خیلی قوی بودخوبلاخره چندنفره جداکردیم شان وخودم زیادقهرشدم اولین باربوداقسم یک اتفاق افتاده تابه حالی هیچ کسی ده اتومواقع ازمه دفاع نکرده همیشه خودم جواب شان ره میدادم اماحالی حوصله نداشتم چیزی نگفتم اماقیس شروع کرد کمی ازاونادورشدیم نمیفامیدم چی عکس العمل نشان بتم اماخیلی عصبانی بودم. مه: به نظرتوخودم زبان نداشتم که جوابش ره میدادم چرامداخله کردی بازای چقسم جنگ بودهردوی تان زخمی شدین خوب هستی اگرچیزی میشدیت چی🤨😒. قیس: به تشویش نباش خوب هستم وتاکه مه باشم ضرورت نیس تومداخله کنی توعشق مه هستی هیچ کسی حتاحق نگاه کردن به تره نداره چی برسه به گپ زدن ازی بیشترحق اش بود. مه: نمیفامم چی بگویم تره اگرموضوع کلان میشدبازچی تابه حالی همیشه خودم ازخوددفاع کردیم واقسم حرف هاهم برم مهم نیس هرکسی هرچیزی میگه نبایدمااقدرحساس شویم. قیس: شایدتابه امروزاقسم بوده اماازامروزبه بعدمه هستم ای اجازه ره نمیتم. مه: یعنی حسودی کردی😜. قیس: شایدچراحسودی نکنم مگم عشقم نیستی. مه: هستم نفسم امااقدرهم حسودی به نظرت زیادنیس کم بودبچه بیچاره ره فرش زمین کنی. باای حرفم قیس شروع کردبه خواندن یک شعرزیباشایدزیباترین اشعاری بودکه تاحالی شنیدیم. قیس: هرکه داردمیل دیدارت حسودی میکنم...! خاصتأباشدگرفتارت حسودی میکنم...! جنک دارم باهوا، هواخواهان توهرروزوشب هرکسی باشدخریدارت حسودی میکنم...! دردلم یک حس خودخواهی بناگردیده...! هرکسی باشدطلبگارت حسودی میکنم...! چون نمیخواهم کسی باشدکنارت غیرمن جان من...! جان من حتابه همکارت حسودی میکنم خوش نصیب اس آنکه روزی باتوعقدش شود...! آنکه میخواهدشودیارت حسودی میکنم...! مثل کودک باخودم حتابخیلی میکنم...! سایه ام باشدطرفدارت حسودی میکنم...!. مه: عاشقی را چه نیاز است به توجیه و دلیل که تو ای عشق همان پرسش بی زیرایی. قیس: ممنونت بابت شعرخوب بگذریم ازموضوعات چطوربودمکتب. مه: همچنان شعرکه شماسرودین باصدای دل نشین تان خیلی زیباتربودخوب بود😊روزخسته کن جنگ کردیم ازم شکایت شدوامی موضوعات خوازینابگذریم یک خواهش کنم ازت. قیس: چراجنگ کردی خوبازشب قصه کوحالی بگوچی خواهش هرچی باشه قبول دارم. مه: اول خوبشنوشایدحرف قابل قبولی نباشه. قیس: توهرچی بخواهی مه قبول میکنم عشقم. مه: فدات یکدانیم 🥰 خوب میخواستم بخواهم که اگرروزی ازمه دورشدی یامابه هم نرسیدیم قول بتی که به هیچ کسی باای صدای دل نشین ات شعرنخوانی با هیچ کسی دگه ای خاطرات ماره تکرارنکنی میخواهم فقط مه شنونده ای صدای زیباباشم صدای که هرشخصی ره مجذوب خودمیسازه صدای که وقتی بشنوی بهترین آوازدنیاهست لطفاً به جزمه به هیچ کسی اقسم حرف هاره نزن اقسم شعرنخوان عشقم. قیس: وای عشق حسودخودم درست اس به یک شرط قول میتم. مه: چی قول هرچی بگی قبول هست. قیس: قول بتی که دگه هیچ وقتی حرف ازجدای نزنی هیچ وقتی مره تنهانمانی همیشه بامه باشی وکسی دگه ای ره دوست نداشته باشی توزنده گی مه هستی مه بیدون توتحمل نمیتانم پس قول بتی که هیچ وقت زنده گی مره ازمه دورنسازی. مه: باشه عشقم وعده هست که هیچ کسی دگه ای ره به اندازه تودوست نمیداشته باشم تواولین وآخرین عشقم هستی ومیباشی. قیس: باشه عشقم مه هم قول میتم که به هیچ کسی اقسم شعرنخوانم تنهابه خودت شعرمیخوانم عزیزدلم اگربخواهم هم نمیتانم ای کلمات فقط به خاطرتواززبانم بیرون میشه وازعشق توهست که مه شعرمیخوانم. مه: ممنونت عشقم🙈. قیس: خواهش میکنم همسرآینده ام. مه: چی همسرآینده🙈😐. قیس: بلی دگه اوادم خوش نصیب مه هستم دگه که یک روزباتوعقدکنم وخوش بخت ترین ادم دنیاشوم اماچراچهره ات تغیر کردیکدانیم. مه:خوب اگرازدواج کنیم مه ازخانواده ام دورمیشم مه حتایک شب بیدون پدرومادرم خواب نکردیم چطورازاونادورشوم مه نمیخواهم هیچ وقت ازخانواده ام دورشوم😕😔. قیس: وای عشقم ناراحت نشوخوب رسم زنده گی همی هست دگه همه دخترایک روزی خانه پدرشان ره رهامیکنن ویک زنده گی جدیدره آغازمیکنن توهم بازعادت میکنی مه هم اقدرخوشحال میسازم ات که اصلان دوری شان ره احساس نکنی بازاوناخوجای دوری نیستن هروقت خواستی میایی پیش شان. مه: امامه عادت دارم هرشب تادست مادرم ره نگیرم ده دستم خوابم نمیبره😕ای چطورمیشه.
267
10
ازیک شماره ناشناس مسج آمده بودخوب معلوم داربودکه کی هست عشقم بودمسج کرده بودتااحوال ام ره بگیره چندلحظه باهم دیگه مسج کردیم که دیدم همه گی خیلی عجیب طرفم سیل داره😬 نپرسیدن که همرای کی مسج داری اما ازچشم های شان معلوم بودکه خیلی کنجکاوشدن مام همرای عشقم خداحافظی کردم به خاطرکه کسی شک نکنه بعداخواب کردم امروزهم مثل روزهای قبل بودهمه چیزعادی بودومکتب هم میرفتم شایدشهزاده مغرورام ره دیده نتانم تایم اوناتغییرکرده ازماکرده چنددقیقه قبل رخصت میشه مکتب آمدم همرای دوست هایم خواستم بیرون برم همرای صفیه وسحررفتیم بیرون وبازهم بیدون ماجرانبودبیرون رفتن ماوقتی رفتیم همرای دودانه دخترمه وصفیه جنگ کردیم اصلاً موضوع خاصی نبودفکرکنم جنگ دل شان شده بودکمی جروبحث کردیم یکیش زیادکلان کاری میکردبه صفیه هرچیزگفت مام نمیفامم چی قسم اماسه نفرره به تنهای لت کردم ودیگرامانع میشدن هرسه شان به زمین افتادن خودم هم تعجب کردم مه که اقدرلاغروضعیف هستم چطوتانستم بزنم شان خوب حق شان بودجنگ خلاص شدآمدیم داخل صنف که چنددقیقه بعداودختراآمدن وگفتن اگرجرعت دارین بیاین بیرون اینجه نزدیک مدریت هست مام گفتیم مامشکلی نداریم بفرماهرحرفی داری بگواماچیزی نگفت وازصنف بیرون شدن اشتکک هاپیشترزورشان نرسیدحالی نفرجمع کرده آمده بودن وصنفی های ماهم ازشان خوب استقبال کردتمام کثافات ره ده سرشان انداخت دیگرامیگفتن نرین بیرون امامه تحمل نتانستم ای سیاه مارکی باشه که مره اخطاربته مه گفتم میرم به جنگ هرکی میایه بیایه مه خورفتم تاازصنف بیرون شدم همه گی رسیدنمیماندن که برم مام ازپیش شان فرارکردم دویدم وخوده به ای نسق هارساندم وپرسیدم دردشماچی هست نی که لت دل تان شده پیشترکم لت خوردین خلاصه ماسریک موضوع ناق جنگ کردیم وقتی مه وصفیه ده سرای شمالی بین خودگپ میزدیم ای نسق هابه خودخوردن فکرکردن که اوناره میگیم خومام دوباره گفتم هرچیزی که بودنبایدمیامدین داخل صنف ماودگه توکی باشی که جرعت مره بخواهی امتحان کنی وامقسم چندلحضه جروبحث کردیم واوناگفتن میرن به استاد نگران ماشکایت میکنن گفتم بروشکایت کووداخل صنف آمدیم فقط چهارنفرده چوکی نشسته بوددگه تمام کسای که همرای مه بیرون آمده بودهمه ماره استادریاضی ده آخر صنف سریک پای ایستاده کردوقتی استادمصروف سوال حل کردن میشدماهم پاهای خوده به زمین میماندیم ومریم کارهای بسیارجالبی کردکه ازخنده همه ماسرخ شده بودیم حتا صدای خوده بلندکرده نمیتانستیم اگراستادمیشنیدخلاص دگه همه مامدیریت رفته بودیم مریم ازکاغذانگشتری جورکرده بودده پشت سرم زانوزده بودوپیشنهادازدواج میدادباای کارش همه گی خنده کردآهسته امااستادمتوجه شدگفت چی گپ اس دور دور ازهم دگه ایستاده شوین تمام ساعت درسی سریک پای ایستادبودیم پاهای ماره دردگرفت تاکه استادمحترم رفت 😒. ساعت دوم شدکه استادنگران آمدوشاگرهای دگه ازماشکایت کرده بود🤦🏻‍♀️. استاد: شاگردهای صنف هشتم ازشماشکایت کرده ازصدف وصفیه هردوی تان ایستاده شوین. هردوی ماایستادشدیم که تمام کسای که همرای مارفت ایستاده شد. استاد: شماچرایستاده شدین بشینین ده جای تان. مریم: استادماهم بیرون بودیم اگرایناجزای شون ماهم همرای شان هستیم. ندا: استادمه ده وقت جنگ کردن نبودم امااگریک باردگه صدف ره چیزی بگوین خودم حق شانه میتم. استاددست به دهن امتوجام کرده بود🤭. مه: استادگناه مانبودخودشان آمدن ده داخل صنف ماماره تحدیدکردن گفتن جرعت دارین بیاین بیرون اوناکی باشن که ده موردماگپ بزنن خوخلاصه استادماره تحریک کردن وگناه اونابود🤷🏻‍♀️. استاد: الامچم شماره چی بگویم خوبشینین سرجای تان که بیخی بیروبارشددگه نشنوم که ازشماشکایت شده باشه یک باردگه کسی ازتان شکایت کنه بایدبه مدیره صاحب جواب بتین دگه مه هم نمیتانم کاری برتان انجام بتم دگه جنگ نکنین. همه گی سرخوده به نشانه تاییدتکان دادوموضوع بسته شد. روزی خسته کنی بودوازهمه بدترای گه امروزشهزاده مغرورم ره نمیبینم😕.
216
11
خلیفه سرخورده گی اش ره پنهان نمیکند:«لیلی لیلی که میگوینداین است؟ کجای این مجنون ره خاطرخواه خودش کرده؟ زن معمولی هست بازن های دیگرچه فرقی دارد؟» لیلی این راکه میشنودمیخنددودرجواب میگوید:«بلی من لیلی ام، اماتومجنون نیستی. بایدمرابه چشم مجنون هم میدیدی. خیال نکن طوری دیگری به رازی که عشق مینامندش می توانی برسی.» پس کاش توهم میتانستی باچشم های مه به خودت نگاه کنی اووقت میفهمیدی که چقدرزیباهستی. راستی ملت عشق ره خواندی. مه: مولوی میگویدعشق چیزی نیست که بیرون بتوان بشودپیدایش کرد. درونی هست. تنهاکاری که بایدبکنیم این است که موانعی راکه دردرونمان جلوعشق رامیگیرندپیداکنیم وازمیان برداریم... قیس: چرانگفتی که خواندی مه هم قصه ای ره که خواندی برت قصه کردم خسته خونشدی. مه: نخیرخسته نشدم توهم اگرصدای خودت ره باگوش های مه میشنیدی بازمیخواستی ساعت هابه صدای خودگوش کنی خیلی زیباتعریف کردی مجنونم 😜. قیس: اه مه فدای عشق خودشوم اگرچندوقت دگه برم نمیگفتی که عاشقم هستی شایدمه هم مثل مجنون سربه بیابان میزدم. مه: وای هیچ ده گپ بندنمیمانی ماشاءالله مره میگفتن که شش مترزبان داری پیشت گپ کم نیس حالی توازمه بدتربودی بخدا🤭. قیس: هادگه طرف عشقم رفتیم 🤭. مه: خوخوب اس شادی مغرورم حالی دگه مه کمی تیزمیرم توآهسته بیاکه به خانه نزدیک شدیم کسی نبینه. قیس: درست اس شادخت جنگره ام اماشماره موبایل ات ره خوبتی میخواهی همیشه امقسم باهم دگه حرف بزنیم یاوقت های که نمیبینم ات برت نامه نوشته کنم. مه: 🤣توبه خدایایادم رفته بودباش ده یک کاغذ برت نوشته میکنم میتم. قیس: چراده کاغذبگوده موبایل سیف میکنم. مه:چی😳شماده مکتب موبایل هم میارین مکتب مااجازه نمیته خوخیربگی. قیس: نی مکتب ماهم اجازه نمیته اماکسی به گپ شان گوش نمیکنه ومیاره. مه: بیخی حسودیم شد😕. قیس: وی مه فدای عشق حسودم شوم خیره دگه به خاطرتومه هم نمیارم درست اس. مه: نی شوخی کردم بیارمیشه کارداشته باشی. قیس: باشه عشقم مواظب خودت باش بازباهم حرف میزنیم😊. مه: درست اس عشقم 🙈بای. همرای قیس خداحافظی کردم ومه تیزتیزآمدم وقیس هم ازپشت سرم آمدبعدازحرف های قیس احساس میکردم خوش بخت ترین ادم دنیاهستم خیلی خوشحال بودم خانه آمدم همه چیز عالی بودخانواده خوبی داشتم واقعآ سپاس گذارخداوندمتعال بودم بابت اقدرخوشحالی که نصیب ام کرده بودشب بعدازغذادرس خواندم کمی خسته شدم گفتم باش آنلاین شوم که چی گپااس ده مجازی امی که آنلاین شدم ده واتساپ ام ازیک شماره ناشناس مسج آمده بود....
179
12
#رومان_روایت_ناتمام #قسمت_هفتم #نویسنده_Sofia #ناشر_𝑺𝒖𝒏𝒊𝒍 #نشر_از_کانال_تلگرام #داستان_سرا_Dastan_Sara مه: سلام نداجان خوبی ندا: علیکم سلام گلم شکر خوبم خودت خوبی. مه: شکرگلم بیابیرون بریم. ندا: درست اس بریم. نخواستم ده داخل صنف بگویم خوب نمیخواستم همه گی بفهمن صنفی های خوبی دارم اماخوب شایدبعضی های شان دوستم نداشته باشن وبه کسای که جنگ کردیم همرای شان بگوین وده تمام مکتب ای گپ پخش نشه. مه:وای دخترچندروزاس میخواهم برت بگویم هیچ نمیشه ازبس صنف بیروبارهست واستاد هاهم همه شان میاین ودگه وقت دخترامیباشن نتانستم گفته خوحالی وقت شدکه بگویم. مه به قیس گفتم که دوستش دارم🙈😊. ندا: چیییی تواموروزگفتی وتاحالی مه خبرندارم😒. مه: هاخوگفتم نشدکه بگویم. ندا: خوخیره چی گفت چی عکس العمل نشان دادزیادخوشحال شدوی دختربگودگه زیادکنجکاوشدم چقسم گفتی وایییییی یکدانه مه عاشق شده وبه عشق خوداعتراف کرده باورم نمیشه. مه: هاگفتم زیادخوشحال شدکم بودازخوشحالی پروازکنه ومه بیچاره ره بی عشق بسازه🤭. ندا: وای وای ای گپای ایره توببین وقت به عشق گفتن عادت کرده خومه که اقدرخوشحال هستم اودگه خدامیدانه چقدرخوشحال باشه زودباش دانه به دانه بگوحله دگه. مه: خوگفتم زیادخوشحال شدواصلاباورش نمیشدقسمی طرفم میدیدمثل ای که برش گفته باشم فرادقیامت اس اتوتعجب کرده بودخوحق داشت باورمه نمیشه اوره خوده جایش بان امامه زیادخوشحال هستم اماکمی ناراحت هم شدم بیچاره اقدروقت منتظربودمه برش بگویم. ندا: هادگه حق هم داشت بخدااقدرکه تونازکردی مه اگرمیبودم ولگه عاشق ات میماندم واقعاعاشق توهست که تابه حالی ازعشق ات منصرف نشده هرکسی میبودمنصرف میشدبخدا. مه: هاگلم راست میگی وله اگرمنصرف هم میشدحق داشت یک سال ره خوبا مه اگرمیبودم ده امودفعه اول منصرف میشدم. ندا: هاگلم حالی گذشته ره یادنکووخوده ناراحت نسازهمه اش گذشته دگه حالی مهم نیس. مه: هادگه گلم حالی بریم صنف که شیطانک هاپیدانشه گپ جورنکنن. ندا: هاازی به بعدزیادمتوجه باش ده موردیازنه مانبایدکسی خبرشوه. مه: چی یازنیت🙈خوگلم مام به امی خاطرده صنف نگفتم. ندا: هاخوب کردی گلم بریم دگه. هردوی مارفتیم داخل صنف خیلی خوشحال بودم به نظرم همه چیززیبامعلوم میشدواقعاعشق ترزدیدماره نصبت به هرچیزتغییرمیته 😊. ازمکتب رخصت شدیم وبه طرف خانه روان شدیم وقتی ازندا ودیگراجداشدم خیلی خوش بودم قراربودچندلحظه بعدشادی مغرورم ره ببینم🙈 نزدیک مکتب شدم دیدم که ده امونجه هست وقتی مره دیدهمرای دوست هایش خداحافظی کردوازپشت مه آمدمعمولأکوچه که بعدازمکتب هست اوقدربیروبارنمیباشه ماهم ازهمونجه حرف زدن ره شروع میکردیم نزدیک آمدوشروع کردبه حرف زدن. قیس: سلام شادخت جنگریم خوبی. مه: علیکم سلام شادی مغرورم شکرخودت خوبی. قیس: شکراس خانواده همه گی خوب هستن. مه: هاشکرازشماهمه گی خوب هستن. قیس: شکراس خوچطورگذشت مکتب. مه: خوب بودمثل همیشه😊. قیس: خوشکرخوقصه کوچی گپاس. مه: خیرتی است شکرراستش میخواستم یک سوال ازت بپرسم اماصادقانه جواب بتی. قیس: چشم عشقم هرچی میخواهی بپرس. مه: چشم های جذاب ات دردنکنه.میخواستم بپرسم که خوب تواقدروقت هست عاشق مه شدی هیچ وقت پشیمان نشدی که عاشق مه هستی ویاهم خوتوخیلی جذاب هستی شایدکسای باشن که عاشقت شده باشن وتاجای که مه دیدیم دخترای قوم تان خیلی زیباهستن ازمه هم کرده زیباترخواسته باشی که مره فراموش کنی یاهم چراعاشق اونانشدی. قیس:اول خوبه خاطرتعریف های که کردی خیلی سپاس گذارت ودگه ای که اگرزیباترین دخترای روی زمین هم باشن درمقابل زیبای توهیچ هستن هیچ کدام شان به اندازه توزیبانیستن به نظرمه همیشه تنهاتوده قلبم بودی وهستی ومیباشی. مه: اغراق میکنی درست اس مه هم به اندازه خودمقبول هستم اماازمه کرده هم دخترهای مقبول وجودداره. قیس: درست اس وجودداره اماهیچ کدام شان برم مهم نیس تنهاتوبرم مهم هستی راستی قصه خلیفه هارون الرشیدره شنیدی؟ مه: کدام قصه. قیس: خلیفه هارون الرشیدشنیده بودکه مجنون لیلی رادیوانه واردوست دارد، کنجکاوشده بودبداندلیلی چگونه دختری هست. باخودمیگفت:« لیلی حتمن زن بسار زیبای هست که مجنون رااینطورمست ودیوانه کرده. لابدازدیگرزنان بسی زیباتروجذاب ترهست» رفته رفته کنجکاوی اش بیشترمیشودومیخواهدیکبار هم که شده لیلی رابه چشم خودببیند. سرانجام لیلی رامیابندوبه قصرخلیفه می آورند. درانجالباس زیبابه تن اش میکنندوبه حظورخلیفه می آورندش. اماهمین که لیلی روبنده اش راکنارمیزند، خلیفه هارون الرشیدسرخورده میشود. به خاطر ای که لیلی زشت بوده باشه ویاهم پیربوده باشه نبوداوهم مثل دیگرخانم هازیبای ونقصان خودش راداشته.
173
13
جذابیت خاصی داره وقتی میبینی محوجذابیت اش میشی وقتی که عاشقش نبودم اصلان چهره اش برم مهم نبودهیچ ده موردجذابیت اش فکرنکرده بودم وقتی نداهم میپرسیدمیگفتم یک ادم اس دگه اوقدرهم جذاب نیس اگرباشه هم برم مهم نیس اماحالی که میبینم ازهرنگاه بهترین ادم روی زمین اس اماده موردیک چیززیادبه تشویش هستم اگرخانواده ام بفهمن چی عکس العمل نشان میتن گرچه باعشق خواهرم مخالفت نکردن اماخواهرم یک ادم شاغل بوددرس هایش تمام شده بودوده سنی بودکه اگرعاشق هم شده بودمشکلی نبودامامه خیلی خوردهستم متمینن باعشقم مخالفت میکنن شایدهم زیادبالایم قهرشون وقتی به ای حرف هافکرمیکنم خیلی میترسم وازای که عاشق شدیم پشیمان میشم ازاول هم به امی خاطرنمیخواستم خودم ره درگیرای موضوعات بسازم اماچیکنم قلب ادم وقتی درگیرعشق میشه دگه ای موضوعات برش مهم نمیباشه. هاراستی ده زمستان خواهرم مهساهم نامزدشدبایکی ازهمکارهایش اوناهم خیلی هم دیگرره دوست دارن خوشحال هستم که خواهرم به عشق خودرسیدواقعاحس خوشایندی اس که به عشق ات برسی مه هم ازوقتی که به قیس گفتیم دوستش دارم خیلی خوشحال هستم به نظرم زنده گی زیباترشده مثل قبل به خاطرکه ازخانه بیرون نرم بهانه نمیکنم بلکه بهانه میکنم تابیرون برم وقیس ره ببینم امازیادمتوجه میباشم که کسی نفهمه ده خانه ماکسی ازموضوع قیس خبرنداره حتاخواهرهایم فقط سمیراخبرداره ودگه صنفی های مکتبم خبردارن ومه هم نمیخواهم کسی دگه ای خبرشوداماکارخیلی مشکلی هست مه که اصلادروغ گفته نمیتانم زیادبرم مشکل اس ووقتی هم که دروغ میگم تمام روزعذاب وجدان میداشته باشم. وای فرداقراراس بازهم شادی مغرورم ره ببینم بی صبرانه منتظرهستم وقتی ازمکتب رخصت شدم پیش مکتب اونامیایم واوهم امونجه منتظرم میباشه اماده شدم وبه طرف مکتب روان بودم ده کوچه دیدمش واقعآ زیادجذاب شده بودطرفم لبخندمیزدمام لبخندزدم قسمی که کسی متوجه نشه وبه راه خودادامه دادم هنوزهم ای عادت اش ازبین نرفته که وقتی مکتب میرم منتظرم میباشه وتامره نبینه خودش مکتب نمیره مام بی صبرانه منتظرمیباشم تامکتب برم وببینمش وقتی به مکتب رسیدم خواستم به نداهم بگویم که مه حرف دلم ره به شادی مغرورگفتیم رفتم پیش ندا.....
162
14
به مکتب رفتم اماتمام فکرم به ای بودکه چی وقت ببینم اش بلاخره زنگ اخرره زدومه هم همرای دوستم هایم رفتیم بیرون ده راه خیلی تیزتیزمیرفتم ودیگراره هم میگفتم که تیزبیاین فقط نداخبرداشت که امروزبرش میگم وخیلی برم کمک کردتااسترس نگیرم اماخیلی مشکل اس اعتراف کردن حرفی که روزهاکسی منتظرشنیدن اش باشه پیش مکتب قیس رسیدم ازسرعت ام کم کردم وطرف مکتب سیل داشتم که چشمم به شادی مغرورم خوردچندلحظه طرف اش سیل کردم اوهم امتوبعدبادستم اشاره کردم که بیایه مثل ای که از خوشحالی بال کشیده بودزودآمداماچیزی نگفتم تاکه به یک جای رسیدیم که کسی نبودوای حالی وقت اش اس یعنی بایدبگویم خیلی مشکل اس امابایدازیک جای شروع کنم. مه: سلام. قیس مثل ای که روح دیده باشه سیل داشت مثل ای که ناامیدشده بودوتوقع نداشت که مه برش چیزی بگویم. قیس: سلام خوبی. مه: تشکرشماچطورهستین. باای گپم دگه چهره اش واقعا قابل دیدن بودوقتی اقسم دیدم اش کم بودکه باصدای بلندخنده کنم امامانع خودشدم🤭. قیس: شکراماتوواقعاخوب هستی امروزبه جای ای که جنگ کنی احوال مه پرسان میکنی چی گپ اس نی که قیامت نزدیک اس. لبخندزدم وشروع کردم به حرف زدن. مه: نی هیچ گپی نیس فقط میخواستم یک گپ ره برتان بگویم گپی که شایدخیلی وقت پیش میگفتم وشماهم انتظار شنیدن اش ره داشتین اماامروزوقتش رسیدیعنی بایداعتراف کنم. قیس: چی اعتراف چی به امروزامقدرشوک بس اس میخواهی سکته کنم لبخندتوبرمه یک دنیاارزش داره امروزبراولین بارلبخندات ره دیدم اگربمیرم هم غمی ندارم. مه:لطفاً ازموردن حرف نزن یعنی حرفی که اقدروقت منتظرشنیدن اش بودی ره نمیخواهی بشنوی. قیس: نی نی بگواماکمی ارام نشه که ازخوشحالی امینجه سکته کنم بگوبگوبی صبرانه منتظراستم. حالی چقسم بگویم وای کمک 🤭🙈. مه: امم میخواستم بگویم که مه هم تره دوست دارم یعنی عاشق ات شدیم🙈🙈. وای وقتی گفتم صورتم داغ شده بودمتمینن خیلی سرخ گشته بودم اماشکرخدابلاخره گفتم قیس زبان اش بندشده بوداماچشم هایش برق میزدخوشحالیش ازصورتش معلوم بودشروع کردبه حرف زدن. قیس: چی جدی هستی واقعآ ملکه لجبازمه عاشقم شده مه بیدارهستم خدایاچی میشه خواب نباشه. مه: نی نی خواب نیستی دلت جم شادی مغرورم. ای مه چی گفتم خدایاخیر🤦🏻‍♀️. قیس: چی گفتی مره شادی گفتی. مه: هاوقتی ده بالای درخت نشسته بودی ازوبه بعدنامت ره شادی مغرورماندم. قیس: تومره هرچیزی که بگوی قبول دارم امروزاگرهراتفاق بیفته مره ناراحت ساخته نمیتانه امامهم ترین قسمتش ای بودکه مره به خودت ربط دادی ده اخیرش یک( م) اضافه کردی وای امروزمه ازخوشحالی سکته خادکردم. مه: نی نی سکته نکنی روزهای خوبی ده انتظارمااس دگه قرارنیس اتفاق بدی بیفته عشق ماابدی خادشد🙈😊. قیس: انشاءالله قول میتم تااخرعمرعاشقت میمانم عشق مابه ای آسانی به وجودنامده که زودازبین بره توباحرف های امروزت تمام دنیاره نصیبم کردی میفامی چقدربه خاطرازی روزدعاکردم شب تاصبح دعاکردم تاتوهم عاشقم شوی وازخداوندتره خواستم. مه: راستش دعاهای توزیادوقت پیش قبول شده بودامامه متوجه نبودم بعداهم جرعت نمیکردم بگویم. قیس: امی که امروزگفتی تمام دنیاره برم دادی سپاس گذارت عشقم. چی عشقش وای خدایا🙈. مه: خواهش میکنم عشق توبرمه هم یک دنیاارزش داره خوب حالی بریم که ناوقت میشه بازگپ. میزنیم درست اس . قیس: هاهابریم که ناوقت شد. مه هم سرم ره تکان دادم وشروع کردم به راه رفتن اصلانفهمیدم چقسم به کوچه خودمارسیدم راهی که خیلی طولانی بود به نظرمه ده چنددقیقه تمام شدمه پیش بودم وقیس هم ازپشت سرم میامدوقتی نزدیک خانه رسیدیم باسط پیش دوکان بودقیس دویدباسط ره بغل کردهردوی شان زیادخوشحال بودن تمام کوچه ره صدای شان گرفته بودوقتی پشت سرم ره دیدم قیس بیدون آهنگ رقص داشت و باسط هم همراهیش میکردازکارشان خنده ام گرفت وتاخانه خنده کرده رفتم واقعاخیلی خوشحال بودم وکمی هم ناراحت شدم که اقدروقت باعث ناراحتی شادی مغرورم شده بودم خوشحالی اوروزش هیچ وقت فراموشم نمیشه حرف هایش وای که مره ملکه لجبازم صداکردوای هرلحظه که یادم میایه ازخوشحالی وشرم کومه هایم سرخ میشه عشق هم چیزی خیلی عجیبی بوده تاچندوقت قبل خودم سرعاشق هاخنده میکردم اماامروزخودم عاشق شدیم واقعآ باورم نمیشه زنده گی همیشه غیرقابل پیش بینی اس اماازوقتی عاشق شدیم همه چیززیباترشده شب وروزتنهافکرم شادی مغرورم اس راستی ده موردقیس هیچ نگفتیم. قیس پسری قدبلندباموهای سیاه چشم های قهوه ای چهره سفیدواقعاخیلی جذاب اس وخیلی هم مقبول است شایدازمه هم کرده مقبول ترباشه اما
161
15
قیس: مه به جزای که عاشقت باشم چی کارکردیم که اقدرازمه عصبانی هستی وهامه عاشق تو هستم وتاآخرعمرعاشق تومیباشم حتااگرمره دوست هم نداشته باشی امالطفا ازمه دیدن خودت ره محروم نسازمه نمیتانم ایره تحمل کنم که چهره تره نبینم مه روزوشب فقط منتظرای هستم که فقط یکبارچهره ماه تره ببینم وده قلب مه تنهاتوهستی هیچ کسی جای تره گرفته نمیتانه وای دعاره هم نکوکه عاشق شخصی دگه ای شوم چون امکان نداره. مه: بس اس دگه زیادشدمره چی فکرکردی ای اخرین باراس که برت هشدارمیتم کاری نکوکه بازخودت پشیمان شوی. قیس: هرکاری میکنی بکوامامه تحمل ایره ندارم که تره نبینم. فقط یک اوفففف بلندگفتم وشروع کردم به تیزتیزراه رفتن حالی دگه گناه خودش اس مه گفتم که ناق امیدوارنشه برش هشداربتم اماحرف ره نمیفامه🤦🏻‍♀️😒اماچراتابه حالی به پدرم نگفتیم چرابه خانواده ام نگفتیم قبلااگربااقسم موضوع روبرومیشدم عاجل به پدرم میگفتم یاخودم اقدرلت شان میکردم که دگه ده چندکیلومتری ام هم نمیبودن ده پیش مکتب چندین بارهمرای بچاجنگ کردیم لت شان کردیم اماقیس اولین بچه ای اس که وقتی شروع میکنه به حرف زدن زبانم بندمیشه اصلاچیزی گفته نمیتانم هرحرفی که میزنه احساس میکنم راست میگه خیلی صادقانه حرف میزنه ومام نمیتانم حرف بدی برش بگویم وبه پدرم هم دلم نمیشه بگویم. هروزوقتی ازپیش مکتب شادی مغرورتیرمیشدم اوهم ازپشتم میامدهیچ حرفی نمیزداصلان قسمی ازپشتم میامدکه خودم هم متوجه نمیشدم قسمی که گفته بودهیچ کاری نمیکردفقط منتظربودکه معجزه شوه ومام عاشق اش شوم ازچهره اش ناراحتی واضح معلوم میشدوقتی چهره اش ره میدیدم واقعآ ناراحت میشدم نمیتانستم ازی بیشترناراحت بسازم اش وقتی میدیدم هرروزپژمرده ترمیشه واقعآ عذاب وجدان میگرفتم وبه خاطرکه مسبب ای حالت مه هستم ناراحت میشدم هرروزازخداوندکمک میخواستم تاکه برم کمک کنه ازی حالت هم مه هم قیس خلاص شویم. چی میفهمیم زنده گی همیشه طبق خواسته های ماپیش نمیره یاشایدهم عشق سن وسال ره نمشناسه ودرگیرخودمیسازیت به گفته مولانا؛ چه تدبیری ای مسلمانان که من خودرانمی دانم نه ترسانه یهودی ام، نه گبرونه مسلمانم نه شرقی ام، نه غربی ام، نه علوی ام، نه سفلی ام نه زارکان طبیعی ام، نه ازافلاک گردانم دویی ره چون برون کردم، دوعالم رایکی دیدم یکی بینم، یکی جویم، یکی دانم، یکی خواهم. ای شعرمولاناای بزرگ بیان حال خیلی ازعاشق هااس وقتی عاشق میشی دگرهیچ چیزی برت مهم نمیباشه به هیج چیزی جزعشق فکرنمیکنی.... بلی مه هم عاشق شدیم خیلی دیرفهمیدم یاشایدهم فهمیده بودم امانمیخواستم قبول کنم که عاشق شدیم امروزدقیقآیک سال شدازعشق قیس نسبت به مه ومه هم عاشق اش شدیم ازعشقم به قیس وقتی متمین شدم که یک روز همرای کاکایم جای میرفتم قیس هم ده کوچه بوداولین باربه چشم های جذاب اش نگاه کردم وفهمیدم چقدردرعمق اوچشم هاغرق شدیم اماخودم خبرندارم تاکه ازپیش رویش تیرشدیم هردوی مابه چشم های یک دیگرنگاه میکردیم ازوروزبه بعدفهمیدم که مه هم یک دل نی صددل عاشق شادی مغرورخودشدیم امروزکه یک سال ازآمدن ماه به ای کوچه میشه مه هم تصمیم گرفتم بلاخره اعتراف کنم که عاشق اش هستم کارخیلی مشکل اس حتاوقتی خودم به زبان میارم استرس میگیرم نمیفامم چی قسم به قیس بگویم اماهرقسم که شده بایدبرش بگویم قیس واقعآ عاشق مه اس هرپسردگه ای میبودتابه حالی منصرف شده بودحتاازمه متنفرشده بوداماقیس روزبه روزعاشق ترشدبیشترنشان دادکه دوستم داره ومتوجه مه است همیشه ازدورمتوجه مه بودیک روزخیلی برف باریده بودمام به دوکان کارداشتم رفتم بیرون نزدیک بودبفتم ازمه خیلی دوربودصداکردمتوجه باش وتاپشت سرم ره دیدم باچهره پریشان طرف مه سیل داشت چطوراقدرزودرسیدمه هم نفهمیدم اماعاجل خوده به کمک کردن به مه رساندهمقسم خیلی روزهای دگه ازدورمتوجه مه بودوازبرکت اش ینگه تمام منطقه شدیم هربچه که میبینیم ازسرراه ام دورمیشه وبعضی هایش هم سلام میتن ومیگن( سلام ینگه) وقتی اقسم میگن مثل قبل عصبانی نمیشم امابرم جالب اس اتومیگن که بیخی احساس پیری میکنم🤭خوب به هرحال امروزروزاخراس که شادی مغرورم منتظرازی اس که مه هم عاشق اش شوم بی خبرازی که مه خیلی وقت اس که عاشق اش شدیم امروزمتمینن وقتی ازمکتب امدم میبینم اش بازبرش میگم وای خیلی استرس دارم 😬.
223
16
#رومان_روایت_ناتمام #قسمت_ششم #نویسنده_Sofia #ناشر_𝑺𝒖𝒏𝒊𝒍 #نشر_از_کانال_تلگرام #داستان_سرا_Dastan_Sara وقتی مکتب آمدم عاجل رفتم پیش ندا مه: سلام نداخوبی. ندا: سلام جانم شکرخودت خوبی. مه: زیاد نی😕. ندا: چراگلم. مه: اوففف شادی مغروردیروزبرم گفت که دوستم داره وحرف های گفت که اصلان تصورنمیکردم بشنوم وقتی حرف زدزبانم بندآمدهیچ چیزگفته نتانستم گفت عشق مره مزاحمت فکرنکوتواگرمره دوست هم نداشته باشی مه منتظرمیباشم تاکه عاشقم شوی وتاآخرعمرعاشق ات میباشم🤦🏻‍♀️. ندا: 😳حالی چی میکنی فکرنمیکردم اقدرجدی باشه. مه: خومام ازتوپرسان دارم چی کنم 🤷🏻‍♀️😕. ندا: ببین گلم خوب فکرکوبازجواب بتی کاری نکوکه بازپشیمان شوی اگرنصبت به قیس احساسی داری ده موردش فکرکوامااگراحساسی نداری پس واضح برش بگوتاکه ازی بیشتروابسته ات نشه. مه: مه هیچ احساسی ندارم اصلان مره چی به عشق برمه خانواده ام مهم اس ونمیخواهم کاری کنم که اوناناراحت شون پس جواب مه واضح اس دگه🤷🏻‍♀️😐. ندا:خوگلم مخصدفکرکوبازجواب بتی دگه خودت بهترمیفامی گلم. مه:خوگلم حالی بگذریم خوده دگه هفته امتحانات شروع میشه استادچی گفت؟ ندا: هایکدانیم ده دگه هفته اس حالی بیشترمتوجه درس هایت باش. مه: درست اس کوشش میکنم. ندا: خوگلم هرچی به خیرماباشه. مه: اممم. امروزدگه کاملاجدی هستم اگرای شادی مغرورحرف ره شروع کردواضح جوابش ره میتم باجدیت کامل دگه حوصله ندارم نبایددگه ای موضوع بیشترطول بکشه بس اس دگه. ازمکتب رخصت شدم طرف خانه میرفتم اماتاکه گپ نزنم همرای ای نسق ذهنم ارام نمیشه بایدای موضوع زودترتمام شود. یک هفته بعدامروزاولین روزامتحانات است وامتحان دری داریم استادماخیلی مهربان هست ومضمون هم آسان هست خوب ده ای یک هفته هیچ نشدهمرای شادی مغرورحرف بزنم اوازدورطرفم سیل میکردومام چیزی نمیگفتم چون کوچه بیروبارمیبود امروزخداکنه که شوه همرایش گپ بزنم اماحالی امتحانات اس اوهم امتحان داره شایدوقتی مه برم اونباشه امتحان تمام شدبه امی فکرروان بودم که ازپیش مکتب شان تیرشدم گفتم حتمن داخل مکتب اس بیروبارزیادبودمام تیزتیزرفتم ده دگه کوچه که رسیدم احساس کردم کسی پشت سرم اس اوففف چطورمتوجه نشدم بازهم قیس مثل سایه ازپشتم میامدقبل ازی که طرفش سیل کنم میخواستم اول کلمات که میگم ره پیش خودمرتب بسازم تاناراحتش نسازم امافکرکنم متوجه شده بودکه فهمیدیم ازپشتم اس شروع کردبه حرف زدن. قیس: سلام شادخت. باای حرف دگه بازنمیفامیدم چی بگویم امتوجام مانده بودم🤦🏻‍♀️😬. مه: علیکم سلام. قیس: خوبی امتحانات بخیرمگذره. مه: شکرمگذره دگه. قیس: خوشکرده موردحرف هایم فکرکردی بگوکه جواب ات مثبت اس روزهااس منتظرهستم هرساعت هرروزهردقیقه وهرثانیه ره حساب میگیرم تاکه توبرم جواب مثبت بتی. اوففف حالی چی بگویم خدایاکمک ام کو. مه: اهامام میخواستم ده امی موردهمرای شماحرف بزنم وبرتان بگویم جواب مه مثبت نیس مه اصلان نمیخواهم به ای حرف هافکرکنم وده سنی هم قرارنداریم که برمه ای حرف هامهم باشه وازشماهم خواهش میکنم دگه ای موضوعات ره فراموش کنین ودگه یادنکنین وخوشحال میشم دگه اقسم مثل سایه ازپشتم نبیاین یاهم منتظرآمدنم نباشین فراموش کردن ای موضوع بهترین کارممکن اس وبه خوبی هردوی مااس. ازچهره قیس معلوم بودچقدرناراحت شده چندلحظه هیچ حرفی نزدازچهره اش معلوم بودکه چقدرباای گپم ناراحت شده اماچی کنم امی به خوبی هردوی مااس تاکه ازفکربیرون آمدوشروع کردبه حرف زدن. قیس: لطفاً ای حرف هاره نگومه بیدون تونمیتانم توده ای چندماه عشق مره نصبت به خودت متوجه نشدی متوجه نشدی که دیوانه واردوستت دارم نمیتانم ازت دل بکنم شایدهرکسی جای مه میبودازای که تواصلاتوجه نمیکنی به احساسات جانب مقابل دل سردمیشدعشق اش کم میشدوشایدتره فراموش میکرامامه نمیتانم هرباروقتی مره نادیده میگیری احساس میکنم دنیاسرم خراب میشه زنده گی برم متوقف میشه امابه ای امیدکه روزی تام عاشق مه میشی دوباره جان میگیرم ودوباره دلیل نفس هایم میشی مه به امیدای که روزی عشق تونصیبم میشه زنده گی میکنم توحتااگرعاشق شخصی دیگری هم باشی بازهم مه عاشق ات میمانم. اوفففف ای نسق چی میگه حالی چی بگویم ای خواز(کنه)هم بدتراس خوبروعاشق کسی دگه شوقهتی دخترخونامده که تنهاپشت مره گرفته دگه قسم نمیشه بایدجدی حرف بزنم ازی که حالی ناراحت شوه بهترازی اس که هرروزناراحت شوه. مه: ببین باراخراست که برت میگم نه مه عاشق تومیشم نه عاشق کسی دیگی هستم به مه ای موضوعات اصلان مهم نیس اولویت های زنده گی مه چیزهای دگه اس وبه عشق هم فکرنمیکنم وتوهم کاری نکوکه بیشترعصبانی شوم وقلب ات ره بشکنانم بس اس دگه ای داستان عشق وعاشقی ره تمام کوای اخرین حرف های مه اس وبرخودت بهترین هاره آرزومیکنم انشاء الله روزی عاشق کسی شوی که اوهم دوستت داشته باشه. لبخندتلخی زدوشروع کردبه حرف زدن.
229
17
قیس: ببین مه قصد مزاحمت ندارم مه واقعأ دوستت دارم از روز اول که دیدم ات عاشق ات شدیم یک دل نی صددل عاشق ات شدیم هرروز به فکر تو هستم اما تو عشق مره مزاحمت فکر میکنی. مه: واقعا نمیفامم چی بگویم اصلأ باورم نمیشه مگر امکان داره فقط ده یک بار دیدن عاشق کسی شد ببینین نمیخواهم که قلب تان ره بشکنانم اما بهتر امی اس که دگه ای حرف هاره شما تکرار نکنین. قیس: مه هم باور نمیکردم که عشق وجود داشته باشه یا روزی عاشق شوم اما او روز که تره ده باغچه دیدم یک دل نی صددل عاشق ات شدیم لطفا همرای مه ای کاره نکو مه نمیتانم تره فراموش کنم هرروز هرشب به فکرتوهستم نمیتانستم برت بگویم چون میخواستم بفهمی که مه مثل دگه پسرا نیستم و عشق مه مقدس اس میخواستم ازطریق دیگرا برت بفهمانم تا روزی که جرعت پیدا کنم برت بگویم و در وقت مناسب برت بگویم اولش غرورم برم اجازه نمیداد میگفتم اگر مه برت بگویم و تو برم حرفی بزنی که مه حتی از زنده بودن پشیمان شوم پس لطفا خوب فکر کو اما ایره بفهم که مه تا آخر عمر نمیتانم تره فراموش کنم. مه: لطفاً بس کو مه نمیفامم چی بگویم فعلا وقت ای گپا نیس هردوی ماخورد هستیم. امی گپ ره گفتم و تیزتیز راه رفتم مثل جن زده ها با قدم های بلند راه میرفتم راه رفتنی که شبیه دویدن بود وای حالی چی کنم ای دگه چی بود اوفف خدایاخودت کمک ام کو تا کار درست ره انجام بتم به امی فکرها بودم که مادرم ده دهن دروازه منتظرام بود ازچهره اش معلوم بود زیاد به تشویش شده وقتی مره ازدور دید دست های خوده بلند کرد و دعا داشت که مه رسیدم. مادرم: کجابودی دخترم نفس ام برآمدکم بودسکته کنم 🥺. مه: مادر نکو گریه اینه آمدم ده ای چندروزکه نرفته بودم تایم مکتب تغییرکرده بود و ناوقت رخصت شدیم به امی خاطرناوقت شد. مادرم: خو گل مادر اما چرا چهره ات مثل گچ سفید شده چی شده چرا ایقسم رنگ ات پریده. مه: به خاطری که ناوقت رخصت شدیم تمام راه تیزتیز آمدم که شمابه تشویش نشین. مادرم: خو گل مادر اگر چنددقه دگه نمیامدی به پدرت زنگ میزدم نفس ام برامد. مه: خو اینه آمدم مادرجان خوخیره خوب کردی که به تشویش میشدبازاوهم اینه آمدم. مادرم: شکرکه آمدی بیاداخل. رفتم داخل مادرم هیج از بغل خود دورم نمیکرد زیاد به تشویش شده بود حتی گریه هم کرد خو شب شد مه هم وقت خواب کردم به اتفاق امروز فکر کردم حالی چی کنم مه تا جواب منفی میتم او خیلی ناراحت میشه خدایا برم کمک کو که کاری ره انجام بتم که درست باشه باعث شکستن قلب کسی نباشم وباعث ناراحتی کسی هم نشم ده ای صورت باید بازهم با ندا ، گپ بزنم اوفف باید تا فردا منتظر میبودم که مکتب برم....
133
18
مهسازنگ زدکاکایم امدماره خانه اوردده کوچه خودماکه رسیدیم دعاکردم که شادی مغرورنباشه پیش دوکان که رسیدیم رویم ره دوردادم اماازوبدترده پیش خانه خودمااستادبودمام بیدون ای که طرف اش سیل کنم ازموترپایان شدیم دروازه ره تک تک کردیم حالی کسی بازنمیکنه اوففف حالی وقت ای بودکه دروازه بسته باشه پنج دقه بیرون دروازه بودیم تادروازه ره بازکردن اماده ای پنج دقه قسمی سیل داشت که همرای نگاه های خودکم بودمره بخوره مام امی دروازه بازشدمثل ای که کسی بدوانیم داخل خانه شدم ورفتم خانه وچنددقیقه بعدهمه گی اماده شدورفتیم هوتل. هوتل خوبی بودصالون کلان داشت وزیادهم بیروباربودمه دودانه ازدوست هایم ره خبرکرده بودم صحابه ونداازای که دیدم هردوی شان آمدن زیادخوشحال شدم بیشتروقت همرای دوست هایم نشستم تاکه دیدم مدیره مکتب ماامدرفتم به پزیرای شان اوناره پدرم خبرکرده بودشوهرمدیره مکتب رفیق اش بودبه امی خاطراوناهم آمده بودن ودگه رفت وآمدفامیلی داشتیم پس متمین بودم میاین اونارفتن به یکی ازمیزهانشستن مام دوباره پیش دوست هایم آمدم امتوقصه کردیم وچنددقه بعدرفتم همرای دگه مهمان هاهم احوال پرسی کردم ودوباره همرای سمیرابه یکی ازمیزهانشستم غذاصرف شدومام رفتم لباس هایم ره تبدیل کردم گرچه خوش نداشتم لباس های پرزرق وبرق ره امابه اسرارمادرم یک لباس پف گرفته بودم که پوشیدم بازهم همه گی ازم تعریف کردن ومه هم به نظرم خیلی خوب معلوم میشدخوش شدم که به گپ مادرم گوش کردم واقسم لباس گرفتم محفل هم کم کم روبه ختم شدن بودمهساهمرای کارد(چاقو) رقص کردولالافرزادهم برش پیسه دادوقتی خداحافظی شدمه هم نمیخواستم خداحافظی کنم چون خوش نداشتم مهساگریه میکردثناهم گریه داشت مادرم هم مام رفتم ده موترخودماشیشتم نخواستم که گریه کردن شان ره ببینم به امی خاطرخودره ازاونجه دورساختم خواهرم ره به خانه جدیداش رساندن وماهم به خانه آمدیم اماهمه گی ناراحت بودیکی ازاعضای خانواده ماکم شده بودازهمه هم بیشترپدرم ناراحت بودماره حتانمیماندکه یک شب ازخانه دورباشیم میگفت پشت تان دق میشم اماامروزیکی ازدخترایش ازخانه رفت واقعأخیلی سخت گذشت روزهای اول که خواهرم نبودمادرکنارهم زیادخوشحال بودیم هیچ ازهم دگه دورنمیشدیم حالی چهارروزاس که ازخواهرم دوراستم واقعان پشتش زیاددق شدیم. وامروزقراراس که مکتب برم وچندروزاس که مکتب نرفتیم فکرنکنم شادی مغرورمنتظرم باشه شایدفکرکنه مکتب نمیرم ومنتظرنباشه ازخانه بیرون شدم اوووهوووامکان نداره که مه بیایم وقیس منتظرم نباشه گرچه نبایدتعجب میکردم حدث میزدم که بیرون منتظرم اس خوب به راه خودادامه دادم به مکتب رسیدم صفیه امی که دیدم بلندچیغ زدوبغلم کردعاجل هردوی ماراه خوده گرفتیم ورفتیم که کسی متوجه نشه که مابودیم ازوبدتردویده رای بودیم که همرای کارمندهای وزارت معارف که به خاطرکنترول به مکتب آمده بودن تکرکردم کم بودبگویم کورهستی اماوقتی سرم ره بلندکردم حرفم ده دهنم ماندفقط گفتم ببخشین وعاجل دورشدم داخل صنف که شدم به صفیه گفتم. مه: اونسق چرااتوکردی کم بودبیاب شوم🤦🏻‍♀️. صفیه: خوچی کنم پشتت دق شده بودم وقتی یک دفعه ای دیدم ازخوشحالی چیغ زدم😕. مه: ای دگه چقسم دق شدن اس کم بودهردوی ماده بلابریم خوخیرگلم مام پشت تان دق شده بودم خوبی. صفیه: هاتوچطورهستی محفل به خیرگذشت. مه: شکرگلم به خیرگذشت. صفیه: خوشکر. مه: خوچی گپابودده ای چندروز. صفیه: هیچ درس های خسته کن هاراستی تایم درسی تغییرکرده امروزناوقت رخصت میشیم. مه: چی😳چراتغییرکرده مه خوخبرنداشتم حالی همه گی به تشویش میشن چطوکنم. صفیه: مچم خیره دگه فقط نیم ساعت ناوقت رخصت میشین ده راه تیزتیزبرو. مه: مچم امانیم ساعت کم خونیس مه ده دقه ناوقت کنم به تشویش میشن خوبگذریم یک کاری خادکرد. صفیه: هاگلم خیره دگه بگوخبرنداشتم. مه: درست اس. حالی چطورکنم تمام ساعت های درسی به امی فکربودم وقتی رخصت شدیم ده راه تیزتیزرفتم وقتی همرای ندای شان خداحافظی کردم امی که از اونا دور شدم باورم نمیشه ای اینجه چی میکنه 😳..... قیس بود ده نزدیک سرای شمالی از اموکوچه که طرف خانه میرفتم امونجه ایستاد بودطرفش پرسش گرایانه نگاه کردم اماچیزی نگفتم چون بیروبار بود و شرایط افغانستان هم خراب اس اگر همرایش گپ میزدم یک عالم گپ میشد مام به راه خود ادامه دادم ده کوچه دگه که رسیدیم کسی نبود تصمیم گرفتم که بگویم چرا آمده اما منصرف شدم طرف اش سیل کردم مثل ای که نمیفامید چی بگویه یک دفه ای شروع کرد به حرف زدن. قیس: سلام چرا ناوقت کردی. مه: علیکم مربوط شما نمیشه 🤨. قیس: ببخشین که مزاحمت کردم امابه تشویش تان شدم تابه اینجه آمدم خوشحال شدم که خوب هستین. مه: چرا به تشویش شدین اصلآ به شما مربوط نمیشه اصلآ به چی حق از پشت مه میای بس اس دگه صبر مام از خود حد داره تا به حالی چیزی نگفتم.
127
19
#رومان_روایت_ناتمام #قسمت_پنجم #نویسنده_Sofia #ناشر_𝑺𝒖𝒏𝒊𝒍 #نشر_از_کانال_تلگرام #داستان_سرا_Dastan_Sara حالی فهمیدم رفت که شادی مغرور ره صدا کنه ای لنگ دراز بیخی اعصابم ره خراب میکنه بیخی نگهبان مه جورشده😠هروقت کلان کاری میکنه خوب چنددقیقه بعد که آمد شادی مغرور زیاد خوشحال بود وقتی مره دید لبخند میزد و اتو سیل داشت که فقط ده عمرش آدم ندیده باشه خوب شاید حق داشت مره از دیروز دگه ندیده بود امروز هم مکتب نرفتم حتمآ خیلی منتظرم بوده و به امی خاطر او هم مکتب نرفته اوحالی تره کی بگویه منتظر مه باش خوب شاید به کدام دلیل دگه نرفته باشه خوبه مه چی دلش مه خو نگفتیم منتظر مه باش 🤷🏻‍♀️گناه خودش اس. سمیرا: اووو بیشک یازنه ما مثل جیت خوده رساند. مه: گنگه شو چی گفته میری خوحتمآ آمده امتو ده میدان مربوط مه نمیشه. سمیرا: هاها مام باورکردم خی چرا قبل ازی که تو ده باغچه بیای نامده بود. مه: مه چی بفهمم خو برو از خودش پرسان کو او نسق. سمیرا: جدی اگر همرایش گپ بزنم باز تو همرایم کاری نداری. مه: نی چی کار دارم مره چی مربوط مه نمیشه اماچی میگی برش. سمیرا: خو مه میترسیدم که راهی شفاخانه نسازیم برش میگم که امی دخترخاله نازدانه مه تره دوست داره اماچون زیادمغرور اس چیزی نمیگه. مه: گنگه شو او نسق دوست داشتن چی فقط مره نمیشناسی مه جز خانوادیم دگه کسی ره دوست ندارم باز ایره خو بیخی دوستش که ندارم هیچ ازش متنفر هم هستم. سمیرا: هاهاهاتوگفتی ومه باورکردم زبان ات یک چیز میگه چشم ها و قلب ات دگه چیز. مه: اصلآ اتو یک گپ نیس گپ ناق نزن حالی هم چپ باش که کسی نشنوه. سمیرا: وی ها راست میگی متوجه نبودم میبخشی اینه چپ شدم. مه: آفرین دخترخوب 🤭. آیا سمیرا راست میگه مه واقعأدوستش دارم نی امکان نداره اتو یک چیز سمیرا گپ ناق میزنه مه و عاشق شدن زیاد از هم دور هستیم دگه حتی نمیخواهم برش فکرکنم چی برسه گپ زدن ده موردش بس اس دگه ای گپا زیادطولانی شد خودم جواب قیس ره میتم وبرش اخطار هم میتم که دگه ده چهارطرف مه نباشه. خو روز بعد آریشگاه رفتیم همه ماالبته مره به زوربوردن نمیخواستم برم همه گی زیادگفتن مام قبول کردم که برم اماآرایشگرره گفتم مره زیادفیشن نکنه یک آرایش ساده کردوموهایم ره هم بازجورکردمه اماده شدم طرف آیینه دیدم اوووباورم نمیشه ای مه هستم واقعان مقبول شده بودم🙈فیشن ساده ای بوداماچهره مره زیادتغیرداده بودطرف خواهرم سیل کردم وگفتم مقبول شدیم. ثنا: وای مه فدای یکدانه خودشوم مثل فرشته هاشدی چقدرمقبول شدی. مه: نی دگه اغراق میکنی اوقدرهم نی. مهسا: کوببینم یک چرخ بزن تو. مه: خواینه ببین💁🏻‍♀️ مهسا: واقعان مقبول شدی فرشته کوچک مه یکدانه مه. مه: ثناگریه داری حالی چراگریه میکنی خیره که ازتوکرده مقبول شدیم اینه میرم صورتمه میشویم نکوگریه😜. ثنادرحالی که اشک های خوده پاک میکردگفت. ثنا: نی یکدانیم به اوخاطرنی به خاطرگریه دارم که ازشمادورمیشم 😔. مهسا: نکوکه مره هم گریه گرفت فیشن هردوی ماخراب میشه. مه: بس کنین دگه مثل سریال های هندی ده یک گپ خوردگریه دارین حالی توجای دورخونمیری نیم ساعت راه هم نیس تاخانیت هروقت خواستی میتانی بیای ودگه ماخوبه زوربه شوهرندادیم ات خواست خودت بودهمرای عشق ات عروسی میکنه حالی به جای گریه بایدخنده کنی😜. هردوی شان باای حرف های مه دهن شان بازمانده بودوطرف مه سیل داشتن. ثنا: مهساتوای چوچه ره ببین چی میگه مه وتوره درس میته توای گپاره ازکجامیفامی ده موردعشق گپ میزنه😮😳. مهسا: الاخوارک زمانه سرچپه شده ماره درس میته ای چوچه 🤦🏻‍♀️. مه: اوووچقه گپ ره یاددارین ازنصیحت کردن پشیمان ساختینم دگه بازازحرف های خوب مه مستفیدنمیشین که اتودهن خوده بازبگیرن ومه ازکجامیفامم امقدرکه صنفی های ماگفته میفامم اماخوب اگرکسی ره دوست داشته باشی خوحتمن میخواهی که همرایش زنده گی کنی مثل که مه مادروپدرم ره دوست دارم ومیخواهم همیشه همرای شان زنده گی کنم🤷🏻‍♀️. ثنا: بازهم اتوگپ زدی که دهن مابازبانه الامه فدای توشوم که اقدرهوشیارهستی امایکدانه گکم متوجه باش به ای گپازیادخوردهستی اول درس ات ره تمام کوبازعاشق هرکسی میشی شو. مهساهم سرخودره تکام دادبه معنی تاییدحرف ثنا. مه: وای عشق دگه چی اس مه هیچ وقت عاشق نمیشم خوحالی پشت ماکی میایه که خانه بریم یامستقیم ازاینجه هوتل میریم. مهسا: نی کاکایم میایه اول خانه میرین تووالنازبازپشت مه وثنایازنه جانم میایه. مه: خودرست اس خوماخلاص شدیم زنگ بزن که بیایه. مهسا: درست اس گلم.
156
20
وای ای دگه چی مصیبت اس فقط مه اوبچه سیاه مارتره میگیرم برویگان دختردگه ره بگی فقط ده قوم کم دختراس حمیالی دواتاق دخترپراس برواوناره عروست بسازاماوقتی حرف های مادرم ره شنیدم هزاربارشکرکردم که خانواده ای دارم که به تصمیم هایم احترام دارن وخوشحالی مه برشان مهم اس صدقه مادرم شوم چطوخوب جوابش ره داد🤭اگرمادرم چیزی نمیبودحالی شاید خیلی ناراحت میبودم که چراچیزی نگفت برش خوحالی هیچ دل ای ملت نمیشه برن برین دگه که خوابم گرفته🤦🏻‍♀️🥱اوووبیشک اونه کم کم میرن حالی میتانم بخوابم خوبیشترمهمان هارفتن چون یک روزبعدعروسی بودشب حناره یک شب قبل گرفتیم تاده عروسی زیادخسته نباشیم وبه راحتی همه چیزره اماده کنیم به عروسی ودگه مراسم هاخوب همه گی ماخواب کردیم دگه اوقدرنفرزیادنبودفقط خاله خوردم همرای دخترایش وعمه ام خانه مابودن بس زیادخوش شدم که سمیرای شان نرفتن صبح کمی ناوقت ازخواب بیدارشدم همرای سمیراچون سمیراهمرای مه خواب کرده بودفایده کردکه مادرم نماندکه زودماره بیدار کنن مام تاناوقت خواب کردیم امادگه دختراهمه شان وقت بیدارشده بودن وله نازدانه بودن ده بعضی مواردزیادبه دردادم میخورده🤭خوماهم بیدارشدیم همه گی به فکرفرداشب بودلباس های خودت اماده میکردخواهرم هم ناراحت بودبه خاطرکه اخرین روز اش اس که ده ای خانه میباشه واقعان سخت اس ازخانواده وتمام خاطرات طفلیت ات دورشوی مه خونمیتانم حتاتصورکنم که ازمادروپدرم دورشوم بعدازظهرمه همرای دخترارفتیم باغچه همه کارهاخلاص شده بودباغچه ره هم جم کرده بودن مام همرای دخترارفتیم تاکمی ساعت ماتیرشوه تمام روزده خانه بودیم خسته شدم چنددقیقه گذشت که ماده باغچه بودیم که باسط امدوقتی مره دیدمثل ای که زامبی دیده باشه عاجل رفت دوبارکه گفتم چراای مثل که اززامبی فرارکنه میدوه اماچنددقیقه بعدفهمیدم دوباره آمداما متمینن تنهانبود😒....
146