𝑵𝒈
Open in Telegram
521
Subscribers
-124 hours
-77 days
-4430 days
Posts Archive
521
گفت :
زود شکستی؛ زورت نرسید؟
نگاه کردم گفتم : نه، نرسید.
گفت : خیلی بد باختی، دشمنت انقدر قوی بود؟
سرم و انداختم پایین گفتم : قوی نبود، عزیز بود.
521
کاش سهم ما از عشق، چند نامهی دستنویس بود و یک عمر انتظار برای رسیدنشان؛
کاش نامت را با جوهری آبی در گوشهی نامههایم مینوشتم و هر بار که صدای کالسکهای از خیابان میگذشت، خیال میکردم آمدهای.
دلم میخواست عصرها، پیش از آنکه چراغهای باغ روشن شوند، تو را از پشت پنجره میدیدم؛
و تمام حرفهایی را که جرئت گفتنشان را نداشتیم، به سکوتی طولانی میان دو نگاه میسپردیم.
شاید در آن زمان، عشق آرامتر بود؛
کمتر گفته میشد، بیشتر انتظار کشیده میشد،
و یک نامه میتوانست قلب آدم را برای تمام شب بیقرار نگه دارد.
521
دلم میخواست در عصر دیگری دوستت میداشتم؛
در عصر تالار های باشکوه، موسیقی پیانو و ویالون، شراب های قرمز کهنه، رقص های درباری، گل های خشک شده در میان صفحات کتاب، نامه های عاشقانه و قرار هایی پنهان پشت پنجره های بلند رو به باغ.
