آنوی | ᴇɴɴᴜɪ
Open in Telegram
اینجا من بغل میشوم برای غم هایت.🤍 آنوی - ennui - احساس خستگی ناشی از سیری و خسته بودن از زندگی، بی حوصلگی. ناشناسم : t.me/HidenChat_Bot?start=5879670785
Show more468
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
468
وقتی وارد زندگی یه نفر میشید
حالا به هر عنوانی
یاد بگیرید مسئولیت پذیر باشید در برابر رفتار ها و جونی که دارید
یاد بگیرید اون رو ناراحت نکنید
خودتون رو به خطر نندازید که
اون شخص بمیره و زنده بشه از نگرانی
لطفا بچه بازی در نیارید
کمی هم به فکر عزیزانتون باشید.
468
یه سری روزا میگم خب
روز خوبی گذروندم
الان سرمو با خوشی میزارم میخوابم
که یهو زرتی
تق یه اخبار بد / یه اتفاق بد
یه چیز مزخرف پیش میاد
که .....
خدایا نوکرتم
نکن خب
بابا گناه دارم من
468
حرف زدن با بعضیا
هرچند کم باشه
ولی به قدری حس خوبی بهم میده
که حال دلم خوب میشه
دلم میخواد بهش بگم
بشین و فقط صحبت کن برام
ولی حیف که نمیشه...
468
داشتم چنل یکی رو نگاه میکردم
دیدم یه جاهایی یه عکسایی از خودش گذاشته و نوشته که عکس بی هوا و یهویی ازش گرفته شده ، وقتی خبر نداشته
و نوشته که خیلی دوست داره این عکسا رو
حقیقتا یهو بهش حسودیم شد
اخه هرچی عکس بی هوا دارم که مونا ازم گرفته
و قیافم شبیه بز شده تو عکسا
منم بودم اونقدر قشنگ تو عکسا میفتادم و عکسام هنری میشد دوسشون داشتم
خدایا ولی این انصاف نی😂😑🚶🏻♀
468
یه سری آدما وقتی وارد زندگیم میشن
از همون اول حس میکنم که قراره تا مدت ها بمونن
ولی مدت زمان موندن یا نموندنشون چقدر باشه برمیگرده به خودشون
چون آدما با رفتارایی که دارن منو از دست میدن
وقتی که از اعتمادم سو استفاده میکنن
وقتی که بهم دروغ میگن
وقتی که منو خنگ تصور میکنن
وقتی که بهم بی احترامی میکنن
وقتی که دلمو میشکونن
وقتی که قدر نشناس بازی در میارن
وقتی که بخوان منو آدم بدی جلوه بدن
وقتی که بخوان ازم سو استفاده کنن
وقتی که ....
468
داشتم نگاه عکسام میکردم که اینو دیدم
پارسال دقیقا همین موقع ها گرفته بودم
موهام بلند بوده🥲
یهو دلتنگ موهام شده🚶🏻♀
468
#وضعیت_امروز_من : روز خوبی بود خداروشکر
صبح قرار بود برم یه سری کارای اداری رو به راه کنم
که یهو درد جسمی گرفتم
خوب نشدم
یکم خوابیدم
بیدار شدم
درس و بعداظهرم کار...
468
چندساعت پیش یه تست هوش دادم
و جوابش خیلی برام مهم بود
مشاور بهم گفت که تماس میگیرن باهات و جوابشو بهت میدن
ساعت4 باهام تماس گرفتن
یه اقای روانشناسی بود
گفت خب خانم ابوعلی آماده ای ببینی جواب تست هوشت چیه
گفتم آره
گفت یکی از اعضای خانوادت رو صدا کن
بدو بدو رفتم مامانم رو گفتم و اومد نشست کنارم
سلام علیک و این حرفا
گفت بنظرت بهار هوشش توی چه رده ایه
مامانم گفت خوب
از من که پرسید گفتم متوسطم
گفت متوسط رو به پایین منظورته دیگه
از استرس زیاد داشت حالم بد میشد
بهش گفتم که یعنی تا این حد جوابش بد شده
بنظر خودم متوسط رو به بالام
گفت که من جواب رو دارم و پز این رو میداد که جواب تست هوشم رو داره
و هی اذیت میکرد
بعدش گفت که به هر حال این گلیه که خودت به سرت زدی
گفتم اقای دکتر بگید دیگه دلم رفت
جواب تست هوشم چیه
گفت که مامانت درست گفت
ضریب هوشیت 114 هست که در رده ی خوب قرار داری
کلی ذوق کردم و خوشحال شدم
که یهو برگشت بهم گفت
حال کردی چطور جون به لبت کردم 😂😑
خلاصه که روانشناسا ها هم دیگه رد دادن🫠
468
اول هدفم از کانال زدن تولید محتوا بود فقط
فکرشم نمیکردم که یه روز بخوام تبدیل به کانالیش کنم که حرفای دلمو داخش بزنم یا از روزمرگیم بزارم
بعد دیدم وقتی حرف دلمو میزنم و درباره خودم مینویسم حس خیلی بهتر و قشنگ تری دارم
برای همین تصمیم گرفتم تبدیلش کنم به یه جایی که دلی هامو میزارم...
468
دیشب قبل خواب یهو به سرم زد که کانال رو شخصی کنم و فقط یه سری از افراد رو بزارم بمونن
الانم که بیدار شدم باز به فکرشم
نمدونم اینکارو کنم یا نکنم🥲🫠
اگر شما نظری در این مورد دارید بگید
اونایی که میخوان بمونن و از آشناها نیستنم
ایدیشون رو برام بزارن
https://telegram.me/BChatcBot?start=sc-GciSurexHm
468
#وضعیت_امروز_من : روز خوبی بود خداروشکر
صبح زود بیدار شدم، به مونا حاضری خودم رو اعلام کردم که مطمئن بشه بیدارم و میخوام شروع کنم به خوندن
بعد درس خوندم و بعداظهر کار
یکی از تصمیم هایی که دیشب گرفته بودم این بود که موهام رو کوتاه کنم
و از شر اون قسمت رنگی راحت بشم
حس خیلییی خوبی دارم از اینکه موهامو کوتاه کردم
یکم دیگه درس بخونم و بعدم زود بخوابم
02/8/27
468
#وضعیت_امروز_من : روز مزخرفی بود
هر لحظه بیشتر از قبل دارم خبرای بد
و اتفاقای بد برام میفته
دلم میخواد این روز کذایی تمام بشه
و بخوابم
468
مرا رازیست اندر دل، به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز، چون محرم نمیبینم
قناعت میکنم با درد، چون درمان نمییابم
تحمل میکنم با زخم، چون مرهم نمیبینم
خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بیگانه
که من تا آشنا گشتم، دل خرم نمیبینم
نم چشم آبروی من ببرد از بس که میگریم
چرا گریم کز آن حاصل برون از نم نمیبینم
