8 229
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-6530 days
Posts Archive
8 229
پارت 394
یه پاشو روی زین گذاشت و دقیقاً همونجوری که بهش گفته بودم سوار اسب شد همچنان هم داشت سر اسب رو نوازش میکرد.
داشتم به صحنه روبروم نگاه میکردم و لذت میبردم.
بهار با یه لباس خیلی خوشگل و موهای بلوندی که آزادانه دورش رها کرده بود و فقط یه کلاه رو سرش گذاشته بود روی اسب سفید نشسته بود و میخندید.
قطعاً که دیدن معشوقه هر آدمی توی این صحنه دل عاشق رو زیر و رو میکنه.
منم به سمت اسب قهوهای رفتم و سوارش شدم و اومدم و درست کنار بهار قرار گرفتم.
_خب حالا افسارشو اینطوری بگیر دستت فقط سعی کن زیاد نکشی چون اینجوری دردش میاد و ممکنه خدایی نکرده خودت هم بیفتی.
_باشه سهیل فقط اینجوری نگو دیگه من استرس میگیرم.
با دستی که آزاد بود یه طرف افسار رو گرفت و کم کم دست از نوازش کردن اسب برداشت و بالاخره موفق شد که با دو تا دستش افسار اسب رو بگیره بدون اینکه اسب رو اذیت کنه.
_آفرین بهار تا اینجای کار خیلی خوب پیش رفتی.
حالا آروم افسار رو ببر بالا و بهش ضربه بزن.
بازم تاکید میکنم که این کار رو هم آروم انجام بدی.
باید همزمان هم افسار رو محکم بگیری و هم محکم ضربه نزنی.
در کنار این دوتا سعی کن که افسار رو هم زیاد به طرف خودت نکشی چون اسبت اذیت میشه.
الان ببین من چه جوری حرکت میکنم بعد تو پشت سرم بیا.
8 229
پارت 393
_اتفاقاً منم داشتم به همین فکر میکردم.
نگاهی به سرتاپاش انداختم و دیدم که لباس گرم پوشیده و آماده اینه که بهش سوارکاری یاد بدم.
من وقتی ۱۲ سالم بود به خاطر اینکه یکی از همکلاسیهام سوارکاری بلد بود و میرفت کلاس خونوادمو مجبور کردم تا منو هم بفرستن کلاس تا یاد بگیرم.
هیچ علاقهای نسبت به سوارکاری نداشتم و فقط بابت اینکه از اون دوستم کم نیارم توی کلاس شرکت کرده بودم و هیچ وقت هم تا حالا از این هنر استفادهای نکرده بودم.
آخرین باری که سوار اسب شده بودم مربوط به دو سال پیش بود اما هنوز هم یادمه که چه جوری باید سوارکاری کنم.
به سمت بهار رفتم و دستشو گرفتم و به انتخاب خودش خواست که سوار اسب سفید رنگ بشه.
اول خودم یه بار سوار اسب شدم تا بهار هم یاد بگیره چه جوری سوار شه که اسب رم نکنه.
_ببین بهار اول سرشو یکم نوازش کن بعد پاتو بذار اینجا و برو بالا بعد از اینکه نشستی هنوز هم به نوازش کردن سرش ادامه بده اینطوری باهات مهربونتر رفتار میکنه.
بهار سرشو تکون داد و من آروم از اسب پیاده شدم و منتظر موندم تا بهار سوار بشه و ببینم از پسش بر میاد یا نه.
بهار سمت اسب رفت آروم روی سر اسب رو نوازش کرد زیر لب باهاش حرف میزد که من متوجه نمیشدم داره چی میگه.
8 229
پارت 392
به نظرم که این هوای بریزن اسبهایی که معلوم بود از یه سری از نژادهای خاصن توی این جنگل واقعاً یه مکان عالی واسه عکاسی و یا حتی فیلمبرداری بود.
من و بهار با هم حتی چند تا عکس و فیلم درست و حسابی هم نداشتیم به نظرم خوب بود اگه یه فیلمبردار پیدا کنیم تا بتونه هم ازمون عکسهای قشنگی بگیره و هم فرمالیته درست کنیم.
یکی از مکانهایی بود که حتماً باید ازش به عنوان یه مکان واسه فرمالیتمون استفاده کنیم.
البته که اینا فقط چیزهایی بود که از ذهن من گذشت و هنوز راجع بهش با بهار مشورتی نکرده بودم.
به هر حال شاید اون موافق نبود و در اون صورت همه چیز کنسل میشد.
به سمت کره اسب رفتم و سرشو نواز کردم که شیههای کشید.
از اسبهایی که اونجا بودن خیلی زیاد خوشم اومده بود و به نظرم که زیادی اصیل و نجیب بودن.
من حدس میزدم که از نژاد خاصی باشن و قیمتشون زیاد باشه اما اگر اینطور بود چرا صاحبشون اینجا ولشون کرده بود؟
توی همین فکرها بودم که بهار هم بهم ملحق شد.
_میبینی چقدر این اسبها خوشگلن سهیل؟
نمیدونم که صاحبشون چطور تونسته همینطوری اینجا ولشون کنه.
یادمه روز اولی که با محمد اینجا اومدیم همین کره اسب مریض بود و اگه ما به دادش نمیرسیدیم قطعاً میمرد.
8 229
پارت 391
چند ضربه آروم هم به پشتش زدن تا سرفههاش بند بیاد و راه نفسش باز بشه.
وقتی یکم حالش بهتر شد نفس راحتی کشیدم و با حالت غرغر بهش گفتم:
_چرا با دهن پر صحبت میکنی بهار؟
نمیگی خطرناکه یه چیزیت میشه.
_خب آخه خیلی خوشمزه بود منم خیلی گرسنه بودم.
از این بچه بازیهاش خندم گرفت.
آروم سرمو تکون دادم و به سمت صندلیم رفتم و دوباره پشت میز نشستم و منم شروع به خوردن صبحونم کردم.
بعد از اینکه صبحونمون تموم شد با هم ظرفا رو جمع کردیم و شستیم.
_خب چیزی تا ظهر نمونده به نظرت چیکار کنیم؟
_اون اصطبل اسبی که کنار کلبه بود رو دیدی سهیل؟
تو که سوارکاری بلدی میشه بیای بریم و به منم یاد بدی؟
_دیشب کلی بارون باریده بهار زمین گلیه اشکالی نداره از نظرت؟
چون ممکنه لباسات کثیف بشه.
_نه سهیل تازه دیروز با هم رفتیم بازار و کلی لباس خریدیم اگر کثیف شد عوضشون میکنم.
_باشه پس یه لباس گرمتر بپوش منم بیرون منتظرت میمونم تا بیای.
از کلبه بیرون اومدم و به سمت اسطبل اسبها رفتم.
توی اسطبل دو تا اسب وجود داشت که یکیش سفید بود و اون یکی قهوهای و یک کره اسب کوچیکم کمی اون طرفتر.
8 229
پارت 390
_سهیل واقعا همشو خودت تنهایی حاضر کردی؟
اصلا مگه تو از اینجور کارا بلدی؟
از تعجب کردنش خندیدم و گفتم:
_معلومه که خودم تنهایی آمادش کردم.
تازه رفتم شیر و نون تازه هم گرفتم.
_انگار خیلی سحرخیزی که تونستی این همه کار رو انجام بدی.
لبخندی زدم و هر دوتامون روی صندلیهایی که پشت میز بود نشستیم.
هر دومون مشغول خوردن صبحونه شدیم.
بهار خیلی پر اشتها واسه خودش لقمه میگرفت و داشت حسابی از خجالت شکمش در میومد.
همونطور که لقمهها رو یکی بعد از یگری توی دهنش میگذاشت با دهن پر گفت:
_سهیل واقعا خیلی خوشحالم کردی خیلی گرسنم بود خیلی وقت بود که صبحونه درست حسابی نخورده بودم.
حتی خیلی وقت بود که املت به این خوشمزگی هم نخورده بودم.
دستت درد...
هنوز جملهاش کامل نشده بود که لقمهاش تو گلوش پرید و به سرفه افتاد.
ترسیده از روی صندلی بلند شدم و لیوان شیر خودم رو که نصفه بود سمت دهنش بردم و یه قلپ به خوردش دادم.
8 229
پارت 389
بین راه خانمی رو دیدم که کنار جاده محصولات محلی میفروخت واسه همین ماشین رو سریع کنارش نگه داشتم.
کمی شیر و کره خریدم و پامو روی گاز فشردم تا قبل از اینکه بهار از خواب بیدار شه به کلبه برسم.
ماشینو توی حیاط پارک کردم و وارد کلبه شدم و متوجه شدم که بهار هنوز از خواب بیدار نشده.
شیر و کرهای که خریدم را هم توی ظرف گذاشتم و همه رو روی میزی که داخل آلاچیق وجود داشت چیدم و وقتی از کامل بودن همه چیز مطمئن شدم به سمت اتاق رفتم تا بهارو بیدار کنم.
کنار تختش نشستم و آروم روی گونهشو نوازش کردم.
_بهارم نمیخوای بیدار شی؟
پاشو دیگه خانومم ظهر شد.
هنوز کلی جاها مونده که قراره با هم بریم و ببینیماا بلند شو دیگه.
بهار آروم لای چشماشو باز کرد و با دیدنم لبخندی زد و صبح بخیری بهم گفت.
_صبح تو هم بخیر.
بلند شو ببین شوهر نمونت چه صبحونهای واست حاضر کرده.
بهار بیدار شد و بعد از شستن دست و صورتش سیشرتشو پوشید و باهم به سمت آلاچیق حرکت کردیم.
با دیدن میز بهار از تعجب دهنش باز مونده بود.
حق هم داشت واقعا همچین کارایی از من بعید بود و تا حالا کسی ندیده بود که از این کارا کرده باشم.
8 229
پارت 388
چون ظرفها بیرون بودند برداشتمشون و شستم و کتری رو پر آب کردم و روی آتیش قرار دادم تا به جوش بیاد.
یادم اومد که بهار واسه صبحونه املت رو خیلی زیاد دوست داره واسه همین سریع دست به کار شدم.
وارد آشپزخانه توی کلبه شدم و توی قابلمهای که واسه درست کردن غذا روی آتیش بود گوجهها رو رنده کردم و تخم مرغها رو برداشتم و به سمت منقل توی حیاط رفتم.
کتری که به جوش اومد چای رو دم کردم و املتمم همون موقع حاضر شد.
خواستم میز صبحونه رو توی کلبه بچینم که یادم از آلاچیقی که پشت کلبه بود افتاد و تصمیم گرفتم که اونجا یه میز صبحونه دو نفره حاضر کنم.
کره و مربا و پنیر و لوازم دیگهای که لازم بود رو داخل ظرف چیدم و تازه اون موقع متوجه شدم که نون نداریم.
دوست داشتم اول همه چیزو حاضر کنم بعد بهارو از خواب بیدار کنم تا یه جورایی بتونم سوپرایزش کنم واسه همین سریع سوئیچ ماشینو برداشتم و به سمت شهر حرکت کردم.
کلبه خارج از شهر بود ولی مسیر طولانی تا شهر نداشتیم.
به شهر رسیدم و بعد از پیدا کردن نونوایی دو تا نون بربری تازه خریدم و دوباره به سمت کلبه راه افتادم.
8 229
پارت 387
وقتی از گرمتر شدن هوای داخل کلبه مطمئن شدم دوباره به سمت اتاق رفتم و کنار تخت بهار نشستم.
آروم دستمو توی موهاش فرو بردم و شروع به نوازش کردن موهاش شدم.
نفهمیدم چقدر این کارو کردم تا اینکه خوابم برد.
صبح با احساس گردن درد شدیدی از خواب بیدار شدم و متوجه شدم که روی زمین در حالی که نشسته بودم و فقط سرم روی تخت بهار بود از خواب بیدار شدم.
بهار هنوز خواب بود و این نشون میداد که تو این مدت واقعاً کم خوابی داشته و دیروزم خیلی خودشو خسته کرده واسه همین بیدارش نکردم و تصمیم گرفتم اول یه صبحونه واسه جفتمون درست کنم.
وارد هال کوچیک توی کلبه شدم و دیدم که شومینه خاموش شده.
ابرهای سیاهی که توی آسمون بود نشون میداد که امشبم قراره بارون بباره و چون دیگه هیزمی واسمون نمونده بود تصمیم گرفتم اول برم و یکم هیزم خرد کنم.
هیزمهای بزرگ با یه تبر و مکانی واسه شکوندن هیزم گوشه حیاط بود و با دیدنش به سمتشون رفتم و دست به کار شدم.
تصمیم گرفتم توی منقل سیمانی که کمی اون طرف بود آتیش کنم و خودم و بهار رو یه چای آتیشی مهمون کنم.
این کلبه واقعاً یه مکان تفریحی عالی بود و صاحبش فکر همه جاشو کرده بود حتی ظرفهایی که مخصوص درست کردن غذا روی آتیش بود هم کنار منقل وجود داشت.
8 229
پارت 386
بهار انگار واقعاً خیلی زیاد خوابش میومد چون حتی متوجه نشد که بغلش کردم و یه تکون ریز هم نخورد.
روی تخت تک نفرهای که توی اتاق کوچیک کلبه بود گذاشتمش و خواستم لباساشو عوض کنم اما با فکر اینکه ممکنه بعداً از دستم ناراحت بشه بیخیالش شدم.
این کلبه همه چیزش عالی بود به جز اینکه یه تخت یک نفره توی اتاق و یه تخت یک نفره توی هال کوچیکش داشت و این باعث دوری من از بهار میشد.
فعلاً زیاد خوابم نمیاومد و چون این مدت خیلی دلم واسه بهار تنگ شده بود تصمیم گرفتم که همونجا کنار تختش بشینم و بهش نگاه کنم.
توی خواب خیلی مظلومتر از بیداریاش بود و این مظلومیت چهرهشو دوست داشتنی تر میکرد.
حس کردم که هوای اتاق کم کم داره سرد میشه و بعد که کمی به اطراف دقت کردم متوجه شدم که پنجره اتاق بازه و توی اتاق نه شومینهای وجود داره و نه بخاری ای.
سریع واسه اینکه بهار سرما نخوره پنجره رو بستم و سمت هال رفتم و دیدم که چیزی نمونده تا شومینه هم خاموش بشه.
به هیزم های کمی که کنار شومینه بود نگاه کردم و سریع اونا رو داخل شومینه قرار دادم.
باید صبح کمی هیزم میشکستم ممکن بود که این هوا چند روزی همینطوری سرد باشه و دیگه هیزمی برامون نمونده بود.
8 229
پارت 385
انگار بهار از اینکه عصبی شده بودم ناراحت شده بود و واسه اینکه از دلش در بیارم و تمام تلاشهای امروزمو به باد ندم با یه لحن دلجویانه بهش گفتم:
_خب بهارم نگفتی چیکار میخوای که واست بکنم؟
ببخشید یه لحظه عصبی شدم و صدام رفت بالا.
_اشکالی نداره سهیل حق داری من همش نباید راجع به گذشته صحبت کنم.
فقط میخواستم بهت بگم کمکم کنی تا پدر و مادر واقعیمو پیدا کنم.
_آره بهار چرا کمکت نکنم؟
حقت بوده که خیلی زودتر از اینا این ماجرا رو بفهمی تا همین الانشم دیر شده به بچهها میسپارم از همین فردا شروع به پیگیری کنن.
انگار با این حرفم خیلی زیاد خوشحال شد چون محکم دستاشو به هم کوبید و روی گونمو بوسید.
_وای سهیل مرسی اصلاً فکر نمیکردم به این راحتیها قبول کنی.
خندیدم و دیگه چیزی نگفتم.
نم نم بارون و صدای آروم موزیکی که داشت پخش میشد سکوت ماشین رو میشکست و فضای خواب آوری رو توی ماشین ایجاد کرده بود که باعث شد بهار خیلی سریع خوابش ببره.
ماشین رو داخل حیاط تقریباً بزرگی که دورش حصار کشیده شده بود پارک کردم و از ماشین پیاده شدم.
دلم نیومد بهار رو از خواب بیدار کنم واسه همین خیلی آروم بغلش کردم و به سمت کلبه حرکت کردیم.
8 229
پارت 384
_به نظر منم که امروز خیلی انرژی ازت رفت بهتره برگردیم و استراحت کنیم فردا دوباره میایم بیرون و جاهای دیگه رو هم میبینیم.
بهار هم حرفمو تایید کرد و هر دو سوار ماشین شدیم و به سمت کلبه حرکت کردیم.
ضبط ماشین رو روشن کردم و کمی از مسیر رو رفته بودیم که بهار شروع به حرف زدن کرد.
_سهیل من میخوام یه کاری کنم کمکم میکنی؟
_چیکار بهار؟
_آخرین بار عمه بهم گفت که کسایی که من از اول عمرم مامان بابا صداشون میزدم پدر و مادر واقعی من نبودن....
اصلاً از اینکه بهار گذشته رو مرور میکرد و همش بحث عمه و فرنوش رو وسط میکشید راضی نبودم واسه همون با صدایی که یه ذره از کنترلم خارج شده بود وسط حرفش پریدم:
_بهار جان عزیز من نمیخوای بس کنی؟
اصلاً از کجا معلوم عمه راست گفته باشه؟
کسی که حرفشو تایید نکرده اگر همچین چیزی بود بابا قطعاً به من میگفت.
_محمد از عمو پرسیده بود و عمو هم حرفشو تایید کرده بود.
فکر نمیکردم محمد همه چیز رو به بهار گفته باشه وگرنه خودمم میدونستم که حرف عمه درست بوده.
8 229
پارت 383
_اینجا خیلی رستوران باحالیه سهیل؟
از کجا پیداش کردی قبلاً اومدی؟
_نه فقط تعریفشو از یکی از دوستام شنیده بودم یهو یادش افتادم و گفتم که بیایم و با هم تجربش کنیم.
به نظر منم محیط جالبی داره.
دیگه هر دومون سکوت کردیم و مشغول خوردن غذامون شدیم.
حق با رضا بود این رستوران علاوه بر فضاش غذاش هم عالی بود.
بعد از خوردن حسابمون حساب کردن تصمیم گرفتیم یکم با هم کنار دریا قدم بزنیم.
دست بهارو توی دستم گرفتم و با هم به سمت دریا حرکت کردیم.
بهار انگار بعد از مدتها حالش خیلی زیاد خوب بود و لبخند از روی لبش پاک نمیشد.
_سهیل اینجا یه عالمه صدف داره چراغ قوه گوشیتو روشن کن میخوام چند تاشونو بردارم.
چراغ قوه گوشیمو روشن کردم و روی زمین نگه داشتم و با هم مشغول جمع کردن صدف شدیم.
واقعا ذوق و شوق بهارو دوست داشتم.
بعد از اینکه چند تا از صدفهایی که به نظر بهار از همه قشنگتر بودن رو برداشتیم بهار خمیازه کشان رو بهم گفت:
_سهیل به نظرت بهتر نیست دیگه برگردیم؟
من امروز خیلی خسته شدم علاوه بر اون تو این چند روز درست و حسابی نخوابیدم الان خیلی خستم.
8 229
پارت 382
بهار انگار واسه پرسیدن یه سوالی مردد بود.
_چیزی شده بهار؟
چی میخوای بپرسی؟
_چیزی نشده فقط خواستم بدونم که با بچه فرنوش چیکار کردی؟
به هر حال اونم یه بچه کوچیک حق داره که پیش مامانش...
واسه اینکه بتونم آرومش کنم دستشو گرفتم و آروم پشت دستشو نوازش کردم و در حالی که به چشماش زل زده بودم بهش گفتم:
_من و تو با هم رفتیم بچه رو تحویل عمه دادیم بعد از اینکه فرنوش رو هم گروگان گرفتم بچه پیش مهرداد بود و الانم مهرداد اونو به مامانش پس داده لازم نیست نگران باشی.
_راستش میدونی سهیل من میترسم که اونا دوباره به یه بهونهای برگردن.
میترسم فرنوش مثل دفعه پیش با سر و کلش پیدا بشه و این مدتی که نیست رو مشغول نقشه کشیدن باشه.
_نگران نباش بهار من دیگه نمیزارم چیزی تو رو از من جدا کنه.
همین موقع گارسون اومد و سفارشامونو آورد.
واقعا فضای این رستوران واسم جالب بود خوردن غذای دریایی کنار دریا و شنیدن صدای امواج دریا یتونست به آدم آرامش خوبی رو منتقل کنه.
هرچند میدونستم این آرامشی که دارم به خاطر حضور بهار بعد از چند روز توی زندگیمه.
