en
Feedback
بهارعاشقی

بهارعاشقی

Closed channel

کپی حرام است و پیگرد قانونی دارد✖️

Show more
8 229
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-6530 days
Posts Archive
عضو گیری vip شروع شده عزیزان❤️ ✨️ برای شرکت مبلغ ۷۰,۰۰۰ تومان رو باید واریز کنید⚘️ برای شرکت به آیدی زیر پیام بدید‌. @Bllue_P_R

_روسریتو بکش رو سرت! کاری نکن رو سرت اتیشش بزنم! دوزار جلو در و همسایه آبرو دارم! با بغض روسریمو جلو میکشم. از غیرت مازیار به ستوه اومدم. _مازیار میشه ولم کنی؟ مچ دستمو محکم میگیره و تو تاریکی کوچه به چشام زل میزنه. _ولت کنم؟ واسه چی؟ ولت کنم بری پیِ اون نامزد قبلی بی غیرتت؟ یا حالا که باباتو آزاد کردم میخوای فلنگو ببندی؟ مچ دستمو محکم میپیچونه که دردم میگیره و بغضم می‌ترکه. _آی... آییی دستم... دستم درد میگیره. ولم کن... بذار برم... بذار برم برای همیشه! بی تفاوت نسبت به نگاه های مردم گریه میکنم: _تو رو خدا بذار برم. منو... منو طلاق بده! خونش به جوش میاد و هلم میده سمت زمین که با آرنج سعی میکنم خودمو نگه دارم. روم خم میشه و با تموم تنفر لب میزنه: _تو تا وقتی کفن تنت نکردی باید پیش من بمونی! یادت رفته خانواده خودت، تو رو به من فروختن؟ واسه خاطر آزادی بابات! لباسمو تو مشتش می‌کشه و لب میزنه: _یادت میدم باید تا ابد چطوری مالِ من باشی! هیچ کس تو محل جرعت نمی‌کرد بهش نزدیک بشه و منو از دست اون نجات بده که یهو با صدای آشنایی از جنسِ مردونه بدنم یخ کرد. _ترنج... ترنج تویی؟ دستتو بکش عوضی... https://t.me/+EycUMTsZ0woxZjc0 https://t.me/+EycUMTsZ0woxZjc0 مازیار🔥 مردی که وقتی از خارج برگشت دید خواهرش حین خیانت با نامزد صمیمی ترین رفیقش، تصادف می‌کنه و فلج میشه❌ راه درمان اون مرد دست برادر ترنجه! ترنج طعمه اون مرد میشه...! شاید مازیار یه عوضی عاشق باشه...🔥🔞

پارت 411 شوکه شده از حرفاش و اینکه نفهمیدم چه خبره ساکت شدم و فقط شنونده بودم. _سهیل می‌شنوی که چی میگم دیگه؟ همین الان راه بیفت اصلاً وقتی واسه تلف کردن ندارین ها. به نظر من حتی واسه ناهار هم یه جا واینستید چون ممکنه ردتونو بزنن. به سمت کلبه هم به هیچ عنوان برنگردین. _مهرداد نمی‌خوای بهم بگی چی شده؟ _گفتم که سهیل الان اصلاً وقتش نیست. تا اومدم حرفی بزنم و ازش بخوام که واسم توضیح بده تا بتونه منو از نگرانی در بیاره تلفن رو بدون زدن حرف دیگه‌ای قطع کرد. مهرداد همیشه خیر و صلاحمونو می‌خواد و گوش دادن به حرفش هیچ وقت ضرر نداره واسه همین سریع به سمت ماشین حرکت کردم و ماشین رو به حرکت درآوردم. با بالاترین سرعتی که می‌تونستم رانندگی می‌کردم و احتمالاً که همه دوربین‌هایی که ازشون عبور کرده بودم جریمه‌ام کرده بودن. توی راه چندین و چند بار با مهرداد تماس گرفتم تا از موضوع سر در بیارم اما جوابی دریافت نکردم. بهار که انگار واقعاً کلافه شده بود دیگه طاقت نیاورد و  با چشمایی که از نگرانی پر از اشک شده بودن رو بهم گفت: _سهیل به خدا من دارم سکته می‌کنم. بهم بگو چی شده شاید من بتونم بهت کمکی کنم.

پارت 410 پس حدسم درست بود و یه اتفاقایی افتاده بود که من ازشون بی‌خبر بودم. البته که قبل از این تماس هم کاملا تابلو بود که یه چیزی شده. به هر حال به خاطر احوالپرسی کسی انقدر تماس نمی‌گرفت. من فقط واسه اینکه دلمو خوش کنم و بتونم خودمو آروم کنم خیال می‌کردم که بابت پرسیدن حالمون باهامون تماس گرفته اما همون یه درصد امیدی هم که ته دلم باقی مونده بود با جمله ی اخر مهرداد از بین رفت. در جواب اون همه داد و بیداد و غری که به سرم زده بود هیچ چیز نگفتم و فقط نگران ازش توی یک کلمه پرسیدم: _چی شده؟ _الان وقتش نیست که واست توضیح بدم مهرداد. احتمالا الان تو شهری که گوشیت آنتن میده مگه نه؟ _آره ولی همه وسایلمون توی کلبه است. _بیخیال اونا شو سهیل. بهار که همراهته الان؟ دوباره حرفشو تایید کردم که ادامه داد. _خب همین که بهار همراهته کافیه. همین الان برگردین سمت تهران. سعی کنید هرچه سریع‌تر خودتونو برسونید اصلاً وقتی واسه تلف کردن نداری سهیل. توی راهم تا وقتی که ضروری نبود واسه هیچ چیز نگه ندارین.

پارت 409 شاید از نظر بهار هم من به خاطر اون عمل ناموفقم یه جورایی قاتل به حساب بیام مونطوری که پدر اون دختر فکر می‌کرد. درسته که من به بهار قول داده بودم که نذارم دیگه آب توی دلش تکون بخوره اما همه چیز هم از دست من ساخته نبود. به هر حال اتفاقاتی که توی قسمتمون بود و روزگار واسمون خواب دیده بودشون از کنترل من خارج بودن. توی زندگی یه سری از اتفاقا می‌افته که بر طرف کردنشون از کنترل یه آدم خارجه. بهار دیگه ساکت بود و دست به سینه نشسته بود و دیگه هیچ حرفی نمی‌زد. فقط داشت به بیرون نگاه می‌کرد و منتظر بود که به آستارا برسیم تا ببینه که چه اتفاقی قراره بیفته. داشتم با خودم کلنجار می‌رفتم که چه جوری ماجرا رو واسش تعریف کنم که ناگهان متوجه شدم تلفنم داره زنگ می‌خوره. صفحه گوشیمو چک کردم و دیدم که شماره ی مهرداده که روی گوشیم افتاده. به سرعت ماشین رو گوشه خیابون پارک کردم و توجهی به بوق ممتد ماشین عقبی  و فحش‌هایی که احتمالاً نثارم کرده بود نکردم. به سرعت از ماشین پیاده شدم و تماس رو برقرار کردم. به محض اینکه دکمه ثبت رو فشار دادم صدای عصبی مهرداد بود که به گوشم خورد: _هیچ معلومه کجایی تو سهیل؟ اون تلفن دقیقاً واسه چی دست توئه؟ وقتی یه نفر باهات تماس می‌گیره اونم انقدر زیاد حتماً اتفاق مهمی افتاده دیگه.

پارت 408 بهار یک بار به همه چیز پشت کرده بود و قرار بود که کلاً از ایران خارج بشه و قطعاً که اگر اتفاق دیگه‌ای می‌افتاد توی این تصمیمش مصمم‌تر می‌شد. پوف کلافه‌ای کشید از اینکه من هیچ جوابی بهش نمی‌دادم و اونو از نگرانی در نمی‌آوردم. قطعاً که تو الان با خودش هزار جور فکر و خیال کرده بود و این جواب ندادن منو گذاشته بود پای اینکه قطعاً یه اتفاق بدی افتاده. از طرفی ممکن بود که تماس‌های مهرداد و رضا برای چیز دیگه‌ای بوده باشه و خب من دچار سوء تفاهم شده باشم. از طرفی هم می‌دونستم که اوضاع قلب بهار زیادی خوب نیست و استرس واسش سمه. همه اینا باعث شد تا همه چیزو به طور خلاصه واسش توضیح بدم. به نظرم اگه قرار بود اتفاقی هم بیفته بهتر بود که همه چیز رو همین اول از زبون خودم بشنوه. اینطوری حتی اگر همه چیز هم بر علیه من بود بهار بازم پشتم می‌موند. یعنی حتی اگر زمین و آسمون هم منو مقصر این ماجرا می‌دونستن بهار چون خودم واسش همه چیزو توضیح داده بودم و مخفی‌کاری نکرده بودم ازم حمایت می‌کرد. جدای از این مسائل به نظرم بهار باید حق تصمیم گیری می‌داشت. حق داشت که همه چیز رو بدونه و بعد تصمیم بگیره که باهام بمونه یا نه.

پارت 407 _سهیل نمیخوای بگی چی شده؟ چرا داریم یه جوری رفتار میکنیم که انگار قراره از دست یه عده فرار کنیم. تو قرار یود فقط بیای گوشیتو برداری و با هم بریم جنگل. توی ماشین چه اتفاقی افتاد که اینطوری شدی؟ بین هر کدوم از سوالاش مکث کوتاهی می‌کرد تا من جوابی بدم اما وقت سکوتم رو می‌دید سوال بعدیش رو می‌پرسید. انگار واقعاً کلافه شده بود که گفت: _سهیل واقعاً دیگه داری نگرانم می‌کنی. خب درست حسابی بگو چی شده منم در جریان باشم دیگه. من همین چند روز پیش بود که به بهار قول داده بودم که دیگه نذارم هیچ چیزی ما دوتا رو از همدیگه جدا کنه. قول دادم که از این به بعد به جز خاطره خوب واسش هیچ چیز دیگه‌ای نسازم. قول دادم که نذارم دیگه هیچ چیزی تو این دنیا بتونه اذیتش کنه. اما با وجود همه اینا هر دومون به همدیگه قول دادیم که هر اتفاقی که افتاد تا تهش با همدیگه بمونیم. اما بهار از روزی که من وارد زندگیش شدم یه سری تجربه‌هایی رو به دست آورده بود که باعث شده بود از زندگی خسته بشه. این بود که من رو می‌ترسوند از اینکه یه اتفاقی بیفته که دیگه نداشته باشمش.

پارت 406 هر دو سوار ماشین شدیم و به سمت شهر حرکت کردیم. سرعتم خیلی بالا بود و اگر خدای نکرده با ماشینی برخورد می‌کردیم قطعاً که آسیب جدی می‌دیدیم. از ترس اینکه ترمز ماشین رو دستکاری کرده باشن تا اتفاقی برامون بیفته خیلی یهویی پامو روی ترمز قرار دادم. از اینکه واسه خودم اتفاقی بیفته ترسی نداشتم اما اصلاً دوست نداشتم که دوباره بهار آسیبی ببینه. ترمز رو با همه ی زوری که داشتم فشار دادم و ماشین با اون سرعت بالا خیلی یهویی متوقف شد. این حرکت باعث شد بهار با این که کمربند بسته بود تکون بدی بخوره و جیغش در بیاد. بهار معلوم بود که خیلی ترسیده. البته حق هم داشت من با خوشحالی تموم به سمت ماشین رفتم تا گوشیمو بردارم و بریم تا یه روز عالی بسازیم. اما بعد از ۱۰ دقیقه برگشتم و با اون قیافه داغون و حال پریشونم ازش خواستم که سوار ماشین شه تا با هم به سمت شهر حرکت کنیم. توی این مدتم انقدر سرعتم بالا بود که بهار از ترسش حتی نمی‌تونست حرفی بزنه. بابت همه اینا بهش حق می‌دادم که خیلی ترسیده باشه اما بلایی که ممکن بود در آینده سرمون بیاد خیلی ترسناک‌تر از همه این‌ها بود. توی راه هی گوشیمو چک می‌کردم تا ببینم خبری از آنتن هست یا نه. بهار با این حرکتم دیگه نتونست طاقت بیاره و دهن باز کرد.

پارت 405 خواستم به سمت شهر حرکت کنم تا بتونم باهاشون تماس بگیرم و از موضوع خبردار بشم و همچنین در جریان این نامه و عکس‌ها قرارشون بدم. ماشینو روشن کردم و به محض اینکه خواستم ماشینو به حرکت در بیارم یادم افتاد که من و بهار قرار بود بریم داخل جنگل و یه تفریح خوب داشته باشیم. امیدوار بودم که بعد از تماس گرفتن با این دو نفر مطمئن بشم که هیچ اتفاق بدی نیفتاده تا اون موقع بتونیم با بهار به تفریحمون برسیم. اونقدر ترس از دست دادن دوباره بهار رو داشتم و هول شده بودم که حواسم اصلاً پی کارایی که می‌کردم نبود. تازه یادم افتاد که بهار توی کلبه تنهاست و اگر خدای نکرده اتفاقی واسش بیفته کسی نیست که بتونه کمکش کنه. علاوه بر اون این عکس‌ها نشون دهنده این بود که اینجا یه نفر داره جاسوسی ما رو می‌کنه و ممکنه که وقتی بهار تنها شد یه اتفاقی واسش بیفته. تا همین الان هم زیادی تنها مونده بود و نباید بیشتر از این ریسک می‌کردم. ماشین رو خاموش کردم و سمت کلبه رفتم و به محض دیدنش دلم آروم گرفت. فقط ازش خواستم که باهام بیاد و سوار ماشین شه تا به سمت شهر بریم. اولش دلیل این همه بی‌قراری و عجلم را پرسید اما انگار از قیافم معلوم بود که اصلاً حالم خوب نیست واسه همین پیگیر نشد و فقط ازم پیروی کرد.

پارت 404 همینطور مشغول ورق زدن عکس‌ها بودم که به یه نامه برخورد کردم. توی نامه تنها یک جمله نوشته شده بود که از نظر من یه جورایی خودش یه زنگ قرمز حساب می‌شد. «فکر نکن بلاهایی که سرم اوردی تلافی شده» کل برگه رو دنبال یک اسم یا نشونی از طرف فرستنده گشتم اما هیچ چیزی پیدا نکردم. مشغول فکر کردن به این بودم که کار چه کسی می‌تونه باشه که ناگهان یادم از روزی که دنبال بهار می‌گشتیم و داشتیم به آستارا میومدیم افتاد. توی راه رضا باهام تماس گرفت و گفت که یه نشونه‌هایی از اون مرد که دنبال انتقام گرفتن از منه پیدا کرده. انقدر درگیر بهار و راضی کردنش واسه اینکه باهام بمونه شده بودم که به کل اون موضوع رو یادم رفته بود. دوباره به خاطر حواس پرتیم لعنتی به خودم فرستادم و گوشیمو برداشتم تا با رضا تماس بگیرم و اونو در جریان این موضوع قرار بدم. به محض اینکه گوشیمو روشن کردم با یه حجم زیادی از اس ام اس و میسکال‌هایی که از طرف مهرداد و رضا بود مواجه شدم. چون کلبه ی نواحی کوهستانی قرار داشت گوشی آنتن نداشت و احتمالاً این تماس‌ها و پیام‌ها وقتی واسم ارسال شده بود که توی شهر بودم. تعداد زیاد تماس‌ها و پیام‌ها و این که فقط از سمت مهرداد و رضا بودن نشون دهنده ی این بود که یه اتفاقایی داره می‌افته.

پارت 403 تا جایی که یادم میومد همچین چیزی اینجا قرار نداشت و قطعاً به مهرداد مربوط نمی‌شد. پاکت رو برداشتم و خواستم بازش کنم اما نمی‌دونم چرا اما استرس بدی به جونم افتاده بود و حس می‌کردم که قراره یه اتفاقایی بیفته. دیگه اصلاً حوصله یه دردسر و داستان جدید رو نداشتم. تازه من و بهار اون روی خوب زندگی رو دیده بودیم و نمی‌خواستم که این خوشیامون فقط در حد چند روز باشه و دوام نداشته باشه. بی خیال حس های مزخرفم شدم و تصمیم گرفتم که برای رها شدن از این استرس هم که شده هرچه زودتر پاکت رو باز کنم. نفس عمیقی کشیدم و پاکت رو که باز کردم با عکس‌های خودم و بهار توی این کلبه مواجه شدم. از موقعیت‌های مختلف و حتی روزهای مختلفمون عکس داشت و این نشون می‌داد که یه نفر اینجا حواسش به ما هست. حتی از سوارکاری همین چند ساعت پیشمون هم عکس بود و این یعنی که اون آدم زیاد از ما دور نیست. نمی‌دونستم که کار چه کسی ممکنه باشه. طبق گفته‌های مهرداد عمه و فرنوش تا الان باید از کشور خارج می‌شدن و اگر کارای پرواز و بقیه چیزها درست انجام شده بود اونا الان اصلاً ایران نبودن. علاوه بر اون هیچکس جز مهرداد و محمد خبر نداشتن که ما اینجاییم و اون دو نفر هم قطعاً به فرنوش خبر نمی‌دادن.

پارت 402 به سمت گوشیم رفتم و خواستم که اونا هم داخل کوله قرار بدم تا اگر لازم شد نزدیکم باشه. از روزی که با بهار توی این کلبه اقامت کرده بودیم کلاً سمت گوشیم نرفته بودم. می‌خواستم که با هم وقت بگذرونیم بدون در نظر گرفتن هیچ چیز و هیچ کاری. به نظرم وقت واسه اداره کردن کارهای شرکت و بیمارستان همیشه بود ولی این روز ها هیچوقت تکرار نمی شدن از طرفی هم این مدت خیلی خودمو درگیر کار کرده بودم و نیاز به یه مرخصی و استراحت داشتم. حتی یادم نمیومد که گوشیمو کجا گذاشتم و چون اینجا آنتن هم نبود نمی‌شد که با گوشی بهار زنگ بزنیم تا پیداش کنیم. کل کلبه رو زیر و رو کردیم ولی خبری ازش نبود. احتمال می‌دادم که توی ماشین جا گذاشته باشمش واسه همین به سمت ماشین حرکت کردم. سوار ماشین شدم و دیدم که روی داشبورد گذاشتمش. گوشیو برداشتم و خواستم که از ماشین پیاده بشم که متوجه شدم شیشه سمت شاگرد یک مقدار پایینه. این حجم از بی حواس بودنم قطعاً یه روزی کار دستم می‌داد. شیشه رو بالا دادم و داخل ماشین چشم گردون تا مطمئن شم که همه چیز سر جاشه. چشمم به صندلی شاگرد و پاکت سفیدی که روش قرار داشت افتاد.

پارت 401 جلوی یه هایپر مارکت نگه داشتم و وسایل مورد نیاز رو خریدم و به سمت کلبه حرکت کردم. وقتی برگشتم متوجه شدم که توی این تایم بهار هم کوله پشتیشو آماده کرده و همه وسایلی که لازم داشتیم و توش گذاشته. کلبه‌ای که توش اقامت داشتیم همه چیزش عالی بود و فقط تنها مشکلش این بود که گاز نداشت و باید واسه درست کردن غذا یا از تنور زغالی استفاده می‌کردیم یا هم روی آتیش. این کار وقت زیادی ازمون می‌گرفت ولی خوشبختانه بهار هم مثل مهرداد به همه چیز فکر می‌کرد چون توی این مدت حتی منقل رو هم آماده کرده بود تا کارامون زودتر پیش بره. بسته ی همبرگر رو به بهار دادم تا سرخشون کنه و خودمم مشغول خورد کردن کاهو و گوجه و خیارشور شدم و نون‌ها رو هم برش زدم. نگاهی به ساعت انداختم و متوجه شدم که هنوز ساعت ۱ ظهره ولی به خاطر ابری بودن هوا اصلاً مشخص نبود. بهار همبرگرها را سرخ کرد و من یه لایه کاهو و گوجه رو روی نون همبرگر گذاشتم و بهار هم همبرگرا رو گذاشت و روشون هم پنیر چدار قرار داد. بقیه مخلفاتی که لازم بود رو هم روش گذاشتیم و همبرگرامونو آماده کردیم. واسه اینکه باز نشه و نریزه به سفارش همون آقای فروشنده از کاغذهای مخصوصش گرفتم و همبرگرامونو توش قرار دادیم اینطوری هم مرتب‌تر بود هم با تکون خوردن همش توی کوله پشتی نمی‌ریخت.

پارت 400 بهار انگار منتظر شنیدن همین جمله از سمت من بود چون به محض شنیدن این حرفم لیوانشو که به سمت دهنش برده بود و یه قلوپ ازش خورده بود رو روی میز گذاشت و با خوشحالی گفت: _خب پس میشه با هم بریم تو جنگل و سوارکاری کنیم؟ می‌تونیم دو تا ساندویچ هم درست کنیم و توی کوله پشتی من بزاریم و بزنیم به دل جنگل. هر وقت هم که گرسنمون شد اون دوتا ساندویچ رو می‌خوریم. مطمئنم خوش می‌گذره بهمون سهیل لطفاً نه نگو. و بعد از تموم شدن حرفاش سرشو کج کرد و مظلوم بهم نگاه کرد. انگار می‌دونست وقتی خودش رو اینجوری مظلوم می‌کنه من نمی‌تونم بهش نه بگم. _من هر کاری که بدونم تو رو خوشحال میکنه رو انجام میدم. تا من برم وسایل ساندویچ رو بگیرم و بیام. بهار چون می‌دونست از ساندویچ‌های حاضری بدم میاد اصراری نکرد که ساندویچ حاضری بگیرم تا توی وقتمونم صرفه‌جویی بشه و فقط باشه ای گفت. سوار ماشین شدم و به سمت مرکز شهر حرکت کردم. اون لحظه اونقدر ذهنم مشغول بود که اصلاً فکر نکردم که اگه منو بهار بخوایم اینجا بمونیم بدون ماشین باید چیکار کنیم. خوشحال بودم از اینکه مهرداد مثل همیشه به همه چیز فکر کرده بود و ماشینشو برام گذاشته بود تا من و بهار راحت‌تر باشیم.

پارت 399 دوتا از نسکافه‌های مهرداد رو کش رفتم و به سمت کلبه حرکت کردم. سماور گازی رو روی آتیشی که توی حیاط روشن کرده بودم و هنوز خاموش نشده بود گذاشتم و تصمیم گرفتم تا آب به جوش میاد دوباره برم و یه سر به بهار بزنم. پشت حصارهای چوبی که اطراف فضای بیرون استبل رو گرفته بود و مخصوص سوارکاری بود استادم و به بهار نگاه کردم. فکر نمی‌کردم انقدر عاشق سوارکاری بشه چون از نظر من یه کار خیلی مسخره بود. علاوه بر اون به نظرم کار خسته کننده‌ای بود و اینکه بهار دو ساعته که مشغول سوارکاری و خسته نمی‌شه واقعاً برام جای تعجب داشت. بهار که متوجه من شد لبخندی زد و برام دست تکون داد. از قیافش هم معلوم بود که اصلاً خسته نشده و میتونه چندین ساعت دیگه رو بدون اینکه خسته بشه سوارکاری کنه و ازش لذت ببره. ۱۰ دقیقه‌ای همونجا موندم و نگاش کردم و بعد رفتم دو تا نسکافه رو حاضر کردم و بهارو صدا زدم  با هم روی نیمکت‌های چوبی داخل حیاط کلبه نشستیم. _سهیل من چون صبحونه دیر خوردم فعلاً میلی به ناهار ندارم. اگه گرسنه‌ای بگو برم واست یه چیزی درست کنم. _نه عزیزم منم با خودت صبحونه خوردم دیگه منم گرسنه ام نیست.

پارت 399 دوتا از نسکافه‌های مهرداد رو کش رفتم و به سمت کلبه حرکت کردم. سماور گازی رو روی آتیشی که توی حیاط روشن کرده بودم و هنوز خاموش نشده بود گذاشتم و تصمیم گرفتم تا آب به جوش میاد دوباره برم و یه سر به بهار بزنم. پشت حصارهای چوبی که اطراف فضای بیرون استبل رو گرفته بود و مخصوص سوارکاری بود استادم و به بهار نگاه کردم. فکر نمی‌کردم انقدر عاشق سوارکاری بشه چون از نظر من یه کار خیلی مسخره بود. علاوه بر اون به نظرم کار خسته کننده‌ای بود و اینکه بهار دو ساعته که مشغول سوارکاری و خسته نمی‌شه واقعاً برام جای تعجب داشت. بهار که متوجه من شد لبخندی زد و برام دست تکون داد. از قیافش هم معلوم بود که اصلاً خسته نشده و میتونه چندین ساعت دیگه رو بدون اینکه خسته بشه سوارکاری کنه و ازش لذت ببره. ۱۰ دقیقه‌ای همونجا موندم و نگاش کردم و بعد رفتم دو تا نسکافه رو حاضر کردم و بهارو صدا زدم  با هم روی نیمکت‌های چوبی داخل حیاط کلبه نشستیم. _سهیل من چون صبحونه دیر خوردم فعلاً میلی به ناهار ندارم. اگه گرسنه‌ای بگو برم واست یه چیزی درست کنم. _نه عزیزم منم با خودت صبحونه خوردم دیگه منم گرسنه ام نیست.

پارت 398 توی همین افکار غرق بودم و داشتم فکر می‌کردم که چطوری می‌تونم یه زندگی خوب واسه بهار بسازم که با صدای جیغ بهار به خودم اومدم. اولش فکر کردم که خدایی نکرده چیزی شده و یا حتی از روی اسب افتاده اما وقتی سرمو آوردم و بالا بهش نگاه کردم خیالم راحت شد. _سهیییییل ببین دیگه کامل یاد گرفتم حتی سرعتمم بیشتر کردم. لبخند بزرگی از این ذوق کردنش روی صورتم جا خشک کرد که هیچ چیزی جز ناراحتی بهار تو این لحظه نمی‌تونست از بین ببردش. بهار شده بود مثل بچه‌های کوچیک که تازه دوچرخه سواری رو یاد گرفتن و به خاطرش ذوق می‌کنن و به مامان باباهاشون میگن. کم کم داشت پیش می‌رفت و سرعتش رو بیشتر می‌کرد تا اینکه تونست کامل سوارکاری رو یاد بگیره. بعد از اینکه مطمئن شدم می‌تونه از پس سوارکاری بر بیاد رفتم تا یه نسکافه واسه خودم و بهار درست کنم و بهار رو اونجا تنها گذاشتم. به نظرم که بهار هم بعد از دو ساعت سوارکاری خسته شده بود و یه نسکافه می‌تونست حالشو خوب کنه. یادم اومد که توی کلبه اینطور چیزا پیدا نمی‌شه ولی تا جایی که یادم میاد مهرداد همیشه از اینطور چیزا توی داشبورد ماشینش داشت چون یه جورایی معتاد به نسکافه و هات چاکلت بود. به سمت ماشین رفتم داشبورد رو باز کردم و دیدم که حدسم درست بوده.

پارت 397 لبخندی از روی خوشحالی زدم و برای اینکه تشویقش کنم بتونم بهش روحیه بدم شروع به دست زدن براش کردم. _واقعا که دختر باهوش و موفقی هستی. می‌دونستم که از پس این کارم مثل بقیه چیزا برمیایی. خوب حالا همینطور که بهت یاد دادم و تونستی تا اینجا بیای ادامه بده بعد از یه مدت کم شدت ضربه زدنت رو بیشتر کن اینطوری از هم تندتر حرکت می‌کنه. بهار طبق چیزایی که گفتم پیشرفت و من همونجا وایسادم و نگاهش کردم. خوشحال از اینکه تونسته بود سوارکاری کنه لبخند از روی لبش پاک نمی‌شد. کاش تمام لحظات زندگیمون از این به بعد همینطوری بود بهار بابت اینکه پیشرفت کنه ذوق می‌کرد و منم از خوشحالی اون خوشحال بودم. تا اینجای زندگیمون هیچ وقت کنار هم انقدر خوش نبودیم چون همیشه از زمین و آسمون واسمون بدبختی می‌بارید و تا یکی رو پشت سر می‌ذاشتیم یه مشکل دیگه واسمون پیش میومد. الان فقط از خدا یه چیز می‌خواستم اونم این بود که بتونم یه زندگی خوب واسه بهار بسازم. می‌دونستم که گذشته به هیچ وجه قابل جبران نیست و نمی‌تونم اتفاقایی که توی گذشته افتاده رو از یادش ببرم اما دوست نداشتم که بازم تکرار بشن. یه جورایی دوست داشتم اونقدر واسش خوشی بسازم که وقتی داره خاطراتو مرور می‌کنه تعداد خوشی‌ها بیشتر از اون اتفاقای تلخ باشه. اونقدری که حتی از اون اتفاقات تلخ یادش نیاد و وقتی واسه مرور کردنشون نداشته باشه.

پارت 396 دقیقاً یادمه که وقتی دانشگاه تهران قبول شد چقدر تلاش کرد تا تونست خونوادشو راضی کنه تا پیش ما بمونه و بتونه بره دانشگاهی که همیشه آرزوشو داشته و بابت رسیدن بهش کلی تلاش کرده. فکر می‌کنم همون تایمی که توی خونه ما بود هم نسبت به من یه حسایی پیدا کرده بود و باعث شده بود که آینده‌اش اونطوری نابود بشه. بهار بعد از اینکه با من ازدواج کرده بود قید درس و دانشگاه رو زده بود و اونقدر هم که بهش سخت گذشته بود و درگیر مشکلات شده بود دیگه پیگیرش نشد و درسشو نصفه و نیمه ول کرد. می‌دونستم که رشته و کاری که فقط کمی مونده بود تا بهش برسه رو چقدر دوست داشته اما اونقدر خودخواه بودم که نفهمیدم کی بیخیال همه چیز شد و دانشگاهشو ول کرد. البته که از وقتی من پا تو زندگیش گذاشتم اونقدر براش بدبختی درست کردم که نتونه به این چیزا فکر کنه. از این بابت برای خودم متاسف بودم و می‌دونستم که هر کاری هم که بکنم نمی‌تونم اون گذشته نحسی که واسه بهار درست کردم رو جبران کنم. باید سر فرصت راضیش می‌کردم تا برگرده دانشگاه و درسشو ادامه بده به هر حال موفقیت بهار آرزوی من بود در حالی که می‌دونستم خودشم چقدر دوست داشت که به یه جایگاهی برسه و بتونه شاغل به حساب بیاد. بهار بالاخره موفق شد و اومد و اسبشو کنار من نگه داشت.

پارت 395 بهار سرشو تکون داد و منم طبق آموزش‌هایی که دیده بودم و چیزهایی که به بهار یاد داده بودم آروم آروم اسب رو به حرکت درآوردم در حالی که اسب داشت قدم می‌زد و من همزمان داشتم یک سری چیزها رو به بهار توضیح می‌دادم. مسافت زیادی رو طی نکردم و فقط حدود ۲ متر جلوتر از بهار ایستادم و اسب رو به طرف بهار گردوندم تا بتونم ببینمش. _خب بهار حالا طبق چیزایی که بهت گفتم و تذکرایی که بهت دادم همونطور که من حرکت کردم تو هم بیا سمتم. بهار پر استرس آب دهنشو قورت داد و سعی کرد که متمرکز بشه. بهش حق می‌دادم چون خودمم اولین باری که سوار اسب شده بودم خیلی استرس داشتم چون به هر حال اگر از روی اسب بیفتی واقعاً آسیب جدی می‌بینی. _نگران نباش بهار هیچی نمی‌شه بهم اعتماد کن. و بعد رو بهش لبخندی برای اینکه بهش اطمینان بدم زدم جوابمو با یه لبخند خیلی زیبا داد و آروم آروم و مرحله به مرحله شروع به انجام کارهایی که بهش گفته بودم کرد. داشت آروم و با استرس ب رو به سمت من می‌آورد و منم با عشق نگاهش می‌کردم. بهار واقعاً دختر با استعداد و باهوشی بود و می‌تونست توی هر کاری موفق باشه اما زندگی هیچ وقت باهاش راه نیومده بود. هر وقت که خواسته بود پا توی یک مسیر بذاره و به موفقیت برسه به یه مشکلی برخورده بود.