221
Subscribers
No data24 hours
+67 days
+1330 days
Data loading in progress...
Attracting Subscribers
August '25
August '25
+30
in 3 channels
July '25
+13
in 1 channels
Get PRO
June '25
+10
in 1 channels
Get PRO
May '25
+21
in 4 channels
Get PRO
April '25
+14
in 1 channels
Get PRO
March '25
+19
in 1 channels
Get PRO
February '25
+66
in 8 channels
Get PRO
January '25
+20
in 2 channels
Get PRO
December '24
+19
in 3 channels
Get PRO
November '24
+17
in 3 channels
Get PRO
October '24
+59
in 4 channels
Get PRO
September '24
+131
in 3 channels
Get PRO
August '240
in 7 channels
Get PRO
July '24
+1
in 1 channels
Get PRO
June '240
in 0 channels
Get PRO
May '24
+63
in 1 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 26 August | +1 | |||
| 25 August | +1 | |||
| 24 August | +2 | |||
| 23 August | +4 | |||
| 22 August | 0 | |||
| 21 August | 0 | |||
| 20 August | 0 | |||
| 19 August | +1 | |||
| 18 August | +3 | |||
| 17 August | +1 | |||
| 16 August | +2 | |||
| 15 August | +3 | |||
| 14 August | +6 | |||
| 13 August | +1 | |||
| 12 August | +2 | |||
| 11 August | 0 | |||
| 10 August | +2 | |||
| 09 August | +1 | |||
| 08 August | 0 | |||
| 07 August | 0 | |||
| 06 August | 0 | |||
| 05 August | 0 | |||
| 04 August | 0 | |||
| 03 August | 0 | |||
| 02 August | 0 | |||
| 01 August | 0 |
Channel Posts
| 2 | ارشیا ک خردادیه | 15 |
| 3 | من زدم پاک کنی | 18 |
| 4 | پیرزنو از چی میترسونی ؟
از کیر کلفت؟ | 2 |
| 5 | داش | 36 |
| 6 | اولین نفر خودتو کیک میکنما😂😂😂 | 36 |
| 7 | بس کن سورنا😂 | 36 |
| 8 | چنل پاک بشه یا نه؟ | 36 |
| 9 | No text... | 35 |
| 10 | متاسفم😂❤️🩹 | 35 |
| 11 | نگه دار چنلو | 32 |
| 12 | فاز نگیر | 32 |
| 13 | No text... | 39 |
| 14 | واسه چی😐 | 39 |
| 15 | خبر بعدی هم که قراره بدم اینه ک تا پایان امشب این چنل بسته میشه و تمام ممبر ها کیک میشن
و امیدوارم خبر بعدی و متن بعدی که ازم میخونید از کتابم که منتشر میشه باشه
خیلی ممنونم ک همراهیم کردید و انگیزه نوشتن دادید
دوستتون دارم
و پوزش میخوام ازتون
خدا نگهدار
-ارشیا✍🏻❤️🩹✨ | 53 |
| 16 | درود دوستان
همه نوشته ها زیبا بودن و هر کدوم رو چندین بار خوندم بسیار لذت بردم
انتخاب برنده خیلی سخته برام چون واقعا خیلی خفن و فرا تر از انتظارایی ک داشتم بودید
اما به نظر شخصی خودم این متن عمیق تر و جذاب تر بود
و بنظرم برنده رو ایشون انتخاب کنم صحیح تره🙏🏻 | 51 |
| 17 | – قصههای ناتمام
این راهرو ها.. هیچوقت طاقت دیدنشونو نداشت. این در های لعنتی.. هرکدومشون رو به رقتانگیز ترین صحنهها باز میشدن. آدمهای کُپه شده جلوی تلویزیون، تخت های دست نخورده و پرده هایی که مثل سایهی روح های چندصد ساله توی باد میرقصیدن. اتاق هایی که به تازگی خالی شده بودن و همهی خاطراتی که چیزی جز تنهایی و انتظار نبودن، همراه با صاحبشون رفتن زیر یک مشت خاک. این ساختمون براش چیزی جز حس یخزدگیِ سردخونه و سکوت سنگین یه قبرستون نبود.
بوی تاریکی و غمزدگیِ ابر ها، هوا رو پر کرده بود. اما خبری از بارون نبود. خبری از بارون نباشه، خبری هم از بچهها نیست. با عصای قدیمیش پتوی چروکیدهی روی نیمکت رو انداخت پایین و تنها، زیر سقف پوسیدهی آسایشگاه نشست و به مقصدی نامشخص خیره شد.
هوا رو به تاریکی میرفت و صدای گره خوردن ابر ها به هم، به گوش میرسید. سایههایی خیس و لرزان، همراه با جیغ و دادهایی که توی دل شب گمشده بودن، برق از سرش پروند. «این وقت شب؟»
بچهها، با لباسهای خیس و درحالیکه درحال دویدن به سمت پیرمرد بودن، خودشونو به پله ها رسوندن. «آقا..[بریده بریده] بقیه تو راهن.. بالاخره..بارون..» بعد خودش رو پرت کرد روی پتویی که روی زمین پهن شده بود.
بچهها یکی یکی خودشونو رسوندن به پیرمرد و دورش حلقه زدن. با عصاش به چراغ نفتیِ روی دیوار اشاره کرد، سپس به روبروی خودش. پسر بلند شد و چراغ نفتی رو برداشت و جلوی پیرمرد کاشت و با اشتیاق به انتظار ادامهی داستان نشست.
«قصه فقط وقتی زنده میمونه که بارون زمینو شسته باشه.» پیرمرد با جملهی همیشگیش، شروع کرد به گفتنِ ادامهی داستان. دقیقه ها و ساعت ها گذشت، تا نفسِ آسمون تموم شد و بارش ابرها، قطع.
درست وقتی همه منتظر لحظهی آخر بودن، با یک لبخند قصه رو قطع کرد و گفت؛ «ادامهاش بمونه برای بارون بعدی.» | 55 |
| 18 | شروعی برای سرما و سوز پاییز بود فصلی سرشار از رنگ آرایی درختان
گَهی خیس بودن خیابان ها به دستان باران
گهی هم افتابی درخشان
فصلی که آغازش یادآور خاطره هایش میشود
پیرمردی در ره جستن بود
جسمی بسیار فرتوت و سیرتی بسیار پژمرده داشت
لبانش غمناک،خشکیده و پوست پوست بود
سوال اینجا بود !؟
در طی چنین آسمان فلک که آن پیرمرد به چشمان خود دیده بود چه چیزی او را ناراضی وا داشته بود؟
چیزی که او را فرتوت و مدهوش کرده بود از واژه ای به نام (عشق) پیروی میکرد
پیرمرد قصه ی ما فردی عاشق بود که تمام عمر خویش را صرف جستجوی معشوق خود بود
امان از دست سرنوشت که چنین کرد با او
دستانش چروکیده و لرزان بود
لیوان قهوه اش به سختی به سمت دهانش میرسید و هر قلپش از قهوه همچو بغضی دردناک و تلخ از گلویش پایین میرفت
سیگارش را روشن میکرد و تا جایی که نفس در ریه هایش جاری بود از آن کام میگرفت
خودش میدانست که چه دارد میکند با حال خویش اما تا به ان مرحله از زندگیش تنها چیزی که به پایش سوخت دانه به دانه نخ های سیگارش بود
اشکانش از چشمانش سرازیر میشد از لابه لایه چروک های صورتش سر میخوردن و بر روی لبان خشکیده و پوست پوست شده اش میریختن
زیر لب زمزمه میکرد گنجینه ام ، گنجینه ام
ظاهرا معشوق خود را در خلوت خویش به نام گنجینه ام میشمارد
پس از کمی درنگ و تأمل ، آغاز شد ؛ شنیدن وصف صورت و سیرت زیبای معشوقِ پیرمرد
این چنین گفت ؛ در این جهان هستی خالق دگر نتواند خلق کند کهکشانی همچو چشمانش
چشمان معصومی داشت
هرگاه لباسی بر تن میکرد رنگ چشمانش متناسب با آن تغییر میکرد
هرگاه ذوقی میکرد قبل از آنکه لبانش برایم سخن بگوید برق چشم هایش دلربایی میکرد
مردمک های چشمش به نسبت سایر افراد درشت تر بودن و وقتی نگاهشان میکردم در کهکشانی که برای خودم بود غرق میشدم
موهایش همانند افتادن برگ پاییزی از درختی بر روی زمین
در پیچش موهایش گم میشدم
درجنگ میان پیچش موهایش که جلوی چشمانش را میگرفت هیچگاه پیروز نبودم
زیرا لذت میبردم از تماشای زیبایی هایش
هرگاه می آمد پیشم قبل از رسیدن جسمش عطر خوشش به مشامم میخورد و
من همانند یک مِی زده مست و مدهوش معشوق خویش میشدم ، اما… تمام خاطرات قشنگم را مدیون وجودت بودم و هنوز در رهی جستن گنجینه ام هستم
اکنون من همان پیری هستم که
بخشی از خاطرات یا عشق ناتمامش را بر دوش میکشد | 57 |
| 19 | همگی به خانه ای خیره شدیم
یک خانه ی قدیمی با پنجره های شکسته و دَر چوبی نیمه باز
چاره ای جز آن خانه نداشتیم هیچ جایی نمیتوانست ما را از این باران سنگین نجات دهد با ترس و نگرانی همگی وارد خانه شدیم همه جا را گشتیم تا مطمئن شویم کسی داخل خانه نیست
کسی داخل نبود با خیال راحت هر کدام جایی برای نشستن پیدا کردیم ولی من دلم نمیخواست بشینم میخواستم بفهمم این خانه چه راز هایی دارد
شروع کردم به گشت و گذار داخل خونه
خانه یک اشپزخانه ی کوچک داشت که لامپش شکسته بود با ظروف های هزار سالش یک اتاق کوچک داشت که از چندین لایه گرد و غبار پوشیده شده بود چیز خاصی تو اتاق توجه ام را جلب نکرد ولی وقتی که تصمیم گرفتم که یکم بشینم ساعت رنگی توجه ام را به خودش جلب کرد عجیب بود چون سالم بود و شکستگی نداشت یک ساعت قدیمی میناکاری شده با عقربه های فانتزی
زیباترین ساعتی بود که تا حالا توی عمرم دیده بودم محو دیدن شده بودم وتعجب میکردم که چطوری سالم مونده که ناگهان یکی از بچها گفت:(باران بند آمده بیاید بریم دیگه) دلم نمیخواست ساعت رو اونجا ول کنم و برم
همگی از خانه خارج شدیم سرگروه داشت توضیح میداد که باید چی کار کنیم درحالی که من داشتم فکر میکردم این ساعت جدیدی رو پیدا کردم کجای خونه آویزونش کنم | 57 |
| 20 | 🔯
دارای هفت مهره بودم، بر روی هرکدام نامی نهادم.
خداوند، پادشاه، شوالیه ،جاسوس، پسر، آگاه و پیرمرد. من آگاهم من راوی من نوشته و انها بازی. بدین سوی هرکدام حمایت و سرگذشتی داشتند.
خداوندی که از لای چشمه های خروشان جوشید و در دستانش آسمان را به رنگی فیروزه وار نمایان ساخت؛ چشمان را مثل شمعی زداخته و آغشته به هستی و نیستی در هم پیوند داد تا 'ببینند' انچه میتواند از دستانش سرازیر شود. مهره های دگر خود را قسم دادند در نهج راه خداوندشان پیکار پیش بگیرند و سرنوشت خود را بدین گونه که او رسالت کند بپذیرند. بدین سوی پسر به دستور خداوند هستی و نیستی در قبال گناهان محکوم میشود به تاریکی ابدی.
پادشاه همان رستاخیز یک جوانی پیردان مملکتو فقدان شوریو خندان گزیده و زندان بود، غرور کاذب او مبتکرانه میوزید اقتدار به دستور خداوند مثل نسیمیست اما خفناک تر؛ انقدر که پسر دوامی چندان نداشت و اورا به دستور خداوند هستی و نیستی و پادشاه جهل محکوم کردند به تاریکی ابدی.
شوالیه ای به درازنای کوهستان، زره ای به رنگو روی الماسی بلورین و ظریف اما استوار، تجربه ای دیار ور و نگاهی خبیث در پشت دیواره های کلاهخود. گناهکاران دست از پا خطا نکنند و مثل سنگ راکد بمانند که شوالیه قسم خورده برای محافظت از پادشاه جهل، به دستور خداوند هستی و نیستی اورا محکوم میکند به تاریکی ابدی.
جاسوس نقابداری ناجوانمرد، رنگی رفاقت آمیز در مقابل پسر و پشت به او با توده ای از تکه های روح راستینِ پسر و نمایانش در مقابل پادشاه به زانو در میاید و راه و رویه نابودیاش را دشنام میدهد آنهم با تمام نقطه ضعف های پسر، هرآینه اتهاماتش به پسر دروغین است تا مقامش را در دربار پادشاه والا ببرد اما آن را فقط خداوندی نظاره گر و راوی ای آگاه میداند. اعتماد پسر به روباه مکار؛ ناچار، به دستور خداوند ، پادشاه بزرگ جهل ، شوالیه قسم خورده و جاسوسی مکار اورا محکوم میکند به تاریکی ابدی.
اما پسر غرضی بر هدف دارد نه بیشتر، پسر در گردهمایی خدایان بازی میخورد نه بیشتر، اما او 'زندگی' میخواهد نه بیشتر؛ میخواهند اورا به دستور خداوند ، پادشاه بزرگ جهل ، شوالیه قسم خورده و جاسوسی مکار اعدام کنند. ان هم برای اعمالی که هیچ گاه ادا نکرده، میگویند ای خداوند علم و غیب تو میدانی، اگاه را در سر کسی بیانداز مگذار هدفها و شورم برای این زندگی به پوچی اختتام یابد.
اگاه میداند چه کند. ای پسر، راوی تورا نجات میدهد بر فراغ. راوی میخواهد که دگر بهای زندگی ای که خدایان به تو باری دگر بخشیده است را بدانی، راوی میطلبد در همان تخته ای که گردن مهره چوبی تورا به طناب اویختهاند و در انتظار اند قربانی و پیشکش خداوند ات کنند، نجات دهد.
پیرمرد جار و جنجال این تاج و تخت را میشکند. آری، با عصایش حلقه ی درهم تنیده این 'چرخه' را میشکند. با ندایی بی ندا میگوید :« من بوده ام، تمامش من بوده ام و همه گناهان را به دوش میکشم. پیریِ به رخوت افتاده مرا پیشکش خداوند کنید نه این جوان بی گناه و با هدف را. پیری از آب و گل.. پیری از چشم های زمین و آسمان افتاده را پیشکش خداوند کنید نه این پسر را».!
شخصی که در پیشگاه اساتید به گناهش اعتراف بنماید، اغوش سردمزاج مرگ تمام وجودش را همچون یک نیروی گرانشی ربایش میکند تا راه گریزی نباشد. بدین سوی به دستور خداوند ، پادشاه بزرگ جهل ، شوالیه قسم خورده و جاسوسی مکار. پیرمرد، محکوم میشود به تاریکی ابدی.
با صدای زنگ طناب همچون قلاب ماهی به دور گردن پر از لکه پیری اش میپیچد و پاهایش نیز معلق میشوند. مثال پاهای یک گاو کسل گوشت، آویزان در سیخ یک قصابی. فرستادن پیرمردی که پاهایش لب گور بود به پیشگاه خداوند در حالی که بیگناه است، مثل این میمانست که گوشت گاو مریض را با فریب با خطاب جگرآکنده طبیعی واسپاری، اما اخلاص او با فدا کردن جان خودش برای نجات پسر بیگناه که در مغزش دریایی از امیدواری و مراد بود کمی آن گوشت را باب میل دندان ها خواهد کرد، اقلاً دگر مثل ماست در میان دندان ها نمیترشد.
پیرمرد با خودش میپندارد:« خداوندا مرا بیآمرز که به سمتو سوی تو میآیم، خداوندا مرا ببین! من پرواز میکنم».
راوی میداند هرمهره را چه زمان به بازی درآورد، حتی آن پیرمردی که هیچکس به او اعتنایی هم نمیکرد در وهله ای مقرر تبدیل به سمبلی از بخشش و فداکاری این تخته یِ هفت مهره شده است. | 62 |
