en
Feedback
حِیــــران

حِیــــران

Closed channel

پارت اول رمان حیران « معید و آیه» 🖤 https://t.me/c/1948743725/19 «پایان خوش»

Show more

📈 Analytical overview of Telegram channel حِیــــران

Channel حِیــــران in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 64 410 subscribers, ranking 324 in the Books category and 4 970 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 64 410 subscribers.

According to the latest data from 08 June, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by -995 over the last 30 days and by -111 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 4.08%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 5.28% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 2 627 views. Within the first day, a publication typically gains 3 401 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 0.
  • Thematic interests: Content is focused on key topics such as ذخیره, روبیکا, شکن, وصله, اینجاست.

📝 Description and content policy

The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
پارت اول رمان حیران « معید و آیه» 🖤 https://t.me/c/1948743725/19 «پایان خوش»

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 09 June, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.

64 410
Subscribers
-11124 hours
-9967 days
-99530 days

Data loading in progress...

Attracting Subscribers
June '26
June '26
+1
in 0 channels
May '26
+1 218
in 40 channels
Get PRO
April '26
+21
in 0 channels
Get PRO
March '26
+16
in 0 channels
Get PRO
February '26
+8 548
in 285 channels
Get PRO
January '26
+1 698
in 222 channels
Get PRO
December '25
+5 221
in 303 channels
Get PRO
November '25
+4 604
in 284 channels
Get PRO
October '25
+3 445
in 291 channels
Get PRO
September '25
+4 276
in 297 channels
Get PRO
August '25
+3 227
in 277 channels
Get PRO
July '25
+6 668
in 289 channels
Get PRO
June '25
+2 928
in 268 channels
Get PRO
May '25
+7 798
in 295 channels
Get PRO
April '25
+6 629
in 269 channels
Get PRO
March '25
+4 184
in 255 channels
Get PRO
February '25
+12 434
in 292 channels
Get PRO
January '25
+4 984
in 272 channels
Get PRO
December '24
+3 568
in 278 channels
Get PRO
November '24
+7 701
in 292 channels
Get PRO
October '24
+7 958
in 278 channels
Get PRO
September '24
+5 333
in 271 channels
Get PRO
August '24
+9 523
in 276 channels
Get PRO
July '24
+12 953
in 247 channels
Get PRO
June '24
+6 114
in 166 channels
Get PRO
May '24
+2 834
in 166 channels
Get PRO
April '24
+6 255
in 207 channels
Get PRO
March '24
+6 602
in 219 channels
Get PRO
February '24
+4 157
in 157 channels
Get PRO
January '24
+3 759
in 134 channels
Get PRO
December '23
+2 488
in 98 channels
Get PRO
November '23
+4 577
in 211 channels
Get PRO
October '23
+9 826
in 208 channels
Get PRO
September '23
+5 994
in 4 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
09 June0
08 June0
07 June0
06 June0
05 June0
04 June+1
03 June0
02 June0
01 June0
Channel Posts
#اطلاعیه 💢از دقایقی پیش شاهد شدید ترین فیلترینگ ممکن روی فیلتر شکن ها هستیم اکثر فیلتر شکنا از کار افتادن این فیلتر شکن رو داشته باشید تا تلگرامتون قطع نشه 👇🏻❤️ @FreeVpn.vip

2
No text...
352
3
-عزیزم تو که خیلی جوونی چطور آقای دکتر گذاشت این قدر زود باردار بشی ؟ غصه‌ دلم‌و پر کرد وقتی حرف دل من‌و شیلا زن همکار سعید زد.سعید که مشغول حرف زدن با مسعود شوهر شیلا بود سر بلند کرد و هیچی نگفت و مادرش با نیش جواب و داد : -بالاخره درسته  زن آقای دکتر هیچ هنری نداره ولی زاییدن‌و که باید داشته باشه بعض گلوم گرفت و حس کردم مثل موجود اضافه‌ای اون‌جا بودم.شیلا با لبخندی از سردلسوزی جواب داد : -چه حرفیه مادرجون ؟ سارا خیلی هم خوشگل و کدبانو‌ان مادرش با نیش بیشتری رو به من جواب داد : -جوری میگی خوشگل انگار چجوریاس عزیزم ؟ هنرم یه غذا پختن عادی که چیزی نیست حرصم گرفته بود از سعیدی که هیچی نمی‌گفت. از مهمونی که کوفتم شده‌بود.جایی که انگار من غریب بودم‌. با ببخشیدی فاصله گرفتم و به سعید اشاره زدم. همین که از دیدرس بقیه خارج شدیم تند توپید : -گوسفندی ندیدی داشتم حرف می‌زدم لب هام لرزید و بغض خفه‌ام کرد : -برگردیم خونه.... نیشخندی روی لبش شکل گرفت. -باز دیوونه‌ام نکنی بگی برم جایی حرص و غم از صدایم می‌بارید : -من دلم سفر دونفره می‌خواد....یه تفریح می‌خواد صدایم را پایین آوردم و تو صورتش خیره شدم : -نه هرجا مامانت باشه و همکارای دکترت‌و مامانت تو سرم بزنه -خب میخوای با دوستای تو بریم بیرون ؟ یک لحظه بود عمر لبخند کوتاهم روی لبم که با حرفش یخ بست : -دختره دیپلمه مرده بقال سرکوچه....شان من اینا نیست شاید شان تو باشه.... صدای خرد شدن عزت نفسم را شنیدم و خفه شدم‌.من عاشق چی این مرد شده‌بودم -میخوای جلو چشم مامان نباش تا کم حرف بشنوی همین‌.تمام پشتیبانیش در تحقیر و پنهان کردن من خلاصه میشد. همان‌جا سر خوردم و حین درست کردن پیراهنش صدای شکستن دلم‌و شنیدم : -اومدیم یکم زبونت به کار بنداز دلم نمی‌خواد بگن دکتر ملک یه زن چشم و گوش بسته دهاتی داره https://t.me/+5rJNXuBKltZkM2I8 https://t.me/+5rJNXuBKltZkM2I8 خلاصه: روایتی دلنشین از دختری مهربان، با‌احساس و سرشار از آرزوهای جوانی‌ست که با دکتر سعید ملک، پزشکی متخصص، متعهد اما متحجر، و ۱۳ سال بزرگ‌تر از خود، ازدواج می‌کند. اختلاف سنی، تفاوت در باورها و سردی رفتاری سعید، چالش‌هایی عمیق و گاه دردناک برای دختر داستان رقم می‌زند... https://t.me/+5rJNXuBKltZkM2I8 https://t.me/+5rJNXuBKltZkM2I8 توصیه ی ویژه این روزها❌️
263
4
- آقامرتضی هنوزم کافور می‌ریزی تو غذاها؟ کبلایی مرتضی یک کفگیر برنج در ظرف غذای اویس ریخت و ملاقه را  در قابلمه‌ی قیمه فرو برد: -بله آقا...ناهار و شام ، بلااستثناء می‌ریزم. اویس سینه ای صاف کرد و دید کبلایی خورشت قرمز و خوش رنگ و لعاب را در قسمت کوچکتر یقلوی ریخت. اگر کافور در غذاها بود ، پس اویس چه مرگش بود که نمی‌توانست در آن کانکس لعنتی با وفا تنها بماند؟ این همه هورمون لامصب از کجا می‌آمد؟ -چیزی شده آقا؟ کسی خبط و خطایی کرده بین کارگرا؟ -کسی جرات نداره تو پروژه‌ی من چنین غلطایی بکنه! پیرمرد مهربان ظرف غذا را روی کانتر گذاشت : -چی بگم آقا؟ این جماعت مذکر چهل روزه رنگ زن ندیدن. بعید نیست واسه رفع نیاز ، هوس کارای کثیف به سرشون بزنه و به همدیگه رحم نکنن! اویس ابرو در هم کشید و برای برداشتن ظرف غذا دست دراز کرد. اگر یکی از آنها نگاه چپ به وفا می‌انداخت، قطعه‌قطعه‌شان می‌کرد. ذاتا برای همین بینشان صیغه‌ی محرمیت خوانده شد که همه بفهمند او ناموس اویس است . تنها مهندس زن آن پروژه! -ظرف غذای خانم مهندس رو هم بذار من می‌برم! پیرمرد چانه بالا انداخت و آن پشت رفت: -جسارتا اون غذای شما نیست مهندس . قبل از اینکه کافور بریزم برای شما و خانم مهندس جداگونه غذا کنار گذاشتم! اویس هاج و واج سر جایش ماند و کبلایی کیسه‌ی غذاها را با لبخندی شرمگین آورد: -به هر حال شما زن و شوهرید . درست نیست برای شما هم کافور استفاده بشه! اویس با مصیبت چشم روی هم گذاشت. حالا چگونه می‌گفت ؟ با چه زبانی خواهش می‌کرد در غذای خودش هم کافور بریزند؟ می‌گفت آن محرمیت نمادین است و فقط برای محافظت از وفا؟ می‌گفت شب‌ها با دیدن لباس‌های بی در و پیکر آن دختر ، تا خود صبح یاغی می‌شود؟ -لیمو و سبزی هم جداگونه براتون گذاشتم. نوش جان! https://t.me/+7LLmVZtVnU9iNTQ8 ** میان تاریک و روشن فضای کوچک کانکس بسته ی پلاستیکی را از جیبش بیرون آورد. رویش با دستخط کبلایی نوشته شده بود : "کافور" آب دهانش را قورت داد و نصف قاشق از آن پودر را توی خورشت ریخت. قلبش تند میزد وقتی با قاشق آن خورشت را هم میزد و ناگهان لامپ کانکس روشن شد. -اویس؟ چی ریختی تو غذا؟ هیکل بزرگ مرد تکان خورد و نگاهش مات سرتا پای دخترک ماند. تیشرت او را پوشیده بود. تیشرت سیاه محبوب اویس که روی ران‌های توپر و برهنه‌ی وفا بازی بازی می‌کرد. -چیزی نیست! وفا دید اویس چگونه آب دهانش را قورت داد. دخترک با آن چشم‌های سبز وحشی اش جلو آمد و بوی تنش را نزدیک تر کرد: -برای منم گرفتی غذا؟ خم نشو لعنتی... با آن تیشرت لعنتی خم نشو! کاش زودتر آن غذا را کوفت می‌کرد اویس... -گرفتم...یه شلوار بپوش...پاهات لخته مریض می‌شی! وفا در یقلوی را باز کرد و در یک وجبی اویس بسته‌ی پلاستیکی را دید. کافور؟ با شگفتی سر بلند کرد تا بتواند صورت سرخ و کبود اویس را نگاه کند. رگ گردنش داشت تند می‌تپید و دستانش به شدت برای در بر گرفتن تن دخترک خودداری می‌کردند. -تو غذای من کافور ریختی اویس؟ نگاه خمار اویس روی لب‌های حالت دار وفا سر خوردند و سیب گلویش تکان خورد: -نریختم! وفا ناباور خندید و نزدیک تر شد. گرمای نفس‌هایش اویس را از خود بی‌خود میکرد. -خودم دیدم. داشتی همش می‌زدی! چون یه بار بوسیدمت فکر می‌کنی خیلی...خیلی...چیزم؟یا اینکه شب میام تو تخت از راه به دَرِت می‌کنم؟ اویس نمیدانست چگونه صورتش ناخواسته به صورت دخترک نزدیک می‌شود باید یک بار هم که شده حالی‌اش میکرد این شب بیداری ها بالاخره کار دستش می‌داد -اون غذای خودمه لعنتی ...غذای خودممم! قلب دخترک به شدت تکان خورد و اویس نفس زد: -چی فکر کردی درمورد من؟که هرچقدر امانت دار باشم، با دیدن این وضعیت مثل خیار فقط نگات می‌کنم؟ تاکنون چنین چیزی را از اویس نشنیده بود اصلا همه‌ی این کارها را از عمد می‌کرد که صبرش را بسنجد -از اینکه برای محافظت از من ، مجبور شدی بگی با هم نامزدیم ، پشیمونی؟ پلک اویس پرید و سینه به سینه ی دخترک چسباند وفا به دیوارک فلزی چسبید و گرمای تن آن مرد داشت بیچاره اش می‌کرد -میتونیم تو کانکسای جدا از هم بخوابیم...میتونیم به همه بگیم که... دست اویس چنان ناگهانی زیر موهایش رفت که نفسش بند آمد دیگر ظرفیت هردو نفر به حد آخر خودش رسیده بود -آره پشیمونم... وفا ناباور چشمهای سرخ و خمارش را نگاه میکرد که اویس لب به دهانش چسباند و دستش با یک هیس خفه زیر لباس دخترک خزید: -باید از همون اول بهت نشون می‌دادم من آدم ازدواج قراردادی نیستم! ❌❌❌ https://t.me/+7LLmVZtVnU9iNTQ8 https://t.me/+7LLmVZtVnU9iNTQ8
102
5
. -من اومدم راجع به همسایه بغلیتون چند تا سوال بپرسم حاج خانم ! تشریف میارید دم در ....؟ تا پیرزن فس فس کنان مقابل در برسد هزار بار مرده و زنده شده بود. امروز بعد از ماه ها کشیک کشیدن بالاخره خانه اش را پیدا کرد اما دیدن آن بچه در کنارش پاک بهمش ریخته بود. طلا شوهر کرده بود؟ چه خاکی سرش می‌ریخت؟ -سلام...سلام آقا ...بفرمایید. پیرزن مبهوت نگاهش میکرد. شبیه آن بچه‌ هایی که از لحظه‌ی ورودش به محله مبهوت ماشین آخرین مدلش شده بودند. -آقا این زنه کاری کرده؟ من فکر کردم واسه امر خیر اومدید پرس و جو... پس شوهر نداشت. اصلا انشالله که پدر آن بچه‌ی کنار طلا گور به گور شده بود. - من واسه امر خیر اومدم حاج خانم... پیرزن چادرش را جلو کشید و سر تا پایش را از نظر گذراند. -آخه شما شبیه از ما بهترونی آقا....شما رو چه به وصلت با امثال این زنه؟ نه این که زن بدی باشه،ها...اتفاقا به نجابت و خانمی انگشت نمای محله ست....کریم قصاب  هم خاستگار پرو پا قرصشه ولی خب طلا خانم اصلا رو نمیده ‌..اصلا این زن یه جوریه ...! کریم قصاب غلط کرده بود با هفت جد و آبادش که برای طلای او پایش را در یک کفش کرده بود. دستش کنار تنش مشت شد. الان باید آرام میماند تا تکلیف پدر آن دختر بچه را مشخص کند‌ -چطوریه مگه این خانم .... -ای آقا چطوری نداره! نمیشناسیش مگه؟ بدبخته دیگه...ماهی یه بار صابخونه اسبابش و میریزه تو کوچه....اسبابم نداره ها ...۴ تیکه تخته پاره... انگار تیری وسط قلبش نشست. طلا بانوی عمارت بودن را با چه چیز عوض کرده بود. -این خانم شغلش چیه؟ -کلفتی میکنه تو خونه ی اعیونا بنده خدا ...من اول فکر کردم شما صاحب کارشی...آخه به طلا خانم نمیاد همچین خاستگاری داشته باشه... -همیشه صبح زود میره ؟ -صبح خروس خون میره ...بچه ی طفل معصومم میزنع زیر بغل و یا علی از تو مدد...خودش نیست ولی خداش که هست...زن زحمتکشیه! بعد سرش را جلو کشید و ادامه داد: -وضع کار و بارش ولی چاق نیست انگار ...یکی دو بار همسایه ها دیدن این میوه گندیده ها که اصغر آقا ول داده تو جوب و این رفته جمع کرده آورده خونه .. -شوهرش مرده یا طلاق گرفته حاج خانم؟ پیرزن ابرو در هم کشید. -من چه بدونم....ما هیچ وقت مرد باهاش ندیدیم. چطوری میخوای باهاش ازدواج کنی هیچی ازش نمیدونی...؟ -پس بابای اون بچه کجاست؟ -چه میدونم؟گور به گور شده حتما ...۶ سال پیش که اومد تو این محل شکمش بالا بود. ماه های آخر حاملگی...چند وقت بعدم چون پول بیمارستان نداشت تو خونه زایید...اون طفل معصوم شناسنامه نداره ... سرش گیج رفت. ۶ سال پیش یعنی درست وقتی از عمارت گریخته بود. یعنی آن دختر بچه ..... دستش را به سرش گرفت. -اوا آقا چی شد؟ -اون بچه شیش سالشه؟ خیلی ریزه میزه ست...من فکر کردم کوچیک تره ... -نه آقا شیش سالشه...بدبخت چیزی نمیخوره که بره تو استخوناش خب....همش تو حیاط گریه میکنه معلومه از گشنگیه...گاهی همسایه ها یه بشقاب غذا میدن در خونشون ولی خب همیشه نیست...این در و همسایه تو خرج خورد و خوراکشون خودشون موندن.... دیگر نمیتوانست سرجا بایستد و ادای یک خاستگار در حال تحقیق را دربیاورد وقتی ضجه های  دخترش از گرسنگی آوازه‌ی محل بود. به طرف در کناری خانه‌ی پیرزن قدم نامتعادلی برداشت و انگشتش را بی درنگ روی زنگ در فشرد. -آقا چی شد یهو...چقدر مشکوکی شما؟ اصلا کی هستی؟ راستکی خاستگاری؟ نفس سنگینش را بیرون فرستاد و جواب پیرزن را داد -من بابای اون بچه م....! https://t.me/+vg1jYVvjEVpkNDA0 https://t.me/+vg1jYVvjEVpkNDA0 https://t.me/+vg1jYVvjEVpkNDA0 https://t.me/+vg1jYVvjEVpkNDA0 https://t.me/+vg1jYVvjEVpkNDA0 https://t.me/+vg1jYVvjEVpkNDA0 https://t.me/+vg1jYVvjEVpkNDA0 https://t.me/+vg1jYVvjEVpkNDA0 https://t.me/+vg1jYVvjEVpkNDA0 https://t.me/+vg1jYVvjEVpkNDA0 https://t.me/+vg1jYVvjEVpkNDA0 https://t.me/+vg1jYVvjEVpkNDA0 بنر پارت رمان کپی اکیدا ممنوع👆
110
6
⁠ - پول ندارم آقا، می‌شه بهم دارو بدین پولشو بعدا بیارم؟ هامین از جای دیگر عصبی بود و ترجیح می‌داد روی این دختر کهنه‌پوش خالی‌‌اش کند! دختر به این زیبایی را چه به گدایی؟ زورش به او که دیگر می‌رسید؟ - مگه اینجا خیریه‌ست خانم؟ برو بیرون ببینم! - تو رو خدا دکتر، بچه‌م مریضه داره می‌میره! پس زن بود؟ و بچه داشت؟ شوهر گردن کلفتش چه غلطی می‌کرد؟ - به من مربوط نیست شوهرت کدوم گوریه ها؟ چشمان زیبای زن گریان بود، صورت زیبایش در آن لباس کهنه‌ی مشکی دلبری می‌کرد. - شوهرم مرده آقای دکتر... من بی‌کسم! بچه‌م داره می‌میره! خواست دوباره بیرونش کند اما فکری به ذهنش رسید... اگر نسترن خیانت کرده بود او هم می‌توانست... - بچه‌ت چند ماهشه؟ - شیش ماه آقای دکتر، تب داره داره می‌میره! کمی لبش را جوید و خریدارانه‌تر سرتاپای زن را نگاه کرد... واقعا جذاب بود اگر لباسی نو تنش می‌کرد! - اسمت چیه؟ - محنا... - محنا‌خانم، چه‌طور پول دارومو می‌دی؟ از کجا بدونم برمی‌گردی؟ زن به گریه افتاده بود دیگر... بچه همراهش نبود اما تشویشش نشان می‌داد راست می‌گوید... - به خدا میارم! نزدیک‌تر شد، نزدیک‌تر... این زن می‌توانست بشود یک پرنسس! یک خار در چشمان نسترن... - پول نمی‌خوام... - پس... لبش را گزید و رفت جلوتر، زیبایی محنا داشت اذیتش می‌کرد! - خرج خودت و بچه‌تو می‌دم، جای خوابم می‌دم فقط... زن حالا هق‌هق می‌کرد، منظورش را خوب فهمیده بود انگار! - قبوله! صیغه می‌شم! فقط تو رو خدا دارو بدین... https://t.me/+puS2d9GMsok0YTFk https://t.me/+puS2d9GMsok0YTFk https://t.me/+puS2d9GMsok0YTFk
248
7
#اطلاعیه 💢از دقایقی پیش شاهد شدید ترین فیلترینگ ممکن روی فیلتر شکن ها هستیم اکثر فیلتر شکنا از کار افتادن این فیلتر شکن رو داشته باشید تا تلگرامتون قطع نشه 👇🏻❤️ @FreeVpn.vip
352
8
#اطلاعیه 💢از دقایقی پیش شاهد شدید ترین فیلترینگ ممکن روی فیلتر شکن ها هستیم اکثر فیلتر شکنا از کار افتادن این فیلتر شکن رو داشته باشید تا تلگرامتون قطع نشه 👇🏻❤️ @FreeVpn.vip
269
9
#اطلاعیه 💢از دقایقی پیش شاهد شدید ترین فیلترینگ ممکن روی فیلتر شکن ها هستیم اکثر فیلتر شکنا از کار افتادن این فیلتر شکن رو داشته باشید تا تلگرامتون قطع نشه 👇🏻❤️ @FreeVpn.vip
180
10
#اطلاعیه 💢از دقایقی پیش شاهد شدید ترین فیلترینگ ممکن روی فیلتر شکن ها هستیم اکثر فیلتر شکنا از کار افتادن این فیلتر شکن رو داشته باشید تا تلگرامتون قطع نشه 👇🏻❤️ @FreeVpn.vip
195
11
#اطلاعیه 💢از دقایقی پیش شاهد شدید ترین فیلترینگ ممکن روی فیلتر شکن ها هستیم اکثر فیلتر شکنا از کار افتادن این فیلتر شکن رو داشته باشید تا تلگرامتون قطع نشه 👇🏻❤️ @FreeVpn.vip
173
12
#اطلاعیه 💢از دقایقی پیش شاهد شدید ترین فیلترینگ ممکن روی فیلتر شکن ها هستیم اکثر فیلتر شکنا از کار افتادن این فیلتر شکن رو داشته باشید تا تلگرامتون قطع نشه 👇🏻❤️ @FreeVpn.vip
260
13
#اطلاعیه 💢از دقایقی پیش شاهد شدید ترین فیلترینگ ممکن روی فیلتر شکن ها هستیم اکثر فیلتر شکنا از کار افتادن این فیلتر شکن رو داشته باشید تا تلگرامتون قطع نشه 👇🏻❤️ @FreeVpn.vip
113
14
#part402 معید و آیه
349
15
#part402 حیران🤍
114
16
#part402 حیران🤍
148
17
#part402 حیران🤍
196
18
#part402 حیران🤍
294
19
No text...
2 215
20
. -ممد آقا یه شونه تخم مرغ ببرم پولش و بعدا بیارم؟ ممد آقا زیر چشمی نگاه کرد. طلا بود. همیشه به این مدل خرید کردن هایش عادت داشت اما این بار فرق میکرد. این بار همه چیز هماهنگ شده بود. این زن باید امتحان پس میداد‌ . مهندس این طور خواسته بود. -میری کلفتی میکنی پولش و نقد نمیگیری مگه حالا شونه تخم مرغ و قسطی میخوای؟ دیگه چص تومنم قسط بندی داره؟ -چشم های طلا گرد شد. درست میشنید؟ ممد آقا سوپری محله همیشه با او راه آمده بود. جلوی دخل رفت و صدایش را پایین کشید. -فردا صاحب کارم پول میده میارم برات به خدا داداش . مگه اولین بارمه؟ ممد آقا سبیل بلندش را به دندان کشید و سری بالا انداخت . -ما ازین فرداها زیاد دیدیم. این مرد امشب دقیقا چه مرگش بود؟ همیشه با خوشرویی جنس نسیه داده بود. شرایطش را میدانست. صاحب کار لعنتی هم که هیچ وقت به موقع پول نمیداد‌. -من همیشه به موقع پول آوردم ممد آقا. دخترم خونه تنهاست. منتظر شامه ... ممد آقا به جای جواب خطاب به شاگردش صدایش را بالا کشید. -هی پسر...این خانم حسابش درسته؟ جواب پسرک شبیه تشت آب سرد بر سرش ریخت. -جنس نده ممد آقا...پریروز روغن برده کو پولش؟ این زنه همش ننه من غریبم بازی در میاره ... ممد آقا دستش را توی هوا جنباند‌. -برو خانم‌...گداخونه نزدم که ...جنس نسیه هم ندارم برو پول بیار تخم مرغ بخر واسه شام بچه‌ت .‌‌‌‌‌‌... اشکش روی گونه چکید. صدای شکستن قلب و غرورش را باهم و همزمان شنیده بود. اگر چاره داشت حتی یک لحظه اینجا نمی‌ماند اما دخترکش گرسنه بود. به جز این سوپرمارکت هم کسی او را نمیشناخت که جنس قسطی دستش بدهد. -به خدا بچه‌م گرسنه ست داداش...صبح پول میارم ...قسم میخورم .‌‌..اصلا یه شونه هم نمیخوام ...چند تا دونه بده بچه‌م گرسنه نخوابه مسلمون ‌... ممد آقا چشمکی زد. -بیا جلو یه چیز بگم ...! بی اختیار چادر سیاهش را جلو کشید. نمی‌دانست چرا قلبش فشرده میشد. -واسه چی بیام جلو؟ چی میخوای بگی؟ خود ممد آقا سرش را جلو کشید -میگم صیغه میشی؟ راستش خیلی وقته گیر کردی تو گلوم ...! اگه صیغه بشی هم کرایه خونه‌ت و میدم هم خرج خورد و خوراکت و ...اصلا نمیخواد دیگه بری کارگری... بشین تو خونه روزا واسه بچه مادری کن شبا واسه ما زنیت..! چشمه‌ی اشکش جوشید‌. دلش میخواست زمین دهان باز کند و او را در خود بکشد. -از من شرم نمیکنی شرمت از خدا هم نمیاد؟ من بهت داداش میگفتم بی معرفت... گفت و دل مرد را به آتش کشید و اشک ریزان از مغازه بیرون رفت. مرد روی صندلی وا رفت. این دیگر چه مسئولیتی بود که قبول کرده بود وقتی طاقتش را نداشت. گوشی را از جیبش بیرون کشید و طبق قرار شماره گرفت. صدای مردانه که از آن طرف بله گفت تند و تند گزارش داد. -الو آقا...این بنده خدا اومد. طفلک اومده بود تخم مرغ قسطی بخره... آقا امتحانش کردم دامنش از برگ گل پاک تره ...با گریه رفت بیرون...انقد خانمه که مارو فحشم نداد و با گریه رفت. آقا میگفت بچه‌م خونه گرسنه‌ست ‌‌‌...جیگرم آتیش گرفته آقا...جای خواهر ماست‌ به خدا که این زن فرشته‌ست! شما امشب میای؟ برا بچه غذا بگیر ...من شنیدم یه بار به مادرش میگفت دلش پیتزا میخواد ... مرد همه را شنید و به ماشین آخرین مدلش استارت زد. -دارم میام ....! باید یک سری به پیتزا فروشی میزد هرچند دیر میشد اما دخترکش گرسنه بود. ممد آقا که قطع کرد گوشی را با ضرب روی صندلی کناری کوبید. دسته گلی که برای معذرت خواهی بعد این همه سال گرفته بود اصلا به کار می آمد وقتی ممکن بود دخترکش پیش از رسیدنش با اشک و گرسنگی خواب شود؟ با حرص دستش را روی فرمان کوبید و نعره کشید. -خاک بر سر بی غیرتت کنن، منصور...! https://t.me/+vg1jYVvjEVpkNDA0 https://t.me/+vg1jYVvjEVpkNDA0 https://t.me/+vg1jYVvjEVpkNDA0 https://t.me/+vg1jYVvjEVpkNDA0 https://t.me/+vg1jYVvjEVpkNDA0 https://t.me/+vg1jYVvjEVpkNDA0 https://t.me/+vg1jYVvjEVpkNDA0 https://t.me/+vg1jYVvjEVpkNDA0 https://t.me/+vg1jYVvjEVpkNDA0 بنر پارت رمان کپی ممنوع!👆
1 536