453
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-730 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
November '24
November '240
in 0 channels
October '24
+10
in 0 channels
Get PRO
September '24
+18
in 0 channels
Get PRO
August '24
+477
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 01 November | 0 |
Channel Posts
| 2 | No text... | 1 |
| 3 | #قسمت_سی_و_چهار
#پارت_۴
(واسه چند لحظه هم که شده کنترل همه چی از دست دیلان خارج شده بود، تصور میکرد یه سر به سر گذاشتن ساده باشه اما حال باران یه چیز فراتر بود...
از مدل نفس کشیدنش وقتی داشت عطر موهای دیلان و تو سینش میکشید کاملا مشخص بود که چقدر دلتنگه و اتفاقا تمام لحظه هارو ثانیه شماری میکرد که با دیلان دقیقا تو همون موقعیت قرار بگیره...
با این تفاوت که اینبار دیلان اصلا خواستار چنین وضعی نبود، از اینکه دوباره باهاش مثل یه بازیچه رفتار بشه وحشت داشت...
باورش نسبت به باران مدتها بود که کم و بیش از بین رفته بود، نمیخواست ادامه بده...
منطقش باران و پس میزد اما احساسات و روحش اون آدمو جوری به خودش نزدیک میکرد که حتی قدرت کنترل کردنش رو هم نداشت...
سعی داشت خودش و کنار بکشه اما فشار دستای باران هر لحظه بیشتر میشد...
باران تو فاصله یک میلیمتری از صورت دیلان ایستاده بود و نفس های جفتشون بهم برخورد میکرد...
باران هرچقدرم که هیچوقت دلش نمیخواست دیلان و مجبور به کاری بکنه، اما بازم نمیتونست نسبت به قوی بودن حس حسادتش بیتفاوت باشه، انقدری روی دیلان حساس بود که تو چنین شرایطی اجازه میداد حسادتش اونو هدایت کنه نه منطقش)
دیلان : ول کن کمرم رو...بارانـ...نمیتونم نفسـ...نفس بکشم
(باران با وحشت یهو از دیلان فاصله گرفت، قفسه سینه دیلان، تند تند بالا پایین میشد، چشم دوخته بودن بهم، هردوشون ترسیده بودن ولی به خاطر دوتا دلیل کاملا متفاوت)
باران : (با بغض) ازم میترسی؟...(مکث) مـ..من...معذرت میخوام
(دیلان باز هم با نگرانی خیره شده بود به دستای باران...خون از آستینش بیرون زده بود از لای انگشتاش روی زمین چکه میکرد، تا اون لحظه باران هیچ دردی حس نکرده بود، اما به محض فاصله گرفتنش از دیلان و فکر کردن به اینکه اون دختر شاید دیگه هیچوقت مثل سابق دوسش نداشته باشه دردش رو چند برابر میکرد...)
دیلان : بهم دروغ گفتی...یه بار بس نبود و تو دوباره همون کارو تکرار کردی...
باران : (اینبار با احتیاط نزدیک میشه) مجبور بودم...
دیلان : کی مجبورت کرده بود؟
(باران حرفی نمیزنه)
میبینی؟ حتی خودتم جوابی واسش نداری
باران : من بدون تو نمیتونم
دیلان : جواب من این نبود
(بازم نزدیک تر میشه و صورت دیلان و بین دوتا دستاش میگیره)
دیلان : ول کن...خونریزیش بیشتر میشه
(انگشت اشاره اش رو روی قلب خودش میزاره)
باران : نه اندازه اینجا...من تو رو از هرچیزی، از هر کسی تو این دنیا بیشتر دوست دارم...
آسمونم که بیاد زمین
حتی اگه ازم متنفر باشی، حتی اگه نگاهمم نکنی...
بازم چیزیو عوض نمیکنه...
چون من هرسری بیشتر از قبل تو رو نزدیک خودم نگهمیدارم...
دیگه از دستت نمیدم
هرچیزی هم میخواد بشه، بشه...
دیلان : (با خشم) حتی اگه دیگه دوست نداشته باشم؟
باران : اون روی دیگه ات رو هم دیدم...اگه نداشتی یک شبانه روز که هیچ...یک ثانیه هم اینجا نمیموندی
دیلان : داری خودت و گول میزنی ( میخواد بره که باران جلوش و میگیره)
باران : عا عا...کجا؟
دیلان : دیوونم کردیییی، ولم کن میخوام برم
باران : تا یه چیزایی رو حل نکنیم پات و از این خونه بیرون نمیزاری
دیلان : (کلافه و بیرمق) خدایاااا، چی میخوای از جونم؟ چی میخوااااای؟
(باران که دیگه طاقتش طاق شده بدون اینکه جوابی بده به سمت لباش هجوم میبره، ضربان قلب هاشون اونقدری بالا رفته که صدای تپش هاش به گوش میرسید...
صدای رعد و برق و بارونی که تازه شروع به باریدن کرده بود، بین صدای بوسه هاشون گم شده بود...
جوری دیلان و میبوسید که انگار بعد از یه حسرت چندین ساله، تازه به معشوقش رسیده... با جسارتی که تا به حال هیچوقت به خرج نداده بود...
تب بدنش دوباره در حال بالا رفتن بود ولی همچنان خودش و از دیلان جدا نمیکرد...
انقدر طولانی شده بود که حتی دیلان هم از همراهی دست کشیده بود، اما بدن اون هم به حدی حرارت داشت که اگه روش یخ هم میذاشتی در عرض چند ثانیه آب میشد، انگار تب باران به اون هم سرایت کرده بود...
باران هیچ جوره پس نمیکشید و لحظه لحظه عطشش هم بیشتر میشد، دیلان هعی به عقب هلش میداد اما زورش نمیرسید حتی یک سانت هم باران و از خودش دور کنه...
باران برای اینکه فقط برای چند ثانیه دوباره نفس بگیره از لبای دیلان جدا شد و بالافاصله برای اینکه دیلان نتونه حرف بزنه، انگشت شصتش رو روی لبای دیلان گذاشت و بهم قفلشون کرد)
باران : (با نفس های نسبتا تند) انقدر سعی نکن جلومو بگیری...نمیتونی...خسته میشی
دیلان : (تقلا میکنه و خودش و عقب میکشه) ازت متنفرم
باران : منم همینطور...(مکث)منم دوست دارم...
(اینبار با خشم دیلان و سمت خودش میکشه، لباس روییش رو از تنش در میاره و دوباره لب هاش رو به لبای دیلان چفت میکنه...
داشت با این کار تمام انرژی دیلان و میگرفت، و همزمان خودش هم تو تب میسوخت) | 622 |
| 4 | #قسمت_سی_و_چهار
#پارت_۳
(دیلان آروم آروم کلید و چرخوند و از اتاق بیرون اومد، خبری از باران نبود...
با احتیاط دور و اطرافش رو نگاه کرد اما هیچ جا اثری از باران نبود، تقریبا نیم ساعتی از رفتن باران گذشته بود...
ماشین هم دیگه بیرون نبود
همین استرس دیلان و بیشتر میکرد، با وجود تمام دلخوریش از اون آدم هنوزم نگرانش بود...
میترسید آدمای ناصوح پیداش کرده باشن
از بیرحم بودن پدربزرگش تو این موارد باخبر بود، حتی یک درصد هم نمیتونست زندگیش رو بدون وجود باران تصور کنه...
اما کنارش موندن هم غیرممکن بود
از پنجره بیرون و نگاه کرد، ابرای سیاه کل سطح آسمون و پوشونده بودن و سرما از لا به لای درز پنجره به صورتش میخورد و همچنان خیره به آسمون با هیاهویی که تو سرش بود حرکت تند ابرا رو نگاه میکرد)
دیلان : (با خودش حرف میزنه) طبق معمول، همونطور که انتظار میرفت...رفته...چه توقعی داری آخه دیلان؟ نشناختیش؟...
باران : (پشت دیلان ایستاده) نه بنظرم...
(انگار از تمام اون افکار به صورت آنی بیرون میکشنش، صدای باران باعث شد تمام اون سکوت بهم بخوره....با وحشت دستش و روی قلبش گذاشت و به سمت باران برگشت)
دیلان : نـ...نرفته بودی؟ (از ترس نفس نفس میزنه)
باران : نگفته بودی برو؟
(نگاه دیلان به دستای باران میوفته)
دیلان : دستاتـ
باران : بالاخره از اتاق اومدی بیرون...الان آروم شدی؟
دیلان : (دوباره عصبی میشه) من آرومم
باران : (با لبخند) مشخصه
دیلان : مسخره کردی منو؟
(دوباره داره میره سمت اتاق که این دفعه باران محکم اونو به سمت خودش میکشه، جوری که قفسه های سینشون با ضرب به همدیگه برخورد میکنن)
باران : به حرفام گوش میدی
دیلان : (با حرصی که از لا به لای دندوناش میزنه بیرون) انقدر منو نکشون سمت خودت باران
باران : مجبوری...
(دیللن مدام تقلا میکنه)
آروم بگیر سر جات
دیلان : زخم دستت باز شده، ولم کن
باران : (داد میزنه)گور بابای دست من...
(دیلان تو یه لحظه سرجاش میخکوب میشه و زل میزنه تو چشمای باران)
باران : نمیخوام از دستت بدم...بدون تو حتی نمیتونم نفس بکشم...چرا نمیفهمی؟ چرا همه چیزو همیشه سخت تر میکنی؟
فکر کردی فقط خودت میتونی تا سر حد مرگ عاشق کسی باشی؟
من نمیتونم؟ بلد نیستم؟
دیلان : (با عصبانیت) نههه نیستی، همه ی حرفات، کارات ادا هات...همشش دروغه محضهههه...
(اشک تمام صورتش و خیس کرده بود و چشماش از عصبانیت به قرمزی میزد)
بهت گفتم باهام بازی نکن، عذابم نده...اما تو هرررر سری همین برنامرو سرم درآوردی...
ولی ایندفعه دیگه نمیزارم، ینی دیگه توانش و ازم گرفتی وگرنه احمق تر از این حرفا بودم، بازم رام میشدم...
ولی دیگه تمومممم شد
(نگاهش بازم سمت دست باران میره که خونش به پالتوش هم پس داده، باران تو سکوت کامل فقط داره به دیلان نگاه میکنه، اجازده داده هرچی دلش میخواد بگه و هرکاری که دلش میخواد انجام بده)
نگا کنن، چه بلایی سر خودت آوردی
باران : پس این نگرانی هات واسه چیه؟
دیلان : (عصبانی تر) برای اینکه دردسر نشی واسم
باران : همین؟
دیلان : بله...همین...
( دستای باران و پس میزنه اما باران اینبار پشت سرش میره و درو قفل میکنه)
باران : گمونم یه تسویه حساب قدیمی داریم هنوز...
دیلان : باز کن درو...(تقلا میکنه) چرا درو قفل کردی؟
(محکم با ضربات شدید به در میکوبه)
باز کن بهت میگم...کمککک
باران : (با یه لبخند مرموزی)بیخودی خودتو خسته نکن، هیچکس اینجا صداتو نمیشنوه عزیزم...
دیلان : واسه بار آخر بهت میگم وا کن این درو وگرنه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی
(با اینکه دیلان کاملا به در چسبیده، باران هم بهش نزدیک تر میشه، هوای نفساش تو صورت دیلان میخورد و از خود بیخودش میکرد)
باران : (چشم هاشو خمار میکنه) اون پسره کی بود
دیلان : کدوم پسـ (یه حس اذیت کردن شیرینی تو وجودش جرقه میزنه) آهاااا، اکین و منظورته؟ هییچ...یکی از دوستای خیلی خیلی صمیمیم
باران : مثل یه دوست باهات رفتار نمیکرد اما
دیلان : نمیدونم...شااااید...بهرحال من الان یه خانوم مجردم، طبیعیه که بخوانـ...
(باران تمام حرصش و تو دستاش جمع میکنه و کمر دیلان و محکم میگیره و یه نفس کوتاهی از بین لبای دیلان بیرون میزنه، دست باران همچنان داره خون ریزی میکنن اما عین خیالش هم نیست، دیلان همچنان یه پوزخند عجیبی روی لباش نقش بسته...نگاه معنی دارش به اجزای صورت باران ادامه داره...با این کارش تماما تعادل اونو بهم زده)
باران : با خودت خیال کردی داری حواسمو پرت میکنی؟
دیلان : خیال که نه (پوزخند) مطمعنم...
(فشار دست باران دور کمر دیلان بیشتر و بیشتر میشه)دیلان همچنان با لبخند فقط نگاه میکنه...اصلا بابت این وضعیتی که باعثش شده ناراضی نیست، حتی لذت میبره که به راحتی میتونه با دوتا کلمه احوالات باران و از این رو به اون رو کنه)
باران : پس دلت میخواد بازی کنی...
(دستشو میبره داخل موهای دیلان و صورتش و میاره نزدیک خودش) | 666 |
| 5 | #قسمت_سی_و_چهار
#پارت_۲
(عمارت ناصوح)
نرمین : بابا...کل دیشب و نخوابیدی
ناصوح : خواب؟ تو سر من بخوره اون خواب، دیلان و برداشته برده...آب شدن رفتن تو زمین
زنگ زدی به این دختره؟
نرمین : آره...گفت میام، وبی ای کاش نمیگفتیم
ناصوح : چجوری نمیگفتیم؟ اون مرتیکه دزد نامـ...خدایاااا
این مسط پسر تو هم گند زد تو همه چی، از اونا چجوری ایراد بگیرم؟
نرمین : پدر من آخه مسئله هاکان چه ربطی داره به دیلان؟
ناصوح : ربطش میدونی چیه؟ اینکه زبونم جلوی اون زنه کوتاهه
(در ورودی باز میشه و لاله میاد داخل)
لاله : (با ترس و نگرانی) صبحتون بخیر ناصوح خان...دیلان چیزیش شده؟ پشت تلفن هیچی نگفتین
ناصوح : از دیلان خبر نداری؟ لاله ببین منو...راستشو بگو
لاله : نه بخدا، تا فرودگاه رسوندمش، بهدم میخواست تنها باشه...برگشتم...تو رو خدا چیزی شده؟
ناصوح : اون پسره به جز عمارتشون و اون کلبهه که اولین بار دیلان و برد جای دیگه ای هم هست که ازش بیخبر باشم؟
لاله : من...من نمیدونم، یعنی ملک و املاک زیاد دارن ولی بخدا من خبر ندارم، خواهش میکنم بگید چیشده
نرمین : چیزی نیست لاله جون...دیلان نرفته استانبول، هنوز اینجاس
لاله : چیبیی؟
ناصوح : (با عصبانیت) اون مرتیکه باران دیشب اومد خونه؟
لاله : نه...ینی...من متوجه نشدم،ولی آخه به اون چه ربطی داره؟
نرمین : دیلان و با خودش برده
لاله : بلههه؟ بردههه؟ کجا
ناصوح : دختر جون اگه میدونستیم که کله سحر نمیگفتیم بیای اینجا
لاله : من خودم دیشب بردمش فرودگاه، حتی چند دقیقه هم منتظر موندم نگاهش کردم، کسی پیشش نبود، وقتی هم برگشتم باران عمارت بود
ناصوح : جواب تلفن منو نمیده، بهش زنگ بزن بگو برگرده، خون پسره نیوفته گردنش
(لاله به محض شنیدن این حرف ناصوح، جون از دست و پاش رفته بود...)
لاله : نـ...نمیفهمم منظورتونو، چه خونی؟ چرا درست حسابی هیچی نمیگید؟ باران مگه چیشده؟
......
[عمارت کارابی / میز صبحانه]
آزاده : (رو به آکگون) همسر محترمتون تشریف ندارن؟
(آکگون با بی حوصلگی سرش و تکون میده و جوابی نمیده)
آزاده : کجا رفته صبح به این زودی؟ باران کجاس؟
آکگون : نمیدونم...
آزاده : (خنده عصبی) هه...آقا رو باش...تو چی آیتن؟ از باران خبر نداری؟
آیتن : نه...خیلی وقته باهاش حرف نمیزنم، بزرگ شده بهرحال، مجبور نیست بخاطر رفت و آمد هاش به من و شما جواب پس بده...نوش جونتون (از سر میز بلند میشه)
آزاده : درست نیست بخاطر یه دختر غریبه با پسرت سر لج بیوفتی
آیتن : من پسرمو آدم تربیت کردم...اما یه جواب دیگه به من داد
(لاله با حالت پریشون وارد میشه)
آزاده : بفرمایید عروس خانوم، همه منتظر شما بودیم
(لاله با اینکه حرصیه اما خودش و کنترل میکنه و بی هیچ جوابی میره تو اتاقش...انقدر مضطربه که حتی آکگون هم نگران میشه...
وارد اتاقش میشه و آکگونم بلافاصله دنبالش)
آکگون : چیشد؟ بابابزرگ دیلان چی میخواست؟ حرف بزن تو رو خدا
لاله : غیبشون زده...دیلان و باران
آکگون : بااااهم بودن؟
لاله : من میترسم... خیلی عجیب حرف میزد، یه بلایی سر باران اومده، اما هیچی نگفت
آکگون : بسم الله...یعنی چی؟ چه اتفاقی؟ چه بلایی؟
لاله : نمیدونمم...جواب نمیدن گوشیاشونو، چیکار کنیم آکگون تو رو خدا یه کاری بکن...خیلی عصبی بود، گفت اگه دستش به باران برسه زندش نمیزاره، قسم خورد، از این طرفم مامانبزرگت چیزی بفهمه محشر کبری میشه
آکگون : بیخود...کسی نمیتونه به باران آسیب بزنه، هیچکسم چیزی نمیفهمه
لاله : تو ماردین جایی رو ندارین که تا حالا نرفته باشین؟ چه میدونم خونه ای، ویلایی چیزی، حداقل بریم سر بزنیم...
من میدونم...
حس میکنم تو شرایط خوبی نیستن، میترسم | 439 |
| 6 | No text... | 295 |
| 7 | من دوباره دچار فلج ذهنی شدم...
یه خط مینویسم ده خط پاک میکنم🦦
هعی وای | 296 |
| 8 | No text... | 271 |
| 9 | گفتم بیشتر از این مناطر نمونید🌝 پارت های بیشتر و فردا میذارم براتون💗 | 271 |
| 10 | #قسمت_سی_و_چهار
#پارت_۱
(باران متوجه نبود چجوری کل شب رو خوابیده بود...
چشم هاشو به زور از هم باز کرد، کرختی عجیبی تو بدنش حس میکرد و بخاطر خونی که از دست داده بود سرش سنگین شده بود، نگاهی به اطرافش انداخت اما کسی پیشش نبود...
یه آن انگار غم عالم و ریختن تو دلش
ایندفعه دیلان کنارش نبود که حالش و بپرسه...
به خودش اجازه نمیداد که از دستش دلخور یا ناراحت بشه...فقط ته دلش خالی شده بود...
یه نگاهی به دستش کرد که پانسمان شده بود، هنوز خیلی درد داشت و کلافش کرده بود اما نگرانیش بابت دیلان بیشتر اذیتش میکرد...
با تمام سرگیجه ای که داشت پله هارو دوتا یکی پایین رفت...
در ورودی نیمه باز بود، به محض اینکه در و باز کرد دیلان و دید که در حال رفتن بود)
باران : (نگران) کجا داری میری؟
دیلان : (با تعجب برمیگرده) عه...چرا از جات بلند شدی؟
باران : (عصبی) بالاخره که باید پامیشدم...نه که حالا خیلی برات فرق میکنه
دیلان : هیچی تنت نیست برو داخل سرما میخوری
باران : نمیخوام
دیلان : برو تو بهت میگم چرا لج میکنی
باران : با ماشین برو اگه میخوای بری،منم بعدا یه خاکی میریزم تو سرم
دیلان : چی میگی؟
باران : برو زودتر وقتتو نگیرم یوقت
دیلان : دااااارم میرم یه چیزایی بگیرم بخوریم از گشنگی نمیریم👹
(بااران که حسابی ضایع شده هعی چشماش و اینور اونور میچرخونه)
باران : سرد شد...من برم داخل...تو هم بیرون نمون، هرچی خواستی زنگ میزنیم میارن
(دیلان که همینجوری هاج و واج داره به کولی بازی های باران نگاه میکنه پشت سر باران راه میوفته)
دیلان : (پشت سرش زمزمه کنان) خدایا من چه گناهی کردم گیر این آدم افتادم
باران : چی؟
دیلان : هیچی هیچی
(میرن داخل و در و میبندن)
دیلان : نمیخوای یه چیزی بپوشی؟
باران : دستم بالا نمیاد، نمیتونم
(دیلان سرش و به نشونه تاسف تکون میده، برمیگرده طبقه بالا و و یه تیشرت برمیداره)
دیلان : فعلا همینو بپوش سبک تره، مجبور شدیم دیشب پیراهنت رو پاره کنیم
باران : دیشب مگه کی اینجا بود؟
دیلان : دکتر خبر کردم، قابل اعتماد بود
(به باران نزدیک میشه و سعی میکنه تیشرت و تنش کنه)
یواش یواش...دستتو یه کوچولو بیار بالا...عاها آفرین
باران : میشناختیشون؟
دیلان : دکتررو؟
باران : آدمارو...
(دیلان در سکوت به کارش ادامه میده و تیشرت باران و تنش میکنه)
دیلان : من پایینم...چیزی لازم داشتی صدام کن
باران : باید حرف بزنیم دیلان
دیلان : ما حرفامونو خیلی وقت پیش زدیم...حرفاتو در اصل...
باران : کجا میخواستی بری؟
دیلان : چرا فکر میکنی هنوزم تو مرحله ای هستی که باید بهت جواب پس بدم؟ رفتن یا موندن من چه دخلی به تو داره؟
باران : اونا آدمای پدربزرگت بودن آره؟
دیلان : آره...بودن...الانم بخاطر همینه که اینجام، نمیخوام بخاطر من کسی تو دردسر بیوفته، اصلا به چه حقی افتادی دنبال من؟ مگه تصمیمت و نگرفته بودی؟ واسه چی اومدی دنبالم؟
باران : که نذارم بری
(دیلان انقدر گیج شده که تحمل شنیدن حرفای باران و نداره)
دیلان : بسه...بسه دیگه انقدر چرت و پرت سرهم نکن بسهههه
باران : (بهش نزدیک میشه و سعی میکنه آرومش کنه) دیلان گوش بده لطفا
دیلان : بکش دستتو میگم، الان که نگاه میکنم...عه...هیچیم نیست که...سرم درد نمیکنه، دو روز دیگه نمیخوام بیوفتم بمیرم، حالمم عاااالیه...ینی اصلا شرایط واسه این احساس ترحم کردنای مسخرت محیا نیست
باران : (خشکش زده) دیلان...چیـ...
دیلان : (دستشو روی پیشونی باران میزاره) عاها ببین...تبم نداری، مستم که نیستی حداقل بندازیم گردن اون وضعیتت...
شاید خون ازت زیاد رفته دیگه به مغزت نرسیده که داری این حرفارو میزنی
(باران بازم تلاش میکنه به دیلان نزدیک شه که دیلان به عقب هلش میده، از شدت عصبانیت جفت دستاش میلرزن، حالش لحظه به لحظه داره بدتر میشه، تپش قلبش بالا رفته، نفس هاش به شماره افتادن، حتی کنترل اشک هاش رو هم نداره، تو یه آن انگار گذاشته باشنش وسط آتیش...
باران هم مدام باعث میشد اون آتیش شعله ور تر بشه...در ظاهر فکر میکرد که داره دیلان و آروم میکنه اما هر لحظه اوضاع از کنترلش خارج میشد...)
باران : (دیلان و محکم بین دستاش میگیره) گوش کنننن بهت میگم
دیلان : (بیشتر داد میزنه) برو گمشو نمیخوام گوش بدم
(خودش رو از حصار دستای باران بیرون میکشه و با عصبانیت وارد به اتاق دیگه میسه و بالافاصله در و روی خودش قفل میکنه و پشت همون در میشینه...
باران پشت در ایستاده بود و مدام دیلان و صدا میزد)
باران : میدونم...از دست من ناراحتی، عصبانیی، اما تو رو خدا فقط چند لحظه بهم گوش بده...دیلان جان، عزیزم...باز کن درو
(باران هرچقدر التماس کرده بود اما فایده ای نداشت، دیلان حتی جوابش رو نمیداد، انقدر به در کوبیده بود که خون دستش هم باز شده بود، بعد از گذشت چند دقیقه دیگه هیچ صدایی از بیرون شنیده نمیشد،انگار باران رفته بود...) | 925 |
| 11 | No text... | 1 059 |
| 12 | #قسمت_سی_و_سه
#پارت_۴
دکتر : امشب ممکنه تب یه مقدار اذیتش کنه اما نگران نباش، بهتر میشه، این دارو ها و سرمم که استفاده کنی براش روند درمان و سریع تر میکنه
(بعد رفتن دکتر، تب باران دوباره بالا رفته بود، سردیه دستمال خیسی که به تنش میخورد یاعث میشد هعی از جا بپره...
دیلان طاقت نداشت باران و تو این حال ببینه، هنوز میترسید و نگران بود، احتیاج داشت یکی کنارش باشه...اما نبود
جز باران هیچکس کنارش نبود...
همزمان هم دستمال رو روی پیشونی باران میزاشت هم با پشت دستش اشکای خودش و پاک میکرد...
از دست ناصوح خیلی عصبانی بود، دلش نمیخواست دیگه هیچکدوم از اعضای خانواده شو ببینه، بدون باران هیچ چیزی براش معنا و مفهومی نداشت...
با اینکه بارها دلش و شکسته بود اما بازم نمیتونست ازش دست بکشه...
باران هعی چشماش رو برای مدت کوتاهی باز میکرد و دوباره میبست...
دستش رو نزدیک صورت دیلان آورد)
باران : منو...منـ
دیلان : (میاد نزدیک تر) درد داری؟
باران : میخوای...ولم کنی بری؟
(اشک از گوشه های چشمش روی بالشت چکه میکرد، میترسید چشماش و ببنده و بعد باز کردنش، دیلان از پیشش رفته باشه)
دیلان : (صورت باران و بین دوتا دستاش نگه میداره)
من جایی نمیرم، همینجام...
ولی باید استراحت کنی، باید بخوابی
(باران با دستای بی جونش دیلان و میکشه سمت خودش)
باران : همینجا بمون
(ععی تقلا میکنه و خودشو از بغل باران بیرون میاره)
دیلان : (باران همچنان دستاشو گرفته) باید استراحت کنی
باران : نرو...تو رو خدا
دیلان : (با لحن آروم تری)جایی نمیرم که، اینجا نشستم...حالا میشه دستمو ول کنی؟
باران : دروغ میگی، میخوای وقتی دستت و ول کردم...بزاری بری
(بغض بود که تو گلوی دیلان خفه میشد...از طرفی تحمل دیدن باران تو این حال و نداشت از یه طرفم نمیتونست ببخشتش، یادآوری رفتارای گذشتش آنچنان نمکی روی زخماش میپاچید که تا مغز و استخونش و میسوزوند...
ولی بازم چاره ای جز سرزنش کردن خودش نداشت...
هرکاری هم که میکرد نتیجه عکس میداد، مدتها بود که یادش رفته بود زندگی کنه، بخنده، شاد باشه...
نمیتونست...باران براش درد بود، اما درمانش هم بود...
نه میتونست کنارش بمونه نه ترکش کنه، به هر سمتی که حرکت میکرد هم خودش آسیب میدید هم باران...
به رفتارای دوگانه باران عادت داشت، برای همین هیچوقت شک نکرد که دلیلش چه چیز دیگه ای میتونه باشه، چون همیشه از همینجا ضربه خورده بود، از جایی که بهش اعتماد کرده بو...
و آخرین اتفاقی که بینشون افتاد براش از همه چیز سنگین تر بود...
اینبار دیگه نمیتونست همه چیز رو کتمان کنه، چون باران جلوی چشم همه دیلان و از خودش دور کرده بود و حالا دیگه جبران کردنش تقریبا به یک چیز محال بدل شده بود، چون دلایلش برای اثبات حرفاش و احساساتش دقیقا همون رازی بود که تا آخر عمرش مجبور بود پیش خودش نگهداره و کلمه ای ازش صحبت نکنه...
جفتشون داشتن تو یه آتیش میسوختن و حرف هاشون ته کشیده بود...
باران در حالی که دستای دیلان و بین دستای خودش نگهداشته بود، چشماش سنگین میشدن...)
دیلان : کدومش و باور کنم؟ کدوم حرفاتو؟ کدوم کاراتو؟
حرف های از یخ سردترت رو یا گرمای دستات؟
نگاه بیحست و باور کنم یا تپشای نامنظم قلبت وقتی تو چشمام نگاه میکردی؟
تو بهم قول داده بودی...گفتی دیگه دستات و ول نمیکنم، گفتی دیگه تنهات نمیذارم...
باران من با وجود زخمایی که بهم زدی بازم باورت کردم... بازم دستات و گرفتم...
تنها یه چیز باعث شد زنده از اون اتاق بیرون بیام اونم خود تو بودی...
وگرنه چه فرقی میکرد بود و نبودم؟ چه دلخوشیه دیگه ای واسه برگشتن و ادامه دادن داشتم؟
هیچی...
حاضر بودم بخاطرت دنیا رو زیر و رو کنم ولی تو همون دنیارو رو سرم خراب کردی با رفتنت...
یه بار واسه همیشه تو چشمام نگام میکردی میگفتی دوست ندارم....
هم تو راحت میشدی هم من...
یعنی حتی لایق اینم نبودم؟
( باران با این حال که جون تو بدنش نبود و نمیتونست حرفی بزنه اما تمام حرفای دیلان و گوش میداد...
با جمله آخری که از دیلان شنید انگار یه چیزی ته دلش فرو ریخت...
از اینکه باعث شده بود دیلان اینهمه مدت تا عمیق ترین حد تو سیاهچاله غم فرو بره از خودش خجالت میکشید...
شاد این اولین بار بود که باران حس کرد قلبش توسط دیلان لمس شده...
اولین بار...بعد گذشت اینهمه مدت...
با ته مونده زورش دیلان و به سمت خود کشید و تا جایی که درد زخمش دوباره اونو از هوش ببره، دیلان و از حصار لب های خودش جدا نکرد) | 1 012 |
| 13 | #قسمت_سی_و_سه
#پارت_۳
(تیر به بازوی باران خورده بود و از شدت درد و خون ریزی کنار ماشینش رو زمین نشست، جای زخمشو با اون یکی دستش فشار میداد اما خون از لا به لای انگشتاش به بیرون هجوم میاورد...
دیلان به محض چرخوندن سرش متوجه آدمای ناصوح شده بود، چند نفریشون رو میشناخت، خیلی دور ایستاده بودن اما مشخص بود بازم قصد داشتن شلیک کنن...
دیلان فورا خودش و سپر باران کرد و چند دقیقه ای همونجا موند)
دیلان : باران...باران منو نگاه کن، تو خدا منو ببین
باران : برو کنـ...برو کنار خطرناکه...چیزی نیست
دیلان : (انقدر هل شده که میون صدای لرزونش اشک میریزه) داره خون میاد چجوری هیچی نیست...
(آدمای ناصوح هرکاری میکردن نمیتونستن درست هدف گیری کنن، دیلان از کنار باران تکون نمیخورد)
محافظ : ناصوح خان نمیتونیم بزنیمش
ناصوح : پس شما دارین چه غلطی میکنین اونجا
محافظ : دختره خودشو سپر کرده، میترسیم آسیبی بهش بزنیم
ناصوح : اه اه اههه...گندش بزنن، دیلان و با خودتون بیارید
(دیلان سرآسیمه مدام به اطرافش نگاه میکرد، دو نفر از آدما داشتن به ماشین باران نزدیک میشدن، ترسیده بود، نمیخواست باران و تو اون حال ول کنه، از نفرت ناصوح نسبت به باران خبر داشت و الان هم دوباره بهش ثابت شده بود آدماش واقعا قصد جون باران و کرده بودن)
دیلان : باران...میتونی بلند شی؟
(باران از درد به خودش میپیچید، دیلان شال گردنش رو درآورد و محکم دور بازوهای باران بست)
باید بریم بیمارستان
باران : اونا کین دیگه؟ (سعی میکنه از روی زمین بلند شه، دیلان و چسبونده بود به خودش، همزمان که درد میکشید نگران از دست دادن اون هم بود)
دیلان : ( به حرکاتش سرعت داده بود) پاشو...باید سوار ماشین بشی...بلند شو تو رو خدا
(دیلان با اون هیکل نحیفش با هزار زحمت باران و بلند کرد و سمت شاگرد ماشین سوارش کرد و کمربندش و بست...آدما داشتن به سمتشون میدوعیدن که دیلان پشت فرمون نشست و گازش و گرفت
آدما بالافاصله برگشتن سنت ماشینشون رو دنبال دیلان راه افتادن
دیلان با تمام زورش پاهاش رو روی پدال گاز فشار میداد و از بین ماشینا سبقت میگرفت)
باران : دیلان یواااااش
دیلان : حواسمو پرت نکننن
باران : جفتمونم به کشتن میدی
دیلان : یک دقیقه دهنت و ببند ببینم دارم چه غلطی میکنم
(رنگ و روی باران از شدت خونریزی سفید شده اما بازم خودش و نگه داشته...
سرعت دیلان انقدر زیاده که آدمای ناصوح خیلی عقب موندن، به محض دور شدنشون از اونا دیلان میپیچه تو به راه فرعی، آدمای ناصوح بدون اینکه متوجه بشن ماشین باران و رد میکنن)
باران : (با چشمای نیمه باز و حال بد) کی...کی بودن اینا؟ چی میخواستن؟
دیلان : صورتت مثل گچ سفید شده...
باران : نترس ...هیچی نیست
دیلان : ( زیر لب) چیکار کنم خدایا
(آروم زخم باران و نگاه میکنه)
هووفففف، خیلی بده این، عفونت میکنه این اینجوری
باید بریم بیمارستان
باران : حرفشم نزن، پیدامون میکنن
دیلان : چیکارت کنم الانن؟ خون ریزیت کم نمیشههه
باران : گوشیمو تو جیبمه درش بیار
(باران لوکیشن یه جایی رو فعال میکنه و گوشیو به دیلان میده)
دیلان : کجاست اینجا؟
باران : تو برو...اونجا امنه
(دیلان با احتیاط و نگاه کردن به اطراف دوباره ماشین و روشن میکنه و به سمت جایی که باران گفته حرکت میکنه...
بعد از چند دقیقه ای رانندگی به یه خونه ویلایی میرسن)
دیلان : اینجاس؟
(باران با چشم نیمه باز و بیحال فقط با تکون دادن سرش حرف دیلان و تایید میکنه...)
باران : کلیدا زیر گلدونه
(دیلان از ماشین پیاده میشه و در خونه رو باز میکنه، باران و از ماشین پیاده میکنه و قدم به قدم میارتش داخل)
دیلان : اتاقا همشون بالان؟ میتونی از پله ها بیای بالا؟
باران : آ...آره
دیلان : خوبه... حالا وزنت و بنداز رو من
باران : (خندش گرفته) له میشی که اینجوری
دیلان : (چپ چپ نگاش میکنه) تو این حالتم دست برنمیداری؟
باران : جوجه ماشینی
دیلان : وای تو رو خدا ساکت شو
(به زور باران و از پله ها میبره بالا و در اولین اتاق و باز میکنه و کمکش میکنه تا دراز بکشه رو تخت، باران دیگه تقریبا داشت از هوش میرفت، خون ریزیش تا حدی کم شده بود ولی بازم وضعیتش خطرناک بود...
اولین نفری که به ذهن دیلان رسید خانوم دکتری بود که روزای اولی که به ماردین اومده بود برای درمان زخمای دیلان به عمارت میومد...
رابطه خوبی باهاش داشت، بهش زنگ زد و اونو در جریان اتفاقاتی که افتاده گذاشت، با اینکه اولش مخالفت کرده بود اما با صدای لرزون و پر از نگرانی دیلان راضی شد که به کمکش بره...
بعد گذشت یکساعت دکتر خودش رو به خونه ویلایی رسوند
تب باران بالا رفته بود و بدنش عین بید میلرزید، با هزار زحمت گلوله رو از بازوش بیرون کشید و جای زخمو پانسمان کرد)
دیلان : نمیدونم با چه زبونی ازتون تشکر کنم...
دکتر : خیلی مراقبش باش دیلان، من بازم بهتون سر میزنم
دیلان : فقط...کسی نفهمه
دکتر : خیالت راحت | 721 |
| 14 | #قسمت_سی_و_سه
#پارت_۲
(طرفای غروب بود که باران و آکگون به عمارت برگشته بودن...
یکی از محافظا سراسیمه به سمت اونا اومد)
محافظ : ببخشید آقا...نتونستم جلوشونو بگیرم، شرمنده آقا
آکگون : عههه، چته درست حرف بزن ببینم چی میگی
محافظ : لاله خانوم رفتن عمارت ناصوح خان
باران : موردی نیست
محافظ : (متعجب) ولی آخه؟
باران : بهت میگم مشکلی نیست، گوشات سنگینه؟
محافظ : نه آقا...امر، امر شماس
(درست لحظه ای که به جلوی در ورودی رسیدن لاله هم ماشین و پاک میکنه و پیاده میشه، با دیدن باران و آکگون کنار همدیگه ته دلش خوشحال میشه ولی اصلا تو ظاهرش معلوم نمیکنه، یا آکگون خیلی سرسنگینه)
آکگون : عمارت ناصوح بودی؟
لاله : چیه؟ از دستوراتتون پیروی نکردم...بیاید گردنمو بزنید
باران : لاله این چه حرفیه
لاله : تو یکی دیگه صدات در نیاد (برمیگرده رو به آکگون ) چمدونامو آماده کردم، دیگه اینجا نمیمونم
آکگون : دیلان خوب بود؟
لاله : آخی، نگران شدید عالیجناب ؟ معلومه که خوبه هرچیم باشه از دست این قوم الظالمین نجات پیدا کرد، رسوندمش فرودگاه
باران : فـ فرودگاه واسه چی؟
لاله : یادمه آخرین بار گفته بودی اسمشم نمیخوای بشنوی، الانم لزومی نمیبینم چیزی بگم بهت
باران : وایسا درست جوابـ...کجااا میری
لاله : تو اتاقم ...میخوام بخوابم(در ورودی رو باز میکنه و میره داخل
آکگون : فاتحه ام خوندس امشب...عه باران تو دیگه کجا؟
عوووی
(باران با عجله به سمت ماشین خودش میره و سوار میشه)
....
[فرودگاه]
(دیلان خواسته بود که تنها باشه، تمام فکر و ذکرش مشغول بود، درونش انگار طوفان به پا شده بود اما از بیرون آروم بنظر میرسید...
تمام خاطراتش رو پشت سرش رها کرده و بود داشت میرفت...
هنوزم تنها بود...تواون لحظه که برای رفتن انتظار میکشید، به این فکر کرد که چقدر از اون دیلان سابق فاصله گرفته بود...
دوست داشتن باران اونو ضعیف کرده بود، مهم نبود چقدر تلاش کنه، هرکاری هم میکرد بیشتر از باران دور میشد...
چمدونش کنار دستش بود و لیوان چای همونطور که تو فکر کردن غرق شده بود، سردتر و سردتر میشد...
تو حال خودش بود که احساس کرد صندلی پشتی یکی بیش از اندازه بهش نزدیک شده)
باران : به امید خدا کجا تشریف میبردید؟ اونم بدون خداحافظی ؟
(دیلان عین برق از جاش میپره، جوی که بیشتر مسافرهایی که نشسته بودن توجهشون سمت اونا جلب میشه)
دیلان : (با عصبانیت) اینجا چـ
باران : چیکار میکنم؟ سوال خوبی بود
دیلان : بکش کنار ...
باران : نمیشه...باید با من بیای باهات حرف دارم
دیلان : بلههه؟ دیگه چییی؟ من هیچ حرفی با تو ندارن ...باران شوخی ندارم انقدر اینجا داد میزنم که پلیسا بریزن سرت
باران : سر و صدای الکی نکن...بیا بریم بیرون باید یه چیزی بهت بگم
دیلان : دروغگو...هیچ جا نمیام باهات
باران : هرجور راحتی...ولی مطمعنم از شنیدنش خوشحال میشدی
(توجه دیلان جلب میشه، دو دله که بره یا نه)
دیلان : همینجا بگو
باران : اینجا نمیشه
دیلان : نیم ساعت دیگه پروازمه
باران : یه پنج دقیقه بیا...زیاد وقتتو نمیگیرم
(دیلان با اکراه پشت سر باران راه میوفته و از فرودگاه بیرون میان)
دیلان : خب میشنوم
باران : سوار شو (در ماشینو باز میکنه)
دیلان : سوار نمیشم، حرفت و میزنی یا برگردم؟
(باران سکوت کرده)
منو گول زدی آوردی بیرون آره؟ روانی
(درحال برگشته که باران بازم مانع میشه و میخواد به زور سوار ماشینش بکنه)
دیلان : ولممم کن، من با تو جایی نمیام، کمکککک
باران : نمیزارم هیچ جا بری، تا قبل از شنیدن حرفام هیچ جایی نمیری
دیلان : کمکککک
باران : انقدر داد نزن... دختر بد
دیلان : برو گمشووو دست از سرم بردار...ولم کن کمکک...زورگیری مگه؟
باران : آره هستم...زورگیرم اصلا، خوب شد؟
حالا سوار شو
(آدمای ناصوح خیلی پنهانی از وقتی لاله دیلان رو به فرودگاه رسونده بود مراقبش بودن)
محافظ : (پشت تلفن) داره به زور سوار ماشینش میکنه آقا...چی دستور میفرمایید
ناصوح : (مکث) بزنیدش...
(دیلان بلافاصله که باران در ماشین و میبنده دوباره درو باز میکنه که فرار کنه...
اما با صدای شلیک گلوله سر جاش میخکوب میشه) | 694 |
| 15 | #قسمت_سی_و_سه
#پارت_۲
(طرفای غروب بود که باران و آکگون به عمارت برگشته بودن...
یکی از محافظا سراسیمه به سمت اونا اومد)
محافظ : ببخشید آقا...نتونستم جلوشونو بگیرم، شرمنده آقا
آکگون : عههه، چته درست حرف بزن ببینم چی میگی
محافظ : لاله خانوم رفتن عمارت ناصوح خان
باران : موردی نیست
محافظ : (متعجب) ولی آخه؟
باران : بهت میگم مشکلی نیست، گوشات سنگینه؟
محافظ : نه آقا...امر، امر شماس
(درست لحظه ای که به جلوی در ورودی رسیدن لاله هم ماشین و پاک میکنه و پیاده میشه، با دیدن باران و آکگون کنار همدیگه ته دلش خوشحال میشه ولی اصلا تو ظاهرش معلوم نمیکنه، یا آکگون خیلی سرسنگینه)
آکگون : عمارت ناصوح بودی؟
لاله : چیه؟ از دستوراتتون پیروی نکردم...بیاید گردنمو بزنید
باران : لاله این چه حرفیه
لاله : تو یکی دیگه صدات در نیاد (برمیگرده رو به آکگون ) چمدونامو آماده کردم، دیگه اینجا نمیمونم
آکگون : دیلان خوب بود؟
لاله : آخی، نگران شدید عالیجناب ؟ معلومه که خوبه هرچیم باشه از دست این قوم الظالمین نجات پیدا کرد، رسوندمش فرودگاه
باران : فـ فرودگاه واسه چی؟
لاله : یادمه آخرین بار گفته بودی اسمشم نمیخوای بشنوی، الانم لزومی نمیبینم چیزی بگم بهت
باران : وایسا درست جوابـ...کجااا میری
لاله : تو اتاقم ...میخوام بخوابم(در ورودی رو باز میکنه و میره داخل
آکگون : فاتحه ام خوندس امشب...عه باران تو دیگه کجا؟
عوووی
(باران با عجله به سمت ماشین خودش میره و سوار میشه)
....
[فرودگاه]
(دیلان خواسته بود که تنها باشه، تمام فکر و ذکرش مشغول بود، درونش انگار طوفان به پا شده بود اما از بیرون آروم بنظر میرسید...
تمام خاطراتش رو پشت سرش رها کرده و بود داشت میرفت...
هنوزم تنها بود...تواون لحظه که برای رفتن انتظار میکشید، به این فکر کرد که چقدر از اون دیلان سابق فاصله گرفته بود...
دوست داشتن باران اونو ضعیف کرده بود، مهم نبود چقدر تلاش کنه، هرکاری هم میکرد بیشتر از باران دور میشد...
چمدونش کنار دستش بود و لیوان چای همونطور که تو فکر کردن غرق شده بود، سردتر و سردتر میشد...
تو حال خودش بود که احساس کرد صندلی پشتی یکی بیش از اندازه بهش نزدیک شده)
باران : به امید خدا کجا تشریف میبردید؟ اونم بدون خداحافظی ؟
(دیلان عین برق از جاش میپره، جوی که بیشتر مسافرهایی که نشسته بودن توجهشون سمت اونا جلب میشه)
دیلان : (با عصبانیت) اینجا چـ
باران : چیکار میکنم؟ سوال خوبی بود
دیلان : بکش کنار ...
باران : نمیشه...باید با من بیای باهات حرف دارم
دیلان : بلههه؟ دیگه چییی؟ من هیچ حرفی با تو ندارن ...باران شوخی ندارم انقدر اینجا داد میزنم که پلیسا بریزن سرت
باران : سر و صدای الکی نکن...بیا بریم بیرون باید یه چیزی بهت بگم
دیلان : دروغگو...هیچ جا نمیام باهات
باران : هرجور راحتی...ولی مطمعنم از شنیدنش خوشحال میشدی
(توجه دیلان جلب میشه، دو دله که بره یا نه)
دیلان : همینجا بگو
باران : اینجا نمیشه
دیلان : نیم ساعت دیگه پروازمه
باران : یه پنج دقیقه بیا...زیاد وقتتو نمیگیرم
(دیلان با اکراه پشت سر باران راه میوفته و از فرودگاه بیرون میان)
دیلان : خب میشنوم
باران : سوار شو (در ماشینو باز میکنه)
دیلان : سوار نمیشم، حرفت و میزنی یا برگردم؟
(باران سکوت کرده)
منو گول زدی آوردی بیرون آره؟ روانی
(درحال برگشته که باران بازم مانع میشه و میخواد به زور سوار ماشینش بکنه)
دیلان : ولممم کن، من با تو جایی نمیام، کمکککک
باران : نمیزارم هیچ جا بری، تا قبل از شنیدن حرفام هیچ جایی نمیری
دیلان : کمکککک
باران : انقدر داد نزن... دختر بد
دیلان : برو گمشووو دست از سرم بردار...ولم کن کمکک...زورگیری مگه؟
باران : آره هستم...زورگیرم اصلا، خوب شد؟
حالا سوار شو
(آدمای ناصوح خیلی پنهانی از وقتی لاله دیلان رو به فرودگاه رسونده بود مراقبش بودن)
محافظ : (پشت تلفن) داره به زور سوار ماشینش میکنه آقا...چی دستور میفرمایید
ناصوح : (مکث) بزنیدش...
(دیلان بلافاصله که باران در ماشین و میبنده دوباره درو باز میکنه که فرار کنه...
اما با صدای شلیک گلوله سر جاش میخکوب میشه) | 1 |
| 16 | #قسمت_سی_و_سه
#پارت_۱
(اون انبار بخاطر وجود کپسول های گاز منفجر شد و تا ذره های آخر تو آتیش سوخت...
باران الان دیگه میتونست یه نفس راحت بکشه، درست چند روز قبل از جراحی دیلان سر و کله اسکندر پیدا شده بود و میخواست برای آخرین بار زهرش رو به دیلان بریزه، کوچه پس کوچه های اون شهر پر شده بود از لاشخور هایی که بخاطر پول حاضر بودن دست به هرکاری بزنن...
بیست و چهارساعت چشم از دیلان برنمیداشتن و از لحظه به لحظه تمام حرکات دیلان به اسکندر گزارش میدادن...
اسکندر از علاقه بیش از حد اون دونفر بهم خبر داشت و به همین خاطربرای جدا کردنشون از هم رو یه گزینه دست گذاشته بود
مرگ...
بعد تصمیم گیری برای جراحی شدن دیلان، کارتال هم پاش به ماردین باز شده بود، از بعد اون اتفاقاتی که برای دیلان افتاده بود و ماجرای آتیش سوزی تو اون کلبه برای ثانیه ای از پیدا کردن اسکندر و گرفتن انتقامش از اون دست نکشیده بود...
چیزی که مدتها براش انتظار کشیده بود و رو بدست آورده بود )
باران : (مضطرب و نگران) چی میشه الان؟ چرا پا نمیشید بریم؟
کارتال : باید تا لحظه آخر تماشا میکردم...ترسیدی؟
باران : نه
کارتال : چته پس؟ اینهمه مدت برنامه ریزی کرده بودیم، چیزی که میخواستیم شد دیگه دیگه چه مرگته؟
باران : دیلان...
کارتال : دیلان چی؟
باران : هیچکس جز ما سه نفر از این ماجرا بویی نمیبره...از تو هم که اصلا خبر نداره، من این گندی که زدم رو چجوری جمع کنم؟ دیگه تو صورتمم نگاه نمیکنه
کارتال : (یه نیم نگاهی به آکگون میندازه) تو چرا دو ساعته زل زدی به من ؟
آکگون : داداش والله که...باورم نمیشه هنوز، چجوری زنده موندی
کارتال : اللن وقت گفتن این حرفا نیست
باران : اینایی که سوخته چی میشه؟
کارتال : به چند نفر سپردم...به صبح نرسیده جوری اینجارو تمیز میکنن که انگار نه انگار اتفاقی افتاده، نگران نباش
باران : پلیسا؟
کارتال : اسکندر کایا ذاتا مرده بوده، مرتیکه احمق کار مارو راحت کرد حتی...کسیو نداره که دنبالش بگرده، این مدتم با هویت جعلی زندگی میکرد...
اینو واسه بار آخر میگم، دیلان روحشم از این ماجرا باخبر نمیشه ها
باران : نمیخوای برگردی پیشش؟
کارتال : من خواهرمو میشناسم، منو ببینه بازم زندگیش زیر و رو میشه...ذاتا همه این بلا هاییم که سرش اومد بخاطر من بود، نمیخوام دوباره همونارو تجربه کنه، من و تو بهش بدهکار بودیم...
الانم تا خدودی جبران کردیم
باران : دیگه عمرا بهم اعتماد کنه...برگردم بهش چی بگم؟ بگم پاره آجر خورده بود تو سرم اون مدت باهات اونجوری رفتار کردم؟
کارتال : این کارو کردی که توجه اسکندر و از روی دیلان برداری
باران : باشه...ولی این چیزیه که فقط شما دوتا میدونید...اما دیلان؟ به اون چی بگم؟ چه بهونه ای بیارم؟
کارتال : حالا گیرم خودتو بهش اثبات کردی...تهش چی؟
باران : ینی چی تهش چی؟ زنمه...ینی...قراره بشه
کارتال : واسه خودت نشستی قرار مرار گذاشتی؟
باران : تو قشنگ عقلتو دادی رفته ها
کارتال : حساب من و تو هم میمونه واسه یوقت مناسب تر باران خان
(از رو زمین بلند میشه و خاک روی لباساش و میتکونه)
تو هم کم بلا سرش نیاوردی
کم اذیتش نکردی
باران : دوسش دارم...چرا نمیفهمی؟
فکر میکنی من عذاب نکشییدم؟ میخوام از دستش بدم، بدون اون زندگی کردن منو روانی میکنه، بفهممم
کارتال : بار اول که گذاشتیش به حال خودش...بس نبود، بار دومم ولش کردی...اگه دوسش داشتی چرا ازش جدا شدی؟
بخاطر غرورت یا لجبازیت؟
تو تکلیفت با خودت مشخص نیست باران
ازش دور بمون، بزار بره پی زندگیش
باران : تو آزادی هر تصمیمی دلت میخواد بگیری، ولی واسه من نمیتونی تکلیف تعیین کنی، دیلان و دوست دارم، تا آخرین لحظه نفس کشیدنمم پاش وایمیستم...
اشتباه کردم، هزار جور خطا کردم، قبول...
ولی ازش دست نمیکشم
آکگون : (همچنان تو عالم خودشه) داداش....لاله منو دار میزنه...من مطمعنم... منو میکشه
(کارتال و باران چپ چپ نگاه میکنن بهش)
بخدا دست بزن داره، من میدونم
آخرشم همه کاسه کوزه ها میشکنه سر من یدبخت
باران : انقدر ادا در نیار، من از تو بدبخت ترم
......
[عمارت ناصوح خان]
ناصوح : اون چمدونارو برگردون تو اتاقت دختر، سکتم نده
دیلان : قربونتون برم...من حالم خوبه، دیگه دلیلی نداره اینجا موندنم
ناصوح : دنبال دلیل میگردی؟ تک و تنها کجا میخوای بری؟ اینجا خونه ی توعه
دیلان : میدونم بابابزرگ...میدونم، ولی دیگه نمیخوام...اینجا
ناصوح : بخاطر اون پسرس آره؟
(دیلان سکوت میکنه)
من بهت قول دادم...نمیزارم حتی یک قدم بهت نزدیک بشه...
دیگه نمیزارم اذیتت کنه
دیلان : بازم میام پیشتون، قول میدم، به زمان احتیاج دارم، باید خودمو جمع و جور کنم
(بعد از کلی صحبت کردن ، با اینکه ناصوح قلبا به رفتن دیلان راضی نبود اما قبول کرد، آخر همون شب دیلان اونجارو برای همیشه ترک میکرد) | 516 |
| 17 | اوووو ببینید کی تشریف آورده🫦😁 | 313 |
| 18 | #قسمت_سی_و_دو
#پارت_آخر
(اسکندر به محض باز کردن چشم هاش سنگینی اسلحه رو روی پیشونیش حس میکنه)
اسکندر : (با حالت مست گونه ای) به به...مشتاق دیدار باران خان...
ما خودمون میخواستیم بیایم دنبالت، ولی با پای خودت اومدی
(همش منتظره آکگونه که از پشت به باران حمله کنه)
اسکندر : بیخود خودت و خسته نکن...
باران : خیلی مطمعن حرف میزنی
اسکندر : زخم خیانت خیلی درد داره آره؟ خبر داری پسر عموی عزیزت تمام این پلان هارو ریخته؟
آکگون : (بیخیال و خجسته از پشت بکی از ستون ها بیرون میاد) بابا تو چرا انقدر زود آدمو لو میدی...اه اه اه
اسکندر : (با حرص) مرتیکه ی بی صفت ترسوو...حقته هر بلایی سرت بیاد، تا آخر عمرت باید تو سری خور باشی
باران : ببند اون دهن کثیفت و...
اسکندر : بیخود ادا در نیار باران... تو حتی نمیتونی یه پرنده کوچیک و بکشی...دستات دارن میلرزن
باران : (ماشه رو میکشه) خدا میدونه چند وقته منتظر این لحظه ام
آکگون : باران ولش کن داره زر میزنه...هدفش همینه
باران : نابودت میکنم...از روی زمین محوت میکنم
(اسکندر مدام میخنده و این بیشتر لج باران و در میارع...از پس گردن اسکندر میگیره و اونو به سمت زمین پرت میکنه و با لگد میوفته به جونش)
باران : بیشرف حرومزاده...اون دستای کثیفت به زن من خورد...داشتی تمام زندگیمو ازم میگرفتی حیوونننن
(لگد هاش به جای حای بدن اسکندر برخورد میکنه...حتی آکگون هم نمیتونه جلوش رو بگیره)
آکگون : باران نکن... نکن ما قرارمون این نبود داری میکشیش
باران : میخوام بمیرههه...همینو میخوام، زیر دست من تیکه تیکه میشی
(با تمام توانش به سمت شکم اسکندر ضربه میزنه)
باران : اینجوری میزدی تو شکمش؟ آره بیشرف؟ اینجوری کتکش مییزدی؟
(اسکندر همچنان دست برنمیداره و به خندیدن ادامه میده، باران با یادآوری بلاهایی که سر دیلان اومده، خشمش بیشتر میشه و اونقدر اسکندر رو میزنع که اسکندر از هوش میرع...
چند دقیقه بعد که بهوش میاد آدمای باران دستای اسکندر و از پشت گرفتن و اونو به زانو درآوردن)
اسکندر : (نفسش هم به زور بالا میاد از درد)
دیدی؟ بازم نتونست منو بکشه...
همتون ترسویید
همتونننن
آکگون : راست میگی...آخه تو سهم باران نیستی
قولت و به یکی دیگه دادیم...
(نگاه آکگون به سمت در ورودی انبار میچرخه...همزمان اسکندر هم به همون جهت خیره میشه...
تمام بدنش از شوک سر شده...
چیزی رو که میبینه براش اصلا قابل باور نیست...ترسیده و دست و پاشو گم کرده، کارتال با چشم های پر شده از جنون انتقام، بدون پلک زدن، قدم قدم به اسکندر نزدیک میشه...
زبون اسکندر بند اومده، کارتال رو عین کف دستش میشناخت...
میدونست اون کاملا نقطه مقابل بارانه...
کارتال هیچوقت از انتقامش دست نمیکشید...
اون برگشته بود...
برای انتقام گرفتن برگشته بود و اسکندر به خوبی از این خبر داشت...قرار نبود بهش رحم کنه....
شروع به التماس کردن کرده بود)
اسکندر : ببیـ...ببین آکگون...میتونیم حلش کنیم همه چیزو..من ازت عذرمیخوام، از بارانم همینطور...اشتباه کردم
(مدام به کارتال نگاه میکرد و روشو دوباره برمیگردوند...کارتال همچنان با دیوانگی بهش نگاه میکرد)
آکگون : تو یک ساعت پیش که قشنگ داشتی میخندیدی
اسکندر :هرکاری بگید میکنم، قول میدم، گورمو گم میکنم
کارتال : زنده زنده تو آتیش سوختن میدونی چه حسی داره؟
اسکندر : نه...نه...التماست میکنم
کارتال : خوبه...بیشتر التماس کن...بلند تر
اسکندر : التماس میکنم کارتال...منو اینجا ول نکن (نگاهش به سمت باران میره که در سکوت کنار کارتال ایستاده)
اسکندر : باران...باران قربونت...ببین...اینا منو میکشن...تو آدم خوبی هستی دستت و به خون آلوده نکن
(باران بیتفاوت نگاه میکنه، کارتال به سمت اسکندر میره و بهش یه چیزی تزریق میکنه)
کارتال : تا پنج دقیقه دیگه کل عضلاتت از کار میوفتن
اسکندر : نه تو رو خدا نه...جون دیلان این کارو نکنید
کارتال : (با مشت به صورت اسکندر ضربه میزنه) اسم خواهر منو به اون زبون کثیفت نیار عوضی
اسکندر : من نمیخواستم...باور کن نمیخواسـ
کارتال : خفه شو آشغال...اون روزی که دیلان و...دیلان منو...پاره تن منو بی جون توی اون کلبه لعنتی ول کردی رو یادت بیار....
تمام دستاش سوخته بود...
وقتی از دل آتیش آوردمش بیرون نفس نمیکشید...
میفهمی حیووون؟
نفس نمیکشیددد
اون لحظه هزار بار مردم و زنده شدم...
قسم خوردم تا پیدات نکنم و زنده زنده تو آتیش نسوزونمت تو روی خواهرم نگاه نکنم...
وقتی دیلان تو اتاق عمل با مرگ دست و پنجه نرم میکرد...من تو حیاط اون بیمارستان قایمکی منتظر خبر بودم...
چون قول داده بودم به خودم
قسم خورده بودم
امروزم بهش عمل میکنم
تموم میشه این کابوسی که چند سال باعث و بانیش بودی
(باران به همراه آکگون و کارتال از انبار بیرون میان و تمام در هارو با زنجیر قفل میکننو از فاصله خیلی دور، سوختن و خاکستر شدنش رو تماشا میکنن) | 1 130 |
| 19 | No text... | 839 |
| 20 | #قسمت_سی_و_دو
#پارت_۴
(هر دو ی اونا رستوران و ترک میکنن، باران با عصبانیت همیشگی سوار ماشینش میشه از اونجا دور میشه...
خشم از لحظه لحظه نگاه های دیلان هویداس...
باران مثل سایه بهش چسبیده بود...نه توان جدا شدن ازش رو داشت نه منطقش اجازه میداد که دوباره بهش برگرده)
[روز بعد]
(آکگون در حال هماهنگ کردن قراریه که با اسکندر گذاشته)
آکگون : اگه قراره من تنها بیام تو هم باید تنها بیای اسکندر بی
اسکندر : میترسی؟
آکگون : نه فقط میخوام شرایط به درستی پیش بره...
اسکندر : حواست به باران هست؟
آکگون : همه چی واسه سر به نیست کردنش مهیاس...باقی زحمتشم میوفته گردن شما
اسکندر : خوبه...خیلی خوبه
(بلافاصله بعد از اتمام مکالمه آکگون برمیگرده که با لاله رو به رو میشه)
لاله : با کی داشتی حرف میزدی؟
آکگون : فالگوش وایساده بودی؟
لاله : جواب منو بده...کی بود پشت خط؟ چی میگفتی راجب باران؟ آکگون تو چه مرگت شده داری چه غلطی میکنی
آکگون : انقدر تو دست و پام نپیچ لاله
لاله : دل خوشی از اون آدم ندارم خودت میدونی...ولی تو داری یه غلط اصافه ای میکنی
آکگون : ولم کن بابا
لاله : قسم خوردم اگه یه بار دیگه سمت این کارا بری ولت میکنم آکگون...قسم خوردم
آکگون : این چیزا به تو ربطی نداره
لاله : پاتو از در این عمارت بزار بیرون...دیگه رنگ منو نمیبینی
آکگون : بخاطر خوشبختیمون مجبورم
لاله : ما الانشم خوشبختیم...(دستشو روی شکمش میزاره) چجوری دلت میاد؟
(چشمای آکگون پر از اشک میشه ولی اجازه سرازیر شدن نمیده...
آکگون بدون نگاه کردن به پشت سرش عمارت و ترک میکنه...
لاله روی زمین میوفته و با تمام توانش گریه میکنه، بعد از چند دقیقه که به خودش میاد بی سر و صدا عمارت و زیر و رو میکنه...
دنبال باران میگرده، میخواد همه چیز رو بهش بگه، حتی شده به قیمت از دست دادن عشقش، پدر بچش، همسرش...
اما باران صبح زود، قبل رفتن آکگون از عمارت بیرون رفته بود...
لاله چندین بار باهاش تماس گرفته بود اما گوشی باران در دسترس نبود، این نگرانی لاله رو صد برابر میکرد...
آیتن از روزی که باران اون رفتار هارو در قبال دیلان از خودش نشون داده بود یک کلمه هم با باران همکلام نشده بود، ناراحتیش از باران هیچ جوره رفع نمیشد...
دیلان در ظاهر خودش و به بیخیالی زده بود اما درونش از آشوب پر بود)
[چند ساعت بعد / انبار متروکه/ خارج از شهر]
(آکگون همراه با طلا ها داخل میشه، اسکندر طبق معمول زودتر رسیده)
اسکندر : (چشمش که به طلاها میوفته چشماش برق میزنه) میگفتی میومدم کمکت
آکگون : لازم نیست
(برای گرفتن طلاها جلو میاد که با ضربه شدیدی به سرش رو زمین میوفته) | 713 |
