en
Feedback
آ-گاه

آ-گاه

Open in Telegram

یادداشت های من [ ابوطالب صفدری، پژوهشگر فلسفه، آلمان] Instagram: Abootaleb_safdari

Show more
990
Subscribers
No data24 hours
-57 days
+13130 days
Posts Archive
+5
💢 صوت جلسه اول ⚡️ "کارگاه پدیدارشناسی آگاهی" 🔹 استاد ابوطالب صفدری 🔹 اندیشکده رستا https://t.me/biagah

حدود ۴ ماه قبل ، در ایران، یک کارگاه نسبتا مفصل با موضوع مقدمه ای بر پدیدارشناسی برگزار کردم. منتظر ویدیوهای کارکاه بودم ولی ظاهراً بعید است حالا حالاها آماده بشود. وویس های کارگاه ولی آماده است و به همت اندیشکده رستا پالایش شده است. وویس های کارگاه مقدمه ای بر پدیدارشناسی 👇👇👇👇👇👇 https://t.me/biagah

بالاخره مقاله ی من در مجلۀ AI and Society که بهترین مجله ی حوزه ی اخلاق و فلسفه ی هوش مصنوعی محسوب میشود منتشر شد. در این مقاله، یک نظریۀ جدید برای فهم اعتماد به طور کلی و اعتماد در رابطۀ انسان-ماشین به طور اخص، مطرح کرده ام. نظریه ای که بر خلاف همۀ نظریه های موجود، ریشه ی اعتماد را نه در اطمینان (reliability) که در همدلی (empathy) میداند. مفهوم Otheroid را هم در این مقاله پیشنهاد داده ام. طبقه ای نوظهور از موجودات که نه چیز هستند مثل میز و صندلی و نه انسان. ربات ها و هوش مصنوعی، otheroid هستند. مقاله را در همین جا به اشتراک میگذارم اما چون به صورت open access منتشر شده و میتوانید مستقیما از خود مجله (لینک زیر) هم دانلود کنید: https://link.springer.com/article/10.1007/s00146-024-02155-z

شبهای بلگراد به شبهای طهران می ماند. فقط تمیزتر است و میتوان راحت تر نفس کشید. چراغهای زردِ خیابان هاش را جای دیگری در ممالک
شبهای بلگراد به شبهای طهران می ماند. فقط تمیزتر است و میتوان راحت تر نفس کشید. چراغهای زردِ خیابان هاش را جای دیگری در ممالک یوروپ ندیده ام. چراغهای سابقاً زرد و حالا خاموشِ طهران را به یادم می آورد. هدفون روی سر دارم موزیک گوش میکنم که یکدفعه این تِرَکِ بانو پلی میشود. صدا نیست که، سگِ سیاهِ دلتنگی است که mp3 اش کرده اند و بسته اند به زنجیرِ این دستگاه بینوا که هیچ حالیش نیست که چشمی بهم زدیم و دنیا گذشت / دنبال هم امروز و فردا گذشت / دل میگه باز فردا رو از نو بساز / ای دل غافل دیگه از ما گذشت... احتمالا فقط خدا میداند تارهای صوتیِ این زن را توی چه ترکیبی از خون و اشک غسل تعمید داده اند که این طور محزون مرتعش میشود. خیابان های بلگراد هم همدستِ خیابان های طهران اند. فکر میکنم شاهدِ خیلی غم ها و جنگ ها و جدایی ها بوده اند. خیابان های بلگراد، خیابان های طهران را خیلی خوب درک میکنند. شاید بهم راه داشته باشند. نمیدانم. گوگل مپ که چیزی نشان نمیدهد.

⭕️در باب این روزها خیلی سعی کردم نشود، ولی بیش از یادداشت های دیگرم ، تکنیکال شد. هوسرل، در تاملات دکارتی، تحلیلی فوق العاده درخشان دارد از اینکه بدنِ دیگری، آغازگاهِ جهان آبجکتیو است. تا قبل از مواجه با بدنِ دیگری، جهان، به معنایِ آبجکتو آن مطلقا وجود ندارد. جهان، صرفاً یک رویدادِ سابجکتیو است. به تسامح: جهان، تا پیش از مواجهه با بدنِ دیگری، فقط یک تصویرِ تخیلی است در ذهنِ آدمی. از این منظر، من، دموکراسی یا استبداد را پیش از آنی که نظام های سیاسی یا شیوه های حکمرانی بدانم، شیوه هایی برای فهم یا ساختِ جهان می فهمم. دموکراسی، شیوه ای است که در آن بدنِ دیگری به رسمیت شناخته میشود، و متعاقباً در مواجهۀ من-دیگری، جهانِ اجتماعی، به معنایِ آبجکتیو آن ساخته میشود. یعنی جهانی که صرفاً زاییدۀ ذهن من نیست بلکه به نحو بین الاذهانی وجود دارد. جهانی که دیگری نیز در ساختِ آن مشارکت داشته است. اصلا اتفاقی نیست که در ادبیات سیاسی، مفهومی مثل Government Bodies (بدن های دولت / حاکمیت) بسیار رایج است. در یک حاکمیت دموکراتیک، ما بدن های گوناگونی میبینیم با ریخت ها و نژادهای مختلف که در حال گفت و گو هستند. حاکمیت استبدادی اما از مواجهه با بدنِ دیگری می هراسد. با بدنِ دیگری مواجه نمیشود و به این ترتیب از دستیابی به آغازگاهِ جهانِ آبجکتیو وامی ماند. و این یعنی، گرفتارِ جهانِ سابجکتیو خود میشود. میتوان این خط تحلیلِ پدیدارشناختی را ادامه داد (چنان که خود هوسرل ادامه میدهد) و نشان داد که جهان یا وجود ندارد، یا آبجکتیو است! یعنی آن چیزی که اسمش را گذاشتیم جهانِ سابجکتیو، اصلا جهان نبوده است. حالا از این بگذریم. حاکمیت استبدادی، بیش و پیش از اینکه یک شیوۀ حکمرانی یا سیاسی باشد، شیوه ای است برای ساختِ یک جهانِ سابجکتیو. جهانی که فقط در ذهن وجود دارد. جهانی که هیچ نسبتی با امرِ واقع، با اموری که واقعا آن بیرون در حال رخ دادن هستند، ندارد. ذهنِ گرفتار شده در خود را مطلقا نمیتوان با استدلال یا گفت و گو از خودش بیرون آورد. فقط یک راه وجود دارد: بدنِ دیگری. فقط مواجه با بدنِ دیگری است که ذهنِ در خود فرومانده را میتواند از خود بیرون بیاورد.

🟢مرکز آموزش های آزاد موسسه روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه تهران برگزار می‌کند: 🎓 ⚡️فلسفه-روانشناسی هوش مصنوعی ⚡️Philosophy
🟢مرکز آموزش های آزاد موسسه روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه تهران برگزار می‌کند: 🎓 ⚡️فلسفه-روانشناسی هوش مصنوعی ⚡️Philosophy-Psychology of Artificial intelligence (Ai) 🟢🟢مدرس: دکتر ابوطالب صفدری ✅پژوهشگر پسادکتری فلسفه، دانشگاه برمن آلمان 🟢روزهای برگزاری : ۱۰ و ۱۱ دی ماه ساعت ۱۶ _ ۱۹:۳۰ 🟢حضوری _ آنلاین 🟢دریافت گواهی پایان دوره از دانشگاه تهران به صورت دو زبانه کسب اطلاعات بیشتر و ثبت نام 🟢 شماره‌های تماس: 09378487718 09208487718 تیمورنیا 09378484418 روحانی 🟢آیدی تلگرام پاسخگوی شما: https://t.me/Psyravanchi_admin https://t.me/ravanchi_admin 🟢 آکادمی_خردگستر_روانچی ، به ما بپیوندید

photo content
+8

سفر به انتهای شب، روایتی است از سفری که نویسنده، لویی فردینان سلین، در طول عمر خود به اعماق شب، به نواحی مختلف شب، به لایه های تاریک شب داشته است. و همین، سفر به انتهای شب را تبدیل میکند به یک تاریک نامه. به روایتی سراسر سیاه از آدمیزاده. روایتی بسیار نیرومند، مجهز به هذیان کلمات به تشنج واژگان. کاری که سلین، مهارتی بی نظیر در آن دارد. مطلقا هیچ نقطۀ روشنی در رمان وجود ندارد. در اینجا خبری از خیرخواهی نیست، خبری از عشق نیست، خبری از عدالت نیست و در یک کلام خبری از هیچ کدام از وضعیت های به اصطلاح خیر در آن نیست: اندوه دنیا راه های گوناگونی دارد برای رسوخ به دل آدمیان و نکته اینجاست: اغلب اوقات موفق می شود (ص 77). سلین، استادِ بلامنازعِ شناساییِ این راه های گوناگونِ رسوخِ اندوه در دلِ آدمیزاده گان است. و سفر به انتهای شب، روایتِ این راه های گوناگون. رمان، هیچ قهرمانی ندارد، هیچ ضد قهرمانی هم ندارد. هیچ مرکزِ مفهومی ای در رمان به چشم نمیخورد. هیچ خط سیر مشخصی دیده نمیشود. ساختار رمان، درست مثل محتوایش، آشوبناک است. از روایت جنگ فرانسوی ها با آلمانی ها آغاز میشود، به مستعمراتِ فرانسه در آفریقا می رسد و سپس در دیوانه خانه ای در محله های اطرافِ پاریس، به پایان می رسد. کلمات و جملات و پاراگراف ها آنقدر فشرده و چگال در کنار یکدیگر چیده شده اند که حاضر نیستید حتی یک خط از این رمان 550 صفحه ای را از دست بدهید. کلمه به کلمه می خوانیدش. و کلمه به کلمه، شانه به شانه ی سلین، شب می شوید. سلین، چنان که خود در رمان تاکید میکند، چیزی نیست جز یک بزدلِ بی آرمان. اما نه از بزدلیِ خود شرمسار است و نه از بی آرمانی‌اش. و با نثرِ در اغلبِ لحظاتْ شاعرانه اش، تصویری عمیق و دقیق از این بی آرمانی، از این پوچیِ جهانِ آدمی ترسیم میکند. تصویری که به راحتی شما را می بلعد. و در انتها نمیدانید که از سلین باید تشکر کنید که اینقدر خوب و روشن، شب ر ا نشانتان داده، یا متنفر شوید که اینقدر زیبا، به وحشتتان انداخته است.

photo content

سفر به انتهای شب، روایتی است از سفری که نویسنده، لویی فردینان سلین، در طول عمر خود به اعماق شب، به نواحی مختلف شب، به لایه های تاریک شب داشته است. و همین، سفر به انتهای شب را تبدیل میکند به یک تاریک نامه. به روایتی سراسر سیاه از آدمیزاده. روایتی بسیار نیرومند، مجهز به هذیان کلمات به تشنج واژگان. کاری که سلین، مهارتی بی نظیر در آن دارد. مطلقا هیچ نقطۀ روشنی در رمان وجود ندارد. در اینجا خبری از خیرخواهی نیست، خبری از عشق نیست، خبری از عدالت نیست و در یک کلام خبری از هیچ کدام از وضعیت های به اصطلاح خیر در آن نیست: اندوه دنیا راه های گوناگونی دارد برای رسوخ به دل آدمیان و نکته اینجاست: اغلب اوقات موفق می شود (ص 77). سلین، استادِ بلامنازعِ شناساییِ این راه های گوناگونِ رسوخِ اندوه در دلِ آدمیزاده گان است. و سفر به انتهای شب، روایتِ این راه های گوناگون. رمان، هیچ قهرمانی ندارد، هیچ ضد قهرمانی هم ندارد. هیچ مرکزِ مفهومی ای در رمان به چشم نمیخورد. هیچ خط سیر مشخصی دیده نمیشود. ساختار رمان، درست مثل محتوایش، آشوبناک است. از روایت جنگ فرانسوی ها با آلمانی ها آغاز میشود، به مستعمراتِ فرانسه در آفریقا می رسد و سپس در دیوانه خانه ای در محله های اطرافِ پاریس، به پایان می رسد. کلمات و جملات و پاراگراف ها آنقدر فشرده و چگال در کنار یکدیگر چیده شده اند که حاضر نیستید حتی یک خط از این رمان 550 صفحه ای را از دست بدهید. کلمه به کلمه می خوانیدش. و کلمه به کلمه، شانه به شانه ی سلین، شب می شوید. سلین، چنان که خود در رمان تاکید میکند، چیزی نیست جز یک بزدلِ بی آرمان. اما نه از بزدلیِ خود شرمسار است و نه از بی آرمانی‌اش. و با نثرِ در اغلبِ لحظاتْ شاعرانه اش، تصویری عمیق و دقیق از این بی آرمانی، از این پوچیِ جهانِ آدمی ترسیم میکند. تصویری که به راحتی شما را می بلعد. و در انتها نمیدانید که از سلین باید تشکر کنید که اینقدر خوب و روشن، شب ر ا نشانتان داده، یا متنفر شوید که اینقدر زیبا، به وحشتتان انداخته است.

⭕️حقیقت تلخ نیست، شلخته و نامرتب است! 1️⃣ این آثار هنری واقعا شاهکارند. به صریح ترین بیانِ ممکن ، ماهیت حقیقت را بیان میکنند. اینکه حقیقت، فقط از دور خیلی تر و تمیز و یکپارچه است. خیلی مشخص و معلوم است. نزدیک تر که میشوی میبینی ای بابا! این حقیقتِ عزیزی که دنبالش بودیم که زیادی درب و داغان و بهم ریخته و نامرتب است که! 2️⃣ بله! چهرۀ حقیقیِ حقیقت همین است که میبینید. اصلا مهم نیست این حقیقت، یک حقیقت تاریخی باشد، علمی باشد، فلسفی باشد یا حقیقتی باشد در مورد شخصیت آدمها. حقیقت، متاسفانه هیچ اهمیتی به ما آدمها نمی دهد و هیچ وقت خودش را مرتب نمیکند. همیشه شلخته بوده، شلخته هست و به نظر می رسد شلخته هم خواهند ماند. 3️⃣ و این اصلا برای ما خبر خوبی نیست. برای ماهایی که در فرهنگِ زودانزالِ تکنولوژیک داریم رشد میکنیم. فرهنگی که تد تاک برایش خیلی جذاب است، که یک فیلسوف یا دانمشند بیاید و در عرض چند دقیقه دستاوردهای ده ها سال کار و تحقیقش را به عرض ما برساند و ما سرشار بشویم و عشق کنیم که کلی به دانشمان اضافه شده است. فرهنگی که اصلا حال و حوصله ی جر و بحث ندارد. فقط دنبال پاسخ نهایی است. دنبال پاسخِ سرراستِ نهایی است، در حالی که هیچ پاسخِ سرراستِ نهایی‌ای وجود ندارد. 4️⃣ و درست در همین لحظه است که دو گروه با دو پرچمِ به ظاهر مخالف، که ظاهرا هم به خون یکدیگر تشنه اند، وارد صحنه می شوند. بله! آنها که دست اندکار ترویج خرافه اند و آنها که دست اندر کارِ ترویج علم اند! البته قبل از آنکه مرا متهم کنید بگویم که منظورم همۀ مروجان عزیز علم نیستند. ولی اغلب شان (که خیلی‌هاشان را می‌شناسید)، دست کم در فضای فانتزیِ اینستاگرامِ فارسی مشمول این تحلیل من می شوند. یک گروه دارد خرافه رواج می دهد و گروه دیگر علم. واقعا چگونه ممکن است اینها یکسان باشند؟ چگونه ممکن است در یک تیم باشند؟ 5️⃣ جواب خیلی ساده است: هر دوی اینها دارند چهرۀ کثیف و شلخته و نامرتبِ حقیقت را از شما پنهان میکنند. هر دویشان دست اندکارِ مونتاژِ یک حقیقتِ جعلی اند. که خیلی تر و تمیز است، خیلی سر راست است، خیلی جذاب است. عین میوه های پلاستیکی که خیلی تر تمیزند، ولی خوشمزه نیستند! فاقد عطر و طعم اند. 6️⃣ درست است که محتوایِ این دو گروه اصلا شبیه هم نیست. یکی دارد از انرژی های کهکشانی و جذب ثروت می گوید، دیگری از کوانتوم و فیزیک کلاسیک و زیست شناسی. اما منطقِ هر دو یکسان است. هر دو میخواهند پیچیدگی ها را دور بزنند، میخواهند طفلِ شلختۀ حقیقت را رها کنند و عروسکِ تر و تمیز خودشان را به شما قالب کنند. 7️⃣ یکی می گوید فلان عدد را بنویس تا پولدار بشوی و به این ترتیب کل پیچیدگیهای عجیب و غریب روابط اقتصادی و راه انداختن کسب و کار و پول در آوردن را برایتان دور می‌زند. دیگری هم برای مثال می گوید مسئلۀ آگاهی حل شده است. دانشمندان اثبات کرده اند آگاهی چیست، خدا نیست یا هست، و از این قبیل حرفها. و کل پیچیدگی های فلسفی و دعواهای علمی را برایتان دور می زنند. تصمیم اما با شماست. حقیقتِ شلخته را انتخاب میکنید یا این عروسک بزک کردۀ تر و تمیز را.

👇👇👇👇👇👇

داشت کم کم یک ماه می گذشت از روزی که رفتم به خیابان خالد اسلامبولی و با هزار بدبختی یک جای پارک پیدا کردم و بعد دنبال ساختمان ویزامتریک گشتم. ساختمان را یافتم، آنچنان که ارشمیدس، اورکا اورکا کنان، راه حل آن مسئلۀ معروف را. مدارک را تحویل دادم و تو ای خوانندۀ احتمالا لمیده بر صندلی یا درازکشیده روی تخت، چه میدانی که چه مصیبتی در تحویل مدارک به ویزامتریک داشتم؟ یک ماه داشت می گذشت و این یعنی همین روزها باید ایمیل "پاشو بیا دنبال پاسپورتت" را دریافت میکردم. روزی چند بار ایمیل ام را چک میکردم. چنان دینداری که با وسواسی مومنانه طاعات و عباداتتش را به جا می آورد، رفرش ایمیل را به جا می آوردم. یک روز صبح بود گمانم، پیش از آنکه خروس ها دست به کارِ آواز شوند، پیش از آنکه کارگرها خرت و پرت هاشان را جمع و جور کنند و بروند سمت میدان آزادی، من مراسم رفرش را به جا آوردم. و البته این بار آن ایمیل موعود را دریافت کردم. ضربان قلبم زودتر از نورون های مغزم مطلع شدند. بالا رفتند. آنقدر که نفهمیدم کِی پشت رول نشستم و گازش را گرفتم. من کرج بودم. و گوگل مپ گواهی میداد که یک ساعت تا مقصد، تا ویزامتریک، تا مرکز کرۀ زمین و شاید مرکز کهکشان راه شیری راه دارم. گازش را گرفتم. درونم ملغمه ای بود از احساسات گوناگون. آنقدر قروقاطی که واقعا گیج شده بودم دقیقا چه حسی دارم. ولی خدا را شکر کردم که گاز و کلاچ، کاری به این ملغمۀ آشوبناک نداشتند و داشتند کارشان را به خوبی انجام میدادند. رسیدم. و بعد از به جا آوردنِ مراسمِ مشقت بارِ پیدا کردنِ جایِ پارک، وارد ساختمان ویزامتریک شدم. نوبت گرفتم و نشستم. نشسته بودم اما درونم داشت تکان تکان میخورد. هیجان هم بود، اضطراب هم بود، نگرانی هم بود، خوشحالی هم بود ، دلتنگی هم بود و خیلی چیزهای دیگر. احساساتی که روان شناس ها در مورد هر کدام شان یک کتابخانه کتاب و مقاله نوشته اند را داشتم یکجا توی خودم حمل میکردم. شاید کل قفسه های روان شناسی و فلسفۀ کتابخانۀ ملی را می شد درون من پیدا کرد. کلِ ترافیکِ ساعت 5 عصر طهران، با همۀ جزئیاتش، با همۀ موتورسیکلت های خسته و پیکان ها و پرایدهای رنگ پریده و راننده های مچاله شده اش توی دلم جا شده بود. نشسته بودم. و پوستم، همۀ این ملغمۀ غم بار را از چشم ها پنهان می کرد. کارمند ویزامتریک هم شوخی اش گرفته بود. همه را صدا می کرد جز من. - لاکردار! الان وقت شوخی کردن نیست. الان فقط صدام کن. چهل و پنج دقیقه گذشت. چهل و پنج قرن. تا اینکه اسمم را شنیدم. پا شدم. پاکت را تحویلم داد. پاکتِ حاویِ پاسپورتِ احتمالا ویزاشده یا نشده! بازش کردم. پاسپورتم را در آوردم. هول شده بودم. خیلی زیاد هیجان داشتم. بازهم قلبم زودتر از نورون های مغزم عمل کرد. آنقدر زودتر که پاسپورت را تند تند ورق زدم تا صفحه ویزا را پیدا کنم. پیدا نشد ولی! پیدا نشد! ندیدم. چیزی نبود. توی پاسپورتم هیچی نبود! خون، مثل سیل به شقیقه ام حمله ور شد. سرم سنگین شد. تابستان بود ولی من احساس سرما کردم. احساس کردم پاکت، خیلی سنگین شده، احساس کردم کلِ وزنِ کرۀ زمین را در خودش مچاله کرده است. یک لحظه از ماتریکس بیرون آمدم. جریانِ آگاهی ام مختل شده بود. دیدم که ته پاکت یک تکه کاغذ گذاشته اند. شنیده بودم که وقتی ریجکت میشوی، یک تکه کاغذ می اندازند تویِ پاکتت و توضیح میدهند که چرا دست رد به سینه ات خورده است. یعنی قرار بود رنج هایم کش پیدا کند؟ یعنی واقعا همه اش بیهوده بود؟ پس پذیرش ام چه میشود؟ قراردادم چه میشود؟ گور بابای همۀ اینها، آرزوهایم چه میشود؟ رویاهایم؟ نقشه هایم برای آینده. برای فرار از گذشته ای که به آن افتخار نمی کردم، که در آن گیر کرده بودم. یعنی مسئول سفارت به اینها هم فکر میکرده وقتی که داشته توی کامپیوتر لعنتی اش تایپ میکرده که این یکی را باید ریجکت کنیم؟ یعنی از روی عکسِ به قول خودشان بایومتریکِ من نمیتوانست بفهمد که این یکی، یک بسته بندیِ منحصر به فرد از رنج های متنوع است؟ قلبم به جای خون، داشت اینها را در وجودم پمپاژ می کرد. قلبم، کارش را خیلی خوب و بی نقص انجام میداد. مهارت تحسن برانگیزی در به جریان انداختن اضطراب در رگهایم داشت. که ناگهان نورون هایم وارد عمل شدند. یک نفس عمیق کشیدم. از رویاهام، از آرزوهام، از رنج هام بازگشتم به همان نقطه ای که در آن ایستاده بودم. پاسپورت را ورق زدم. این بار اما آرامتر. این بار اما شمرده شمرده، یکی یکی. چیزی به چشمم خورد. یک تکه برگۀ مستطیلی که چسبانیده شده بود به یکی از صفحاتِ پاسپورتم. همین بود. خود خودش: ویزا. دوباره تابستان شد، دوباره گرمم شد، پاکت هم سبک تر شد. آن صفحه را گرفتم جلوی کارمندِ پشت پیشخوان. - ببخشید، ویزای من همینه؟ - خندید. آره همینه. زدم بیرون. رویاها منتظرم بودند. رویاهای قدیمی، رنج های تازه.

دوستان عزیز کسی هست نرم افزار اکسل رو حرفه ای بلد باشه؟ یک راهنمایی فوری لازم دارم...پیام بدین به این آیدی : @perplexedself

دوستان عزیز کسی هست نرم افزار اکسل رو حرفه ای بلد باشه؟ یک راهنمایی فوری لازم دارم...پیام بدین به این آیدی : @Perplexedself

دوستان عزیز کسی هست نرم افزار اکسل رو حرفه ای بلد باشه؟ یک راهنمایی فوری لازم دارم...پیام بدین به این آیدی : @perplexedself

ما همین حالایش هم شروع به اشتراک گذاشتن دنیایمان با ربات‌ها کرده‌ایم. به پیامِی فکر کنید که همه‌ی ما در فضای آنلاین با آن روب
ما همین حالایش هم شروع به اشتراک گذاشتن دنیایمان با ربات‌ها کرده‌ایم. به پیامِی فکر کنید که همه‌ی ما در فضای آنلاین با آن روبه‌رو می‌شویم: «ثابت کنید که انسان هستید.» اما سؤال جذاب اینجاست: انسان بودنمان را به چه کسی ثابت می‌کنیم؟ به یک انسان؟ قطعاً نه! هیچ انسانی پشت صفحه منتظر پاسخ ما نیست—فقط مشتی الگوریتم‌ها آنجا ایستاده است. به بیان دیگر، یک ربات! به دنیایِ قشنگِ جدیدمان خوش آمدید: داریم انسان بودنمان را به یک ربات ثابت می‌کنیم! این فرآیند را CAPTCHA می نامند: آزمون تورینگِ کاملاً خودکار عمومی برای تشخیص کامپیوترها از انسان‌ها. اما در اینجا یک تفاوت ریز وجود دارد: برخلاف آزمون تورینگ سنتی، جایی که انسان‌ها تشخیص می‌دهند آیا هوش مصنوعی می‌تواند از انسان تقلید کند یا خیر، اینجا ربات است که ما را بازجویی می‌کند تا بفهمد آیا ما انسان هستیم یا نه. بله! ربات است که تعیین می‌کند آیا ما انسان هستیم یا نه. بیایید کمی پیش تر برویم. اگر ربات بتواند انسان بودنمان را براساس ویژگی های مشخصی تشخیص دهد، چه چیزی مانع آن می‌شود که خودش هم این ویژگی‌ها را درونی کند و خود را به‌عنوان انسان تعریف کند؟

چه نوع محتوایی در این کانال برایتان جذابیت بیشتری دارد؟ و دوست دارید که پست‌ها بیشتر از همان نوع باشد؟
Anonymous voting

خیلی خوش گذشت و تجربه جذابی بود. میخواهم همین ارائه را در ایران هم داشته باشم. حالا یا آنلاین یا حضوری. امیدوارم بشود و بتوانم. زیاده عرضی نیست. فعلا.

1️⃣. ارائه ی من دیشب بود. ساعت 8 و نیم آلمان، 11 ایران، در یکی از کافه-بار های برمن به نام Tequila . هوا هم مثل سگ سرد بود و واقعا بیرون رفتن، حال و حوصله ی زیادی می طلبید. مجبور بودم، باید می رفتم خب! ساعت یک ربع به 8 سوار قطارشهری (teram) خط 6 شدم و صاف رفتم تا ایستگاه تئاتر شهر (تئاتر شهر اینا نه خودمون) که البته قبلش ایستگاه میدان انقلاب قرار نداشت و این یعنی لازم نبود از انقلاب فراروی کنیم برای یک تئاتر رفتن! القصه، پیاده شدیم و هوا همچنان سرد بود. 240 متر پیاده روی داشتیم تا خود کافه. زیاد نبود و زود رسیدیم. 2️⃣ وارد کافه شدم. کیپ تا کیپ آدم آمده بود. آمده بود اما قطعا نه برای ارئۀ من! هوا سرد و بود چیپیده بودند توی کافه و گپ میزدند. راستش یک لحظه ناامید شدم. اینها همه آمده اند برای گپ زدن و نوشیدنی و وقت گذراندن. الان یعنی من واقعا باید بروم و شروع کنم به سخنرانی!!؟؟ اصلا کسی گوش هم می دهد؟ اصلا اینها انگلیسی هم بلدند؟ چون قطعا نمیتوان از یک جماعتِ رندومِ آلمانی انتظار داشت فارسی بلد باشند. کم کم داشتم به این فکر میکردم که خیلی سوسکی بپیچم به بازی و با یک صلوات محمدی کافه را ترک کنم و بیخیال ارائه مرائه بشوم. 3️⃣ در همین فکرها بودم که یک دفعه دیدم عه! نورمنه! نورمن بود، همین سوپروایزم. هم خوشحال شدم و هم ناراحت. خوشحال شدم چون بالاخره مطمئن شدم یک نفر آمده به خاطر ارائۀ من! ناراحت شدم چون دیگر نمیشد پیچید به بازی. خوش و بشی کردیم که ناگهان دیدم عه! توماسه! من استاد راهنمایِ تزِ کارشناسیِ توماس بودم. سلام علیکی کردیم و گفت خیلی هیجان زده است که ارائه م را بشنود. تازه رفیقش را هم آورده بود که بعدا که صحبت کردیم فهمیدم اورتوپد است، اما چون تا حدودی عشقِ فلسفه است پاشده است در این سرما آمده پای ارائۀ بنده ی حقیر! خب دیگر اصلا نمیشد پیچید و داستان جدی شد. 4️⃣ رفتم سمت خانمی که پشت پیشخوان کافه ایستاده بود. گفتم خب چه کنیم؟ من باید لپ تاپم را وصل کنم به پروژکتور و کم کم ارائه را شروع کنم. رفتیم سر وقت ویدئو پروژکتور. ده دقیقه ای درگیر بودیم که روشن اش کنیم. کنترلش کار نمیکرد. خودش هم آن بالا بود، آویزان از سقف. در زیرش یک میز بیلیارد قرار داشت. یک یاعلی گفتیم و کفش ها را کنیدم و رفتیم روی میز تا این دستگاه چقرِ بد بدن را روشن کنیم. با هزار مکافات روشن شد. لپ تاپم را وصل کرد. این بار اتصالِ لپ تاپ به ویدئو پروژکتور دچار مشکل شده بود. یعنی هیچ چیزی روی تصویرِ افتاده بر دیوار دیده نمیشد. و خب یک بار دیگر کفش ها کندم و رفتم بالا! سیسم HDMI شل شده بود. سفت اش کردم و خب واقعا خوشحال شدم وقتی دیدم تصویر لپ تاپ روی دیوار افتاد. واقعا بدون اسلایدها اصلا نمیشد ارائه داد. ساعت 8 و 40 دقیقه بود و این یعنی ده دقیقه دیرکرد! 5️⃣ میکروفون را برداشتم: یک دو سه، یک دو سه! ولوم را تنظیم کردم و ارائه را آغازیدم. در یک چشم بهم زدن همه ساکت شدند. عجب! میزهایشان را به سمت من چرخاندند. انگاری که کاملا آماده بودند. کافه در سکوت محص فرو رفت. خودم را معرفی کردم. گفتم فلسفه میخوانم. هورایی کشیدند و کف زدند! حسِ استندآپ کمدی داشتم. چند تایی شوخی کردم و ارائه را با خنده راه انداختم. در مورد این بود که چرا ما آدمها با این ماشین های هوش مصنوعی و رباتها داریم عین آدم رفتار میکنیم. چه میشود که اینها از حد یک مشت ابزارهای تکنولوژیک فراتر می روند و تبدیل میشوند به پارتنرها ی ما. آنقدر که بهشان وابستگی عاطفی پیدا میکنیم. آنقدر که همین چند هفته قبل یک نوجوان 14 ساله در اثر همین وابستگی ها خودکشی کرد. آنقدر که یک صنعت میلیارد دلاری راه افتاده برای ساختن سکس ربات ها! و بله! جماعتی قابل توجه از آدمها هستند که حاضرند و لذت می برند از اینکه با رباتها سکس کنند. 6️⃣ خلاصه که ارائه دادیم و در طول حدود 20 دقیقه ارائه من همه خیلی ساکت بودند. خیلی ساکت بودند و با دقت گوش می داند! واقعا جالب بود برایم و اصلا فکرش را نمیکردم که این طور پیش برود. دست آخر و بعد از تمام شدن ارائه م، کلی سوال پرسیدند. سوال درست و حسابی ها! خیلی دقیق که راستش اصلا پیش بینی نمی کردم. خیلی خوش گذشت و تجربه جذابی بود. میخواهم همین ارائه را در ایران هم داشته باشم. حالا یا آنلاین یا حضوری. امیدوارم بشود و بتوانم. زیاده عرضی نیست. فعلا. https://t.me/biagah