729
Subscribers
No data24 hours
-197 days
-8830 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
December '24
December '24
+1
in 0 channels
November '24
+5
in 0 channels
Get PRO
October '24
+1
in 0 channels
Get PRO
September '240
in 0 channels
Get PRO
August '24
+2
in 0 channels
Get PRO
July '240
in 0 channels
Get PRO
June '240
in 0 channels
Get PRO
May '24
+2
in 0 channels
Get PRO
April '24
+1 790
in 0 channels
Get PRO
March '24
+2 382
in 0 channels
Get PRO
February '24
+773
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 10 December | 0 | |||
| 09 December | 0 | |||
| 08 December | 0 | |||
| 07 December | 0 | |||
| 06 December | +1 | |||
| 05 December | 0 | |||
| 04 December | 0 | |||
| 03 December | 0 | |||
| 02 December | 0 | |||
| 01 December | 0 |
Channel Posts
| 2 | «آدم از یک جایی به بعد دیگر خودش را به در و دیوار نمیکوبد، از هرچه هست و نیست شاکی نمیشود، از آدمها فاصله نمیگیرد، از هیچکس دیگر متنفر نمیشود، دیگر گریه نمیکند، غصه نمیخورد، از حرفِ کسی نمیرنجد، دیگر شعر نمیخواند، موسیقی گوش نمیدهد، به کسی زنگ نمیزند، کسی هم به او زنگ نمیزند.
دیگر صدایی، اتفاقی، بوی عطری، اسمی،
زنگِ تلفنی، نامهای، خاطرهای، حرفی،
رنگِ پیراهنی حواسش را پرت نمیکند.
آدم از یک جایی به بعد دیگر منتظر نمیماند، دیگر عجله نمیکند، دیگر حوصلهاش
سر نمیرود، دیگر بیقرار نمیشود…
میدانی؟
آدم از یک جایی به بعد فقط تماشا میکند!»
@OoboHT | ! نگاه | 83 |
| 3 | بی من راحتی؟بی من اعصابت آرومه؟دیگه کسی نیست جلوتو بگیره مزاحم بیرون رفتنا مزاحم رفیق بازیات بشه خوشحالی؟خوشحالی که کسی برات تایم مقرر نمیکنه؟بی من رسیدی به اون آرامشی که همش غر میزدی نداریش؟شدی اون کسی که دوست داشتی؟بی من دوستای جدید پیدا کردی؟با بقیه پسرا رابطت بهتر شد؟باز به دوستایی که بخاطر من کنار زده بودی برگشتی؟بی من لباسایی که دوست داریو در آوردی از کمد؟دیگه به کسی راجب لباس پوشیدنت حساب پس نمیدی راحتی؟بی من خوبی؟جدی شب که همه میرن و خنده هاتون تموم میشه،شب که تنهایی و به عروسکایی که بالای کمدت گذاشتی نگاه میکنی دلت برام تنگ نمیشه؟وقتایی که بارون میزنه یادم نمیوفتی یعنی؟آهنگی که برات میخوندمو گوش نمیکنی؟نکنه گلایی که برات گرفتمو دور ریختی و هرروز یکی بهترشو برات میخرن؟هنوز بوی عطرمو یادته مثل من؟هنوز عکسامونو داری؟نگاهشون میکنی و لبخند میزنی؟هنوزم دلت تنگ میشه برای گذاشتن دستای کوچولوت توی دستام؟
نکنه یادم بیوفتی و بگی چقد خوب شد رفت،نکنه حسرت بخوری و بگی چرا زودتر تمومش نکردم؟!
نمیدونم دختر کوچولو،نمیدونم توعم مثل من هرجا میری به یادمی؟توعم مثل من دلت پر میکشه برا ی لحظه دیدنم؟توعم مثل من همه جارو چشم میزنی شاید منو ببینی؟توعم شبا یاد قبلنا میوفتی اشک مهمون چشمات میشه؟توعم صبح با فکر به من آروم میشی اصلا؟توعم شبو روز پروفایلمو اکانتمو چنلمو چکمیکنی؟توعم هنوز سیوم داری یا حتی یادتم نیست شمارمو؟واقعا یعنی توعم نمیتونی فکرشم بکنی کسی جات بیاد؟توعم هنوز باورت نمیشه تموم شده و هر لحظه منتظر تماسمی یا برعکس همه چی مرد برات؟باورت میشه من هنوز باورم نشده و فکر میکنم آخرش ی روزی میگی خب بسه دیگه این همه دوری و بچه بازی،بیا برگرد بغلم باز...
نمیتونم فکر کنم دستات تو دست کس دیگه ای باشه،توعم نمیتونی؟
یعنی قراره ی پسر دیگه بخندونتت؟برات شعر بنویسه؟برات بخونه؟برات کادوهای قشنگ قشنگ بگیره و براش ذوق کنی؟قراره خودتو برا ی پسر دیگه لوس کنی؟قراره قربون صدقت بره و چشاتو ازش بدزدی؟قراره از زیر نگاش کنی و براش ناز کنی؟یعنی قراره با یکی دیگه آینده رو بسازی؟
میتونی؟میتونی یکی دیگه رو جای من ببینی؟میتونی حسی که بهمدیگه میدادیم رو توی کسی پیدا کنی؟میتونی همه چیو شبیهسازی کنی به رابطمون؟یعنی کسی به خوبیه من میتونه بلدت باشه؟میتونی به یکی دیگه با ذوق بگی واقعا خوب منو بلدیا؟!میتونی بی هیچ ترسی خودتو بغل یکی ول بدی؟میتونی بی فکر به عواقبش خودت باشیو اعتماد کنی به طرفت؟میتونی کارایی که کردیم با همدیگه رو با یکی دیگه بکنی؟طعم لبامو هنوز یادته؟نکنه هرچی که گفتمو خیلی وقته از یاد برده باشی...
نکنه امید نداشته باشی به قلبامون و مثل رفیقات بگی بدرک که رفت یکی بهترش میاد؟!
هیچکس مثل تو نمیاد،کاش مثل من میخواستی تلاش کنی برای همه چی،کاش برای توعم اینقد سخت بود گذشتن از این قلب و این گوداله پر از خاطره،کاش میتونستی مثل من غرورو هربار قربونی کنی و از ته دل بخوای برگردی به آغوشم.
کاش توهم مثل من عاشق بودی،کاش...
@OoboHT | واقعاََ یادت رفتم ؟؟؟ | 88 |
| 4 | میخواستم بنویسم؛اما نه سردرد امان میدهد و نه ذوقی دارم.سوزش چشمانم گاه دستانم را به آغوش خود میخواند و دست با نوازش به استقابلش میرود؛رود عشق در میانشان جاریست...
زندگی زیباست،هرروز زیباتر از دیروز،سرزنده و شادابم،چروک شقیقه ندارم و خنده میهمان همیشگیِ چهره ام بوده،غم؟!غم دگر چیست؟اطلاعی ندارم...
همه چیز بر وفق مراد پیش میرود و آرامشی نسبی در دلم حکم میکند؛از روزی که خاطرم هست آب از آب تکان نخورده و اتفاق ها یکی از یکی بهتر و برتر،به راستی که رفاه زندگیمان را فرماندهی میکند و خوشبختی از سر و کولمان بالا میرود،از این بهتر مگر داریم؟
«اَه...
من که نمیخواستم بنویسم؛ببخشید گاهی در جوهرِ قلم غرق میشوم و کنترل دستانم با من نیست،نادیده بگیرید،مثل همیشه... .»
›‹مثال نقض:من زاده ی افغانستانم و فرزند افغان زمینم›‹
@OoboHT | غم دگر چیست؟ | 65 |
| 5 | چند بار ماشه را کشیدم،زنگ زده بود.خاطرم هست روزی که اولین بار زنگ زده بود،با این خاطره باز هم ماشه را کشیدم،هنوز هم زنگ زده بود.بقایای روحم پازل وار در اعماق وجودم له زیر آوار،چاره ای نیست روحِ زیر آوار.مقصودی نیست همانطور که مبدأ نبود آمدم رشته خیال ببافم به ذهنت،بافنده نیستم اما خیالِ بافتنِ موهایت را صبح تا شام بافتم.آخ از آن سرمای گیسوانت بعد از تطهیر،بوی مشک و عبیر...
خاکی شدم بس که با خستگیِ خستگیناپذیر گلاویزم،میدانی خاکی و دوش به دوش نبرد،زورش را ندارم همیشه باخت زیر شانه هایم را میگیرد و بدرقه ی راه،راهیِ زمانم میکند،فردا باز هم همین آش و همین کاسه...
خشکی دوات قلبم را در آغوش گرفته،نای سخن ندارد و قلمِ دل ماه هاست طعنه به کویر میزند،کاش بودی و طراوت پیشکش میکردی ای صنم...
گفتم ماشه زنگ زده و جایِ گرفتن اسلحه برایم روغن آوردی،با این کمکِ طعنه آمیز نیاز به ماشه نیست،در خود غرق شدم...
کلاغ هم دگر خبرت را نمیآورد.دیروز جویای حالت شدم،لال شده بود،مگر چه بی ما میگذرانی؟!
آنقدر کریح قهقهه میزنی که شرم اجازه ی معارفه به کلاغ نمیدهد یا صدای زارت آتش بر جگر میکشاند و کلاغ تاب دیدنِ حال خرابم را ندارد؟!
تو هم خوابم را،نامم را،فکر و ذکرم را،تصویر فعلی و ذهنیم و حتی صوت دلخراشم را،توهم مرورم میکنی؟!
تو هم میخواهی بیایی و در لحظه عبورم میکنی؟
تو هم ماشه خواهی و ماشه زنگ زده یا بالعکس؟!
یک دل نوشتم و چند خطی بیش نشد، بلبلِ خفقان در دلم کاشانِ برپا کرده و نتخ غریبان بیش از نتخ خودم میشنوم،نمیدانی چقدر با خودم جنگیدم تا این چند خط میهمانی بگیرم.
زندگیست دگر،شب باهم صبح بی هم،تراژدیِ تلخی که هرچه الکل نوشیدم نیافتم طعمی به تلخیِ روایتِ ما،چند پیکی میهمان ما باش.
شب تا صبح حدقه زل به صفحه ای که خاطرات بر او حک شده و صبح تا شب فقط کار کار کار،توانم ناتوانی را چشید و دگر هم پایم نخواهد بود،او هم قول ماندن داده بود ولی رفت،مثل بقیه...
بی توان شدم.ذهنی صدهزار ساله در کالبدی که اصلا ارقامی چنین را هضم نمیکند،آخر کالبد هم میرود،قول ماندن داده و بدقول ترینِ قول هاست...
روغن را پذیراوار به ماشه سپردم،اینبار ماشه را کشیدم،زنگ نزد...
خاطرم هست آخرین روزی که دگر زنگ نزد،با این خاطره هم باز ماشه را کشیدم و...
قول ماندن داده بود کالبد،چه شد؟!
@OoboHT | ماشه را کشیدم | 73 |
| 6 | گاه آنانی که پادزهر زخم های بی علاجت بودند،با ولع برای مسمومیتت تلاش میکنند!
آری؛از انسان هایی که وجودشان از گِل است چه انتظاری میشود داشت؟
برخیشان را بسیار دوست داشتم؛هنوز هم دوستشان دارم،حتی ممکن است سالها دوستشان داشته باشم و هیچگاه تحمل نبودشان را نداشته باشم.اما دل یک چیز میگوید و عقل چیز دیگری!
خیلی پیچیده و مرموز عملمیکنند؛شماهم خودتان را جای من بگذارید،مطمعنم حق را به من میدهید...
روزی بدترین حالت را خوب کردند و روز دگر بهترین حالت را بد؟!
از طرز رفتارشان،حرکتشان،اخلاق های عجیبی که دارند،و و و هزاران مورد دیگر آنقدر متعجب میشوم که عقل به دل خنجر میزند و درونم پر از خون دلم میشود؛همینقدر خاموش و بی صدا درونم غوغایی بر پاست که گوش آسمان را کَر میکند!
بدنم گر میگیرد از داغیِ خون دلم و تمام وجودم بوی خون میدهد؛به قول معروف جلویچشمانم را هم خونگرفته!
هیچ نمیبینم.در اطرافم احدی را نمیتوانم ببینم؛حتی خودم!
اوقاتی که تا این حد ترسناک میشوم قلبم از ترس به عقلم پناه میبرد،افسوس که عقلم هم از ترس همچو بید لرزه در قامتش افتاده؛ولیکن عقل به کی پناه ببرد؟!
دلم تکامل میخواهد،تکاملی برای همه ی بشریت،تکاملی که همه را شر اخلاق های پوچ و بیهوده ای که دارند خلاص کند و دگر هیچکس از دست کسی به گوشه ی اتاقش تکیه نکند!
بذر امیدی که در دل کاشتم را با همان خونِ دلم آبیاری میکنم و در گوشش نجوا میکنم:«بالاخره روزی خواهد رسید آرزویت مستجاب شود؛تکامل آرزوست»
@OoboHT | دلم تکامل میخواهد | 43 |
| 7 | چه غریبانه دلتنگ دیارم و دیار،غرق غبار ظلم و ستم.هرروز قصد بازگشت دارم.چمدان را چیدم،لباس هایم را اتو زدم،موهایم را شانه... .شانه را دیدم یاد پدربزرگ افتادم.از او به یادگار مانده.خدا بیامرز آنچنان زلفی هم نداشت ولیکن شانه رکن اصلی وسایلش بود.میگفت لازم است در جیب هر مرد باشد.نمیدانم،شاید راست میگفت.بگذریم.پدربزرگ سالهاست در این بُعد زندگی نمیکند.میگویند فوت شده.دروغ میگویند؛قبولش ندارم.به نظرم هنوزم با عصای کهنسالش که با چسب آن را سفت مهر و موم کرده بود از جلوی تلویزیون رد میشود و من هم با چشم قره ای که منشأ در جهالت کودکی دارد ب او میگویم"زودتر برو دیگه؛تا تو رد شی برنامه تموم شده".همیشه به جای زخم زبان لبخندی میزد و میرفت.لاکپشت مهربان قصه ی ما بود.شاید ده سالی میگذرد ولی خدا را شاهد میگیرم هنوز داغ نبودش از من که سهل است،اشک از چشم دیوار بیرون میکشد؛از نو برایت مینویسم،دوستت دارم!
بگذریم.کجا بودیم؟!
هان فهمیدم؛موهایم را شانه زدم و با لباسی که پدر برایم گرفته بود راهی سفر شدم؛راستش را بخواهید اصلا کت و شلوار به من نمیآید،اما امان از دل پدر؛شکستنی تر از دل گنجشک های محلمان است!
راهی سفر بازگشت شدم.دلم میلرزید.قلبم تپ تپ صدا میداد.گوش هایم داغ شده بود؛حتی نمیدانم چرا؟!
سوار اتوبوس شدم که راهی دیار شوم.رفتم.گذشت.ساعت ها گذشت.خوابیدم.بازهم گذشت و نرسیدیم.صدایم را صاف کردم و از راننده که مردی مسن به نظر میرسید پرسیدم:«ببخشید جناب!چقدر مانده که برسیم ؟
پاسخ داد:نمیدانم.اگر خدا بخواهد دو ساعت شاید سه ساعت شایدم یک ساعت!
گیج شدم.مگر میشود راننده نداند کی میرسیم؟
بیخیالش شدم و دست به سینه چشمانم را بستم به امید اینکه اندکی طعم خواب را بچشم.خوابم برد.خیلی هم خوابم برد.آنقدر خوابم برد که در خواب دیدم اتوبوسمان تصادف کرده.خیلی ترسیده بودم.منتظر بودم از خواب بپرم و از این کابوس رها شوم.پس چرا بیدار نمیشوم؟
نکند...! نکند خواب نباشد؟
-ببخشید آقا چیزی شده؟آقا ببخشید با شما بودم!عجب!
خانوم شما چیزی میدانید؟الو؟کسی صدایم را نمیشنود؟
لنگ لنگان ب سمت پرستاران آمبولانس رفتم و دست بر شانه ی یکیشان گزاشتم که بفهمم قضیه چیست.اما... .
نه! امکان ندارد! فکرش را هم نمیکردم دستم از بدنش رد شود!نکند من روحم؟!یعنی مُردم؟!به همین سادگی؟!
خودم را دیدم.طفلک دلم سوخت.صورتم غرق خون بود.پارچه ی سفید روی صورتم کشیده بودند.ای بی معرفت ها!حداقل راه نفس کشیدن برایم میگذاشتید...
راستش را بخواهید گیجم.من مرده ام یا زنده ؟شاید من زنده ام آنهایی که جنازه ی من را جا به جا کردند مرده بودند؟شاید منخواب نبودم؛آنها خواب بودند.و و و هزارویک احتمال دیگر.نمیدانم زیاد مهم نیست؛زندگی یا مرگ آنچنان فرقی هم نداشت.
پیاده ب سمت دیار رفتم.ب اول شهر رسیدم.همان تابلوی همیشگی."به اسلام آباد غرب خوش آمدید".
نیشم باز شده بود.کنار خیابان ایستادم که تاکسی بگیرم.دستم را بلند کردم:«مرکز شهر.آقا ببخشید،مرکز شهر؟آقا الووو.
آهان.یادم رفته بود.من روحم.آنها مرا نمیبینند!
پیادهرفتم.گامبر میداشتم و مسیر کوتاه تر میشد.رفتم.ساعت ها رفتم.بالاخره رسیدم.همانمحل.همان مغازه ها.همان آدم ها.فرقی نکرده بود.رفتم به همه سلام کردم:«به به عمو حسین جان!بگذار بغلت کنم! عمو چرا تحویل نمیگیری؟
آهان.لعنت به این شانس.من که روحم.اینها من را نمیبینند!
با همه خوش و بش کردم ولی یک طرفه بود.اشکالی ندارد بالاخره ادب به جا آوردم...
به محل رسیدم.هیچکس نبود.صدای بچه های محل نمیآمد.چرا کسی فوتبال بازی نمیکند؟!
چرا صدای جیغ و شادی به گوشم نمیرسد ؟پسکو آن محلی که ورد زبان همگان بود؟هیچکس نیست.صدایشان زدم،جواب ندادند.در زدم ولی خب کسی باز نکرد.شاید چون روحم وآنها مرا نمیبینند!
راستش را بخواهید ذوقم کور شد.ناراحت بودم.خیلی ناراحت بودم.حسرت روزهایی که رفته را میخوردم.کسی مثل سابق نبود.همه بزرگ شده بودند.یکی دنبال کار، یکی دنبال درس،یکی هم خانه مشغول خوردن و خوابیدن.صدایشان زدم.خیلی بلند صدایشان زدم.گلویم تیر میکشید؛ولی هیچکس نبود!
فریاد مارا هیچکس نشنید؛آرامگفتیم نشنیدند،داد زدیم نشنیدند،اشک ریختیم نشنیدند و حال دارم مینویسم؛شاید بشنوند!
راستی دلخور نباش از اینکه کسی تورا نمیشنود؛شاید چون روحیم کسی مارا نشنیده...!
@OoboHT |دلتنگ دیارم | 50 |
| 8 | دست هایش نمک نداشت اما شوریِ غذاهایش زبان زد همگان بود و زخم زبان،زخم ها بر سنگ نگاره ی چپ سینه اش زده بود...
خورشید طلوع و غروب ها کرد و روزها تلخ تر از سرنوشتش گذشت.شوریِ غذاهایش سر به فلک کشیده بود و دست به نقاطی از نمودار زده بود که تا به حال هیچکس آن را لمس نکرده بود؛به راستی که علت چه بود؟!
آخ؛خدا صبرش دهد.از این کار هم اخراج شد و باز هم همان سیه بختِ علافِ دهن این و آن بود که سقز غیبتش،دهان هر بی بته ای را به چشم دیده بود!
تیرگیِ بختش سیاه چاله را خجل کرده و دست به یقه با اقبال به دمو بازدم ادامه میداد؛دست به یقه تر شدند و جهان هم تهی از ریش سفیدان...
بالاخره چراغ قرمز زندگی اش کمی کوتاه آمد و اجازه ی جهش به او داد و در این همه نگون بختی انسانی را به تاله اش هدیه داد؛انسان هدیه داد نه آدم!
در کنارش مشغول به کار شد و کم کم تنها انسانِ دالان مغزش به تریاق نیش های مخلان تبدیل شده بود؛گویا رب،تیر معجزه ی عشق را رها کرده بود و صاف به سنگ نگاره ی چپ سینه اش خورده بود...
راستش را بخواهید انگشت به دهان ماندند کسانی که روی دیدنش را نداشتند و با دهانی باز لاشه ی حسرت را میبلعیدند؛اگر بگویم کسیکه شور ترین غذاهارو میپخت اکنون غذاهایش سرشار از شیرینیِ امید اوست تعجب میکنید؟!
دگر آشپزِ زمانه شور نمیپخت و آنقدر تیر عشق محکم به چپ سینه اش خورد که سنگ ترک برداشت و گل امید در درون سنگ شروع به جوانه زدن کرد؛معجزه ی عشق بود گویا،نمیدانم!
طبیب این قلب سنگی معشوقی بود که دلیل قطع گریه های بی امانش بود و دلیل شور نبودن غذاهایش؛عشق سخت آسان میسازد حیاتمان را...
«لذا عاشق باش»
@OoboHT | و عاشقم | 57 |
| 9 | از امیدی که حلقآویز از طناب دارِ ستم به سختی فریاد آزادی خواهی سر میدهد برایت مینویسم؛برای تو که خواه ناخواه از حقایق گریزانی و خواب غفلت را توشه ی آخرت خود میپنداری!
آری؛با تو سخن میگویم ای تو که تیر های جنگی را تریاقِ زهر ناعدالتی میدانی و جانت را بی چون و چرا در جای جای وطنت خیرات کرده ای.
سخن میگویم با فقر٬ظلم٬ستم٬ناعدالتی٬اختلاف و هر آنچه که درحال خواندن این متن در ذهنت آمد؛دیوانه وار به دنبال فرصت تسویه حساب با آنان هستم.
تصاویری که چشمانم دیده را هیچگاه قلبم فراموش نمیکند؛گویی غم هجران آزادی خلوت دلم را مسموم کرده؛رمقی برای بازدم نیست!
از اعماق وجودم برایت مینویسم و دل دگر مجال مقابله با این همه غم را ندارد؛ ای ایزد برای تو مینویسم!
چه بگویم از آزادی وقتی قلبم در قفسه سینه حبس شده؟چه بگویم از آزادی وقتی فقط از آن یک مجسمه باقی ماند و از حقوق بشر فقط یک سازمان؟!
عوام فریبی سکان سیاست را بردست گرفته و کشتیِ این قائله نیز سوار بر امواج دروغ گستاخانه میتازد؛آخ که عجب قصه ی تلخیست ناعدالتی!
از افکار اکثر مردم بیزارم.از افکاری که ریشه در سنت های غلط و افراطی دارد و پایه ی شکل گیریشان نیز همان افراطیون هستند؛همانان که تفرقه پراکنی را سر لوحه کار خود قرار داده و متاسفانه قربانی این ماجرا فقط و فقط خود مردم هستند!
گاه به خلوت دلم رجوع میکنم و با خودم سخنمیگویم؛نمیدانید چقدر دلِ قلبم پر است!
از من به خودم شکایت میبرد؛از اینکه چرا سکوت میکنم و تماشاچیه این ماجرا هستم؛از اینکه چرا زندگی میکنم وقتی زندگی در جریان نیست؛از اینکه چرا زانوی غم بقل میکنم؛از اینکه چرا آنقدر خودم را سرزنش میکنم؛آری!حتی دل خودم به حالم میسوزد.
صور اسرافیل هم غافلان را از خواب بیدار نمیکند دندان بر روی دندان میکشم اما گویی بی فایده است!
کسی که خودرا به خواب زده را نمیشود بیدار کرد.
در تاریکی شب روشناییه افکارم تنها نوید دل خاموش من است و کس نداند گر امید به آزادی نبود چند بار این تن طعم تناسخ را چشیده بود؛از همان زمان که عقلم قد میداد یا به فکر فرار از خاک بودم یا فرار از زندگی؛افسوس که هردویشان بی فایده ست!
در بین این همه نمیدانم ها یکچیز را میدانم و آن این است که هیچگاه هیچ چیز ماندگار نیست؛نه صلح ماندگار بود و نه جنگ٬نه غم ماندگار بود و نه شادی٬نه حبس ماندگار بود و نه آزادی؛وهزاران هزار متضاد دیگر که هیچکدام در مقابل چرخ فلک دوام نیاوردند؛این زندان نیز ماندگار نیست و در آخر پرنده های مبحوس در قفس پر میکشند و بر شاخه ی درخت آزادی نوای پیروزی سر میدهند.
در آخر منجی ما خودمان هستیم و هیچکس به غیر از خودمان نمیتواند در شیپور آزادی بدمد؛بیدار شو!»
@OoboHT |فقر٬ظلم٬ستم٬ناعدالتی٬اختلاف | 55 |
| 10 | امروز میخواهم سخن بگویم؛گاهی باید سخن گفت...دل هایمان آنقدر ظرفیت سکوت را ندارند و ما بی رحمانه سکوت میکنیم!
درون من هزارویک انسان مرده و دفن شده و باز هم میخندم؛شادم در لحظه حتی به غلط!
اما روزهایی در تقویم هستند که نمیتوانم پشت نقابم پنهان شوم؛منِ واقعی در درونم طغیان میکند و تکه پاره هایی از حقیقت به بیرون رانده میشود!
میگذرد و باز هم میخندم؛چه تلخ است قصه ی عادت!در درونم سوزی از تاریکی بیرون میزند و عاجزانه به دنبال فانوسی هستم که راه را برایم روشن کند.
زندگی گویا همان مرگی بود که وعده میدادند و ما زره زره همچو شمع هایی از جنس آدم آب میشویم؛پایان شمع ما نیز نزدیک است!
از امید سخن میگویند اما امید هم مثل آرزو و رویا دزدیده اند؛سه قربانیه ظالمانی که لباس انسان بر تن دارند و باطن حیوان!
هول محور زندگی دوران میکنم و میچرخم تا آن لحظه که سرم گیج بخورد و بیفتم؛تا آخرش میمانم و منتظر آینده هستم؛میگویند در راه است...»
هزاران مسیر در پیش رو دارم اما فقط یکی مسیر من است؛هزار مسیر و یک فرصت اشتباه!
عادلانه نیست؛هیچچیز معلوم نیست.الان کیهستم و بعدا چه خواهم شد را نمیدانم؛فقط میدانم که در این زندگیِ سر تا سر تباهی اگر قرعه ی خوشبختی به نامم بیفتند به حضورت ایمان خواهم داشت!
آری با خود تو هستم؛نامت را خدا گذاشته اند و میگویند خانه ات در کعبه است؛باورشان ندارم زیرا تورا در قلب خود حس کرده ام؛این آتش سوزان را برایم گلستان کن مگر من و ابراهیم چه فرقی برایت داریم؟!
نمیتوانم بپذیرم خدایی که قبولش دارم تبعیض و خشم در ذات خود پرورانده باشد؛خدای من بی نقص ترینِ خدایان است!
پنجره ی دلم را باز کردم و از داخل به صدای باد گوش دادم؛زیباست!
روحم را به دست باد سپردم؛امیدوارم مراقبش باشد.»
@OoboHT | خسته | 39 |
| 11 | کلافه ام؛از نقاب روی صورتم و صورتت.از پوزخندهایی که اصلا بازیگران خوبی نیستند و تکرار،از تکرار کلافه ام.
گریز چاره نیست،اگر بود گریزان تر از همگانم حتی از تو گریزان تر.عدالتی که چشم در چشمم دوخته و لبخند میزند،تف به داغیِ هفت تیرش روی شقیقه...
خسته تر از آنم که بگویم چقدر ناتوانی،حرف هایت که منشأ گرفته از خیال عفونت کرده ی توست را نقض نمیکنم،لبخند میزنم و تأکید سر کار خودش را میکند،خوش خیال باش که حرف هایت به کرسی نشسته؛ما اینجا زمینگیریم،کرسی قاچاق است...
سوتِ بلبل بد آوازتان پرده ی گوش درید و دگر ناشنوا تر از من یکی پیدا نخواهید کرد،بگویید هرچه خواهید،ناشنوا هستم!
نور پردازیِ صحنه های مزحکِ تئاتری که بازی کردید قرنیه سوزاند و دگر نابیناتر از من یکی پیدا نخواهید کرد،بازی کنید هرچه که خواهید،نابینا هستم!
حرف هایتان دل میسوزاند و این بوی دلِ سوخته هر گربه صفتی را از خواب بیدار میکند،معرکه ای راه افتاده،چه کنم؟از دل سوخته ام نیز تغذیه کنید،دگر بی دل هستم!
زمینم مسموم،هوا آلوده،درختان فرسوده و اکسیژن رو به موت،دگر تنفس کافیست،همهمسموم اکسیژنیم و تنها راه بقا انتهای دَم است،بیایید همه باهم نفس نکشیم،یک دو سه... !
اکسیژنی که سالهاست مدیون او بودیم تنها دلیل فرسایشمان شد،مار در آستین پرورش دادیم و گوشمان بدهکار صدای کریح زنگشان نبود،عریان میشوم،شاید مار بگریزد...
پادزهر نمیخواهم،بگذار تقاص اعتماد را پیکرم پس بدهد،پیکر بی جان،شاید درس گرفتم در خاک به موریان هم اعتماد نکنم،تقاص یک لحظه اعتماد را سلول هایم پس میدهند،تجزیه و تجزیه و تجزیه...
مسوم نیستم،دگر نفس نمیکشم و پایان مسمومیت را جشن گرفتم،همه را دعوت کردم،هیچکس نیامد،عمری منتظر ماندم،کسی نبود،نفسی عمیق کشیدم و زانوی غم بغل کردم؛ای دیوانه،مگر نگفتم نفس نکش؟
بازهم مسموم شدم.تولدی دوباره،در کالبدی چند روزه،پدر و مادرم را نمیشناختم،عجیب نیست؟!
کلافه ام،از تکرار کلافه ام.چرخه ی بی انتهای زندگی،از زندگی کلافه ام.
مسموم نیستم،دگر نفس نمیکشم؛پایان مسمومیت را جشن گرفتم،کسی نیامده،شما چطور؟
به جشنم بیا تا به افتخار پاکی نفسی عمیق بکشیم،ای احمق؛مگر نگفتم نفس نکش... .»
@OoboHT | کلافه ام از تکرار | 35 |
| 12 | کلافه ام؛از نقاب روی صورتم و صورتت.از پوزخندهایی که اصلا بازیگران خوبی نیستند و تکرار،از تکرار کلافه ام.
گریز چاره نیست،اگر بود گریزان تر از همگانم حتی از تو گریزان تر.عدالتی که چشم در چشمم دوخته و لبخند میزند،تف به داغیِ هفت تیرش روی شقیقه...
خسته تر از آنم که بگویم چقدر ناتوانی،حرف هایت که منشأ گرفته از خیال عفونت کرده ی توست را نقض نمیکنم،لبخند میزنم و تأکید سر کار خودش را میکند،خوش خیال باش که حرف هایت به کرسی نشسته؛ما اینجا زمینگیریم،کرسی قاچاق است...
سوتِ بلبل بد آوازتان پرده ی گوش درید و دگر ناشنوا تر از من یکی پیدا نخواهید کرد،بگویید هرچه خواهید،ناشنوا هستم!
نور پردازیِ صحنه های مزحکِ تئاتری که بازی کردید قرنیه سوزاند و دگر نابیناتر از من یکی پیدا نخواهید کرد،بازی کنید هرچه که خواهید،نابینا هستم!
حرف هایتان دل میسوزاند و این بوی دلِ سوخته هر گربه صفتی را از خواب بیدار میکند،معرکه ای راه افتاده،چه کنم؟از دل سوخته ام نیز تغذیه کنید،دگر بی دل هستم!
زمینم مسموم،هوا آلوده،درختان فرسوده و اکسیژن رو به موت،دگر تنفس کافیست،همهمسموم اکسیژنیم و تنها راه بقا انتهای دَم است،بیایید همه باهم نفس نکشیم،یک دو سه... !
اکسیژنی که سالهاست مدیون او بودیم تنها دلیل فرسایشمان شد،مار در آستین پرورش دادیم و گوشمان بدهکار صدای کریح زنگشان نبود،عریان میشوم،شاید مار بگریزد...
پادزهر نمیخواهم،بگذار تقاص اعتماد را پیکرم پس بدهد،پیکر بی جان،شاید درس گرفتم در خاک به موریان هم اعتماد نکنم،تقاص یک لحظه اعتماد را سلول هایم پس میدهند،تجزیه و تجزیه و تجزیه...
مسوم نیستم،دگر نفس نمیکشم و پایان مسمومیت را جشن گرفتم،همه را دعوت کردم،هیچکس نیامد،عمری منتظر ماندم،کسی نبود،نفسی عمیق کشیدم و زانوی غم بغل کردم؛ای دیوانه،مگر نگفتم نفس نکش؟
بازهم مسموم شدم.تولدی دوباره،در کالبدی چند روزه،پدر و مادرم را نمیشناختم،عجیب نیست؟!
کلافه ام،از تکرار کلافه ام.چرخه ی بی انتهای زندگی،از زندگی کلافه ام.
مسموم نیستم،دگر نفس نمیکشم؛پایان مسمومیت را جشن گرفتم،کسی نیامده،شما چطور؟
به جشنم بیا تا به افتخار پاکی نفسی عمیق بکشیم،ای احمق؛مگر نگفتم نفس نکش... .»
@OoboHT | کلافه ام از تکرار | 1 |
| 13 | میرسد روزی که صفحه ی مرگ شناسنامه ی تو نیز مست جوهر میشود و امان از هیاهویِ بعد مستی...
خواهی رفت،روزی خواهیم رفت،آخر سیلیِ روزگار با گونه ات دیدار میکند و هیچکس نیست که سر بر شانه اش سالها زار بزنی،روزی میرسد که تنهایی را در آغوش میکشی،آن روز روزِ تولد توست،تولد اشک ها،تولد بغض های شبانه،تولد تو؛تو اما نسخه ای از جنس آهن!
کسی زخمیت نمیکند چون تو خود زخم هستی و غم برایت معنا ندارد چون از غم زاده شده ای،سیمرغی در کالبد انسان،برخواسته از خاکسترِ آتشِ دل!
سبک بال سفر کن،بگذار شاپرک نجوای امید بر لاله ی گوشت سوار کند و اَتَش دل را با چشمه ی موفقیت خاموش کن،امیدوار باش و زندگی را قدم بزن؛عجله نکن دلیلی برای دویدن نیست،دوندگان زخم های بسیار بر قامتشان دارند...!
فریاد نزن،بگذار آنها گوش هایشان را برای شنیدن حرف هایت تیز کنند،ارزشمند باش.خودت را به نمایش نگذار،بگذار آنان برای نمایشت لحظه شماری کنند و هیچگاه جایگاهت را به کسی نده،چارچوب را رها کن،هیچکس تواناییِ پاک کردنِ تورا ندارد؛نه روی کاغذ نه روی حیات...!
جهشی با تمام سلول هایت میتواند سرآغاز مسیری باشد،مسیری منتهی به انتهای این هزارتوی تباهی که بوی جسد میدهد،جسد آرزو...!
جنسیت نمیطلبد فرار از زندان؛آزاد باش،هم فکری هم جسمی،خفت پیچکیست که به پر و پای ما و امثال ما میپیچید،به قیچیِ اعتماد به نفس احتیاج داری؛ببُر،دوختنش با تقدیر... .»
@OoboHT |-برگرفته از جرقه ای از جنس امید° | 35 |
| 14 | تولدت مبارک عزیزم | 35 |
| 15 | سردرگمم.
هیچوقت خیالش هم مسافر ذهنم نبود.چه روزها مذاب و حیران یکدیگر؛چه شد؟!
دستانش به خون صبرم آلوده شد،بازهم قلبم بهانه اش را میگرفت؛چشمانِ اعتمادم را کور کرد،بازهم جلد او بودم؛چه شد؟!
دلیست،حرف که نیست،قلمِ قلبم را میخوانید.
مدتیست خمارِ سیخ و سنگ تنهایی و آرامشم،آرامم اما آرامش ندارم!
بیخیالم اما پیچکِ خیال رخنه بر روحم کرده،من که این نبودم،چه شد؟!
چه بسیار یادش دادم،چه غم ها از یادش پر دادم،چه لبخند بر لبش دادم،چه اشک ها از چشمش...
چه بسیار زندگی یادش دادم،چه شد؟!
فراموش میکند مرا؟!
نه نمیکند،میکند؟!
دردناک تر از فراموشی دردی نیست،مگر میشود از یادتان بروم؟
به همین راحتی؟!
فراموشتان میکنم؟
هرگز!
حافظه ی خوبی نداشتم هیچوقت،ندارم الانش هم ندارم ولی از یادم نروی هیچ،هرروز در یادم میخزید.
حفره حفره ی قلبم خاطره ست.هنوز سنی ندارم،الان اینگونه فردا چگونه؟!
چه راحت میشکنید و میروید،از یادتان میرود؟
هرگز!
من بمیرم در یادتان زنده ام،هیچوقت نمیتوانید جوهر حضورم را پاک کنید از زندگی؛سرتان که خلوت شد و تنهایی خرتان را گرفت به یادم میوفتید و لبخند میزنید.نه از روی مرور خاطرات،از روی حسرت؛حسرتِ حضورم در عمق قلبتان،زانو بر سینه فشار میدهید و غم در سراسر وجودتان جریان مییابد؛تاوان نبودم،نبودتان،نبودمان...
چه سهل بود از هم گذشتنمان،از هم میگذریم و بعد حسرت افیون روحمان میشود.
کبر و غرور ریشه دواند بر ما بی آنکه بدانیم،شاید هم بدانیم و سر خم کنیم با خواست خود؛نمیدانم،ما که این نبودیم،چه شد؟!
گستره ی گسترده ی تغییر گلاویزت شد و تو دگر آنکه من میخواستم نیستی،شاید من هم آنکه تو میخواستی نیستم؛تغییر کردی،کردیم...
کاش بزرگ نمیشدیم،رشد نمیکردیم،تغییر...
کاش تغییر نمیکردیم.»
@OoboHT | کاش تغییر نمیکردیم | 39 |
| 16 | «رسوایم کردی و من بر این رسوایی هیچ گله ای ندارم.بر چشم همه خوبان،دوستان،آشنایان،مردان و نامردان رسوایم کردی،هر آنچه که میگفتند درست بر آب در آمد.
تو رفتی و این نتخ غریبان با پنبه سر میزند،شهدِ خون از گوش چکه میکند...
چه غمیست بودن با تو در عین نبودنت،هستی اما نه آنکه بودی،هستیم ولی نه آنکه بودیم...
از من دریغ میکنی دستانت را،چشمانت و حتی حرف هایت را،لب هایت را؛آخ لب هایت را...
حسرتیست در نگاهم به تو،میخواهم آنقدر سخت مشغول معانقه با تو باشم که جهان از چرخش بایستد،میخواهم فقط من و تو باشیم در کنجِ ساختگیمان...
روایت ها داریم عاشق آن است که در فراق عشق از یاد نبرد،ما که حیران و مجنونیم در فراق،لیک او عاشق نبود،عشق با وابستگی به کل جداست...
هعی یارا؛ در دل غمیست به بزرگیِ عشقم به تو،بی انتها همانند دوست داشتنت،تورا خواستن امریست نامتنهایی...
گویند تو خود همگان را مست نصیحت میکردی و همیشه نقل قول داشتی که هیچکس ارزش غرور خویش را ندارد،چه شد؟!
چه شد که آنقدر خار شدن را تقدیر میبینی و زره ای ارزش نثار شخصیت خویش نداری؟!
گفتم گاه چشمانش معادلات را برهم میزند،آنکه سنگ غرور بر سینه میزد اکنون بی غرور در میدان سینه بر گلوله ی عشق ستبر کرده،گاه گرمای دستانش همه چیز را از یادت میبرد،اگر طعم لب هایش را خاطرم نبود بی شک مشغول عیاشی بودم...
مدتیست گذشته،جایی خواندم بعد از هر بوسه دی ان دی عشاق به یکدیگر سرایت میکند و مدتی که بگذرد پر میکشد،گفتم وجود چیزی در درونم را حس نمیکنم،پس دی ان ای تو بود...
نیازمندیِ وجودم به وجودت نقلی دراماتیک نیست،دیدم که جان در بودنت دارم،بی ریا سخن بگویم گر فکر به تو نبود ریق رحمت سر کشیده بودم،شامگاه به حیاط دل میایی و چشم را آب و جارو میزنی،گر یاد تو نبود نظافت چشمانم چه؟!
خورشید که قصد طلوع دارد چشم میبندم و به هنگام غروب خیز برمیدارم،بازهم یاد تو آید و سوهان بر روح میکشد،گر یاد تو نبود صیقلِ روح ما چه؟!
بی محابا از اعماق دل دوستت دارم،تا جان در تن دارم برایت خواهم نوشت شاید روزی مثل قبل خواندی مرا،شاید خواستی مرا...
فراموش نکن،مسموم توست قلب مریضِ ما.»
@OoboHT | فراموشم نکن | 49 |
| 17 | وقتی میگم دوستت دارم منظورم اینه میخوام باهات پیر شم، میخوام تو روزای سخت و بد کنارت بمونم تا همه چی و باهم درست کنیم، میخوام خوشحالت کنم، میخوام باعث پیشرفتت بشم، میخوام اونقد باهات خوب باشم که همه بهت حسودی کنن، میخوام دستتو بگیرم باهم به آرزوهامون برسیم، میخوام تا آخر زندگیت بهت انرژی مثبت بدم و خوشحالیت و ببینم، میخوام باهم آیندمونو بسازیم، میخوام وقتی حالت بده انقد بخندونمت تا حتی دلیل حال بدت یادت نیاد، میخوام تا آخر عشق و باهات زندگی کنم.
@OoboHT | همیشه کنارتم | 73 |
| 18 | تو زیباترین چشمای دنیارو داری. تو خیلی خوشگلی. تو مجموع تمام چیزایی که از خدا میخواستمی. دوری، بحث و دعوا و اختلافایی که بینمون هست یا پیش میاد باعث کمتر شدن حس من بهت نمیشه. تو همیشه توی قلب من میمونی. من با کوچیک ترین اخم یا ناراحتی تو بهم میریزم. من آیندمو با تو دیدم و قراره با توام بسازیمش. کنارتم، پشتتم، هواتو دارم.
راستی، ناراحتی بهت نمیاد؛ بیشتر لبخند بزن و مواظب خودت باش.
@OoboHT | عاشقتم | 65 |
| 19 | روزی که بفهمی تو برای ادامه دادن به زندگی و حال خوبت به هیچ بنی بشری محتاج نیستی، اونوقت نه خیلی از تصمیمات غلط رو میگیری، نه اینهمه برای موندن آدمها تقلا میکنی، نه اینقدر از خودت دور و ناامیدی، نه زندگی برات اینقدر سخته. تو فقط نیاز داری که باور کنی خودت برای خودت کافی هستی.
@OoboHT |باور به خودت | 71 |
| 20 | میخوام بدونی من میمونم.
وقتی بالایی، وقتی پایینی، وقتی خسته ای، وقتی دورت شلوغه، وقتی حالت خوب نیست، وقتی رو ابرایی، وقتی تنهایی، وقتی خنده از رو لبت نمیره، وقتی رگات خط خطیه، من میمونم.
رفیق نیمه راهت نمیشم، هستم کنارت.
هرچیم که شد ما با هم درستش میکنیم🤍
@OoboHT | موندگارم | 71 |
