مسافرخانه رنج
Open in Telegram
[به تنهایی گرفتارند مشتی بیپناه اینجا مسافرخانه رنج است یا تبعیدگاه اینجا؟] کپی نه، فروارد لطفا.
Show more269
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
دست نوشتهای از پاییز ۱۳۴۵ :
دلیار جات خالی بود،هم قد و قوارهی یه چاه جات خالی بود و ما از بی حواسی پرت شدیم توی جای خالیت.
پرت شدیم میون اون خاطرهای که موهای فرفری غزل سازت میون باد میرقصید و خندههات تازه شکوفه داده بودن. پرت شدیم اونجایی که دستبندت رو بستی به شاخهها که یاد ما و جنگل بمونه حضور پریگونت رو...
آسمان من
تو در تمام ادوار تاریخ حضور داری.
تو میل تمام بشر به جنگی، تو دلیل کشتارهای دسته جمعی و تو عامل عاشق نشدن این نسلی.
وگرنه آن همه بیرحمی درون چشمانت هنگام رفتن و آن زهر درون کلامت نباید دلیل دیگری داشته باشد.
من با یک نگاه سرد یا یک مکث کوتاه میان حرفهایت راحت میترسیدم. که مبادا چینی نازک دلت ترک بردارد و از میان شیارهایش عشق زمین بخورد.
من حتی میترسیدم یک روز صبح بدون صبح بخیر تو از خواب بیدار شوم و نحسی تمام زندگیام را بگیرد.
من آدم ترسویی بودم و شاید خاصیت عشق همین بود که ترسهایت را زندگی کنی.
