629
Subscribers
+224 hours
+37 days
-830 days
Posts Archive
629
از آخرین آلبوم، نسخههای دیگری هم در راه است؛
همان قطعهها، اما شاید با شکل و حال دیگری.
سعیام این است که تا آخر تابستان، این نسخهها در دسترستان باشد.
میخواهم این تابستان را، تا جایی که میشود، پرکار بگذرانم؛
چیزهایی بسازم و با شما قسمت کنم.
ممنونم که گوش میدهید،
که میمانید و موسیقی را تا جایی که باید، با خودتان میبرید.
629
از سر کار برمیگشتم. میدان قفل شده بود؛ ماشین پشت ماشین، بوق پشت بوق. پرسیدیم چه شده. سرباز گفت: «یه دختر خودشو پرت کرده پایین.»
همین. نه اسمش را پرسیدیم، نه سنش را، نه اینکه چه شد که رسید به آنجا. چند دقیقه بعد راه باز شد و همه رفتند دنبال کار خودشان.
اما از آن لحظه، یک فکر دست از سرم برنمیدارد: این احتمالاً آخرین بار نیست. از این به بعد بیشتر از این چیزها خواهیم شنید. آدمهایی که زیر فشار، یکییکی کم میآورند؛ آدمهایی که شاید مدتهاست دارند فرو میریزند و ما فقط لحظه آخرشان را میبینیم.
با این همه فشار، با این وضعیت اقتصادی، با این چیزی که اسمش را هرچه میخواهند بگذارند، فروپاشی روانی این ملت باید خیلی زودتر اتفاق میافتاد؛ شاید ده سال پیش.
حالا فقط نمیدانم چقدر دیگر مانده تا این فروپاشی، از یک اتفاق شخصی برای یک آدم، تبدیل شود به چیزی که همهمان هر روز ببینیم و دیگر حتی تعجب نکنیم.
629
از سر کار برمیگشتم. میدان قفل شده بود؛ ماشین پشت ماشین، بوق پشت بوق. پرسیدیم چه شده. سرباز گفت: «یه دختر خودشو پرت کرده پایین.»
همین. نه اسمش را پرسیدیم، نه سنش را، نه اینکه چه شد که رسید به آنجا. چند دقیقه بعد راه باز شد و همه رفتند دنبال کار خودشان.
اما از آن لحظه، یک فکر دست از سرم برنمیدارد: این احتمالاً آخرین بار نیست. از این به بعد بیشتر از این چیزها خواهیم شنید. آدمهایی که زیر فشار، یکییکی کم میآورند؛ آدمهایی که شاید مدتهاست دارند فرو میریزند و ما فقط لحظه آخرشان را میبینیم.
با این همه فشار، با این وضعیت اقتصادی، با این چیزی که اسمش را هرچه میخواهند بگذارند، فروپاشی روانی این ملت باید خیلی زودتر اتفاق میافتاد؛ شاید ده سال پیش.
حالا فقط نمیدانم چقدر دیگر مانده تا این فروپاشی، از یک اتفاق شخصی برای یک آدم، تبدیل شود به چیزی که همهمان هر روز ببینیم و دیگر حتی تعجب نکنیم.
629
اگر در برابر مشتِ زندگی انعطاف نشان ندهی، همان ضربهای که میتوانست تو را قویتر کند، تو را میشکند. مرد باید استوار باشد، اما نه آنقدر سخت که توان تغییر را از دست بدهد.
629
مرد محکوم به رنج است؛ نه از سر بیعدالتی، بلکه چون رنج بخشی از بودن اوست. درد و رنج در تار و پود زندگی تنیده شدهاند، اما عذاب، خودِ زندگی نیست؛ عذاب را ذهن مرد میسازد، زمانی که در برابر آنچه هست میایستد و نمیپذیرد.
مارکوس اورلیوس، در میان شکوه امپراتوری، طعم عمیق فقدان را چشید؛ از دست دادن فرزندانش زخمی بود که هیچ قدرتی نمیتوانست آن را پنهان کند. اما او فهمید که رنج میتواند به جای ویران کردن، روح مرد را صیقل دهد.
مرد در کوره رنج شکل میگیرد؛ همان آتشی که میتواند او را خاکستر کند یا از او چیزی استوارتر بسازد. درد بخشی از زندگی است، اما معنایی که مرد به آن میدهد، سرنوشت او را رقم میزند.
629
گاو و مسخ، هر دو از جایی آغاز میشوند که آدم دیگر نمیتواند خودش را همان آدم پیش از آن بداند. یکی در اتاقی بسته، پشت دری که هر روز بستهتر میشود، و دیگری در خانهای روستایی، میان نگاههایی که هم میترسند و هم قضاوت میکنند.
گرگور زامزا وقتی بیدار میشود، پیش از آنکه از حشره شدنش بترسد، به کار و دیر رسیدنش فکر میکند. انگار آنچه او را نابود میکند خودِ تغییر نیست؛ همان لحظهای است که میفهمد ارزشش تا وقتی بوده که میتوانسته چیزی برای دیگران باشد. بعد از آن، کمکم حذف میشود؛ نه با فریاد، نه با دشمنی آشکار، فقط با سکوت.
مش حسن اما گاوش را از دست میدهد و چیزی درون خودش فرو میریزد. گاو برای او یک حیوان نیست؛ ادامهی خودش است. چیزی که با آن شناخته میشود، با آن معنا پیدا میکند. وقتی گاو نیست، او هم دیگر راهی برای ماندن در همان شکل قبلی ندارد. به چیزی تبدیل میشود که هم خودش و هم دیگران از فهمیدنش عاجزند.
در کافکا، انسان در تنهایی خودش محو میشود؛ در جهانی که قانون دارد اما رحم ندارد. در ساعدی، انسان در میان آدمها گم میشود؛ میان ترسهایی که نسل به نسل ماندهاند و باورهایی که آنقدر قدیمی شدهاند که دیگر کسی جرئت پرسیدن از آنها را ندارد.
کافکا آرام روایت میکند تا وحشت از دل همان آرامش بیرون بیاید. ساعدی ساده روایت میکند تا زیر همین سادگی، زخمی را نشان دهد که سالهاست باز مانده.
یکی از انسان میپرسد وقتی دیگر دیده نشود چه میشود؛ دیگری میپرسد وقتی انسان خودش را در چیزی بیرون از خودش گم کند، چه چیزی از او باقی میماند.
و شاید همینجا است که این دو داستان، با همهی فاصلهای که میان جهانشان هست، به یک نقطه میرسند: جایی که آدم دیگر شبیه خودش نیست، اما هنوز نمیداند چه چیز را از دست داده است.
629
بی شک ایده فوقالعادهای بود!
پیشنهاد میشه قبل از شنیدن گاو از مهراک ، فیلم گاو از داریوش مهرجویی رو ببینید
629
وقتی از هنرمند انتظار میرود که همواره مطابق خواست و سلیقهی اکثریت سخن بگوید، هنر به ابزار تأیید جمع تبدیل میشود، نه عرصهی اندیشه.
هنرمند موظف نیست برای جلب رضایت مخاطب، استقلال فکری خود را کنار بگذارد یا هر مطالبهای را بیچونوچرا تکرار کند. هنر زمانی معنا دارد که بتواند حتی باورهای رایج را به پرسش بکشد؛ نه اینکه صرفاً بازتاب آنها باشد.
درست است که مردم به دیدهشدن یک اثر کمک میکنند، اما اعتبار هنر را در نهایت صداقت، کیفیت و جسارت آن میسازد. اگر هنرمند فقط آنچه مخاطب میخواهد بگوید، دیگر پیشرو نیست؛ دنبالهرو است.
رسالت هنر تنها همراهی با سلیقهی عمومی نیست؛ گاهی رسالتش این است که افق نگاه جامعه را گسترش دهد، پرسش ایجاد کند و اگر لازم بود، سلیقهی مخاطب را نیز ارتقا دهد.
