-سَمفــونـیمُـردِگـان
Open in Telegram
189
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-12130 days
Posts Archive
Repost from ㅤㅤفرزندِماه
یادگاری.و در دل پایتختی به نامِ یادگاریهای خاطراتت باقیمانده بود. گوشهای از این شهرِ بیروحِ قلب، بوی تنت ثبتشده بود که یادآورِ آغوشت بود. گوشهای دیگر لبهایت بود که برایم یادآورِ حسرتِ داشتنتبود، که غمرا به دل میداد. و پساز آن "گوشهای دیگر من ماندهبودم و با غمِ بیپایان." جنگیبزرگ در دل به راه افتاد بود، که هزاران سربازِ به دنبالِ یادگاری هایت در ذهنهم نمیتوانستند آرامشرا به قلب هدیه دهند. گاهی حس میشد در دل غوغایی از جنسِ دلتنگی به راهافتاد است. درستاست به گوش نمیرسید اما روح نمیتوانست عجزِ قلبرا نادیده بگیرد. دل عطرترا در آن اطراف حس نمیکرد، و بارها مردنرا تجربه کرد. بیتاب شدنرا در تمامِ اجزای وجود حس میکردم، به زمان چنگ میزدم تا شاید به قبل برگردد. شاید بتوانم زمانرا در آغوشت نگهدارم. در کاغذِ خیساز اشکهایی با بویِ حسرت مینوشتم که اگر این عاشقینیست، پس چه بلایی سرِ قلبِ بیچارهام آمدهاست؟! هرگاه خواستم در کاغذ از تو بنویسم، جز زیباییهایت و دلباختگیهای قلب چیزیبه یاد نیاوردم. جز تو، قلب پیشِ هیچ فردی اینطور بر زانو درنیامده بود. انگار از زادروز این دل عاشقِ تو چشم بازکرده بود. از نبودنت فقط به خاطراتت پناه میآوردم و برایلحظه به لحظهات میگریستم؛
و یادگاریهایت برایم تسکینِ روحِ دلتنگمبود.
برایتقومیشوموبرایاخرینباردرزمانمرگمبهیادتآوازغممرامیخوانممعشوقمن؛
Repost from ㅤㅤفرزندِماه
یکشب رسید تو ازم گرفتی، گذشت و اینبار نقشها عوضشد. اینبار از تو گرفتهشد اینبار تو گریه میکنی، ولی درنهایت این منم که بهت میخنده.
