189
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
189
-یه روز بالاخره برای آخرین بار گریه میکنی،
برای آخرین بار میخندی،
برای آخرین بار میتونی خودتو دوست داشته باشی،
برای آخرین بار قلبت خورد میشه و از اون به بعد چیزی به اسم احساسات برات نمیمونه:)
تمام وجودت با اون شکستن سرد میشه و تبدیل به آدمی بی روح میشی که انگار تمام عمرش سردرگم بوده!
آره این همون کاریه که هر روز همه ی آدما باهم انجام میدن، شکست قلب.
ممکنه منم همون کسی باشم که قلب کسی رو شکونده باشه و حالا این بلا سر خودمم اومده، ولی تا وقتی که بتونم از احساسات حرف بزنم یعنی میتونم هنوز عشقو پیدا کنم؟
شایدم نه، عشق چیزی بود که قلبم و روحمو ازم گرفت. حالا فقط یه جسمم که دنبال دوست داشته شدن توسط جسمی دیگست؛
هر جسم یه قلب داره،
ولی هر قلبی نمیتونه جسم خودشو نگهداره.
-جسم
-هیسوکانی
189
این استرس دائمی داشتن هم خیلی کصشره. حتی وقتایی آرامش داری هم استرس میگیری که چرا همهچی آرومه.
189
ببین
میدونم درد میکشی، میدونم سخته میدونم درد داره میدونم قضاوت میشی ، میدونم مسخره میشی، میدونم درونت پر از تنفره ، میدونم هربار که میخوای خوب باشی، گند میزنن بهش.
میدونم دلت پاکه و به هیشکی نمیگی، میدونم همش رو تنهایی تحمل میکنی.
میدونم چقدر داری تلاش میکنی بجنگی با وجود این همه سختی. میدونم قدرتو نمیدونن
ولی طاقت بیار ولی سعی کن
قوی باشی، خب؟
یه روزی تموم اینا میگذره و تو میمونی اون قدرتی که حاصل تمام این زخماس...
بم قول بده نا امید نمیشی،بم قول بده رو پاهات میمونی و روز به روز ازقبل قوی تر میشی:)
نگار"
* برای کسی که بهش نیاز داره بفرست:)!
189
از استرس کم مونده بشینم بمیرم
نمیدونم چرا اینهمه گندش میکنم اما واقعا نمیشه کنترلش کنم نمیتونم به یه ورم بگیرم و اروم بشم
189
یعنی آخرش قراره چجوری تموم شه؟
یعنی به هرچی که میخوام رسیدم و با آرامش سیاهی رو ملاقات میکنم؟
یا در حالی که دارم برای هدفی که بهم تلقین شده تلاش میکنم همه چیز یهو سیاه میشه!
راستش مهم نیست تو چه وضعیتی زندگیم تموم شه، مهم اینه که اون آرامشی که میخوامو داشته باشه، و اینکه اگه بعدش هیچ چیز تموم نشه و دوباره این درد ادامه داشته باشه خیلی برام ترسناکه...
واسه همین ترجیح میدم تا جایی که درد همراهیم کنه ادامه بدم.
-اورثینک هام
هیسوکانی:
189
اتاق 212 آسایشگاه : هر روز از پنجره به دختری که میاد و با لباسای سفید آسایشگاه روی نیمکت میشینه نگاه میکنه، هر روز منتظر میمونه تا اون دختر مو قرمز برگرده و نگاهش کنه اما کسی که تو خاطراتش وجود داره هرگز متوجهشنمیشه!
189
اضطراب نمیزاره بخابم و همچنین نمیتونم درس بخونم وقتیم بیکار میشینم عذاب وجدان میگیرم و گا...هرچی بود و نبود رو اه
