ناگفتهها
Open in Telegram
گفته نشده، بیان نشده، بر زبان جاری نشده اما در فکر محبوس، اینجا جایی برای نوشتن و بیان کردنشون و یادداشت های بی نام و نشان خودم، برای روزهایی که نیستم
Show more418
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
418
Je me quitte un peu
pour mieux m'habiter.
کمی خودم را ترک میکنم
تا بهتر در خودم ساکن شوم.
Charles Juliet
418
تمام تصمیمات آدمی به نحوی و بدون هیچ دلیلِ روشنی غلط از آب درمیآید و مهار همهچیز از دست آدم درمیرود.
یک روز از خواب بیدار میشوی و میبینی در همان وضعی هستی که هیچوقت فکر نمیکردی به آن دچار شوی و دیگر نمیدانی چه چیزی برایت از باقی چیزها مهمتر است.
دلدادهها / ریچارد فورد
418
موج ها خوابیده اند، آرام و رام...
طبل توفان از نوا افتاده است.
چشمه های شعله ور خشکیده اند؛
آب ها از آسیاب افتاده است...
در مزارآباد شهری بی تپش،
وای جغدی هم نمی آید به گوش...
دردمندان، بی خروش و بی فغان...
خشمناکان، بی فغان و بی خروش...
آه ها در سینه ها گم کرده راه...
مرغکان سرها به زیر بال ها...
در سکوت جاودان مدفون شده ست...
هر چه غوغا بود و قیل و قال ها؛
آب ها از آسیاب افتاده است...
دارها برچیده؛ خونها شسته اند...
جای رنج و خشم و عصیان، بوته ها
خشک بُن های پلیدی رسته اند...
مشت های آسمانکوب قوی...
وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست...
یا نهان سیلی زنان یا آشکار...
کاسه ی پَست گدایی ها شده ست؛
خانه خالی بود و خوان بی آب و نان...
و آنچه بود، آش دهن سوزی نبود...
این شب است، آری؛ شبی بس هولناک...
لیک پشت تپه هم روزی نبود...
باز ما ماندیم و شهر بی تپش...
وآنچه کفتار است و گرگ و روبه ست...
گاه می گویم فغانی بر کشم...
باز می بینم صدایم کوته ست...
باز می بینم که پشت میله ها...
مادرم اِستاده، با چشمان تر...
ناله اش گم گشته در فریادها؛
گویدم: گویی که؛ من: لالم، تو: کر...
آخر انگشتی کند چون خامه ای؛
دست دیگر را بسان نامه ای...
گویدم: بنویس و راحت شو به رمز،
تو عجب دیوانه و خودکامه ای...
من سری بالا زنم، چون ماکیان...
از پس نوشیدن هر جرعه آب...
مادرم جنباند از افسوس سر...
هر چه از آن گوید، این بیند جواب...
گوید: آخر... پیرهاتان نیز... هم؛
گویمش: امّا جوانان مانده اند...
گویدم: اینها دروغند و فریب...
گویم: آنها بس به گوشم خوانده اند...
گوید: امّا خواهرت، طفلت، زنت...!؟
من نهم دندان غفلت بر جگر...
چشم هم اینجا دم از کوری زند؛
گوش کز حرف نخستین بود کر...
گاه رفتن گویدم نومیدوار...
و آخرین حرفش که: این جهل است و لج...
قلعه ها شد فتح، سقف آمد فرود...
و آخرین حرفم ستون است و فرج؛
می شود چشمش پر از اشک و به خویش،
می دهد امید دیدار مرا...
من به اشکش خیره از این سوی و باز...
دزد مسکین برده سیگار مرا...
آب ها از آسیاب افتاده، لیک...
باز ما ماندیم و خوان این و آن...
میهمانی، باده و افیون و بنگ...
از عطای دشمنان و دوستان...
آب ها از آسیاب افتاده، لیک...
باز ما ماندیم و عدل ایزدی...
و آنچه گویی، گویدم هر شب زنم؛
باز هم مست و تهی دست آمدی؟!
آن که در خونش طلا بود و شرف...
شانه ای بالا تکاند و جام زد...
چتر پولادین ناپیدا به دست...
رو به ساحلهای دیگر گام زد...
در شگفت از این غبار بی سوار...
خشمگین، ما ناشریفان مانده ایم؛
آب ها از آسیاب افتاده، لیک...
باز ما با موج و توفان مانده ایم...
هر که آمد بار خود را بست و رفت...
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب...
زآن چه حاصل، جز دروغ و جز دروغ!؟
زین چه حاصل، جز فریب و جز فریب!؟
باز می گویند: فردای دگر...
صبر کن تا دیگری پیدا شود...
کاوه ای پیدا نخواهد شد، امیّد
کاشکی اسکندری پیدا شود...
مهدی اخوان ثالث
418
بدرود دوست من
بیآنکه دستها را بفشاریم و حرفی بزنیم.
غمگین مباش،
خم به ابرو نیاور،
در این زندگی، مُردن چندان تازگی ندارد،
و زیستن نیز دیگر چیز تازهای نیست.
سرگئی یسنین / در مایههای ایرانی
ترجمۀ حمیدرضا آتشبرآب
418
Repost from Cozy Corner.
اگه بخوام یه شرح حال دقیق از اوضاع فعلی زندگیم بدم باید رجوع کنم به این نوشتهی محمد یغمایی که میگه:
«نشستهام وسط زندگی...
صبور، غمگین، امیدوار،
خسته و ادامهدهنده و ادامهدهنده.»
در نهایت ادامه دادن تنها راه پیش پامونه🙂
