3 080
Subscribers
No data24 hours
-347 days
-16030 days
Posts Archive
3 080
Repost from N/a
حسی در اعماق وجودم میدانست که درست نیست،اما همزمان میدانست دیگر توان ندارم،دیگر نمیتوانم بجنگم،دنبال آغازی جدیدم اما گمان نمیکنم بتوانم در این زندگی آغازی نو را به ارمغان بیاورم، فکر میکنم شاید این بار تنها راه شروعی نو،پایان باشد
"واینگونه پایان میدهم غمی را بزرگتر از جسمم"
3 080
Repost from N/a
"چشم های سیاهش همانند شب پرستاره برق میزد این چنین بود که هرکس او را میدید به پاکی اش پی میبرد این همه پاکی برای زمین زیادی بود."
3 080
Repost from N/a
"درحالی که سقوط میکنم، به سوی تو میشتابم،تا که شاید به تو برسم و از این زندان رهایی یابم،گرچه این دنیا زیبا بود اما زشتی هایش جانم را گرفت
لبخند های مصنوعی تا یک جای کفایت میکرد ولی دلی در سینه ام میگفت:(فایده ندارد...)
