𝗳𝗮𝗸𝗲 𝘄𝗼𝗿𝗹𝗱🦋🔗
Open in Telegram
اگه از دنیای واقعی خسته شدی... با من همراه شو تا تو دنیای ساختگی من قدم بذاریم💙✨️
Show more576
Subscribers
No data24 hours
-57 days
-1830 days
Data loading in progress...
Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
December '24
December '24
+1
in 0 channels
November '24
+7
in 0 channels
Get PRO
October '24
+612
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 21 December | 0 | |||
| 20 December | +1 | |||
| 19 December | 0 |
Channel Posts
سلام قشنگا
وقتتون بخیر
پارت های سیگار خاموش گذاشته شدن
احتمالا ازین به بعد یه تایم مشخص در هفته معلوم کنم و پارت های هر هفته رو تو اون زمان مشخص شده بذارم تا انقد تاخیر و بی نظمی تو پارت گذاری رمان نباشه
درموردش بهتون خبر خواهم داد:)
| 2 | سیگار خاموش🚬
#part32
یه دستش روی میز بود و دست دیگه ش سیگار و نگاهش از همیشه بدجنس تر بود
فقط دلم میخواست هر جور شده ازش دور شم... اونقدر زیاد که این حس و حال عجیب غریب دیگه سراغم نیاد
طبق عادت آب دهنم رو ترسیده قورت دادم و چند بار پلک زدم
نگاهش هنوزم جوری بود که انگار داشت ازین لال شدنم لذت میبره و منم بر خلاف همیشه کلا قید اون من لجباز و همیشه جسور رو زده بودم
نفسی کشیدم و نگاه از نگاهش گرفتم و فقط به راه در رو فکر کردم
لبخند ماستی زدم و در حالی که الکی اطرافو دید میزدم از طرف دستی که باهاش سیگارو گرفته بود ازش دور شدم و با لحن ماست تری گفتم: باید برم.. دیرم شده
نفس آسوده ای کشیدم و سریع کیفم رو برداشته و نداشته سمت پله ها رفتم
ضربان قلبم نا منظم بود و هیچ نمیدونستم چه مرگمه و یا اون چه مرگشته که این شکلی داره رفتار میکنه
پله ها رو یکی دوتا طی کردم و همینکه به در رسیدم درو باز کردم و زدم بیرون از خونه ش
سر جام ایستادم و دست روی قلبم گذاشتم و گیج لب زدم: چم شده باز؟
صاف ایستادم و سعی کردم انقد وارفته نباشم... حداقل شده ظاهراً
...
خسته شالو از سرم کندم و مانتو رو از تنم بیرون آوردم
خودمو روی تخت خواب پهن کردم و لبامو جمع کردم
آخه مهراب دیوونه اون چه کاری بود کردی؟
واقعا کرم ریزی این بشر تمومی نداشت هر بار از یه روش واسه ی حالگیریم استفاده میکرد
تا گفتم بزار با بی اخلاقی و بیشعوریش کنار بیام یه پلن دیگه رو اجرا کرد
با حرص بالشو روی سرم گذاشتم و به این فکر کردم جدا از کرم ریزی های اون منم زیادی بی جنبه م
سر تکون دادم
آره باید خودمو اصلاح میکردم نباید با هر نزدیکی که انقدر شل میشدم و وا میرفتم
ای تو روحت پسره ی پایین شهری
با یادآوری پسر دانیال نام ابرو هام بالا پرید و چشمام ریز شد
اون پسر کی بود و با مهراب چه خصومتی داشت؟
زندگی این پسر پیچیده تر از یه پسر بی پول و نقاش بود و این هر بار برای من بیشتر ثابت میشد
این رمان ادامه دارد...
لینک پارت اول رمان👇
https://t.me/Helenebrahimiazar/331 | 236 |
| 3 | سیگار خاموش🚬
#part31
شاید نقاشی از نظر خیلی ها فقط ترکیب رنگ و یا کپی از یه چهره باشه ولی پیوند زدن ماجرا های عجیب به همدیگه میتونه این دیدگاهو عوض کنه... ببین تو کافیه بتونی تو تصویرت یه داستان رو بیان کنی...همین خودش میتونه تفکر برانگیز باشه... باید اجازه بدی روحت با صفحه ی سفید نقاشی آمیخته شه... باید بذاری ذهنیتت با چیزی که میکشی ادغام شه... این انعکاس روحه که رو صفحه ی نقاشی پیدا میشه
تموم مدت که حرف میزد من داشتم به این فکر میکردم که تو دنیای هنر و نقاشی مهراب کامل تغییر شخصیت میداد
نه تیکه پرونی میکرد نه داد میزد نه فحش میداد و نه کم حرف بود بلکه کلی هم حرف میزد
در اوج تعجب خیلی هم خوش اخلاق میشد که البته اینش از همه ش تعجب آور تره
سرشو سوالی تکون داد: فهمیدی؟
از بهت بیرون اومدم و خیره به نقاشی گفتم: آره... فهمیدم... این دفعه بیشتر رو چیزی که میخوام بکشم وقت میذارم
ابرو بالا انداخت: خوبه
اینو گفت و دست تو جیب شلوارش انداخت و پاکت سیگارش رو بیرون آورد
از داخلش یه سیگار برداشت و پاکت رو دوباره تو جیبش گذاشت
سیگارو گوشه ی لبش گذاشت و با فندک نقره ایش روشنش کرد و پوکی بهش زد
خیره بهم گفت: برام جای سوال داره تو واقعا ازینکه پیش یه پسر تنها داری نقاشی یاد میگیری نمیترسی؟
به معنی نه سر تکون دادم و گفتم: راستش من فکر میکنم تو اهل اینجور چیزا نیستی...
لب روی هم فشردم و ادامه دادم: یعنی حس میکنم اصلا اون قدر با حوصله نیستی که بخوای یه دخترو تحمل کنی
پکی به سیگار زد و در حالی که جلو میومد گفت: اینجوری فکر میکنی؟
بیخیال شونه بالا انداختم: خب آره... این نظرمه
درحالی که جلوم ایستاده بود و هی داشت فاصله رو کمتر میکرد گفت: ولی میدونی چیه؟
هل شده از فاصله ی کممون با چشای گرد شده از ترس و شاید هول شدن گفتم: چ.. چیه؟
بیشتر خم شد تو صورتم که ترسیده دستمو پشت کمرم برده و به میز گرفتم و در همون حال سمت میز متمایل شدم تا فاصله رو بیشتر کنم و اون انگار که بازیش گرفته باشه دوباره نزدیکتر شد و دود سیگارشو تو هوا پخش کرد
ضربان قلبم بالا رفته بود و هرجور حساب میکردم معادلاتم با این رفتارش جور در نمیومد
با نیشخند گفت: اگه روبروم یه دختر موطلایی که از قضا خیلی هم فوضوله و سعی میکنه تو همه چی سرک بکشه باشه شاید منم بخوام یه عده از قوانینمو دور بزنم...
بیشتر نزدیک شد اونقدر که صورتش فقط چند سانت باهام فاصله داشت
_نظرت چیه؟... هوم؟
این رمان ادامه دارد...
لینک پارت اول رمان👇
https://t.me/Helenebrahimiazar/331 | 181 |
| 4 | سیگار خاموش🚬
#part30
با انگشت روی قسمت زیر چونه کشیدم تا سایه مانند بشه
قلم سیاه رو برداشتم و برای طبیعی جلوه دادن موهای دختر بیشتر قسمت نزدیک پوست سرش رو پر رنگ کردم
با هیجان نگهش کردم و گفتم: خوب شد... ببین الان
نگاهی به نقاشی خودش که الگو قرارش داده بودم کرد و نگاهی به نقاشی من انداخت
دیگه واسه این یکی نمیتونست ضعف بگیره
متفکر یه تای ابروشو بالا انداخت
منتظر چشم به دهنش دوختم که سرشو به معنی نچ تکون داد و گفت: حتی شبیهشم نیست
بهت زده نالیدم: چی؟
معترضانه ادامه دادم: داری نامردی میکنی عین مال توئه... مو نمیزنه
کمی نگاهم کرد و گفت: خوشحال میشم نقاشی های منو انقدر دست کم نگیری
دست به سینه نگاهش کردم که قلم رو زیر چونه ی دختر گذاشت: ببین مال من چونه ش یکم زاویه داره... در ضمن موهایی که من کشیدم از مال تو کمتر پف داره و به همین خاطر کاملا شکل صورت های این دو نقاشی با هم متفاوتن
پکر شده گفتم: من بلدم بکشم... فقط بلد نیستم چه جوری بکشم که جذبه داشته باشن... مشکل من اینه میفهمی؟
بی تفاوت گفت:اصلی ترین مشکل نقاشی های تو اینه که تصویری که میخوای بکشی زیادی تو حالت متوسطه
تنها کاری که لازمه اینه که نه فقط به جسمت بلکه به روحت اجازه ی نقاشی کشیدن بدی... سعی کن بیشتر به واقعیت های درونی نظر داشته باشی تا واقعیت های بیرونی... باید بذاری روحت به صفحه ی نقاشی حاکم شه... لازم نیست نقاشی مطابق با حقیقت های عالم خارج باشه... الان نقاشی های پیکاسو رو دیدی؟
سر تکون دادم که ادامه داد: آدم سر در نمیاره دقیقا فازش چی بوده از کشیدن نقاشی ها و با این حال به هیچ عنوان نمیشه چشم از نقاشی هاش برداری...کافیه یاد بگیری چیزایی که کمترین وجه شبه رو با هم دارن رو با هم ترکیب کنی... جوری که با اولین نگاه نشه پی به همه چی برد نیاز به فکر کردن باشه... این شکلیه که نقاشیت اون مفهومی که میخوای رو میگیره... تو فقط کافیه ازون محدوده ها و قوائدی که برای خودت وضع کردی دربیای البته
خیره بهم ادامه داد: همه ش بر میگرده به اینکه دقیقا میخوای چی بکشی... چیزی که میخوای بکشی باید متفاوت تر از بقیه باشه
این رمان ادامه دارد...
لینک پارت اول رمان👇
https://t.me/Helenebrahimiazar/331 | 133 |
| 5 | باسلام
پارت های این هفته و هفتهی گذشته سیگار خاموش قرار گرفتن
واقعا دلم میخواد پارت گذاری روند مشخصی داشته باشه ولی اگه مدرسه وقتی برام گذاشت...
بازم تلاش میکنم:) | 196 |
| 6 | دو پسر همراهش هر دو ابروهاشون بالا پرید و دهنشون باز موند.
اون یکی هم چشما و دهنشو بهم میفشرد تا بنزینی که روش ریختم وارد دهن یا چشماش نشه.
با اینکه قشنگ میدونستم به شدت دارم تر میزنم ولی ادامه دادم: امید وارم تو هم گرفته باشی چی میگم!
پسر چشم باز کرد و بهت زده دست به صورتش کشید و از بوی بد بنزین صورتش جمع شد.
نفس عمیقی کشیدم و جسورانه خیرهش شدم، البته فقط در ظاهر!
از درون ترس خیلی چیز ها رو داشتم.
نگاه قرمز شدهش رو بهم دوخت و با لحن ترسناکی لب زد: که این طور...
ترسیده آب دهنمو قورت دادم.
قدمی بهم نزدیک شد و خواست یورش بیاره سمتم که همون لحظه هیکل مشکی پوشش جلوم قرار گرفت و صدای دادش بلند شد.
_هوش مرتیکه!
پسر روبروی مهراب ایستاد و با لبخند گفت: مشتاق دیدار.
مهراب روبروی پسر ایستاد و با خشم گفت: دقیقا اینجا چه گهی میخوری تو؟
پسره با اخم مصنوعی گفت: اینجوری ازم استقبال میکنی؟... چه بی ادب!
مهراب بهش نزدیک شد و با اخم تو صورتش غرید: واسهی آخرین بار میگم... راهتو بکش و همراه سگات گمشین ازینجا.
پسره با پوزخند گفت: اگه نرم؟
مهراب با خونسردی گفت: اونوقت کار ناتموم این طلایی رو خودم تموم میکنم.
و فندک نقرهای رنگشو زیر چونهی پسره گرفت.
نفسای خشمگینشون سکوت اطراف رو شکسته بود.
یکی از پسرایی که همراه اون بود کلافه گفت: بیا فعلا بریم دانیال.. دردسر میشه.
پس اون دانیال بود!
همونی که مهراب فکر کرد از طرفش اومدم.
با توجه به اینکه من رو سر و صورت این پسر دانیال نام بنزین ریخته بودم و مهرابم کله خرابتر از این حرفا بود، اون فندک زیر چونهی دانیال دقیقا نقش یک اسلحه فوق العاده خطرناک رو ایفا میکرد.
فقط امیدوار بودم اتفاق بدی نیوفته.
پسرِ همراهش سریع به سمت دانیال رفت و شونهش رو گرفت و کشید و در همون حال گفت: بیخیال پس... فعلا بیا بریم.
دانیال به هردومون نگاه انداخت و در حالی که ازمون دور میشد به مهراب اشاره کرد و ادامه داد: هنوز این قضیه تموم نشده... برمیگردم.
مهراب لبخندی زد و در اوج خونسردی گفت: اگه خ*یهشو داشتی الان جیم نمیزدی بری... میخواستم یه حال حسابی بت بودم.
دانیال دندون رو هم فشرد.
در کل مهراب تو فحش ناجور رقیب نداره... این برام اثبات شده بود و کاش دانیال در این زمینه رقابتو کنار میذاشت.
همینکه اونا رفتن، مهراب بهم نگاهی انداخت و عصبی وارد خونه شد.
منم دنبالش وارد شدم.
برگشت سمتم و عصبی گفت: ببینم دختر، تو هر بار که میای اینجا به این فکر میکنی که این منطقه پر از لات و آدمای آشغاله؟ هیچ به این فکر کردی شاید بلایی سرت بیاد؟
با اخم گفتم: من از پس خودم بر میام... اونقدرا که فکر میکنی ترسو نیستم.
بهم خیره شد و گفت: پس چرا اون روز جلوی اون پسره...
بعد مکثی متفکر گفت: آهان.. آیاز... جلوی اون خوب موش شده بودی.
هل شدم.
دقیقا داشت به نقطه ضعفم اشاره میکرد.
دست به سینه گفتم: اون فرق داره. اون...
منتظر نگاهم کرد که با حرص گفتم: خب آره... متاسفانه من با اینکه داداشم اخمو و مغرور نیست ازش حساب میبرم فقط چون هر بار بلده با چی تهدیدم کنه.
ابرو بالا انداخت و گفت: مسائل خونوادگیتون به من ربطی نداره ولی نمیخوام وقتی خونوادهت بفهمن میای اینجا، فکر کنن این منم که دارم سعی میکنم دخترشون رو اغفال کنم.
پوفی کشیدم و بیشتر اخم تو هم کشیدم:
_ والدین من به حرفای من باور دارن، در ضمن منم اون قدر خریت نمیکنم که کاری کنم فکر کنن مقصری، اون روزم آیاز فکر کرد با چاقو زدیم. خودت که فهمیدی.
در حالی که از پله ها بالا می رفت گفت: من فقط حوصلهی دردسر ندارم... همین.
به راه رفتهش نگاه کردم و با حرص پله ها رو بالا رفتم و گفتم: قرارمون رو که یادت نرفته، قول دادی نقاشی...
قبل اینکه ادامه بدم برگشت سمتم و با عصبانیت داد زد: انقدر اون قرار کوفتیو یادآوری نکن، خودت بریدی و خودت دوختی، تهشم منو چسپوندی به کاری که هیچ دلم نمیخواست انجامش بدم.
شونه بالا انداختم و مثل خودش پررو گفتم: اینا به من مربوط نیست. فقط قسمت قول و قرارشه که واسهی من اهمیت داره.
پر حرص نگاهم کرد که ابرو بالا انداختم.
خیره بهم با چشای ریز شده گفت: انقدر ازین چسپونکی بودنت بدم میاد، حتی نمیتونی تصورش کنی.
با لبخندی حرص دراری گفتم: تازه تو فقط یه گوشهی کوچیک ازین استعدادمو دیدی...
انگشت شست و اشارهم رو جلوی صورتم نگه داشتم و بهم نزدیکشون کردم و ادامه دادم:
_میدونی فقط انقدشو دیدی... یه ذره!
و مقابل چشای از خشم و بهت گرد شده ش گذشتم و گفتم: نمیخوای شروع کنیم؟
نفسی کشید و نگاه ازم گرفت: فقط میخوام تموم شه این کابوس.
لبخند پیروزمندانه ای زدم.
این داستان فعلا ادامه داشت. | 175 |
| 7 | سیگار خاموش🚬
#part28
دوباره شاهد صحنهی روبروم بودم.
یه خونهی کلنگی و یه پسر مو مشکی داخلش که مطمئنا الان منتظر من نبود.
لبخندی زدم و حیاطو طی کردم.
در زدم که طبق معمول باز نشد و میشه گفت کاملا در موازات انتظارم بود.
منتظر موندم... چند ثانیه، چند دقیقه و وقتی فهمیدم قصد باز کردن نداره، با حرص جوری به در کوبیدم که باز شد.
وارد خونه ی تاریکش شدم.
اسمشو صدا زدم ولی کسی جواب نداد.
دوباره صداش زدم و دوباره خبری نشد.
ابرو بالا انداختم و زیر لب متفکر گفتم: خب انگار خونه نیست.
نفسی کشیدم و بیخیال روی صندلی پشت میز نشستم و گفتم: پس منتظر میمونم... فرار که نکرده.
بعد از چند دقیقه که دیدم نه من واقعا مرد اینجا نشستن نیستم از جا بلند شدم تا به طبقه ی بالا برم و دوباره به نقاشی هاش نگاه کنم.
قدمی سمت پله ها برداشتم که صدای گفتگوی بیرون اخم کمرنگی بین ابروهام نشوند و باعث شد توجهم جلب بشه.
از حرکت ایستادم و گوش تیز کردم تا ببینم چه خبره.
_هه... فکر کرده... الان که صداش زدم و خودش جلو چشمش دید، همه چیو میگیره.
بیشتر رو گفتگو دقیق شدم.
_ اینجا هم بریزم؟
_آره... باید بازگشت دوباره مون رو بهش اعلام کنیم.
نفس کلافه ای کشیدم که بوی بنزین به ریه هام فرستاده شد.
اخمم بیشتر شد.
گیج چند بار نفس کشیدم و فهمیدم واقعا داره بوی بنزین میاد.
چند بار پلک زدم و سریع سمت در رفتم.
تردیدو کنار گذاشتم و درو باز کردم که با دیدن چندتا پسر، دقیقا جلوی خونه که یکیشون هم داشت از یه قوطی سفید چیزی شبیه آب روی در و دیوار میریخت سر جام متعجب ایستادم.
بعد از چند لحظه رو به یکیشون که صاف ایستاده بود و با چشمای ریز شده نگاهم میکرد گفتم: هی... اینجا چه خبره؟
همون پسر که قد بلند بود و چهره ی مردونه ای داشت پوزخندی کنج لبش جا خوش کرد.
با همون پوزخند گفت: مهرابو ببین... پس ازین کارا هم بلد بوده و ما نمیدونستیم.
دوتای دیگه هم مثل خودش پوزخند زدن.
نمیشناختمشون و اونا سه مرد بودن، پس نباید سعی میکردم قدم اشتباه بردارم.
سعی کردم خیلی آروم جلوی چیزی که فکر میکردمو بگیرم.
_ببینید آقایون محترم... اینجا یه آدم زندگی میکنه، فکر نمیکنم اینکه بخواین رو درو دیوارش بنزین بریزین کار درستی باشه.
چشم ریز کرد و سمتم اومد و با لبخند گفت: راست میگی خانم کوچولو؟
چیزی نگفتم که با همون لبخند تمسخر آمیزش خیرهم شد و گفت: اوکی، کار ما اشتباهه... ولی تو، تو خونهی یه پسر مجرد داری چیکار میکنی؟... باید یه آدم درست و حسابی تر حرف از درست و اشتباه می زد!
عصبی نگاهش کردم و گیج گفتم: نمیفهمم چی میگید؟
قهقهه ای زد و گفت: باشه، بذار واضع بگم...
با تحقیر نگاهم کرد:
_هیچ دلم نمیخواد تو نصیحتم کنی...
با حرفی که زد شوکه شدم.
توهین کرده بود اونم از نوع خیلی بدش.
غضبناک نگاهش کردم که دوباره ادامه داد:
_خب بذار به زبون خودت بگم... یعنی یه جورایی دلم نمیخواد یه دختر هر جایی که تو بغل هر مردب لش میکنه نصیحتم کنه...گرفتی حالا؟
از عصبانیت حس میکردم سختمه بخوام تکون بخورم.
ولی خب... محترم بودن من هم تا جایی بود...
اگه از حدش میگذشت منم از حدم میگذشتم.
پوزخندی زدم و گفتم: باشه پس منم بذار به زبون خودت حالیت کنم.
سوالی نگام کرد که سمت قوطی بنزینی که اون یکی پسر کنار دیوار ولش کرده بود رفتم و برشداشتم و تو یه حرکت همه ی بنزینو ریختم رو سر و هیکل پسره.
این رمان ادامه دارد...
این رمان ادامه دارد👇
https://t.me/Helenebrahimiazar/331 | 112 |
| 8 | سیگار خاموش🚬
#part27
و قبل اینکه منتظر حرف دیگه ای ازم باشه شیشه رو بالا کشید
لعنتی نثارش کردم و اخمو به سمت ماشینم رفتم و سویچو از جیب مانتوم بیرون آوردم
خودش هر کار دلش میخواد میکنه اونوقت گیر میده به کارای من
هر چند بهش حق میدادم... ظاهر این قضیه خیلی ترسناک بود
ماشینو روشن کردم مسیر خونه رو در پیش گرفتم
فکر نمیکردم انقدر جدی رفتار کنه
معمولا زیاد به کارای من گیر نمیداد ولی میشه راضیش کنم حداقل امیدوارم که بشه
...
شامو که خوردیم بی حوصله نوش جانی گفتم و از جا بلند شدم
به سمت حیاط رفتم و چند پله رو پایین رفتم
با تنفس هوای بیرون حس کردم کمی از کلافگیم برطرف شد البته فقط کمی
قدم های آروممو سمت درخت ها برداشتم
حیاط بزرگ و زیبایی داشتیم به علاوه ویلامون هم قشنگ بود
بابام شرکت داشت و به لطف درآمد خیلی خوبش از بچگی تو ناز و نعمت بزرگ شده بودیم... هم من... هم آیاز
با همه ی اینا من همیشه دلم میخواست یه منبع در آمدی داشته باشم
البته نه اینکه بگم کاملا مستقل باشم و بدون نیاز از کمک مالی بابام
ولی میخواستم آمادگی مستقل شدنو داشته باشم
دلم میخواست خودم یه نمایشگاه هنری بذارم برای تابلو های نقاشی و آثار هنریم نمیخواستم کاملا وابسته به شرکت بابام باشم
با صدای قدم های کسی کنارم سر چرخوندم و به آیاز نگاه کردم
_تصمیمتو گرفتی؟
رو بهش ملتمسانه گفتم: آیاز بهت که توضیح دادم من فقط...
اخمی میون ابروش نشوند : منم بهت پیشنهاد دادم حالا کدومو انتخواب میکنی ؟
واقعا مصمم بود و با توجه به شناختی که ازش داشتم قانع کردنش در حال حاضر تقریبا غیر ممکن بود
پس تسلیم شدم و پکر گفتم: باشه... قبول
_کدومشون قبول؟
با لحن غمگینی که سعی میکردم روش تاثیر گذار باشه گفتم: خب همونکه گفتی دیگه... تو چیزی به مامان اینا نگو منم دیگه اونجا نمیرم
لبخند پیروزمندانه ای زد و دست به جیب سمت خونه برگشت و در همون حال گفت: خوب کاری میکنی
نفسی کشیدم و چیز دیگه ای نگفتم
...
_منم مجبور شدم که قبول کنم
با دهن باز گفت: یعنی دیگه پیش مهراب نمیری؟
خیره شدم بهش و گفتم :خب دروغ گفتم... دروغ که شاخ و دم نداره
وا رفته گفت: نه واقعا دوباره میخوای برگردی پیش اون پسر؟
سر تکون دادم که با تاسف گفت: خری دیگه... چی میشه گفت؟
با اعتراض گفتم: عه اینجوری نگو پرستو... من میدونم که مهراب بهم آسیب نمیزنه حتی مطمئنم ازین... تازه خودتم اون روز تشویقم کردی که برم
شونه بالا انداخت: هر جور میلته... ولی امیدوارم تهش پشیمون نشی
لبخند زدم: نمیشم
این رمان ادامه دارد...
لینک پارت اول رمان👇
https://t.me/Helenebrahimiazar/331 | 108 |
| 9 | پارت چهارشنبه و امروز با تاخیر تقدیمتون💜 | 206 |
| 10 | سیگار خاموش🚬
#part27
فعلا به هیچ عنوان دلم نمیخواست پدر و مادرم قضیه رو بفهمن
چون در فرضیه اول نگران میشدن و مانع ازین میشدن که دوباره مهرابو ببیینم و این برای من اتفاق چندان خوشایندی نبود
و یا طبق فرضیه دومم سعی میکردن با مهراب آشنا بشن در صورتی که شناختن باطن مهراب با این ظاهر خشنی که از خودش ساخته واقعا سخته و پس دوباره اتفاقات منجر به دوری من از مهراب میشدن
جدا از همه ی اینا مهراب بی حوصله بود و رو اینکه ازش بخوام خودشو به پدر و مادرم بشناسونه نمیشد حساب باز کنم
و به دلایل مذکور به هیچ عنوان نباید میذاشتم این آیاز دهن لق چیزی بگه که تنها راهش اینه که کامل و مفصل بشینم براش قضیه رو شرح بدم هرچند عواقبش هم خوشایند نخواهد بود چون قطعا اونم چیزی ازم میخواد که انجامش برام مشکل باشه
با همه ی اینا راضی کردن آیاز فعلا گزینه ی بهتری بود
به خیابون که رسیدیم رفتم جلوش ایستادم
_صبر کن بهت بگم قضیه رو...
منتظر نگاهم کرد که گفتم: اولا اون پسر دوست پسرم نیست... دوما گوش کن ببین چی میگم... اگه به اون اتاق که توش بودیم دقت میکردی همه ش تابلو های نقاشی بود… اون تابلو ها مال اون پسر بودن... اون فوق العاده نقاشی میکشه و کل چیزی که بین ماست اینه که اون قبول کرده تا بهم نقاشی یاد بده...گرفتی؟
گیج گفت: اونوقت تو چه جوری راهت به این منطقه و این خونه و اتاق اون پسر کشیده شده آیلا؟... میشه اینو برام روشن کنی؟
پوفی کشیدم و شروع کردم به شرح دادن قضیه از اول تا امروز
منتظر چشم به دهنش دوختم که بعد از یه مکث عمیق با حرص گفت: خب آخه دختره ی تعطیل مغز اگه اون پسر بلایی سرت میاورد چی؟... اصلا به ایناش فکر میکنی تو؟
با حرص صاف ایستاد و دستی به موهاش کشید و دوباره شروع کرد: اصلا خود خنگت به کنار به این فکر کردی اگه چیزی میشد حال مامان بابا و حتی من چه جوری میشد؟ اگه چیزیت میشد کی میدونست تو کدوم سوراخ موشی هستی تو؟... چه طور انقدر عقل نداری که اینهمه سر خود به خونه ی یه پسر که هیچی ازش نمیدونی نری ..بعدشم چرا نگفتی گوشیت دسته اینه اگه میگفتی من نمیفرستادمت اینجا
دوباره دستی به چونه ش کشید و بعد از چند لحظه سکوت ادامه داد: یعنی موندم بهت چی بگم... هر چی بگم کمه... همینکه تا الان چیزیت نشده خودش خیلیه
با لحن آرومی گفتم: آیاز به خدا مهراب اونجوری که فکر میکنی نیست... اون هیچ کاری بهم نداره من همه ش دنبالش میوفتم ولش نمیکنم... اون اصلا شبیه بقیه نیست... نه دنبال مال و مناله نه هوا و هوس
سرشو با تاسف تکون داد : متاسفم آیلا اما اینی که گفتی نمیتونه منو از تصمیمم منصرف کنه
و بعد سریع سوار ماشینش شد
از بهت درومدم و سریع سمت در ماشینش رفتم و رو بهش در حالی که ماشینو روشن میکرد گفتم: چی میگی آیاز؟ چه تصمیمی؟
رو بهم کاملا جدی گفت: یا به مامان بابا میگم که اونا سر عقل بیارنت یا خودت دیگه نمیای اینجا تا سر عقل بیای
معترضانه اسمشو صدا زدم که بیتوجه گفت: الانم روشن کن ماشینو راه بیوفتیم سمت خونه
این رمان ادامه دارد...
لینک پارت اول رمان👇
https://t.me/Helenebrahimiazar/331 | 202 |
| 11 | سیگار خاموش🚬
#part26
سریع به سمتش رفتم و دست رو شونه گذاشتم و کشیدمش عقب و در همون حال گفتم: آیاز آروم باش.
سمتم برگشت و گفت: نگران نباش... زنگ میزنم آمبولانس الان میرسن.
گوشیشو در آورد که سریع و معترض گفتم: عه... جوگیر نشو دیگه آیاز. گوش کن ببین چی میگم، اینا که خون نیست رنگه... رنگ نقاشی.
گیج سرشو بالا آورد خیره به چشمام گفت: چ... چی؟
بیخیال نوک انگشتمو به رنگ روی شکم و لباسم کشیدم و جلوی بینیش گرفتم: ببین.. خون نیست... بوش کن.
بهت زده رو بهم گفت: م... من وقتی سر و وضع تورو دیدم و چاقوی دست اینو فک کردم چاقو خوردی.
کم کم اخم کرد و طلبکارانه گفت: اصلا تو اینجا چیکار میکنی آیلا؟
نگاهی به مهراب که بیتفاوت خیرهمون شده بود و دست تو جیبش گذاشته بود انداخت و با اشاره بهش ادامه داد: پیش این آدم مخصوصاً؟
صاف ایستادم و آب دهنمو قورت دادم و گفتم: اومدم نقاشی یاد بگیرم.
پوزخندی زد و با تمسخر گفت:هه هه... منم چلمنگ، باورم شد...
عصبی ادامه داد: بگو ببینم راستشو؟
با حرص به بوم نقاشی و رنگ های ریخته شده اشاره کردم و گفتم: خودت که میبینی.... اینا هاش... همهشون قلمو و رنگن، داشتیم نقاشی میکشیدیم.
با قیافه عبوس شده گفت: اون وقت تو چرا این ریختی شدی؟ نکنه تو دفتر نقاشیش بودی؟... این یارو که کل استعداد نقاشیشو رو سرو صورت تو خالی کرده!
نگاهی به لباسام انداختم و گفتم: حالا بزرگش نکن... چیزی نبود، خودم شروع کردم.
با اخم دستمو گرفت و گفت: بیا برگردیم، همه چیو بهم توضیح میدی.
هنوز راهی نرفته بودیم که برگشت سمت مهرابو ادامه داد: با تو هم کارم تموم نشده...
مهراب بی توجه و با تمسخر گفت: الان توقع داری منتظر اومدنت بشینم؟
آیاز رو بهم گفت: این چه پرروئه ها... حیف میگی خودت اومدی و مقصر نیست وگرنه من میدونستم چیکار کنم.
دستمو از دستش بیرون کشیدم و هم قدم باهاش از خونه بیرون زدیم.
حرصی شده گفتم: ببینم تو منو تعقیبم میکنی؟
با خشم گفت: فعلا بحث ما این نیست... تو بگو ببینم اون مرد دوست پسرته؟
انگشت اشارمو به سینهش کوبیدم و عصبی گفتم: اول بهم بگو به چه حقی تعقیبم کردی؟
دستمو گرفت و پایینش آورد و با صدای بالا رفته گفت: تعقیبت نکردم، داشتم ازون خیابون میگذشتم که ماشینتو دیدم... مشکوک شدم و پیاده شدم و دنبالت گشتم و ازونجا که تنها خونهی مسکونی این دور و بر این بود اومدم... همین.
صاف ایستاد و حق به جانب ادامه داد: حالا تو بگو ببینم اینجا چیکار میکنی؟
نگاه از چشماش گرفتم و دست به سینه بعد از لحظاتی منمن کردن گفتم: به تو مربوط نیست.
لبخند مهربونی زد و گفت: ولی به مامان بابا خیلی مربوطه.
بعد از زدن این حرف با قدم های بلند ازم دور شد.
با حرص دنبالش رفتم و صداش زدم : آیاز... باتوام!
این رمان ادامه دارد...
لینک پارت اول رمان👇
https://t.me/Helenebrahimiazar/331 | 199 |
| 12 | سیگار خاموش🚬
#part25
مردمک چشماش رو نگاه من ثابت موند.
صدای خونسردش اومد: من این تیشرتو خیلی دوست داشتم
با ترس گفتم: متاسفم واقعا... عمدی نبود.
خونسرد گفت: اوکی چیزی نیست.
نفس آسودهای کشیدم و با لبخندی به پهنای صورت گفتم: واقعا؟ فکر کردم میخوای دیوونه بازی در بیاری!
سر تکون داد: نوچ... کاملا منطقی رفتار میکنم.
و خم شد سمت میز و قوطی کوچیکی که توش رنگ قرمز بود رو برداشت و درشو باز کرد و قبل از اینکه بفهمم میخواد چیکار کنه رنگ داخلشو کلا ریخت رو تاب سفیدی که زیر مانتوم تنم بود.
بهت زده نگاهش کردم که نیشخندی زد.
_حالا اوکی شد.
وا رفته نگاهش کردم.
با حرص براشو سمتش بردم و همشو سابیدم به تیشرتشو و گفتم: خوبه اینم؟
با چشای گرد شده نگاهم کرد و ماباقی رنگ قرمزشو ریخت رو سرو روم. حرصی شده گفت: نه ...حالا تو بگو این یکی خوبه؟
با حرص جیغی کشیدم و همهی رنگ سفیدو به لباسش سابیدم
_الان بهترم شد!
اونم مثل خودم با خشم رنگ مشکی رو ریخت رو شالم که متاسفانه سفید رنگ بود و با افتخار نگاهم کرد و گفت: حالا عالی شد.
نگاهی به سر و وضعم انداختم.
من فقط تیشرتشو داغون کردم ولی اون نامرد کل سرو روم رو قرمز کرده بود.
دلم میخواست هر هر گریه کنم.
بی توجه بهم تیشرتشو در آورد و سیوشرت مشکیش رو تنش کرد
با بغض نگاهش کردم.
یکم نگام کرد و طلبکارانه گفت: خودت شروع کردی کله طلا!
با صدای خش گرفته ناشی از بغض گفتم: عمدی نبود که...
دست داخل جیبش برد و گفت: ببینم دستمال دارم باهاش یکم به وضعت سرو سامون بدی.
چیزی نگفتم و فقط سعی کردم اشکم نریزه.
از داخل جیب سیوشرتش فقط یه چاقو بیرون آورد.
با تاسف نگاهش کردم.
مگه میشه از جیب این پسر روانی چیزی غیر از چاقو پیدا کرد؟
چاقورو تو دست دیگهش گرفت و با اخم دوباره دست کرد تو جیبش.
همون لحظه صدای در اومد و هردو متعجب به هم نگاهی انداختیم.
هنوز به خودمون نیومده بودیم که طرف از پله ها بالا اومد.
با دیدنش چشمام تا حد امکان گرد شد.
این اینجا چیکار میکرد؟!
با دیدنم دهنش از تعجب باز شد.
وحشتزده نگاهش بین منو مهراب چرخید.
به خودش اومد و سریع سمتم اومد و مضطرب گفت: وای آیلا... خوبی؟
متعجب لب زدم: آ..آیاز؟
نگران گفت: خواهرم خوبی؟ چی به سرت اومده؟
به سمت مهراب که با اخم نگاهمون میکرد برگشت و یهو سمتش حمله ور شد و یقهشو گرفت: مرتیکه چیکار کردی با خواهرم؟... چرا سرو وضعش این شکلیه؟
گیج به آیاز که از عصبانیت صورتش قرمز شده بود نگاه کردم
مهراب دست آیازو از یقهش جدا کرد و و چاقو رو گذاشت تو جیبش و با اخم گفت: چته... رم کردی؟
آیاز اینبار داد زد: میکشمت عوضی... چندتا چاقو به خواهرم زدی؟... همه جاش خونه کثافت... تو یه ذره مردونگی تو وجودت هست که این بلا رو سر دختر بیچاره آوردی؟ با چاقو به یه دختر زدی؟
مهراب از خودش دورش کرد و گفت: این چرتو پرتا چیه میگی؟
خب...آیاز، داداش عزیزم در اوج تاسف رنگ گواش رو با خون اشتباهی گرفته بود.
این رمان ادامه دارد...
لینک پارت اول رمان👇
https://t.me/Helenebrahimiazar/331 | 212 |
| 13 | سیگار خاموش🚬
#part24
مهراب عصبی گفت: چرند نگو ممد.
محمد با لبای آویزون گفت: مهراب واقعا دیگه داری بهم اهانت میکنی، دلخور میشما!
مهراب اینبار یه جوری نگاش کرد وحشتناک.
محمد مظلوم نگاهش کرد.
رو به مهراب گفتم: گناه داره... خب باشه ما که کار خاصی نمیکنیم.
مهراب رو بهم گفت: من به زور دارم تورو تحمل میکنم دوتا شین که دیگه واویلا!
و رو به محمد که رو صندلی نشسته بود گفت: پاشو برو تو هم.
محمد از جاش بلند شد و با دلخوری گفت: باشه... میرم ولی این رفتارتو یادم میمونه.
و بعد شروع کرد از پله ها پایین رفتن.
ناراحت به راه رفتهش نگاه کردم.
دوباره یه پله بالا اومد و رو به من با لحن آرومی گفت: خدا حافظ آیلا خانم... خوش بگذره.
و دوباره پایین رفت.
نگاه شماتت باری به مهراب که حق به جانب ایستاده بود انداختم.
دوباره محمد یه پله بالا اومد و گفت: من که دارم میرم ...شماهم شاهدین که خیلی بد به غرورم لطمه خورده... اصلا شاید تا یه مدت قرص ضد افسردگی مصرف کنم، حالم خیلی خراب شد مسلما هم دیگه هیچ وقت اینجا برنمیگردم... از طرف من از مهراب خداحافظی کنید آیلا خانم ... اصلا یه حسی دارم نگم براتون... یه چی رو قلبم سنگینی میکنه... شاید سکتهای چیزی کردم از درد و غم خلاصه که حلالم کنید
مهراب با حرص گفت: انقد چرتو پرت نگو... شب دوباره بیا.
محمد با هیجان و صدای بالا رفته ای گفت: واقعا؟
مهراب سر تکون داد که با لبخند گفت: درسته خیلی دلمو شکوندی ولی رفیقمی... حالا که اصرار میکنی باشه... میبخشمت و امشبم دعوتتو قبول میکنم... راستی یه فیلم جدید پخش شده اونو میارم تماشا کنیم خیلی خوبه همهش هیجانیه اصلا آدم کیف میکنه. ببینیش عاشقش میشی...
مهراب با عصبانیت گفت: گمشو دیگه!
محمد تند تند گفت: باشه باشه... میرم... دوباره خداحافظ.
و اینبار انگار واقعا رفت.
ابرو بالا انداختم و با لبخند گفتم: چقدر بامزه بود.
و ته دلم ازینکه فکر کرد من دوست دختر مهرابم حالم یه جوری شد.
یه جوری شاید ی حس خوب... شاید...
رو بهم گفت: از حرفاش دلخور نشو، چرت و پرت زیاد میگه.
با حرفی که زد احساس کردم بهم برخورد.
من از اینکه فکر کرد دوست دخترشم ناراضی نبودم و اون داشت میگفت چرتو پرته..
ناراحت شدم شاید... شاید هم فقط یه حس مبهم ولی بد بود.
به سه پایه اشاره کرد: نمیخوای شروع کنی؟
از فکر بیرون اومدم و گفتم: چرا... چرا اومدم.
با یه فکر درگیر براش و پالتو برداشتم.
رنگ هایی که فکر میکردم واسه نقاشی مورد نظرم لازمم میشه رو داخل پالت ریختم.
براشو داخل رنگ سفید فرو بردم و بیرون آوردم.
چرخییدم تا به مهراب نقاشی مورد نظرمو بگم که ناخواسته براش سابیده شد به تیشرت مشکیش و رنگ سفید گرفت.
سریع گفتم: وای...ببخشید
نگاه ترسیدهم رو بالا آوردم و به نگاهش که روی جای لکه ثابت مونده بود خیره شدم.
با ترس آب دهنمو قورت دادم.
گند زدم فکر کنم.
این رمان ادامه دارد...
لینک پارت اول رمان👇
https://t.me/Helenebrahimiazar/331 | 198 |
| 14 | سیگار خاموش🚬
#part23
بعد از یه مکث زل زد تو چشمام و و با لحنی که انگار داره بازجویم میکنه ادامه داد: قطعا واست زیاده که بخوان نقاشی یادت بدن اینو خودتم میدونی... منم هالو نیستم... دقیقا دنبال چی میگردی؟
با یکم من من کردن گفتم: ببین، شاید تو درک نکنی ولی من بلدم نقاشی بکشم... نقاشی هام خوبن ولی اون جذابیتی که میخوامو ندارن... فقط میخوام یاد بگیرم چه طور نقاشی هام به سطح نقاشیای تو برسه.
با اینکه انتظار داشتم یه حرف بزنه ضایعم کنه جوری که از زندگی نا امید شم اما با لحن خونسردی گفت: چیزی که از من میخوای یادت بدم رو باید خودت به دستش بیاری!
سریع گفتم: باشه، پس تو بهم یاد بده چه جوری بدستش بیارم.
نا امیدانه لب زد: نمیخوای هیچ جوره دست از سر کچلم برداری نه؟
به معنی نه سر تکون دادم.
با اومدن صدای در گیج گفتم: کسی قرار بود بیاد؟
بی توجه به من سمت پله ها رفت که همون لحظه صدای یه پسر از پایین اومد: مهری... خونهای؟... اگه خونهای بگو جون من.
و قبل از اینکه مهراب پایین بره یه پسر با قد متوسط بالا اومد.
با دیدن مهراب سرخوش خندید و گفت: وای... چقدر من از دیدنت چشام قلبی شدن پسر!
بعد از این حرف محکم پرید بغلش و گفت: من چقدر دلم واست تنگ شده بود میرغضب... لامصب شبا خواب نداشتم از دلتنگیت.
مهراب سعی کرد از خودش جداش کنه که پسر محکم گونهش رو بوسید.
کم کم لبخند جای حیرتم رو گرفت.
با لبخند گفت: ببین داداش... این یکیهم طلبت... این بدهی ماروگردن گرفتی!
مهراب در حالی که گونشو میسابید تا تف بر اثر بوسه رو پاک کنه گفت: باز تو پیدات شد؟!
پسر ازش فاصله گرفت و گفت: چقد تو بیشعوری پسر... بعد از این همه مدت اومدم پیشت ابراز دلتنگی میکنم اینشکلی داری جوابمو میدی؟... نه واقعا کی میخوای آدم شی؟
سمتم برگشت و با دیدن من اول چشماش گرد شد و بعد جیغی کشید و بهت زده گفت: وای دختر!
مهراب نگاهی بهم انداخت و گفت: بهتر بود بگی بختک ولی خب...آره دختر... مگه چیه؟
پسری که از نظرم چهرهش واقعا بامزه بود نیششو شل کرد و با نگاه بدجنسی رو به مهراب گفت: دخترم میاری خونهت؟... آره کلک؟... اونم اتاق خوابت!
و بعد صاف ایستاد و رو بهم گفت: من واقعا شرمندتونم خانم... احتمالا الان با خودتون دارین در موردم فکر میکنید معلول الحالی چیزی هستم ولی بهتون اطمینان میدم من در سلامت روان و مغزی کامل به سر میبرم... راستی ممدم... شما؟
لبخندی زدم و گفتم: آیلام... از آشناییتون خوشوقتم آقا محمد.
چند لحظه خیرهم شد و بعد رو به مهراب گفت: چقد گُله این... برای اولین بار به جای ممد یکی بهم گفت محمد... مهراب قربونتون بره الهی.
مهراب با حرص کوبید پس گردنش و گفت: انقدر از من مایه نذار.
خندهای کردم که پسر رو به مهراب گفت: نگفته بودی دوست دختر داری مهراب... واقعا خجالت آوره که پیش مستر ممد رفیق، شفیق نگفتی همچین مسئلهی مهمیو!
مهراب با حرص گفت: دوست دخترم نیست... فقط اومده...
پسر سریع حرفشو قطع کرد و با اشاره به سه پایهی چوبی نقاشی گفت: وای داشتین نقاشی میکشیدن؟... عه مزاحم شدما... اشکالی نداره ادامه بدین... راحت باشین توروخدا.
مهراب با اخم رو بهش گفت: حرف مفت نزن... تشکرتو که کردی میتونی گم شی بری.
محمد سریع گفت: شوخی میکنی؟...من تازه اومدم.
با چشمای کنجکاوی گفت: میخوای چیکار کنی داری بیرونم میکنی؟ هوم؟
مهراب با حرص گفت: به توچه بچه پررو... برو خونه بابات.
محمد شونه بالا انداخت و و با لحن اطمینان بخشی گفت: ببین هرکاریم بکنی من 18 سالهم شده، ازین بابت نگران نباش داش!
این رمان ادامه دارد...
لینک پارت اول رمان👇
https://t.me/Helenebrahimiazar/331 | 216 |
| 15 | پارت جدید سیگار خاموش تقدیم نگاه زیباتون♥️ | 227 |
| 16 | سیگار خاموش🚬
#part22
صدای شادش اومد: الکی داری فکرتو درگیر میکنی، در ضمن تو که ازاولشم میدونستی گند اخلاقه با این حال خواستی بری پیشش الان دیگه چرا اینشکلی رفتار میکنی؟ بعدشم اون قبول کرده نقاشی یادت بده تو هم از اولش نمیرفتی اونجا که نازتو بکشه، میرفتی نقاشی یاد بگیری... و حالا چرا داری به خاطر حرفاش اینجوری میکنی؟
راست میگفت.
من که میدونستم بد دهنه... میدونستم همهش دلش میخواد رو اعصابم باشه... همه رو میدونستم و داشتم برای پیشرفت تو چیزی که بهش علاقه داشتم تلاش میکردم ولی الان دیگه چرا به کل هدفمو یادم رفته؟
لبخندی زدم و گفتم: ممنون پرستو... فکر کنم همهی حرفاتو گرفته باشم.
صداش پشت گوشی اومد: بهت که گفتم آدم خوبی واسه مشاورهم... حالا فهمیدی چیکار کنی دیگه؟
نیشمو بیشتر کش دادم: اهوم... فهمیدم.
صدای کلافهش دوباره تو گوشم پیچید: ولی بازم ببین میگم اینکار تو خطرناکه...
لبخندی زدم و فهمیدم این یه شروع دوباره برای بحثمون خواهد بود.
...
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم اصلا از راهی که در پیش گرفتم دچار تردید نشم.
قدم هامو با اعتماد به نفس بیشتری برداشتم و همینکه به در رسیدم دستمو بالا آوردم و چند تقه به در زدم.
باید میفهمید اصلا حرفا و رفتارای بی شرمانهش منو تسلیم نمیکنه.
بعد از چند لحظه در باز شد.
با دیدنم تعجب تو نگاهش آشکار شد.
با لب کج شدهای گفت: بازم تو؟
دست به کمر لبخند زدم: اهوم... بازم من!
در حالی که از در فاصله میگرفت گفت: فکر کردم از شرت خلاص شدم.
درحالی که نزدیک میشدم تا وارد خونه شم گفتم: پس هنوز نشناختیم.
قدم دیگهای عقب رفت که وارد خونه شدم.
خب لازم به ذکره که پوشش چندان مناسبی نداره ولی نباید میفهمید واسم مهمه.
نگاه از نیم تنهی لختش گرفتم و تو چشماش خیره شدم.
با لبخندی که کاملا ظاهری بود گفتم: الان اصلا واسهم مهم نیست چه شکلی لباس میپوشی و حتی طرز حرف زدنتم برام پشیزی ارزش نداره، پس دیگه نمیتونی از بد دهنی و بیشرمیت سوءاستفاده کنی جناب آقای مهراب.
با همون نیش حرص درار ادامه دادم: من نیومدم با تو خاطره بسازم و یا خدای نکرده اداب معاشرت یاد بگیرم فقط قراره بهم نقاشی کردنو یاد بدی.
حق به جانب ادامه دادم: در ضمن خودت قبول کردی بهم یاد بدی.
چشمامو باریک کردم: نمیخوای که زیر قولت بزنی؟... میخوای؟
چشم ریز کرد و چینی به بینیش داد و دستاشو تو جیب شلوارش فرو برد.
بعد از مکثی با غیض گفت: تو روحت!
بر خلاف دفعه های قبل یه لبخند پیروزمندانه رو لبم جا خوش کرد.
حالا که اون بلده حرصم بده منم یاد میگیرم حرصش بدم!
به سمت پله ها رفت که منم دنبالش راه افتادم.
در حالی که از پله ها بالا میرفت گفت: میدونی... اول فکر کردم تو بدشانس بودی که راهت به خونهی من افتاد...
کنجکاو منتظر ادامهی حرفش بودم که بعد از چند لحظه ایستاد و یهو برگشت سمتم که منم از ترس یه پله پایین رفتم و با چشای گرد خیرهی نگاه مشکیش شدم.
خم شد و مقابل صورتم گفت: ولی الان فهمیدم که از بدشانسی من بوده!
از فاصلهی کممون شوکه بودم و از نزدیکیش به خودم تنم گر گرفت.
خوشبختانه زیاد طول نکشید که به حالت عادیش برگشت و دوباره شروع کرد به بالا رفتن از پله ها.
نفسمو فرستادم بیرون و سعی کردم اصلا به لحظات پیش فکر نکنم.
به طبقهی دوم که رسیدیم اون به سمت تختش رفت و از روش یه تیشرت برداشت.
مشکی بود و یه اسکلت سفید وسطش بود.
تیشرتو تنش کرد و به سمت یه پرده رفت و کشیدش.
یه اتاقک خیلی کوچیک اونجا بود که داخلش یه سه پایهی چوبی برای نقاشی بود.
با هیجان نگاهش کردم که سه پایه رو بیرون آورد و بعدش وسایلای نقاشی رو که گواشو آبرنگو خمیر و یه سری خرتو پرت دیگه بودنو گذاشت روی میز.
_ازونجا که خفن دلم میخواد دست از سر کچلم برداری هر چه زودتر میخوام تموم کنم آموزشامو ولی اولش بهم بگو دقیقا میخوای چیو بدونی؟
این رمان ادامه دارد...
لینک پارت اول رمان👇
https://t.me/Helenebrahimiazar/331 | 253 |
| 17 | پارت جدید تقدیمتون | 195 |
| 18 | سیگار خاموش🚬
#part21
موهامو که کامل شونه زدم تو آیینه خیره شدم به خودم.
نگاه از خودم گرفتم.
این چند روز زیادی بی حوصله شده بودم.
خودم متوجهش شده بودم... البته اهالی خونه هم تا حدی بهش پی برده بودن.
بعد از اون روز که از خونهش زدم بیرون دیگه اونجا نرفتم ولی نمیتونستم از خودم مخفی کنم که من داشتم زیادی درمورد اون پسر و زندگیش کنجکاوی میکردم.
میخواستم بیخیالش بشم اما هر بار که داشتم موفق میشدم دوباره خودش و نقاشیای عجیبش عین یه تصویر ثبت شده تو ذهنم به نمایش گذاشته میشدن.
ته دلم دوباره میخواستم برگردم تو اون خونهی کلنگی و دوباره خیره بشم به اون نقاشی هایی که هنوزم نتونستم همشونو نگاه کنم و همون چندتایی هم که دیدم میشه گفت از دیدنشون سیر نشدم ولی دوباره بیشعوری اون پسر یادم میومد و قید همهی کنجکاویم رو میزدم.
من از کودکی علاقهی زیادی به هنر داشتم و پدرم هم متوجه این بود و با اینکه خونوادم مثل همه ی خونواده های دیگه دلشون میخواست پیش از فامیلیم یه دکتر بخوره باز هم بهم اجازه دادن تا تو رشتهی مورد علاقه م درس بخونم.
نقاشی های زیادی کشیده بودم ولی هیچ کدومشون مثل نقاشی های اون پسر نبود.
با اینکه نقاشی های من زیبا بودن و چشم نواز اما محتوای چندان عمیقی نداشتن ولی نقاشی های اون لعنتی قشنگ آدمو تو خلصه دیگهای میبرد.
منم دقیق منظورم ازینکه نقاشی یادم بده این بود که بتونم نقاشی هام به جز زیبایی ظاهری از نظر باطنی بیننده رو وادار به فکر کردن بکنه... میخواستم چیزی باشه که با روح بیننده ارتباط برقرار کنه نه صرفا ترکیب رنگ باشه.
نقاشی های من خوشگل بودن اما جذابیت چندانی نداشتن.
فقط دلم میخواست یاد بگیرم اون جذابیت رو به صفحه های نقاشیم ببخشم.
کلافه دستمو زیر چونهم گذاشتیم.
چی میشد عین تموم آدمای دیگه بدون دعوا و تیکه پرونی باهام مدارا میکرد؟
همهش نیش و کنایه؟
نگاه دیگه از آیینه به خودم انداختم.
گفت ازم خوشش نمیاد.
به خاطر ظاهرمه یعنی؟
زشت نبودم... الهه زیبایی نبودم اما زشت نبودم و مثل همه زیبایی و زشتی های خودم رو داشتم.
اگه بخوام با خودم رو راست باشم از نظرم اون به عنوان یه پسر جذاب بود... واقعا جذاب بود.
کلافه از جا بلند شدم.
من واقعا چرا نمیخوام از فکر کردن بهش دست بردارم؟...
...
دست روی شمارهش گذاشتم و با لمسش صدای بوق بلند شد.
گوشیو به گوشم چسپوندم.
بعد از چند بوق صدای الو گفتنش تو گوشی پیچید.
سریع گفتم: سلام پرستو... خوبی؟
صدای شادش اومد: سلام آیلا، خودت خوبی؟
همه چی روبراهه؟
با لبخند گفتم: آره همه چی خوبه...
با تردید ادامه دادم: ر.. راستش میخواستم ازت یه مشاوره بگیرم.
بعد از مکثی گفت: اوه... به آدم خوبی مراجعه کردی... بگو ببینم چی شده... مربوط به اون پسره مهرابه نه؟
روی تخت نشستم و پتو رو تو دستم فشردم
_آره... درمورد خودشه.
_خب چی میخواستی بپرسی؟
با لحن دلخوری گفتم: میدونی...
صدام لرزش گرفت و با حرص گفتم: اون یه ابله بشعوره بی فرهنگه!
صدای متعجبش اومد: ببینم کاری کرده؟ نکنه... نکنه...
اخمی کردم و زود گفتم: نه نه.. توهم... کاری نکرده فقط...
با صدای بلند ناشی از حرص گفت: فقط چی؟
_چند روز پیش که رفتم پیشش تا مثلا نقاشی یادم بده خیلی بد باهام رفتار کرد... کلی حرفای بد زد... گفت اصلا ازم خوشش نمیاد.
صدای عصبیش اومد: داری واسه این حرص میخوری؟
نگاهمو به زمین دوختم و با لحن آرومی جواب دادم: آره.
این رمان ادامه دارد...
لینک پارت اول رمان👇
https://t.me/Helenebrahimiazar/331 | 227 |
| 19 | سلام قشنگا...
پارت های این چند روز گذاشته شدن
از این به بعد روند پارت گذاری مثل قبل(روز های زوج) ادامه پیدا میکنه | 261 |
| 20 | سیگار خاموش🚬
#part20
از حیاط چند متری گذشته و چند تقهای به در زدم.
بعد از چند لحظه دوباره در زدم..
کسی که درو باز نکرد با اعصابی خورد داد زدم: بی اجازه میام تو ها... درو باز کن.
بازم باز نکرد.
منم محکم به در کوبیدم که باز شد.
سرکی داخل کشیدم و داد زدم: خونهای؟
وقتی جوابی نشنیدم کامل داخل رفتم و درو بستم.
دوباره صداش زدم که کسی جواب نداد.
با حرص پله ها رو بالا رفتم و به اتاقش رفتم.
شعور نداشتهش به کنار ولی نقاشی هاش دیوونه کننده بودن.
من عاشق نقاشی های عجیب غریبش شده بودم.
خیره شدم به نقاشی عجیب کهکشانیش.
با اومدن صدای در از پایین، نگاه از تابلوی نقاشی گرفتم و سر چرخوندم و به خودش که داشت از پله ها بالا میومد نگاه کردم
با دیدنم گفت: تو تاحالا اسم حریم خصوصی رو شنیدی؟
دست به کمر گفتم: تو تا حالا اسم زیر قول نزدن رو شنیدی؟
در حالی که از کنارم میگذشت جواب داد: آره ولی هیچ دلم نمیخواد واسه تو به کار بگیرمش.
حرصی شده گفتم: تو بیتربیت ترین پسری هستی که تا به حال دیدم.
خیره م شد: تو هم نفهم ترین دختری هستی که تا حالا دیدم...سمجم هستی... لوسی و وراجیتم که به کنار!
خواستم یه جواب خوش برو رو بهش تحویل بدم که سریع گفت: ببین من خیلی خستهم ... اختیار گوشمم ندارم که کرش کنم تا صدای نحستو نشنوم، پس لطفا خودت خفه شو خب؟
با بهت نگاهش کردم که با یه حرکت سیوشرت مشکیش رو در آورد.
سریع نگاهمو به سمت دیگهای دوختم که دوباره صداش اومد
_من میخوام تو خونه راحت باشم، تو هم اگه میخوای بری و بیای خونهی من باید با پوششم راه بیای.
با اخم جواب دادم: شما پسرا همتون همین شکلین... نمیدونم چرا انقد دلتون میخواد این شکلی لباس بپوشین؟
خیره شد بهم و با لبخند گفت: خب تو چرا عقدهای میشی؟ اگه دلت میخواد تو هم این شکلی بپوش، من مشکلی ندارما!
و بیخیال خودشو روی تختش پرت کرد.
از پرروییش دهنم باز مونده بود.
_یعنی من واقعا چرا پیش توئه بی نزاکت موندم؟
سر خوش جواب داد: چون احمقی.
سرتکون دادم و گفتم: آره انگار واقعا هستم.
_خوشحالم که خودشناسیت تقویت شده.
متعجب نگاش کردم و گفتم: تو دقیقا چه مشکلی با من داری؟ واقعا چرا انقد ازم بدت میاد؟
بیخیال جواب داد: چون ازت خوشم نمیاد.
صدامو بالا بردم و گفتم: حداقل درست درمون بگو دردت چیه؟... نمیفهممت.
بی تفاوت گفت: اگه قدرت فهمت به اندازهی قدرت فک زدنت بود هیچ وقت نیاز به این همه اعصاب خوردی من برای حالی کردنت نبود.
_واقعا که...
اینو گفتم و با عصبانیت از پله ها پایین رفتم.
با لحن شنگولی داد زد: میموندی حالا کله طلا.
با اعصابی خورد از خونهش زدم بیرون.
پسره ی از خود متشکر از خود راضی
با قدم های حرصی و محکم از کوچه زدم بیرون و وارد خیابون شدم.
سمت ماشینم رفتم و سوار شدم و درو بهم کوبیدم.
من دیگه عمرا اگه پامو اینجا بذارم.
این رمان ادامه دارد...
لینک پارت اول رمان👇
https://t.me/Helenebrahimiazar/331 | 297 |
