en
Feedback
DΣVI𝗟’𝐒 PΛ𝗟Λ𝐂Σ

DΣVI𝗟’𝐒 PΛ𝗟Λ𝐂Σ

Open in Telegram

Наслаждайся тишиной .

Show more
971
Subscribers
-124 hours
-157 days
-4530 days
Posts Archive
چند بار خوندم طبیعی ؟

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ اره https://t.me/Devilerx/28346

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ https://t.me/Devilerx/28336 دویل..

اسمشو گذاشته جئون

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ دقیقا https://t.me/Devilerx/28342

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ جئونه https://t.me/Devilerx/28341

عالی نوشته

ایان درمورد حال الان من نوشته و

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ خود خودتی رومنس https://t.me/Devilerx/28336

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ این کیه یاخدا https://t.me/Devilerx/28336

چه قشنگ حالمو توصیف کردی

احساس تنهایی سر تا سر این قصر رو فرا گرفته بود، اما با خودش میگفت از سکوت لذت ببر...میتونی؟!صدای قدم های پاهاش هم رو مخش بود برخلاف صداهای سرش پس از چی لذت ببره دقیقا؟! سرد شدن قلبش رو حس میکرد و دوری از خودش رو، گمشده، شاید اون‌ گمشده بود، اره اون غرق شده از کاراهایی بود که برای خودش انجام میداد و نه تنها اینکه راه رو بلد نبود بلکه مراقب خودش هم نبود ...شاهزاده‌ای که حتی تو قصر خودش هم گمشده بود اما اینبار با فکر قدم گذاشت و سعی میکرد بی صدا باشن ، زمزمه میکرد و تابلو ها رو نگاه میکرد؛ _تو میتونستی جای خالی بعضی از این تابلو هارو پر کنی نه؟! میتونستی طبق تصورات خودم مال من باشی، آره میتونستی ادم من باشی نه کس دیگه، قلب من نفهم و کور بود که تو رو انتخاب کرد اما من نفهم نیستم و میبینم.... تمام زیبایی هات رو‌ میبینم که برای من نیست ... من میبینم ک- .. بغض داشت خفه‌اش میکرد و حتی مغزش واکنش نمیداد که باید گریه کنه ایستاد و به تابلویی که خالی تر از همه چیز بود، حتی تشبیهش کرده بود به وجود خودش، نگاه کرد و دستی روش کشید؛ _این یکی قرار بود بشه عکس دوتاییمون، قول داده بودی نه؟ اگه قرار نبود که مال من بشی پس چرا این همه خاطرات ساختی برام؟ خودت گفتی عشق، عشقه و جنسیت نداره پس مشکل چی بود؟ خودت گفتی من کافیم و ادم خوبیم...بهم گفتی زیباییت رو به کسی نشون نده و برای کسی نخون پس مشکل چی-.. بالاخره بغضش ترکید و نشست زمین و یه دکمه از پیراهنش رو باز کرد برای تنفس بهتر _من نمیخوام ببینمت تو خوابام، از مغز من بیا بیرون چجوری تمام منو تصاحب کردی وقتی ادم من نیستی؟ من از درون تنهام و تنها کسی که میخوام تویی، به همه ازت گفتم، میگفتم شاید مال من شد، اما سردرگمم از اینکه احساسی داری به من یا نه. همونجا دراز کشید و به سقف نگاه کرد، من خوابم میاد اما اگه اینبار هم ببینمت دلتنگیم بیشتر میشه پس نیا ... چشماشو بست و اخرین قطره‌ای که حتی ارزشش از مروارید ته دریا هم بیشتر بود، ریخت و اینبار بی حس شدنش رو بیشتر احساس کرد اما بطور ناگهانی صدایی شنید پس بدون توجه همون حالت بود و چشماشو باز نکرد؛ +ببخشید مزاحمتون شدم...من-... _نگو ببخشید بدم میاد +چشم...تکرار نمیشه دیگه، میخواستم بگم جناب کیم اومدن و گفتن برای قبل از رفتن به آتن دیداری داشته باشن با شما و-... رفتن؟...وقتی حضورش بود ولی کنارش نبود، تو قصری که ساخت نبود، تو قلبی که خود کیم پرورشش داد نبود....تو این شهر هم نمیخواست باشه؟! با عجله به پایین رفت تا ببینتش و صداشو بشنوه _ کیم... +شاهزاده.... _کیم کجا قراره بری؟! +میرم به آتن و خب دیگه قرار نیست برگردم...دلم تنگ میش-.. _نمیزارم بری! سیگارشو روشن کرد و برای اذیت کردن پسر لبخندی زد و با لحنی که میدونست رو مخشه بلند پیش بقیه گفت: +شاهزاده تو هنوز به مقام پدرت نرسیدی که اجازم دستت باشه _به مقامی رسیدم که تو همون قصرم نگهت دارم و نتونی جایی بری! لبخندش بیشترش شد و پسرش رو در اغوشش گرفت و طبق عادت سرشو میون گردنش برد و زمزمه کرد + تهدیدم میکنی؟! _من سعی میکنم نَمیرم کیم...سعی میکنم نَمیرم! +میخوای با خودم ببرمت؟! _تو اونو داری پس با همون برو +نیم ساعت تا سررسیدن قطارم شده الان نه وقت لجبازیه نه حسودی جئون. _قطارت برسه با جای خالیت رو به رو میشه...میتونی تو این شهر بمونی و مال من نباشی کیم...میتونی زندگی کنی و مال من نباشی فقط از پیشم نرو....از زندگیم نرو کیم بزار زنده بمونم! با شدت گرفتن صداش کسانی که بودند محل رو ترک کردن تا اونا راحت تر باشن ..‌کیم بوسه‌ای به گردن پسرش زد و سعی کرد با اهنگ همیشگیش ارومش کنه و جئون فقط خودشو به صدا و لمس و بوسه های مردش سپرد و کاش زمان متوقف میشد و ....شایدم ....شده بود؟!....صدای زنگ...شاید نیم ساعت شده بود که تو همون حالت مونده بودن و قطار کیم رسیده بود؟! یهویی چشم باز کرد و تو همون حالت خودش رو پیدا کرد و تنها چیزی که دید سقفی بود که نشون میداد کیم به حرفش گوش نداد و باز اومده بود به خوابش...پس برای رسیدن به مرگ باید خیالش رو دنبال میکرد نه؟!....ساعت گذشته بود..‌اما چرا انقدر سریع...میدونست کیم قرار نیست جایی بره پس خوابش میومد و دوباره چشماشو بست و همون اهنگی‌ که کیم همیشه براش میخوند رو زمزمه کرد ...

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ چیزی خوردی؟

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ هی*