en
Feedback
☕️یک جرعه کتاب📚

☕️یک جرعه کتاب📚

Open in Telegram

روال کار کانال:معرفی کتابهای ایرانی و خارجی و بیوگرافی نویسندگان همراه با تکه های جذابی از رمانها داستانهای کوتاه و ضرب المثلها همراه با ریشه ی بوجود آمدن آنها بعضی وقت هام آهنگ ⭕️ارتباط با ادمین ها @saeidazizi2464 @maryamahmadpoor5861 @sinaazizi2464

Show more

📈 Analytical overview of Telegram channel ☕️یک جرعه کتاب📚

Channel ☕️یک جرعه کتاب📚 (@joreeketabyek) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 10 263 subscribers, ranking 3 720 in the Books category and 30 386 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 10 263 subscribers.

According to the latest data from 08 September, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by 51 over the last 30 days and by 1 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 18.97%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 11.40% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 1 947 views. Within the first day, a publication typically gains 1 170 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 70.
  • Thematic interests: Content is focused on key topics such as امین, صدا, دایی, جرعه, سهراب.

📝 Description and content policy

The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
روال کار کانال:معرفی کتابهای ایرانی و خارجی و بیوگرافی نویسندگان همراه با تکه های جذابی از رمانها داستانهای کوتاه و ضرب المثلها همراه با ریشه ی بوجود آمدن آنها بعضی وقت هام آهنگ ⭕️ارتباط با ادمین ها @saeidazizi2464 @maryamahmadpoor5861 @sinaazizi2...

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 09 September, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.

10 263
Subscribers
+124 hours
+227 days
+5130 days
Posts Archive
دوستان پیام به این واضحی.گفتم در قسمت دیدگاهها(کامنت، نظرات)این پست بصورت یکجا تمام داستان رو میذاریم. کجای این پیام مبهم هست شما کافیه برید قسمت دیدگاهها این پست و داستان رو بخونید هر چی کامنا گذاشته شده همه رو بخونید

دوستانی که میگین پیدا نمیکنیم کار سختی نیست این پست هست ۶۶تا کامنت گذاشتن تا حالا بزنید رو اون قسمت از اول بخونید
دوستانی که میگین پیدا نمیکنیم کار سختی نیست این پست هست ۶۶تا کامنت گذاشتن تا حالا بزنید رو اون قسمت از اول بخونید

سلام اول اینکه شما تاج سر ما هستید و ما به وجود شما میبالیم یه نقد هم از طرف ما به شما ما تمام‌سعی خودمون رو میکنیم که بهترین نسخه از خودمون رو ارائه بدیم و به همین خاطر روزانه خیلی ها زحمت میکشن از نویسنده ،تایپیست،. ویراستار، و.....که مطالب به موقع ارائه بشه ببینید داستان و رمان اسمش مشخصه یعنی طولانی و قاعدتا باید جزییات بیان بشه و این بسته به نویسنده ممکنه متفاوت باشه یه نویسنده ممکنه در مورد یه نشستن روی صندلی و‌خوردن یه فنجان چای بیست صفحه وصف صحنه رو داشته باشه که سبک نویسنده این مدلی هست و ترجیح ش همینه و اینکه داستانی ممکنه برای فردی بینهایت جذاب باشه و ممکن هست همون داستان برای فردی دیگه اصلا جذاب نباشه این بسته به علاقه افراد متفاوت هستش و‌اینکه داستان جهت کسی آگاهی و تجارب نزیسته هست عزیزان اگر در یک داستان شما اون موقعیت رو تجربه نکردید یا در اطرافیانتون مشاهده نکردید به معنای این نیست که وجود نداره صرفا شما ندیدید یا تجربه نداشتید و دیگه اینکه اگر داستانی رو دوست نداشتید لازم نیست بگید خوب نیست من نمیخونم چون ممکنه دیگران به جد پیگیر باشن و ما اینجاییم مه نقد بشنویم و اصلاح کنیم و رشد کنیم ولی اینکه بگید داستان آبکیه (بخدا من خودم هنوز نمیدونم منظور از آبکی چی هست)این نقد نیست نقد کنید تا نویسنده و تیم رشد کنن تا ما نیاز مخاطب رو بشناسیم

همراهان گرامی تا دقایقی دیگر تمامی قسمت های داستان #آدم باش در قسمت کامنت(نظرات)همین پست بارگذاری میگردد و تا فردا هیچ پستی در کانال بارگذاری نمیشود و از فردا روال کانال مثل قبل با رمان جدید ادامه دارد 🙏

خاطرات زیبا کدوم یکی رو داشتید؟ 《ایران رو بگردیم》 👇👇👇 جهت خواندن داستانهای جذاب به کانال ☕️ یک جرعه کتاب📚 بپیوندید👇 http
خاطرات زیبا کدوم یکی رو داشتید؟ 《ایران رو بگردیم》 👇👇👇 جهت خواندن داستانهای جذاب به کانال ☕️ یک جرعه کتاب📚 بپیوندید👇 https://t.me/joreeketabyek

موافقید داستان #آدم باش بصورت یکجا بارگذاری بشه و از پس فردا داستان جدید شروع بشه؟
Anonymous voting

"من کسی که دوستش داشتم را رها کردم، اتفاقا آدم ساختن و ادامه دادن هستم؛ اما اگر قرار باشد همیشه در حال تلاش کردن برای این باشم که بگویم" من وجود دارم" ترجیح میدهم فراموش شوم..!". 📕۱۹۸۴ ✍️جورج اورول 👇👇👇 لطفا کانال ☕️یک جرعه کتاب📚را به دوستان خوبتان معرفی کنید👇 https://t.me/joreeketabyek

آیا در عشق و عاشقی های خام زیر بیست سالگی، کار خنده داری کرده اید؟... https://t.me/joreeketabyek 💎من عاشق دختر همسایه‌مان بودم. الان نیستم. عاشق کس دیگری هستم و دختر همسایه‌مان هم بچه دارد. همین عشق باعث شد رتبه‌ام در کنکور بیست و خرده‌ای هزار شود. خدا می‌داند که اگر عاشق نشده بودم، الان به‌جای استیو جابز سیب کشف می‌کردم یا به جای جیم جارموش گوست‌داگ می‌ساختم یا به جای کیت جَرِت پیانو می‌زدم. عشق همه استعدادهایم را به باد داد و عاقبت چرت‌نویسی نصیبم شد. یک بار معلم زنگ آخر پیش‌دانشگاهی مان نیامده بود و ما را زودتر فرستادند برویم خانه. من چون می‌دانستم سرویس دختر همسایه‌مان کی می‌رسد (همیشه نیم ساعت قبل از من می‌رسید)، هر چه ته جیبم داشتم را جمع کردم و یک تاکسی دربست گرفتم تا معشوقم را ببینم. البته منظور از این دیدن، پیاده شدن او از سرویس مدرسه، بای بای احتمالی با دوستانش و داخل شدن به خانه بود که در بهترین حالت هفت ثانیه طول می‌کشید. با تاکسی سر کوچه رسیدم و به‌سرعت پیاده شدم. باران شدیدی می‌بارید. یک جایی خف کردم که احیانا مرا نبیند. همین‌طور خیس و خیس‌تر می‌شدم. نزدیک‌های رسیدن سرویس‌شان بود که یک پراید جلوی پایم ایستاد و آدرس پرسید. خیلی سریع جوابش را دادم و پرایده راهش را گرفت و رفت. وقتی سرم را به سمت در خانه دختر همسایه‌اینا چرخاندم، صدای بسته شدن در را شنیدم. درست در همین فاصله، او هفت ثانیه رویایی مرا پیموده و وارد خانه شده بود. مثل موش آب‌کشیده وارد خانه شدم و از همان روز با خودم تصمیم گرفتم هیچ‌وقت پراید نخرم. ویژه نامه عشق مجله خط خطی: ✍️محمد_صفاجویی 👇👇👇 هر روز چند دقیقه مطالعه، با☕️ یک جرعه کتاب📚 عضو کانال شوید👇 https://t.me/joreeketabyek

آدم_باش قسمت 34 https://t.me/joreeketabyek دلم براش می‌سوخت. هرگز در عمرم او را به این حال ندیده بودم. آخرین چیزی که شکست بطری آب داخل دستش بود که آن را به لبه اوپن زد...دستش خون آلود شده و همه جا به هم ریخته بود. سخت نفس می کشید. بغض کرده بود و چشمان سرخ رنگش اشکهاشو در پس غرور مردانه اش سد کرده بودن. آرش متاثر نگام کرد و من در حالی که آرام وارد آشپزخانه می‌شدم نجوا کردم: اگه راحت شدی... نگاش رو طوری میخ نگام کرد که لال شدم: هیچی ...هیچی راحت باش... برخاست و به سمتم هجوم آورد بین دو دیوارکنج آشپزخانه و هیبت درشت او گیر افتادم. از درونش آتش زبانه می‌کشید و حرارتش تنم را می‌لرزاند و می سوزاند کف دستش که بر دیوار قرار گرفت حایل چهارم بود که کاملا اسیر شوم. فقط به من خیره شده بود. نگاه مشکی و شرزه اش شلاقم می‌زد. به سختی نفس میزد. ملتمسانه لبم لرزید و صدا از ته حنجره ام به گوش رسید. -نکن آراد!...داری میترسونیم. صدای آرش مرهمی بود تا بدانم تنها نیستم: آراد ولش کن...اصلا معلومه چته؟بیا برو بیرون داداش. مامان اینجا رو ببینه قبض روح میشه. از دستش خون می ریخت. باید از راهکارهای خودم برای فرار از موقعیت‌های خطرناک استفاده میکردم. گرچه نامردی بود و از بازی کردن با احساساتش گریزان بودم اما راهی نداشتم. به(اگه تا حالا عضو کانال یک جرعه کتاب نشدی حتما عضو شو)جای ترس وا نمود کردم بغض کردم. اشکم سرازیر شد. دماغم را مثل بچه های لوس بالا کشیدم: مثل همیشه میخوای اذیتم کنی؟میخوای زورت رو به رخم بکشی ؟ عیب نداره هر کاری میخوای بکن، اصلا بزن...منو بزن تا دلت خنک شه. رنگ نگاهش تغییر کرده بود. ناباورانه و مات پرسید:من تا حالا دست رو تو بلند کردم؟(صداش بلندتر شد با توام؟ کنار دیوار تا پایین سر خوردم و زانوانم را گریان بغل گرفتم قلب رئوفش را می‌شناختم او طاقت یک قطره اشکم را نداشت. کنارم زانو زد: بس کن نهال!...باز زدی جاده خاکی؟ حالا که کمی آرامتر شده بود وقت آن بود که من اوضاع را به نفع خودم تغییر دهم. به عقب هلش دادم گرچه او آنقدر محکم بود که ذره ای تکان نخورد: همیشه خودخواهی...نمیتونی خوشحالی منو ببینی. بی اختیار با دستان خون آلودش صورتم را قاب گرفت. اینبار محکمتر به عقب هلش دادم: ولم کن دست من نزن. مچ دستانم را در هوا محکم گرفت و طوری نگاهش را به من دوخت که فهمیدم دستم را خوانده است. آرش مشغول جمع کردن آشپزخانه بود. خواستم دستم را از چنگش در بیارم اما او قوی بود. نه!...انگار خودش بود. همان مرد مغرور و خونسرد. لبخندی کنج لبش نشست و آرام طوری که آرش نمی شنید نجوا کرد: اونی که نباید دست بهت بزنه امیرعلی هستش. ته دلم چیزی فرو ریخت. با انزجار خواستم تکان دیگری بخورم. اما هیچ قدرتی نداشتم. مطمئن و با اراده سر تکان داد: تو ...فقط مال منی بچه. کلافه نفسم را یکجا بیرون دادم و اینبار چون دستم بسته بود ضربه محکمی با پام به او کوبیدم. از درد فریادی زد و در حالی که من می گریختم با صدای بلند گفت: اینارو از اون مرتیکه یاد گرفتی؟ وقتی امیرعلی را با این نام خطاب میکرد روی اعصابم راه می رفت. جلوی در آشپزخانه مکثی کردم نگاهی به او که روی سرامیک کف آشپزخانه نشسته بود کردم و بعد اولین چیزی را که از روی اوپن به چنگ آوردم به سمتش پرت کردم. اگر جا خالی نداده بود با آن لیوان شیشه‌ای سرش را شکسته بودم. صدای اعتراض آرش را در حال فرار شنیدم: اه!...بسه دیگه. همه جا پر از خورده شیشه شده 👇👇👇 ☕️ یک جرعه کتاب📚بخون و عاشق کتابخوانی شو👇 https://t.me/joreeketabyek

آدم_باش قسمت 33 https://t.me/joreeketabyek ستاره چشمکی تحویلم داد و انگشتش را در هوا تکان داد: راست میگی...چه حالی بکنه داداش من. از خجالت آب شدم حتی جرت نگاه کردن به آراد را نداشتم صدای خسته و آرام آراد تنم را لرزاند: زن عمو( هر دو به او نگاه کردیم )من میرم یه چرتی بزنم... به من نگاه کرد هیچ غروری پشت نگاهش نبود، اما غم زده و کلافه به نظر می‌رسید)یک ساعت دیگه بیدارم کن برگردیم. -باشه... او برای استراحت به اتاقی رفت. تمام فکرم پیش او بود یک ساعت بعد تلنگری به در نواختم و آرام در را باز کردم. لبه تخت نشسته بود پاهاش روی زمین بود و آرنجها رو به زانوانش تکیه داده بوددنگاه سردرگمش به نظر خواب‌آلود نمی‌رسید. تصور کردم او حتی روی آن تخت دراز نکشیده است: چی شده؟ -گفتی بیدارت کنم. کلافه برخاست و در حالی که دست در موهاش فرو میبرد به سمتم آمد نجواش رو شنیدم.«چه زود یه ساعت شد». پدرم در حال خداحافظی با او، در حالیکه دستش را با دو دست می فشرد و به آغوشش می کشیدش، پرسید: حالت خوب نیست؟ کمی پرت به نظر می‌رسید. گویی هوش و حواسش کاملا درگیر بود. لبخند ماتی زد: چرا عمو خوبم. -پس چرا من فکر می کنم یه چیزی ناراحتت کرده(با چشمک اشاره‌ای به من کرد)نکنه این وروجک باز سر به سرت گذاشته؟ آراد گیج و مات به من خیره شد حتی صدای پدرم را نشنید که او را بنام خواند. داشتم از ترس قالب تهی می‌کردم. این پسر رسوا تر از آن بود که بتواند حالش را پنهان کند. پدرم روی شانه اش زد: آراد!...دستپاچه و پرت تکانی خورد: هان؟جان؟جانم عمو؟ -تو یه چیزیت میشه ها، اگه حالت خوب نیست بذار فردا... میان حرف پدرم رفت:نه، خیلی کار دارم باید راه بیفتم. -پس حسابی مراقب باشین. آراد جلو می رفت و ما سه نفر پشت سرش بودیم که پدرم با اشاره چشم به او بی صدا لب زد: حواست بهش باشه...گیجه. لبخند زدم و به علامت اطمینان خاطر چشمامو بستم... هوا(کانال یک جرعه کتاب در تلگرام)تاریک شده بود از وقتی حرکت کرده بودیم هیچ کدام حرفی نزده بودیم اوصدای ضبط را آنقدر بلند کرده بود که حس می کردم حتی صندلی‌ها میلرزند. با چنان سرعت سرسام آوری رانندگی میکرد که از ترس جانم بی هیچ حرفی کمربندم را بسته و به صندلی چسبیده بودم. جاده نسبتا تنگ و تاریک بود. دل توی دلم نبود تا برسیم و از این وضعیت خلاص شوم. مدام دستش را دور گردنش حرکت می داد. یقه پیراهن مردانه اش را بازتر می کرد و طوری نفس میکشید گویی هوا برای تنفس کم میاورد... بالاخره به گرگان رسیدیم. آه! فکر می گکنم بیشتر از ۱۰ کیلو از گوشت تنم آب شده بود. بی سر و صدا و در همان سکوت محض وارد خانه شدیم. آرش داخل پذیرایی در حال تمرین با گیتارش بود. با دیدن من لبخند زد: به! سلام! اومدین؟ با لبخندی تصنعی خودم را به او رساندم و اشاره کردم: هیس!...اوضاع خرابه. آراد پکر و گرفته وارد آشپزخانه شد و آرش در فرصتی که دست داد آرام پرسید: چشه؟گوشه لبش چرا زخمیه؟ کلافه لبهایم را روی هم فشردم: چی بگم؟به خدا تا اینجا مردم و زنده شدم. نمیدونی چطور رانندگی میکرد. فقط خدا بهمون رحم کرد. -آخه چرا؟ -هیچی بابا...فهمید جمعه ‌شب قراره نامزد کنیم. آرش بهت زده نگاهم کرد: پس یعنی دیگه تموم؟ صدای خرد شدن چیزی شبیه شیشه که به سمت دیوار پرت شده باشد حرفمان را ناتمام گذاشت و این تنها صدایی نبود که شنیدیم. وقتی من و آرش خودمان را پشت دیواره اوپن آشپزخانه رساندیم، آراد نفس زنان در حال لگد زدن به میز و صندلی و پرتاب هر آنچه جلو دستش می‌رسید بود. از بچگی عادت به شکستن وسایل در عصبانیت داشت اما...حال و روزش برام رقت انگیز بود 👇👇👇 ☕️ یک جرعه کتاب📚بخون و عاشق کتابخوانی شو👇 https://t.me/joreeketabyek

لیست کتابهای صوتی که تاکنون در کانال 🗣صوتی یک جرعه کتاب بارگذاری شده است در صورتی که تمایل به دریافت هر کدام از کتابهای صوتی زیر داشتید جهت هماهنگی و تهیه کتاب و یا ثبت نام در کانال صوتی یک جرعه کتاب با آیدی یا شماره تماس زیر هماهنگ کنید👇 مریم احمدپور ۰۹۱۶۹۶۱۵۸۶۱ ‏@maryamahmadpoor5861 📕نامه به کودکی که هرگز زاده نشد✍️اوریانا فالاچی 📕ابله✍️داستایوفسکی 📕صدسال تنهایی✍️گارسیا مارکز 📕همسایه ها✍️احمد محمود 📕شازده کوچولو✍️آنتوان دو سنت اگزوپری 📕سم هستم بفرمایید✍️داستین تائو 📕تاریخ مختصر ایران✍️سرپرسی سایکس 📕شوهر آهو خانم✍️علی محمد افغانی 📕دو قرن سکوت✍️عبدالحسین زرینکوب 📕سو و شون✍️سیمین دانشور 📕قمارباز✍️داستایوفسکی 📕ملت عشق✍️الیف شافاک 📕مردان مریخی زنان ونوسی✍️جان کری 📕قهوه سرد آقای نویسنده✍️روزبه معین 📕سمفونی مردگان✍️عباس معروفی 📕بادبادک باز✍️خالد حسینی 📕شاهنامه✍️حکیم ابولقاسم فردوسی 📕قلعه حیوانات✍️جورج اورول 📕کلیدر✍️محمود دولت ابادی 📕خوشه های خشم ✍️جان اشتاین بک 📕بامداد خمار ✍️فتانه حاج سیدجوادی 📕طعم گس خرمالو ✍️زویا پیرزاد 📕این سه زن ✍️مسعود بهنود 📕یک عاشقانه ی آرام✍️نادر ابراهیمی 📕قصه های بهرنگ✍️صمد بهرنگی 📕چشمهایش✍️بزرگ علوی 📕سال بلوا✍️عباس معروفی 📕کتابخانه نیمه شب✍️مت هیگ 📕غرور و تعصب✍️جین استین 📕اسطوره✍️پگاه 📕انا کارنینا✍️تولستوی 📕خانه ادریسی ها✍️غزاله علیزاده 📕عشق در زمان وبا✍️گابریل گارسیا مارکز 📕جای خالی سلوچ✍️محمود دولت ابادی 📕باردیگر شهری که دوست داشتم✍️نادر ابراهیمی 📕شب سراب✍️ناهید آ پژواک 📕انسان در جستجوی معنا✍️ویکتور فرانکل 📕ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد✍️پائلوکوئلیو 📕جزیره سرگردانی✍️ سیمین داشور 📕سالاری ها✍️ بزرگ علوی 📕سهم من ✍️پرینوش صنیعی 📕شوخی ✍️میلان کوندرا 📕نسل عاشقان✍️ ر اعتمادی 📕ندای کوهستان✍️خالد حسینی 📕ساز ناکوک✍️مژگان قاسمی 📕کیمیا خاتون✍️سعیده قدس 📕پشت دیوارهای حرمسرا✍️منوچهر مطیعی 📕هزار و یکشب 📕خواب زمستانی✍️گلی ترقی 📕قاشق چایخوری✍️هوشنگ مرادی کرمانی 📕ماه بیگم✍️داستان واقعی 📕شادکامان دره قره سو✍️علی محمد افغانی 📕نوبت عاشقی✍️تکین حمزه ‌📕حاکم کیست حاکم چیست✍️نسرین قدیری ‌📕ژالان✍️محمد یاسین نصرتی ‌📕کنج بهشت✍️تکین حمزه لو ‌📕افسونگر مسترد✍️رویا احمدیان ‌📕داستانهای کوتاه ایرانی✍️مجموعه نویسندگان ‌📕بلندیهای بادگیر✍️امیلی برونته ‌📕سیب ترش✍️فرشته نوبخت ‌📕دیوید کاپرفیلد✍️چارلز دیکنز 📕چراغها را من خاموش میکنم✍️زویا پیرزاد 📕عادت میکنیم✍️زویا پیرزاد 📕ماهی خانم✍️ناهید گلکار 📕بر باد رفته✍️مارگارت میچل 📕کفش های غمگین عشق✍️ر اعتمادی/در حال اجرا

داستانک حالا که می‌دانی https://t.me/joreeketabyek اسکیمو: اگر چیزی دربارۀ خدا و گناه ندانم، به جهنم می‌روم؟ کشیش: نه، اگر نمی‌دانستی، نمی‌رفتی؛ اما حالا که می‌دانی وضع فرق می‌کند! اسکیمو: پس چرا این چیزها را به من گفتی؟! 👇👇👇 لطفا کانال ☕️یک جرعه کتاب📚را به دوستان خوبتان معرفی کنید👇 https://t.me/joreeketabyek

شاید مشکل از ویولن نباشد! https://t.me/joreeketabyek تصور کنید یک ویولن خریده‌اید. آن را برمی‌دارید و شروع به نواختن می‌کنید. احتمالا صدای گوش‌خراشی از آن خواهید شنید. ممکن است چندین ماه به همین روند ادامه دهید، اما چیزی تغییر نمی‌کند و صدا همچنان دلنشین نخواهد بود. به چه نتیجه‌ای می‌رسید؟ ساده است. شما باید نوازندگی ویولن را یاد بگیرید. اگر کسی به این نتیجه برسد که مشکل از ویولن است و باید ویولن را تعویض کند چه؟ ممکن است این نتیجه‌گیری در مورد ویولن خنده‌دار باشد، اما در بسیاری از موقعیت‌های زندگی، ما دقیقا به همین شکل نتیجه‌گیری می‌کنیم. مثلا، ما در روابط خود چنین عمل می‌کنیم. از روابط خود راضی نیستیم و مدام سعی می‌کنیم آدم‌هایی که با آنها در رابطه هستیم را تغییر دهیم. شریک عاطفی خود را مدام عوض می‌کنیم، اما به نتیجه‌ی دلخواه نمی‌رسیم. پاسخ ساده است. مشکل لزوما از ویولن، آدم‌ها و شریک عاطفی ما نیست و شاید این ما هستیم که باید مهارت نوازندگی، ارتباط و عشق را بیاموزیم. اگر آرشه کشیدن، نت‌خوانی، شمارش، ریتم، جای انگشت‌هایمان روی ساز و سایر مهارت‌های لازم برای نوازندگی را بلد نباشیم، اگر تمام ویولن‌های دنیا را هم به ما بدهند، همان صدای گوش‌خراش همیشگی را خواهیم شنید. https://t.me/joreeketabyek اگر نقاط ضعف خود را نشناسیم و سعی نکنیم آنها را در روابط خود مدیریت کنیم، اگر با خود و شریکمان مهربان نیستیم، اگر بخشش بلد نیستیم، اگر دنبال یک رابطه‌ی رمانتیک غیرواقعی در رمان‌ها و فیلم‌ها هستیم، اگر به دنبال یک آدم بی‌نقص و کامل می‌گردیم، اگر انتظار داریم شریک ما بدون آنکه چیزی بگوییم ما را بفهمد، و اگر سایر مهارت‌های لازم برای رابطه را نداریم، با تمام آدم‌های دنیا به نقطه‌ای مشابه و نامطلوب از رابطه خواهیم رسید.   مواردی هم هستند که ویولن ما واقعا مشکل اساسی دارد و باید آن را تعویض کنیم، اما تا زمانی که ما نوازندگی ویولن بلد نباشیم، نمی‌توانیم این موضوع را تشخیص دهیم. در روابط هم همینطور! ✍️آلن_دوباتن 👇👇👇 هر روز چند دقیقه مطالعه، با☕️ یک جرعه کتاب📚 عضو کانال شوید👇 https://t.me/joreeketabyek

آدم_باش قسمت 32 https://t.me/joreeketabyek الحق که دختر نازی بود عمدا پرسیدم: چند سالشه ستاره جون؟ آراد با غیضی که پشت نگاه آرام و ظاهر متینش بود به من خیره شده بود چشمکی تحویلش دادم. ستاره گفت: ۲۵ سال، قدش هم یه خورده از تو بلندتره. دستامو به هم زدم: عالیه! حرف نداره... ستاره برخاست و برای نشان دادن عکس کنار آراد نشست من هم ذوق زده سمت دیگرش نشستم در همان یک لحظه ای که فرصت کرد طوری نگاهم کرد که ته دلم خالی شد. حسابی کفری بود ستاره صفحه گوشی رو مقابلش گرفت: بیا ببین چه محشره !نگاه کن دیگه، چه پسر سر به زیری داریم. -آخه من قصد ازدواج ندارم چرا دختر مردم رو... گوشی ستاره زنگ خورد پدرم بود ستاره با گفتن ای بابا! از جا برخاست و به سمت دیگری رفت. حالا وقت فرار من بود خواستم بلند شوم که مچ دستمو محکم گرفت. نگاش تا اعماق وجودم را می کاوید و میلرزاند نفسم حبس شده بود. صدای(اگه تا حالا عضو کانال یک جرعه کتاب نشدی حتما عضو شو)ستاره باعث شد یک لحظه دستش شل شود و من فرصتی برای فرار پیدا کردم. بلافاصله سر جای اولم نشستم. ستاره در حالی که گوشی رو به دست آراد می‌داد با بسته ای که در دست داشت به سمتم آمد: اینو برای جمعه، برات خریدم... با تعجب و لبخند بسته نسبتا بزرگ را گرفتم: جمعه؟چه خبره؟ -واه! ...امیرعلی بهت نگفته؟ من و بیشتر از من آراد به دهان و چشم دوخته و منتظر شنیدن بودیم. ستاره مرا به آغوش کشید و بوسید:جمعه شب همه چی تمومه( ناگهان دلم لرزید غافلگیر شده بودم. اصلا جرات نگاه کردن به آراد را نداشتم) پاشو تنت کن ببین چطوره... خوشحال بودم اما...نفسم به سختی بالا میومد. به زحمت لبخند زدم نگام بی اختیار از آراد عبور کرد بهت زده بود گویی دنیا روی سرش خراب شده بود: بدو بپوش دیگه. لبخند رنگ پریده ای روی لبم نشست: -چشم... بسته را برداشتم و به اتاقی رفتم. دلم نمیومد آراد را بیازارم، اما مجبور بودم به خاطر شور و اشتیاق ستاره لباس را بپوشم. چه لباس شب زیبایی بود مثل همیشه سلیقه ستاره حرف نداشت. لباس نباتی رنگ چنان به تنم نشسته بود گویی برای من دوخته شده بود. کفشهای هم رنگ لباس را هم پا زدم. موهامو باز کردم و مقابل آینه ایستادم. قلبم تند تند میزد. با اینکه خوشحال بودم حالم بد بود: پوشیدی؟...بیا دیگه. -تو بیا ستاره جون. -بیا دیگه...چه از داداشش خجالتم میکشه. با گامهای آرام از اتاق خارج شدم. سالن رو که دور زدم رو به رویشان ایستادم. خوشحالی چهره ستاره قلبم را شاد میکرد اما بهت نگاه آراد جانم را به آتش می کشید. نگاش میلرزید و حالش بدتر از آن بود که بتواند به راحتی نفس بکشد: وای دختر! چه فرشته ای شدی انگار تو این لباس تراشیدنت( رو به آراد کرد) مگه نه؟ آراد به سختی نفس می کشید و نگاه لرزانش را از من بر نمیداشت، وجودم گر گرفت. مبادا ستاره بو میبرد. ستاره:با توام آراد... آراد تکان نامفهومی خورد و لبخند تلخی زد. صداش رو به زحمت شنیدم:بله... ستاره برخاست: یه چرخ بزن. این ستاره هم دست‌بردار نبودرآرام چرخی زدم: خیلی عالیه... بذار یه عکس ازت بگیرم برای امیرعلی بفرستم. پیشنهادش آراد را تکان داد بلافاصله گفتم: نه ! ...میخوام همون شب ببینتم 👇👇👇 ☕️ یک جرعه کتاب📚بخون و عاشق کتابخوانی شو👇 https://t.me/joreeketabyek

آدم_باش قسمت 31 https://t.me/joreeketabyek چند مشت محکم به سینه اش کوبیدم: بده...گوشیمو میخوام. فقط خیره نگام میکرد و من با آخرین مشتی که به سینه اش کوبیدم ناگهان به یاد روز گذشته افتادم. وقتی سرم را محکم و از ترس مرگ به همین سینه ستبر و عضلانی فرو برده بودم. دستم روی سینه‌اش بی حرکت ماند و بار دیگر نگام به سمت نگاش چرخید از خودم شرمنده بودم لبخند تلخی زد گوشی دیگر زنگ نمیخورد. به تلخی زمزمه کرد: دستش همیشه بین ماست... ته دلم خالی شد «ما ؟»قلبم دو برابر میزد. چشماش معصومانه مرا می‌نگریست یک قدم از او فاصله گرفتم و او همزمان دستش را پایین آورد: هیچ مایی وجود نداره...چون من نمیخوام. نگاش کلافه و تلخ بود سرش را مستأصل تکان داد: فقط سه روز...نهال، فقط سه روز (رنگم پریده بود قبلا به خودم اطمینان داشتم اما حالا...)ظرف سه روز... امیرعلی برای من کلبه آرامش بود و او دریای طوفانی...نه! نمیخواستم در دامش اسیر شوم: بس کن آراد... شروع به دویدن کردم. فقط به سمت رستوران می دویدم باید از خودم دور می شدم از وسوسه ای که کم‌کم داشت قلقلکم می داد. چه به روزم آمده بود که در کنارش ماندن برام شیرین شده بود؟ زمین خوردم. عجیب دلم میخواست دستمو می گرفت و بلندم میکرد عقلم نهیب زد. برخاستم و باز هم فقط دویدم تا از خودم و او فرار کنم. از او دور میشدم اما، افسوس! با خودم باید چه میکردم؟ذهنم را پر از امیر علی کردم به آلاچیق ها رسیده بودم که پدرم رو میان درب شیشه ای رستوران دیدم: نهال!...بیا امیرعلی تماس گرفته میگه گوشیت رو جواب نمیدی. صداش در باد می پیچید به سرعتم افزودم. وقتی وارد فضای گرم رستوران شدم و گوشی پدرم رو گرفتم وجودم کمی آرام شده بود. نفس زنان روی اولین صندلی نشستم و مشغول صحبت با امیرعلی مهربان و عزیزم شدم. اوکه برام حجمی از آرامش ناب بود. صداش جانم را نوازش می کرد. بعد از صحبت با امیرعلی به سرویس بهداشتی رفتم بیرون که آمدم پدرم قصد خروج از رستوران را داشت: نهال جون برو بالا...ستاره و آراد رفتن بالا. بچه ها هم دارن درب رو می بندن. - شما کجا میری؟ -میرم تا یه جایی فوری برمیگردم. با لبخند(کانال تلگرامی یک جرعه کتاب)گونه اش را بوسیدم و به سمت آسانسور رفتم. طبقه بالای رستوران خونمون بود یعنی خونه پدرم لای در ورودی باز بود. وارد سالن که شدم پرسیدم: ستاره جون؟ صداش از قسمت پشتی شنیده می شد. سالن را دور زدم و آن دو را دیدم که دور میز کوچکی روی مبلمان نشسته بودند: اینجایین؟ در حالی که می‌نشستم ستاره با لبخند دست مرا فشرد: براتون دمنوش درست کردم خستگیتون در بره. آراد فنجانش رو برداشت ستاره رو به او کرد. -هفته پیش با مامانت صحبت میکردم.( آراد لبخند متینی بر لب نشاند. آه! خدای من! این آراد خجالتی کجا و آن آرادی که مرا اذیت می‌کرد کجا؟بی اختیار لبخند روی لبم نشست که از نگاه تیزبین او دور نماند) گدیگه وقت زن گرفتنته. جمله ستاره نفس را در سینه اش حبس کرد. به وضوح نگرانی را در چهره‌اش دیدم: یه دختر خوب برات نشون کردم. ریز می خندیدم، آراد سعی در حفظ متانتش داشت: هنوز که...آمادگی ندارم. -آمادگی نمیخواد...عکسشو دارم. دست به گوشی شد. لرزش نگاه نگران آراد لبخندم را کشدار تر میکرد شیطنتم گل کرده بود: ببینم این دختر بیچاره رو. ستاره در حال گشتن در گوشی دستم را فشرد: بیچاره چیه؟پسر به این ماهی. دنیا رو بگردی ...(با پیدا کردن عکس حرفش ناتمام ماند) ایناهاش 👇👇👇 ☕️ یک جرعه کتاب📚بخون و عاشق کتابخوانی شو👇 https://t.me/joreeketabyek

پل کارون ۴ چهارمحال و‌بختیاری 《ایران رو بگردیم》 👇👇👇 جهت خواندن داستانهای جذاب به کانال ☕️ یک جرعه کتاب📚 بپیوندید👇 https:
پل کارون ۴ چهارمحال و‌بختیاری 《ایران رو بگردیم》 👇👇👇 جهت خواندن داستانهای جذاب به کانال ☕️ یک جرعه کتاب📚 بپیوندید👇 https://t.me/joreeketabyek

پل کارون ۴ چهارمحال و‌بختیاری 《ایران رو بگردیم》 👇👇👇 جهت خواندن داستانهای جذاب به کانال ☕️ یک جرعه کتاب📚 بپیوندید👇 https:
پل کارون ۴ چهارمحال و‌بختیاری 《ایران رو بگردیم》 👇👇👇 جهت خواندن داستانهای جذاب به کانال ☕️ یک جرعه کتاب📚 بپیوندید👇 https://t.me/joreeketabyek

☕️یک جرعه کتاب📚 همیشه که صبر کردن ، بخشیدن ، ماندن و تحمل کردن به این معنا نیست که همه چیز درست می‌شود ...! لازمه گاهی وقت‌ها دست از این تظاهر کردن برداری‌ ، باید دست بکشی از بخشیدن کسی که هیچ‌وقت بخشیدنت را نفهمید ! ﺗﺎ ﺍﯾﻦ‌ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ ! وقتی میمانی و می‌بخشی ، فکر می‌کنند رفتن را بلد نیستی . ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺩم‌ها ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﺘﺬﮐﺮ ﺷﺪ، ﺁﺩم‌ها ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻤﯽﻣﺎﻧﻨﺪ، یک جا ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ میرﻭﻧﺪ ...! 📕 گریز دلپذیر ✍️آنا_گاوالدا 👇👇👇 هر روز چند دقیقه مطالعه، با☕️ یک جرعه کتاب📚 عضو کانال شوید👇 https://t.me/joreeketabyek

دو پیرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى بهمن و خسرو، دوستان بسیار قدیمى هم بودن. https://t.me/joreeketabyek بهمن در بستر مرگ بود و خسرو هر روز به ملاقاتش می‌رفت. یک روز خسرو گفت: بهمن جان، ما هر دو عاشق فوتبال بودیم و سالهاى سال با هم فوتبال بازى کردیم. لطفاً وقتى به بهشت رفتى، یک جورى بهم خبر بده که اونجا هم میشه فوتبال بازى کرد یا نه؟ بهمن گفت: خسروجان، تو بهترین دوست منی! مطمئن باش اگه امکانش باشه حتماً میام و بهت خبر میدم. چندروز بعد بهمن مرد و نیمه‌هاى یک شب، به خواب خسرو اومد. خسرو احوالش رو پرسید و بهمن گفت: من الان بهشتم! و چند خبر خوب و یک خبر بد برات دارم. خسرو گفت: اول خبرهاى خوب رو بگو. بهمن گفت: اول اینکه تو بهشت هم فوتبال برقراره و از اون بهتر اینکه تمام دوستها و هم تیمی‌هامون که قبلا فوت شدن هم اینجا هستن! حتى مربى سابقمونم اینجاس! و بازم از اون بهتر اینکه همه ما جوانیم و از اون هم بهتر اینکه هرچقدر دلمون میخاد میتونیم اینجا فوتبال بازى کنیم... خسرو گفت: عالیه! حتى خوابشم نمیدیدم! راستى خبر بدى که گفتى چیه؟ بهمن گفت: مربیمون براى بازى جمعه این هفته، اسم تو رو هم توی ترکیب رد کرده . ✔️طنز 👇👇👇 هر روز چند دقیقه مطالعه، با☕️ یک جرعه کتاب📚 عضو کانال شوید👇 https://t.me/joreeketabyek

آدم_باش قسمت 30 https://t.me/joreeketabyek نفس راحتی کشید: خوب شد اومدی دیدمت...کارم زیاد بود. دیشب آخر شب می خواستم بیام نشد...(اشاره دیگری به آراد کرد)برو چترو بهش بده(من حرکت کردم و صدای او در باد پیچید)بیا میز رو جمع کن پسر. یکی از خدمه رستوران به سمت ما اومد. باد سرد و مرطوب دورم می پیچید. صدای امواج گوشم را نوازش میکرد. بوی دریا مستم میکرد. در دو قدمی آراد چترم را آرام روی زمین گذاشتم. به سرم زده بود اذیتش کنم. خواستم محکم از عقب هلش بدم. بیصدا به سمتش هجوم بردم و او درست همان لحظه به عقب برگشت. جیغ کشیدم. با از دست رفتن تعادل او هر دو روی زمین افتادیم. با تعجب و آرام بیحرکت به من که مثل عقاب رویش افتاده بودم خیره شد. نگاه خیره اش تا ته وجودم را داغ کرد. خواستم برخیزم که بازوانم را محکم گرفت. رنگ نگاهش مرموز و خونسرد بود. -چیکار میکنی؟ خواستم تکان بخورم. قدرت هیچ حرکتی را نداشتم. به پهلو چرخید. حالا من روی ماسه ها بودم و او کاملا به من احاطه داشت. پرسیدم:چیکار میکنی دیوونه؟ ترسیده بودم. نگاه مستقیمش را از من بر نمی داشت. به غلط کردن افتاده بودم. سعی کردم حرکتی کنم و دست و پایی بزنم. مرا محکمتر نگه داشت. ذره ذره صورتش به من نزدیک میشد و نگاهش میخ نگاهم بود. آنقدر نزدیک بود که حرارت لبهایش را حس میکردم. منتظر فرصت بودم. شاید از نیتم خبردار بود. خواستم برای بار دوم با سر توی دماغش بزنم که در یک چشم به هم زدن خودش را عقب کشید. دست مرا هم کشید و هر دو نشستیم. با ریزخند نگاهم میکرد: تو فکر میکنی اینقدر احمقم که ببوسمت؟ از فکر(اگه تا حالا عضو کانال یک جرعه کتاب نشدی حتما عضو شو)احمقانه ام خجالت زده بودم اما به روی خودم نیاوردم. به سختی از زمین بلند شدم و ماسه های لباسم را تکاندم. با رفتارش با من بازی میکرد. یک قدم برداشته بودم. همانطور که ولو شده بود روی ماسه ها پرسید: این چتر برای منه؟ دلخور گفتم:بله. با لبخند شیرین براندازم کرد: میای باهم قدم بزنیم؟ دلم خیلی می خواست اما با تمسخر نگاهش کردم: فکرشو بکن... حتی یک قدم! با خنده سرتکان داد:مطمئنی؟ برخاست. درحالیکه خودش را می تکاند راه آمده را باز میگشتم. چند لحظه بعد حس کردم پشت سرم می دود. نگاهی به پشت سرم انداختم دستشو برای گرفتنم دراز کرده بود که جیغ زنان جاخالی دادم و به جهتی دیگر دویدم. مدام جهتم را عوض میکردم که از دستش در بروم. نزدیک آب بودم که بازومو گرفت و مرا به چنگ آورد. آه! نه! گیرش افتادم. بازوانم را گرفت و مرا رو به روی خودش نگه داشت. هر دو لبخند میزدیم، نفس زدم:خیلی خب... تو بردی. در نگاه مشکی و شفافش غوطه ور بودم: بیا کنارم قدم بزن. اذیتت نمیکنم..‌. -نه... گوشیم زنگ خورد. دستم را رها کرد. گوشیمو از جیبم بیرون آوردم. امیر علی بود. بی مقدمه گوشی را از دستم گرفت و دستش را بالا برد. ملتمسانه نگاهش کردم: بده! از دستش آویزان شدم و بالا و پایین پریدم. او موزیانه لبخند زد و شروع به دویدن کرد. کلافه به دنبالش دویدم. چند قدم دورتر ایستاد. گوشی هنوز زنگ‌ میخورد مستاصل بودم. دستش را بالا گرفته بود و بال، بال زدن بی نتیجه بود 👇👇👇 ☕️ یک جرعه کتاب📚بخون و عاشق کتابخوانی شو👇 https://t.me/joreeketabyek