343
Subscribers
No data24 hours
-67 days
-2430 days
Posts Archive
343
آنگاه که با جانِ خسته و چشمانِ تر، تو را به ماندن خواندم،
رفتی… و صدای رفتنت در رگهای دلم تیشه شد.
اکنون اگر روزی تنِ من در آغوشِ خاک بیاساید،
میدانم نخستین سایهای که بر مزارم میافتد، از آنِ توست.
اما چه سود از آمدنِ پس از نبودن؟
آن هنگام که هنوز نفس در سینه داشتم، نیامدی
و اینک، حضورت بر گوری خاموش، تنها بویِ دیر رسیدن میدهد.
