en
Feedback
ژاکاو | حوا انوری

ژاکاو | حوا انوری

Open in Telegram

گویا جهان، در لایه‌های درهم‌تنیده و گاه متناقضِ خویش، هنوز به امکانِ امید پشت نکرده است. #_حوا_انورے

Show more
303
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-930 days
Posts Archive
Repost from N/a
‎⁨گلچین از اشعار قهار عاصی⁩.pdf1.17 MB

Repost from N/a
شاعری مورد علاقه‌ی من!

Repost from N/a
بوستان سعدی.pdf1.82 MB

Repost from N/a
صاحب تبریزی .pdf3.33 MB

Repost from N/a
شهریار .pdf7.83 KB

Repost from N/a
نامه های عاشقانه نیم یوشیج .pdf2.09 KB

Repost from N/a
این هم از مولانا

Repost from N/a
مجموعه نامه های فروغ فرخزاد .pdf3.83 MB

Repost from N/a
گلچین غزلیات بیدل دهلوی.pdf1.89 MB

Repost from N/a
گلستان سعدی .pdf1.60 MB

Repost from N/a
گزیده اشعار شهریار .pdf7.83 KB

Repost from N/a
گاستان سعدی.pdf7.57 KB

Repost from N/a
دیوان کامل فروغ فرخزاد.pdf5.67 KB

آدم هر چی بزرگ‌تر می‌شود، تمایلش به سادگی بیشتر می‌شود. از لباس گرفته تا آرایش و زیورات و حتی مناسبت‌ها‌ی که بیشتر اوقات دلش نمی‌خواهد اشتراک کند. انگار یاد می‌گیرد که هر چی لذت و آرامش و زیبایی است به ساده‌ترین اتفاقات گره خورده.
#زریاب

از میان تمامِ امکان‌های تسلی‌بخشی، هیچ تسلایی در فرد مؤثرتر از آن نیست که بداند: تسلایی وجود ندارد. این فهمِ متمایز چنان است که فرد می‌تواند دوباره و به‌ناگه سرش را بالا بگیرد. #نیچه

شمس در کتاب "ملت عشق" چقدر قشنگ میگه: به جای مقاومت در برابر تغییراتی که خدا برایت رقم زده است، تسلیم شو. بگذار زندگی با تو جریان یابد نه بی‌تو. نگران نباش که زندگی‌ات زیر و رو می‌شود، از کجا معلوم زیر زندگیت بهتر از رویش نباشد؟

باورم این است که اگر بتوانم ردی از دل‌زدگی‌هایم را پی بگیرم و آن‌ها را در کنار یکدیگر بنشانم، شاید دریابم کدام‌یک زاده‌ی من بوده و کدام‌یک را جهان بر من تحمیل کرده است. شاید این همه ملال، هیأت‌های گوناگونِ یک فرسودگیِ واحد باشند؛ فرسودگی‌ای که سال‌ها در نهانِ من ریشه دوانده و هر بار، به شکلی دیگر در من سر برآورده است. #_حوا_انورے

دیوانه شدم. اما دیوانگی‌ام بی‌شاهد ماند، سرگردانی‌ام ظاهر نمی‌شد، فقط باطنم دیوانه بود. به من می‌گفتند: چرا این‌قدر آرامید؟ حال آن‌که از سر تا به پا سوخته بودم.

آن‌قدر در برابر نشدن‌های مکرر، خواسته‌های قلبش را پس زده و عوض کرده بود که دیگر نمی‌دانست آرامش واقعیِ روحش در کدام خواستن جا مانده است.

Repost from N/a
اما زندگی همیشه با «شاید»های آدم مهربان نیست بعضی آدم‌ها را درست زمانی به ما می‌رساند که وقتِ ماندن‌شان گذشته است و بعضی عشق‌ها نه با خداحافظی تمام می‌شوند، نه با رفتن؛ با یک نیامدن شروع می‌شوند و سال‌ها در دل آدم ادامه پیدا می‌کنند. هنوز هم هر ماه که کتابی می‌گیرم، گاهی بی‌اختیار یک خریطه‌ی کاغذی هم می‌گیرم، نه برای کتاب؛ برای آن «یکی» که یک روز سلام رساند و هیچ‌وقت نفهمید ‌من بعد از رفتنش، چقدر منتظر سلام دوباره‌اش ماندم و هیچ وقت هم نخواهد فهمید که من بعد از رفتنش آن آدمی که «پیش از او» بودم نشدم. عشق گاهی همین‌قدر بی‌رحم است؛ یکی تمام دوست‌داشتنش را در یک خریطه می‌گذارد سلامش را می‌فرستد و درست وقتی می‌فهمی دوستت داشته، دیگر هیچ نشانی از او پیدا نمی‌کنی. سال‌های سال گذشت و هنوز «من پیش از تو» را نگه داشته‌ام. نه برای داستانش؛ برای کسی که یک روز حسرتِ انگشتانم را روی جلدش دیده بود و حالا من ماندم و کتابی که هر صفحه‌اش بوی یک آدم نادیده را می‌دهد. بعضی آدم‌ها نمی‌آیند که بمانند؛ می‌آیند تا یک گوشه از قلبت را برای همیشه به نام خودشان کنند. #زهره_نیازی