🕯دِپارتِمانِ شاعِرانِ رَنج کِشیده📜
Open in Telegram
☁️https://t.me/BluChtBot?start=63a4a109bdd8a98b88 نفوفیل ☁️ کتابخونه هاگوارتز✨️ https://t.me/BluChtBot?start=64a4aa03bfddaa818a🧚🏻🌸
Show more658
Subscribers
+3324 hours
+497 days
+6130 days
Posts Archive
Repost from Sora"🤍
🍓Reminder 🐇🌱
قرار نیست برای رسیدن به خواستههات همیشه سریع باشی بعضی رویاها آرومآروم ساخته میشن؛ درست مثل گلی که یکشبه شکوفه نمیده به خودت فرصت بده، رشد کن و صبور بمون🌷🫧🦋
Repost from ָ࣪ ˖⋆𓏲࣪ دنیـای جادویـے ادوࢪا
یه کلمه هم هست به اسم "𝐸𝘤𝘤𝘦𝘥𝘦𝘯𝘵𝘦𝘴𝘪𝘢𝘴𝘵" به معنی کسی که تظاهر میکنه حالش خوبه و مشکلی نداره درحالی که دلش میخواد وجود نداشته باشه☕️🌳🤩🕯📼
Repost from 𝖠𝗅𝗂𝖾𝗇𝗀𝗋𝖾𝗒
🖤پاییز عزیزم سلام،این نامه برای توئه،برای تویی که نمیدانم قراره است چه اتفاقی برایت بیوفتد...یحتمل طبق معمول همیشگی اوضاع برای آدمیان این سرزمین بهم ریختهتر میشود،اما امید است که بارانت کمی از دلمردگی این سرزمین و حالِ بد مردم کم کند...امید است وقتی که میآیی،کوچهها هنوز جایی برای قدمهای خسته داشته باشند،پنجرهها هنوز رو به آسمان باز شوند و آدمها،با تمام خستگیشان،گاهی یادشان بیاید که میشود چند دقیقهای ایستاد و به صدای باران گوش داد.پاییزِ عزیزم، اگر آمدی و دیدی دلها زیادی گرفتهاند، آرامتر ببار.روی شیشهها را پر از قطرههای کوچک کن،شاید کسی پشت پنجره بنشیند و برای چند لحظه هم که شده،فراموش کند دنیا چقدر شلوغ و بیرحم شده است.اگر دیدی کسی مدتهاست نخندیده،برگهای زردت را جلوی پایش بریز؛شاید رنگشان یادش بیاورد که زندگی میتواند زیبا باشد.اگر دیدی کسی از آینده میترسد،باد خنکت را از لای پنجرهاش رد کن و آهسته به او بگو که هیچ فصلی تا ابد سخت نمیماند.من از تو معجزه نمیخواهم.فقط کمی آرامش بیاور.کمی هوای تازه،کمی بوی خاک بارانخورده،چند عصرِ ابریِ و شبهایی که آدم بتواند سرش را روی بالش بگذارد و برای چند ساعت،دنیا را به حال خودش رها کند.پاییز عزیز،اگر دستت رسید،حالِ این سرزمین ما را هم کمی خوب کن.نه آنقدر که همهچیز یکباره درست شود؛فقط آنقدر که مردمش دوباره به فردا فکر کنند نه به روشهای خودکشی. مراقب خودت باش پاییزِ عزیزم.این روزها کمی بیشتر از همیشه به تو احتیاج داریم.🖤
ارادتمند شما، انسانی خسته. 📕⭐️
Repost from ˑ ּ۫𖧧 𝑪𝒊𝒏𝒏𝒂𝒎𝒐𝒏 𝒍𝒊𝒃𝒓𝒂𝒓𝒚 ༅
یک روز آخرین کسی که تو را به خاطر میآورد، خواهد مُرد و تو برای همیشه از یادها فراموش خواهی شد..🎻 ֶָ֢𓍢ִ𖧷
دلم آبوهوایی میخواد که انگار ولدمورت برگشته؛آسمانی سربی، بادی سرد،و یه حسِ
مبهمِ انتظار که انگار قراره اتفاقی بیفته و
هیچکس هنوز اسمش رو نمیدونه.
I'm afraid of elevators of those few seconds when the ground drifts away beneath my feet and there's nowhere to run. But when I'm with you,I find myself wishing we'd get stuck between two floors,that time would stop moving, and that no one would come to rescue us. Even if the cables snapped and the elevator began to fall,I don't think I'd be afraid. Some people have a way of making even death,when it's beside them, feel like the continuation of a love story.کُنار🍃
I'm afraid of elevators;
of those few seconds when the ground drifts away beneath my feet and there's nowhere to run.
But when I'm with you,I find myself wishing we'd get stuck between two floors,that time would stop moving,
and that no one would come to rescue us.
Even if the cables snapped
and the elevator began to fall,
I don't think I'd be afraid.
Some people have a way of making even death,when it's beside them,
feel like the continuation of a love story.
عاو راستی!
چالش تمومشد و دلیل هرکدوم از استارز ها رو نوشتم و خب بیشتر از ۵ نفر بودن چون واقعا دلم نیومد🥲
روزتون بخیر کبوترک ها
من امروز دیرتر بیدار شدم چون تا دیروقت داشتم یه کوچولو غصه میخوردم🤏🏻
ولی خببببب بعضی وقت ها فقط،یه روز بده، نه یه زندگی بد نه؟
حال شما چطوره؟🍀
با این موزیک دوستداشتنیِ Sufjan میام که بهتون شببخیر بگم؛امیدوارم هرچقدر هم زندگی خستهتون کردن،هنوز یه گوشه از دلتون برای رویا دیدن روشن مونده باشه.🕯 هیچوقت دست از رویاپردازی نکشید؛ بعضی قشنگیها اول فقط یک رویا بودن کبوترکم🕊🩹🤍
عزیزم هیچوقت پگاه نمیشی... درواقع نمیشیم..
پگاه کتابها رو قورت میده، میره تو دنیاشون سفر میکنه و بعد از زاویهی خیلی عالمانهای به درکشون میپردازه
خلاصه که جدی دیگه این روزا کتاب خوندن برای من دیگه صرفاً "کتاب خوندن" نیست و تبدیل شده به یه پناه و عادت، کنجکاوی و بخشی از زندگی روزمرهمه. برای همین هرچقدر هم خسته باشم، باز دلم میخواد برگردم سمتش و بدون کتاب زندگی واسم طاقت فرسا شده...
آره واقعاً... حس میکنم سرعت و اعتیادم به کتاب خوندن این مدت خیلی بیشتر از قبل شده.
یه جوری شده که واقعا نمیدونم چطور بدونش روزمو بگذرونم. همهی کارامو میکنم، برنامههام سر جاشه آخر روز هم واقعاً خستهام ولی با همهی اینا باز یه جایی از روز باید بشینم و چند ساعت غرق کتاب بشم. انگار ذهنم دیگه این قسمت از روزو ازم طلب میکنه و منم واقعاً نمیتونم بهش نه بگم. :))
بعضی وقتا حتی خودمم میگم خب شاید یکم زیاده رویه پگاه...ولی وقتی واقعاً یه کتاب منو بگیره، دیگه نمیتونم ولش کنم.
برای همین خیلیها وقتی فقط تعداد کتابایی که خوندمو میبینن باورشون نمیشه، ولی وقتی کتابامو باز میکنن و اون همه خط و حاشیه نویسی و هایلایتو میبینن، تازه میفهمن که واقعاً اینطوری میخونم
البته همیشه برام جالبه که چرا نباید باورش کرد🥲
چون واقعاً کتاب خوندن برای من هیچوقت مسابقه نبوده. من قرار نیست سریعتر از کسی بخونم یا تعداد بیشتری کتاب تموم کنم. اتفاقاً برام مهمتره که یه کتابو زندگی کنم، باهاش فکر کنم، یه جملهش چند روز توی ذهنم بمونه یا یه چیزی توی من عوض کنه. قرار نیست چون یکی سریعتر میخونه، پس بیشتر کتاب میفهمه یا بهتر کتابخونه... سرعت هرکس متفاوته؛مهم اینه که چیزی که میخونی واقعاً توی ذهنت بمونه، باهاش فکر کنی و یه تیکهای ازش باهات برگرده به زندگی روزمرهات(((:
