𝖢𝖺𝖿𝖾𝖯𝖺𝗉𝖺𝖲𝖺𝗅𝗂𝗏𝖺𝗇
Open in Telegram
Welcome to papa salivan cafe , Dear Mahzads . Click on the link to speak to us , @TalkCafePapa
Show moreIran327 185The category is not specified
503
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
Repost from N/a
🔒 A whisper message to cafisali, Only he/she can open it
Repost from °𝑪𝒐𝒆𝒖𝒓 𝒅𝒆 ღ𝒆𝒏𝒕𝒉𝒆^
توی کتابخونه ی قدیمی و تاریکِ خاک گرفته کتاب های کلاسیک زیادی پیدا میشد؛ کتابهای قطور یا کمبرگی که داستانها و عاشقانههای زیادی بین برگ کاغذهاشون در آغوش گرفته بودن.
نظرش به جلد یکی از کتاب های طبقات بالا که رگه های طلایی روی جلد چرمیش خودنمایی میکرد جلب شد و خواست با پا بلندی اون رو برداره ولی قدش نرسید!
پیرمردِی که صاحب اونجا بود با لبخندی که آرامش رو به قلبِ بیقرار و هیجانزدهی پسر روبهروش تزریق میکرد بهش گفت:
- پسرم اون کتابِ خاصیه! سلیقهی خوبی داری؛ یا شایدم شانسِ خوبی!
×ممنون آجوشی ولی دربارهی چیه؟
- "ناپلئونی ک توی شهرِ خودش دلِ اوژنیشو شکوند و برای ترمیم قلبِ اوژنیش همه چیو نادیده گرفت و به فرانسه رفت برای پس گرفتنش...
ولی ژنرال و دزیرهیِ این داستان فرق دارن... امیدوارم عشق برای تو جنسیت نداشته باشه!"
پسر که حالا بیشتر از قبل کنجکاو شده بود کتابو برداشت و بیتوجه تعدادی سکهی طلایی و نقرهای روی میز گذاشت؛ با عجله بیرون رفت و چهرهی پیرمردی که لبخندش به چشمانش هم رسیده بود و اون رو تا در خروجی بدرقه میکرد رو ندید.
تهیونگ با زانوهای لرزون روی صندلی نشست و با صدای تقریبا بلندی گفت:
- اوژنیم... یکی دیگه هم قراره قصه ی مارو بخونه!
Repost from انتقال یافت.•♬• 𝒑𝒖𝒓𝒑𝒍𝒆 𝒉𝒐𝒖𝒔𝒆 •♬•
I needed you to stayمن میخواستم که تو بمونی
But I let you drift awayاما من گذاشتم ازم دور بشی
Repost from N/a
_من تنها نیستم...اشتباه نکن ..من بین ادمای دورم تنهام... درست مثل مداد رنگی سفیدی که جزو مداد رنگیای دیگه هست....اما کسی حسابش نمیکنه... مثل عروسک قدیمی که تا زمانی محبوب بود و دیگه کسی اونو برای بازی انتخاب نمیکنه...
من نقش خاصی توی زندگی هرکدوم اون ها دارم...جایگزین نبود ادم های مورد علاقشون... گاهی وقتام تبدیل به ادمی میشم که تمام درد و غصه ها و خشم و نفرتشون رو درون خودم نگه میدارم....گاهی وقتا تبدیل به یه عروسک میشم که ساعت ها میتونه سرگرمشون کنه و بعد دوباره روز ها منتظر بمونه تا دوباره به سراغش بیان....
گاهی وقتا مرحم درداشون.... گاهی وقتا اتش انتقامشون.... گاهی وقتا صبرشون برای برگشت ادم مورد علاقشون.... من یه ادم همه کاره ام...
که طول روز یک سوال رو از خودم میپرسم...
واقعا کسی هست که از نبود من... از، از دست دادنم بترسه؟Repost from 𝖤𝗉𝗁𝖾𝗆𝖾𝗋𝖺𝗅
تو همیشه کنارم بودهای و اکنون میخواهم تا ابد کنارم باشی!
مگر میشود تنهایت بگذارم؟تو دلیل نفس کشیدنم شدهای...در سخت ترین شرایط زندگی ام،برای ساختن خاطرات بیشتری با تو جنگیدم و کم نیاوردم.
تو من را با عیوب هایم پذیرفتی!کاری که دیگران انجامش ندادند.
تو باعث شدی این قلب خسته و درماندهام ، زنده نگهام دارد.
چطور میتوانی بگویی که دوستت ندارم؟مدرکی بالاتر از آنکه حالم را خوب کردی از وقتی قلبم را مال خود کردی؟
