جمهوری فریاد (سید احمد موسوی مبلغ)
Open in Telegram
سکوت برای مجسمه هاست/دردها را فریاد باید کرد از اینکه ممکن است به تمام پیام ها نتوانم پاسخ بدهم صمیمانه عذر میخواهم
Show more561
Subscribers
-124 hours
+77 days
+830 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+9
in 4 channels
August '26
+5
in 0 channels
Get PRO
July '26
+2
in 0 channels
Get PRO
June '26
+9
in 4 channels
Get PRO
May '26
+14
in 2 channels
Get PRO
April '26
+21
in 9 channels
Get PRO
March '26
+52
in 5 channels
Get PRO
February '26
+61
in 8 channels
Get PRO
January '26
+2
in 0 channels
Get PRO
December '25
+19
in 7 channels
Get PRO
November '25
+15
in 5 channels
Get PRO
October '25
+37
in 6 channels
Get PRO
September '25
+8
in 0 channels
Get PRO
August '25
+2
in 0 channels
Get PRO
July '25
+9
in 1 channels
Get PRO
June '25
+10
in 1 channels
Get PRO
May '25
+2
in 0 channels
Get PRO
April '25
+5
in 0 channels
Get PRO
March '25
+16
in 0 channels
Get PRO
February '25
+7
in 0 channels
Get PRO
January '25
+7
in 0 channels
Get PRO
December '24
+8
in 0 channels
Get PRO
November '24
+10
in 2 channels
Get PRO
October '24
+7
in 1 channels
Get PRO
September '24
+20
in 7 channels
Get PRO
August '24
+20
in 6 channels
Get PRO
July '24
+32
in 6 channels
Get PRO
June '24
+52
in 7 channels
Get PRO
May '24
+61
in 8 channels
Get PRO
April '24
+75
in 7 channels
Get PRO
March '24
+107
in 7 channels
Get PRO
February '24
+104
in 7 channels
Get PRO
January '24
+383
in 7 channels
Get PRO
December '23
+217
in 7 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 10 September | +1 | |||
| 09 September | 0 | |||
| 08 September | +3 | |||
| 07 September | +3 | |||
| 06 September | +2 | |||
| 05 September | 0 | |||
| 04 September | 0 | |||
| 03 September | 0 | |||
| 02 September | 0 | |||
| 01 September | 0 |
Channel Posts
*حلقه پنهان فشار بر شيعيان افغانستان*
https://jepress.ir/13445/1/14176
| 2 | حلقه پنهان فشار بر شیعیان افغانستان
تجربه شیعیان افغانستان از اعمال فشارهای حاکمیتی، تجربه جدیدی نیست.
عبدالرحمنخان با قتلعام و سرکوب حدود شصت درصد از جمعیت شیعیان نیز نتوانست آنان را از افغانستان حذف کند، طالبان هم، هر اندازه فشار را افزایش دهد، نمیتواند شیعیان را بهطور کامل از میان ببرد. اما با وجود این، نمیتوان از آنچه امروز در افغانستان بهعنوان یک روند تدریجی و دهشتزا جریان دارد، نگران نبود.
از نخستین روزهای سلطه طالبان، محدودیتها قدمبهقدم گسترش یافتهاند؛ از کنار گذاشتن قانون احوال شخصیه شیعیان و محدود کردن آموزش فقه جعفری، تا جمعآوری کتابها از کتابخانهها و محدودیت بر برگزاری مراسم محرم. اکنون دامنه این فشارها به مراکز مذهبی، فرهنگی و علمی شیعیان نیز رسیده است.
محاصره حوزه علمیه خاتمالنبیین در کابل و دستور تخلیه آن، بازداشت شماری از استادان و طلاب این حوزه و سپس بازداشت چند نماینده سابق پارلمان و دیگر چهرههای شناختهشده شیعه، نمیتواند جدا از این روند دیده شود.
به نظر میرسد هدف طالبان از این سیاست، فراتر از اعمال فشار مقطعی، وادار کردن بخشی از جامعه شیعه به مهاجرت و همزمان تضعیف تدریجی نهادهای مذهبی، فرهنگی و علمی و در نهایت استحاله هویت مذهبی آنان باشد.
اما نکته مهمتر این است که به نظر میرسد افزایش اقدامات سختگیرانه علیه شیعیان، بیش از آنکه صرفاً زاییده طراحیهای درونی طالبان باشد، متأثر از طراحی نهادها و جریانهایی خارج از طالبان اما اثرگذار بر این گروه است.
در یک سال گذشته، گزارشهای متعددی از تقویت معنادار حضور القاعده و واگذاری برخی مسئولیتهای مهم به اعضای این گروه توسط طالبان منتشر شده است. از جمله، در برخی محافل گزارش شده که سازمان انرژی اتمی افغانستان در اختیار اعضای این گروه قرار گرفته تا در راستای تولید یک سلاح کشتار جمعی مورد استفاده قرار گیرد. در روزهای گذشته نیز واحد هوافضای دانشگاه پولیتخنیک کابل با هدف ساخت پهپادهای تهاجمی آغاز به کار کرده که شائبه حضور پررنگ القاعده در این عرصه را تقویت کرده است.
به نظر میرسد مجموعههای سلفی ـ تکفیری مستقر در افغانستان، که القاعده یکی از مهمترین آنهاست، بخشی از مأموریتهایی را که به طالبان سپرده شده _از جمله مأموریتهای فراسرزمینی_ در اختیار گرفتهاند.
اگر قرار باشد از جغرافیای افغانستان عملیاتی در خارج از مرزهای این کشور طراحی و اجرا شود، القاعده و جنگجویان غیر افغانستانی مستقر در این کشور، از مناسبترین گزینهها برای چنین مأموریتهایی خواهند بود.
اینکه القاعده با حمایت کدام سازمانها یا کشورها و با چه اهدافی در همکاری با طالبان در جغرافیای افغانستان فعالیت میکند، موضوع مهم دیگری است که باید جداگانه بررسی شود. اما در رابطه با شیعیان، استنباط اولیه این است که آنچه امروز در حال روی دادن است، بخشی از طراحی القاعده و نیروهای سلفی است که در قالب ساختار طالبان در حال اجراست.
بنابراین، مواجهه کنونی طالبان با شیعیان را نمیتوان صرفاً یک سیاست سختگیرانه داخلی یا سلیقه شخصی عبدالحکیم شرعی دانست. حتی دور از ذهن نیست که پس از مصادره حوزه علمیه خاتمالنبیین، این مجتمع به یکی از مهمترین مراکز تربیت نیروهای سلفی ـ تکفیری توسط القاعده و همکاران آنان در طالبان تبدیل شود.
از سوی دیگر، شیعیان افغانستان در تمام پنج سال گذشته با منظومهای از حوادث و سیاستهای برنامهریزیشده مواجه بودهاند؛ روندی که در آن، بخشی از خود شیعیان به مداحان و عوامل اجرایی طالبان بدل شده و برخی ظرفیتهای درونی این جامعه را به دست خود تضعیف کردهاند. همزمان، گرفتار شدن در «سندروم قورباغه پخته» باعث شده است سختگیریهای جدید، مرحلهبهمرحله پذیرفته شوند؛ تا جایی که بخشی از جامعه، هر مرحله جدید را نه بهعنوان ادامه یک روند، بلکه بهعنوان یک اتفاق مستقل تلقی کرده است.
مجموعه این تحولات، به اندازهای پیچیده و چندلایه است که دشوار بتوان آن را صرفاً حاصل تصمیم طالبان دانست.
با این همه، شیعیان افغانستان یک تجربه تاریخی مهم دارند: تجربه حفظ مذهب و هویت در شرایطی بهمراتب دشوارتر. آنان در دورههایی این هویت را حفظ کردند که نه رسانهای در اختیارشان بود، نه شبکهای از نهادهای اجتماعی و فرهنگی داشتند و نه امکان رساندن صدایشان به افکار عمومی جهان.
بنابراین، فشارهای امروز میتواند آسیبهای جدی به جامعه شیعیان وارد کند، اما لزوماً به معنای پایان این جامعه و هویت مذهبی آن نیست.
سید احمد موسوی مبلغ
http://atlaspress.news/?p=276924 | 231 |
| 3 | طالبان میان شرق و غرب
در هفته گذشته، سه اتفاق در حوزه بین المللی در ارتباط با افغانستان رخ داده که اگرچه در نگاه نخست ارتباط مستقیمی با یکدیگر ندارند، اما وقتی در کنار هم قرار میگیرند، تصویری قابل تأمل از موقعیت طالبان در معادلات منطقهای و بینالمللی به دست میدهند.
1. در نشست اخیر سازمان همکاری شانگهای در بیشکک، اداره طالبان جایی در میان مهمانان نشست نداشت.
پیام سیاسی غیبت طالبان در نشست شانگهای در شرایطی که چین و روسیه در سالهای پسین تعامل وسیعی با این گروه داشته اند، دارای اهمیت زیادی است.
2. روسیه و سازمان پیمان امنیت جمعی در حال تقویت توان دفاعی تاجیکستان در مرز با افغانستان هستند.
مسکو در حالی که کمتر از یکسال پیش، اداره طالبان را به رسمیت شناخت، اکنون برای تقویت امکانات نظامی و دفاعی در مرز های آسیای میانه با افغانستان تحت کنترل طالبان برنامه ریزی و هزینه میکند.
این سیاست دوگانه روسیه به این معناست که روسیه، طالبان را به عنوان واقعیت سیاسی افغانستان پذیرفته اما این پذیرش به معنای اعتماد به طالبان نیست همچنان که از اعتماد چين به طالبان به شدت کاسته شده است.
3. در همین فضای منطقهای، ناگهان صدای دیگری از مقامات طالبان شنیده میشود؛ صدایی که این بار نه رو به مسکو و پکن، بلکه رو به واشنگتن دارد.
ذبیحالله مجاهد سخنگوی طالبان و نیز امیرخان متقی وزیر خارجه طالبان در روزهای اخیر چند بار از ضرورت آغاز فصل تازهای در روابط افغانستان و آمریکا سخن گفته اند.
متقی در گفتوگو با فایننشال تایمز حتی از سرمایهگذاری آمریکا در بخشهای معدن، زیرساخت، کشاورزی و تجارت افغانستان استقبال کرده و خواستار آن شده است که روابط دو کشور بر اساس آینده تعریف شود نه دو دهه گذشته.
اهالی سیاست درک میکنند که این سخنان فقط یک پیشنهاد اقتصادی نیست.
طالبان با درک خدشه دار شدن عمیق اعتماد همسایگان، در حال ارسال سیگنالی به واشنگتن است که وضعیت طالبان را دریابد.
احتمالا طالبان دريافته اند که همسایگان افغانستان حاضر نیستند بیش از این، هزینههای اقتصادی طالبان را بر عهده بگیرند.
افغانستان برای مسکو بیش از آنکه یک فرصت اقتصادی بزرگ باشد، یک مسئله امنیتی است و برای چين هم در شرايط کنونی، قابل اطمینان برای سرمایهگذاری نیست.
اگر قرار باشد که همسایگان افغانستان در کیفیت رابطه خود با طالبان تجدید نظر کنند، این گروه برای ادامهی حیات، به حمایت رسمی و علنی آمریکا نیاز خواهد داشت
اما جالب این است که واشنگتن پاسخ مثبتی به درخواست طالبان نداد.
وزارت خارجه آمریکا اعلام کرده که در حال حاضر برنامهای برای تعامل اقتصادی با اداره طالبان، از جمله سرمایهگذاری در منابع معدنی افغانستان، ندارد اما بلافاصله پس از اين موضع گیری، زلمی خلیلزاد به کابل رفته و با مقامات طالبان دیدار کرده است.
سفر خلیلزاد این گمانه را میتواند تقویت کند که سیاست اعلامی آمریکا با سیاست اعمالی انها نسبت به طالبان متفاوت است.
واشنگتن به خوبی میداند که اگر آمریکا حاضر به ورود جدی به اقتصاد افغانستان نباشد، طالبان بیش از پیش به چین و روسیه نیازمند خواهد شد و در این صورت، رد واقعی پیشنهاد طالبان از سوی واشنگتن به سود مسکو و پکن تمام میشود و این گروه را در آغوش دشمنان آمریکا نگاه می دارد.
پش تدوام و توسعه حمایت آمریکا از طالبان چیزی نیست که واشنگتن بتواند از آن چشم بپوشد، اما از سوی دیگر، آمریکا نیاز دارد طالبان را همچنان در مدار دوستی با چین، روسیه و ایران نگاه دارد. موضع خصمانه این کشورها نسبت به طالبان، میتواند وضعیت موجود را به هم بزند.
اینجاست که با سفر خلیلزاد به عنوان مهمترین لابیگر طالبان در آمریکا به کابل، یک فرضیه جدید، ممکن است به ذهن بیاید و آن اینکه آیا ممکن است واکنش آمریکا به درخواست طالبان، یک «نمایش حسابشده» برای بازگرداندن طالبان به مدار روسیه و چین تا رسیدن زمان مناسب باشد؟
در سیاست بینالملل آنچه اهمیت دارد، اظهار نظر رسمی بازیگران نیست بلکه نتیجه رفتار آنهاست که اهمیت دارد.
ممکن است واشنگتن واقعاً نخواهد بار دیگر در افغانستان هزینه سنگین کند، اما این به معنای آن نیست که حاضر است افغانستان را به طور کامل به رقبای خود واگذار کند.
شاید سیاست آمریکا در قبال طالبان در شرایط کنونی که درگیر جنگ است، نه بازگشت به افغانستان باشد و نه رها کردن کامل آن؛ بلکه حفظ طالبان در وضعیتی است که برای ادامه حیات، هم رابطهای قابل قبول اما غیرراهبردی با همسایگان داشته باشد و هم در سیاستهای کلیدی با آمریکا هماهنگ عمل کند.
سید احمد موسوی مبلغ
http://atlaspress.news/?p=276701 | 145 |
| 4 | «تخلیه خاتمالنبیین؛ خطای راهبردی»
محاصره حوزه علمیه خاتمالنبیین کابل که از صبح امروز توسط طالبان انجام شده، نباید صرفاً بخشی از یک اختلاف بر سر مالکیت یا وضعیت حقوقی یک ملک تلقی شود؛ بلکه این اقدام را باید در چارچوب روندی دید که طی ماههای اخیر به محدودتر شدن فعالیت نهادهای علمی، دینی و رسانهای شیعیان افغانستان انجامیده است.
از بستن بخشهای مختلف خاتمالنبیین و تلویزیون تمدن تا دخالت در مدیریت دانشگاه خاتمالنبیین، همه این موارد را میتوان در امتداد روند اعمال محدودیتهای گستردهتر بر نهادهای شیعی دید.
در چنین شرایطی، تخلیه حوزه عملاً میتواند به معنای واگذاری دائمی آن باشد. تجربه ماههای گذشته نیز نشان میدهد آنچه ابتدا با عنوان «تعطیلی» یا «اقدام اداری» آغاز میشود، ممکن است در نهایت به کنترل کامل یک نهاد توسط طالبان منجر شود.
از این رو، مسئله فقط یک ساختمان نیست؛ مسئله، دفاع از حق شیعیان افغانستان برای داشتن نهادهای مستقل آموزشی، دینی و فرهنگی است.
طلاب و مردم حاضر در حوزه نیز باید از هرگونه درگیری و اقدامی که جان آنان را به خطر بیندازد، پرهیز کنند؛ اما تخلیه نباید به راهحلی عادی برای اعمال فشار بر یک جامعه مذهبی تبدیل شود.
خاتمالنبیین را نباید تنها مجموعه ای از ساختمانها در یک نقطه مهم کابل دید.
این مجموعه بخشی از دارایی معنوی شیعیان افغانستان است و حتی عملکرد نادرست یا ضعفهای متولیان کنونی آن نیز نمیتواند دلیل موجهی برای چشمپوشی از حفظ این دارایی باشد.
سید احمد موسوی مبلغ
http://atlaspress.news/?p=276585 | 7 763 |
| 5 | هزینه پنج سال اعتماد به طالبان
زیباک بدخشان، صحنه درگیریهای گسترده است و همزمان، حملات پراکنده علیه طالبان در شهرهای مختلف نیز در حال انجام است.
مهترلام و هرات، شب گذشته شاهد دو انفجار بودند که گفته میشود در آن، نیروهای طالبان هدف قرار گرفتهاند.
از سوی دیگر، منابع روسی اعلام کردهاند که این کشور در حال ارسال سلاح و تجهیزات به مرز افغانستان با تاجیکستان است تا از ورود ناامنی به آسیای میانه جلوگیری کند.
در روزهای غائله جمعهخان فاتح در بدخشان، در یادداشتی نوشته بودم که آمریکا ممکن است علاقهمند باشد شکست ناتو در اوکراین را از طریق ایجاد فشار و ناامنی در آسیای میانه جبران کند و لازمه چنین اتفاقی، افزایش ناامنی در افغانستان است تا از دل این ناامنی، کشورهای منطقه نیز درگیر شوند.
از سوی دیگر، گفته میشود که در سفر رئیس سازمان سیا به روسیه، آمریکا از روسیه خواسته بوده تا از همکاری با ایران دست بردارد؛ اما این خواسته، با پاسخ مثبت همراه نشده است.
آمریکا در دو جبهه درگیر است؛ در جبهه اوکراین با روسیه و در یک جنگ مستقیم با جمهوری اسلامی ایران. در شرایطی که آمریکا در هر دو جبهه با دشواریها و ناکامیهایی مواجه است، بعید نیست که تلاش کند رقبای خود را با یک نسخه واحد، در محیطی دیگر به چالش بکشد.
در چنین شرایطی، اگر روسها به این جمعبندی رسیده باشند که باید مرزهای جنوبی آسیای میانه را با استقرار تجهیزات و نیرو امن نگاه دارند و مواجهه محتاطانهتری با افغانستان تحت سلطه طالبان داشته باشند، بعید است ایران نیز نسبت به این تحولات بیتفاوت بماند.
تغییراتی که در سیاست ایران نسبت به طالبان دیده میشود، از دعوت سران جبهه مقاومت به مراسم تشییع پیکر رهبر شهید تا حضور و دعوت از آنان در کنفرانس وحدت اسلامی که هماکنون در حال برگزاری است، میتواند نشانهای از همین بازنگری باشد.
بیاعتمادی به طالبان و احتمال اجرای طرحهای ضد امنیتی آمریکا علیه کشورهای منطقه از جغرافیای افغانستان و نقش مخرب طالبان در این پروژه، چیزی نبود که در پنج سال گذشته از سوی متخصصین مسائل افغانستان گفته نشده باشد.
همراهی روسیه و ایران با طالبان در این سالها، ظرفیتهای زیادی را که میتوانست در تغییر موازنه ابزارهای قدرت در افغانستان به نفع کشورهای منطقه عمل کند، از بین برد.
افغانستان ناامن، به ضرر منطقه و به نفع آمریکاست و اساساً واگذاری افغانستان به طالبان توسط آمریکا، تلاشی برای حفظ ظرفیتهای بحرانسازی محسوب میشد، نه تأمین امنیت و ثبات.
روسیه و ایران در تمام پنج سال گذشته، گرفتار بازی نرم استخباراتی طالبان شدند.
شاید مهمترین خطای سیاست کشورهای منطقه در قبال طالبان همین باشد که اداره طالبان را بهعنوان یک ابزار ثبات پذیرفتند و همزمان، تمام ظرفیتهای امنیتساز و ثباتآور در افغانستان را که برای ایجاد موازنه در برابر طالبان ضروری بود، از بین برده و قربانی تعامل بیحاصل با طالبان کردند.
اکنون، اگر همسایگان افغانستان ناچار به جبران مافات شوند، هزینه سنگینی را باید بابت آنچه که خود تخریب کردهاند، بپردازند.
در شرایط کنونی، اگر طالبان ــ در همسویی با طرحهای آمریکا ــ دیگر نخواهد آن نقشی را که روسیه و ایران در تأمین ثبات از این گروه انتظار داشتند، ایفا کند، مسئله دیگر فقط یافتن یک جایگزین برای طالبان بهعنوان متحد نیست؛ مسئله این است که بسیاری از ابزارهایی که میتوانستند برای مهار بحران افغانستان مورد استفاده قرار گیرند، طی همین پنج سال از میان رفتهاند.
اگر کشورهای منطقه به دنبال کاهش آسیبپذیریهای امنیتی خود از جغرافیای افغانستان باشند، پیش از هر اقدامی لازم است جریان طرفدار طالبان در نهادهای تصمیمگیر خود در قبال افغانستان را از مسائل افغانستان کنار بگذارند.
تداوم فعالیت این جریان همسو و همراه با طالبان، کمک به افزایش بیثباتی در منطقه خواهد بود.
اولین گام تأمین ثبات منطقهای برای ایران و روسیه، کنار گذاشتن افرادی همچون حسن مرتضوی و ضمیر کابلوف از پرونده افغانستان است.
سید احمد موسوی مبلغ
http://atlaspress.news/?p=275690 | 308 |
| 6 | من معتقدم خودم در پنج سال مبارزه علیه طالبان، در جای درستی ایستادم. هم از منظر تخصص و هم از این جهت که این سنگر، در ابتدای سلطه طالبان بر افغانستان تقريبا خالی از مبارز بود.
در مقطعی که تمام قطعات نظامی در سرتاسر کشور فشل شده و قادر به انجام هیچ کاری نبودند و کشورهای منطقه و جهان به تحويل دادن افغانستان به طالبان توافق کرده و راههای تعامل با این گروه را میجستند، تنها سنگری که میتوانست مشروعیت را از طالبان بگیرد، سنگر رسانه بود.
در روزهای منتهی به سقوط و پس از آن، دوران پرکاری داشتم. در بعضی از روزها تا ده گفتگوی رسانه ای و سخنرانی آنلاین و حضوری در مراکز پژوهشی و رسانهای را انجام میدادم و علاوه بر آن، باید به ایجاد اتصال ميان همفکرانم و رسانه ها هم توجه میکردم.
گمان خودم اين است که اگر قرار باشد توشه ای برای آخرتم را در محاسبات خود در نظر بگیرم، همین سالهای مبارزه با طالبان در سنگر رسانه است که به زعم خودم بهای سنگینی هم برای آن پرداخته ام.
تصور من این است که همه کسانی که پرچم مخالفت علیه طالبان را در بدترین شرایط علم کردند، تا این لحظه کار بزرگی انجام داده اند اما همه اینها در برابر انچه که حسیب قوای مرکز، اکمل امیر، خیر محمد خیرخواه اندرابی و همرزمان آنها انجام داده اند، ذره در برابر دریاست.
شهدای مقاومت افغانستان، پرچم مقاومت ضد تروریسم را به بهای جان خود برافراشته اند و هزینه ای که انها پرداخته اند با هزینه ای که امثال من متحمل شده ایم قابل مقایسه نیست.
راهشان پر رهرو باد. | 343 |
| 7 | فرمانده حسیب | 276 |
| 8 | بدخشان؛ بازی پاکستان با شکافهای طالبان
درگیریهای فعلی بدخشان را نمیتوان «جنگ علیه طالبان» نامید. آنچه امروز در این منطقه جریان دارد، بیش از آنکه یک شورش اجتماعی علیه حاکمیت طالبان باشد، به یک درگیری درونگروهی شباهت دارد.
برای این برداشت، حداقل دو دلیل وجود دارد:
اول اینکه جمعهخان فاتح، طبق گفتههای خودش، با وجود درگیری با نیروهای طالبان، همچنان خود را طالب میداند و از چارچوب فکری و تشکیلاتی این گروه خارج نشده است.
دوم اینکه ماهیت درگیری هنوز در سطح رقابتهای درون طالبان باقی مانده و مردم، به عنوان یک نیروی مستقل و مخالف طالبان، نقش تعیینکنندهای در آن ندارند.
اما پرسش اصلی این است که آیا این جنگ صرفاً یک درگیری درونگروهی است؟ یا مقدمهای بر یک تحول بزرگتر در منطقه؟
قرائن متعددی این احتمال را تقویت میکند که ناامنسازی شمال افغانستان میتواند بخشی از یک پروژه منطقهای باشد که پاکستان در طراحی، هدایت و بهرهبرداری از آن نقش دارد.
اگر چنین فرضی را بپذیریم، هدف پاکستان از پشتیبانی از این درگیریها لزوماً ضربه زدن به طالبان نیست، بلکه اهداف دیگری میتواند پشت پرده این اقدام باشد.
رفتار طالبان با جمعهخان فاتح، از جمله قرائن تأییدکننده فرضیه فوق است.
فاتح تا چند روز پیش در کابل و در اختیار طالبان بود. اگر طالبان او را یک دشمن واقعی و خطرناک میدانست، امکان حذف او از صحنه ـ همانگونه که با مولوی مهدی برخورد شد ـ وجود داشت؛ اما چنین اتفاقی نیفتاد. فاتح بهسادگی به بدخشان بازگشت، در رأس هزاران نیروی مسلح خود قرار گرفت و درگیری با همحزبیهایش را آغاز کرد.
این واقعیت یک پرسش جدی ایجاد میکند: آیا طالبان، فاتح را یک فرمانده «باغی» میداند که باید تنبیه شود؟ یا او بخشی از یک طرح بزرگتر است که دانسته یا ندانسته، برای اهدافی فراتر از نزاعهای داخلی این گروه مورد استفاده قرار میگیرد؟
اگر این درگیری صرفاً اختلافی میان یک فرمانده ناراضی و رهبری طالبان باشد، طبیعی است که پیامدهای آن فقط در محدوده افغانستان باقی بماند؛ اما اگر ناامنی از مرزهای افغانستان عبور کند و به آسیای میانه سرایت کند، ماهیت مسئله کاملاً تغییر خواهد کرد.
در این صورت، بدخشان میتواند به نقطه اتصال ناامنی افغانستان با آسیای میانه تبدیل شود.
پاکستان در چند دهه گذشته در تحولات امنیتی منطقه، مجری سیاستهای آمریکا بوده است. بنابراین اگر پروژهای از سوی آمریکا برای انتقال ناامنی از افغانستان به آسیای میانه در حال شکلگیری باشد، اسلامآباد بهترین گزینه برای اجرای آن است.
اگر جنگ روسیه با اوکراین و جنگ ایران با آمریکا و اسرائیل را از منظر فشار راهبردی بر واشنگتن بررسی کنیم، در شرایطی که به نظر میرسد آمریکا در هر دو جبهه با فشارهای جدی مواجه است، طبیعی است که واشنگتن به دنبال ایجاد جبهههای جدید برای اعمال فشار بر روسیه و ایران باشد و آسیای میانه میتواند یکی از مناطق بالقوه برای درگیری جدید باشد.
هدف چنین پروژهای لزوماً تصرف سرزمین یا ایجاد حکومت جدید در آسیای میانه نیست. کافی است ناامنی در منطقه کلید بخورد و به مناطقی که روسیه آنها را بخشی از حوزه امنیتی خود میداند منتقل شود تا این کشور برای مهار نیروهای سلفی مسلح، شبکههای افراطی و بیثباتی در مرزهای جنوبی خود، با یک چالش امنیتی جدی و پرهزینه مواجه شود.
اما پاکستان برای اجرای چنین پروژهای با یک محدودیت جدی در استفاده از نیروهای پشتون روبهرو است.
اسلامآباد خود با مسئله تحریک طالبان پاکستان و نارضایتیهای عمیق در مناطق پشتوننشین مواجه است و ورود گسترده نیروهای پشتون به یک پروژه فرامرزی و انتقال آنان به آسیای میانه میتواند پیامدهای داخلی پیشبینیناپذیری برای پاکستان داشته باشد.
از این رو، برای اسلامآباد استفاده از نیروهای سلفی غیرپشتون میتواند گزینه مناسبتری باشد؛ نیروهایی که بتوانند به سمت آسیای میانه حرکت کنند، بدون آنکه پاکستان مستقیماً با مسئله قومی پشتونها درگیر شود.
در چنین شرایطی است که بدخشان و جنگجویان غیرپشتون این مناطق اهمیت ویژهای پیدا میکنند و حمایت چهرههایی مانند عبدالحمید خراسانی از فاتح نیز در همین چارچوب اهمیت پیدا میکند.
جمعهخان فاتح ممکن است در ابتدا تنها یک فرمانده ناراضی طالبان باشد، اما اگر جنگ او به بستری برای جذب نیرو، فعال شدن فرماندهان ناراضی دیگر و ایجاد یک شبکه مسلح از جنگجویان خارجی در شمال افغانستان تبدیل شود، مسئله دیگر صرفاً اختلاف میان فاتح و طالبان نخواهد بود.
اگر طالبان در روزهای آتی صرفاً به مدیریت درگیریها بسنده کنند و از سرکوب جدی مخالفان خودداری نمایند، این پرسش جدیتر خواهد شد که آیا طالبان، به صورت آگاهانه، در حال ایفای نقش در پروژه انتقال ناامنی به آسیای میانه و در هماهنگی با اسلامآباد و واشنگتن است؟
http://atlaspress.news/?p=273930 | 381 |
| 9 | طالبان بارها نشان دادهاند که در تعامل با آمریکا و نظام سلطه، بر اساس منافع خود عمل میکنند و حتی ایران را نیز در جایگاه یک متحد راهبردی تعریف نمیکنند. در چنین شرایطی، تلاش یک مقام رسمی جمهوری اسلامی برای مشروعیتبخشی به این گروه، نیازمند توضیحی روشن است.
جمهوری اسلامی برای شکلگیری محور مقاومت هزینههای سنگینی پرداخته و فرماندهان و شخصیتهای بزرگی از ایران، لبنان، فلسطین، عراق، سوریه، یمن و افغانستان، از جمله شهید حاج قاسم سلیمانی و قائد امت اسلامی حضرت آیتالله العظمی خامنهای، جان خود را در این مسیر فدا کردهاند.
اگر قرار است امروز تعریفی از مقاومت ارائه شود که با سیره و راهبرد این دو شهید فاصله دارد، افکار عمومی منطقه حق دارد بداند آیا این تغییر، سیاست رسمی جمهوری اسلامی است یا خیر.
اگر پاسخ مثبت است، شایسته است این تغییر صریح و شفاف اعلام شود تا ملتها و جریانهای منطقه، نسبت خود را با سیاست جدید تهران بر همان اساس تنظیم کنند. اما اگر چنین نیست، انتظار میرود مراجع مسئول، این مواضع را به روشنی اصلاح و تبیین کنند؛ زیرا سخن یک مقام رسمی، پیش از آنکه نظر شخصی تلقی شود، به حساب سیاست رسمی کشوری گذاشته میشود که او نمایندگی آن را بر عهده دارد.
سید احمد موسوی مبلغ
http://atlaspress.news/?p=272413 | 330 |
| 10 | از مکتب سلیمانی تا روایت مرتضوی
معاون سفیر ایران در کابل در بخشی از فایل ویدئویی منتشرشده، صراحتاً میگوید: «مقاومت به معنای واقعی آن فقط در غزه عزیز، لبنان مظلوم و ایران قهرمان است و بس.»
این سخن، صرفاً یک اظهارنظر دیپلماتیک نیست؛ بلکه تعریفی از «مقاومت» است که بخش مهمی از جغرافیا و اضلاع این محور را نادیده میگیرد. در این تعریف، عراق، یمن و نیروهای افغانستانی و پاکستانی که سالها در نبرد با تروریسم، جریانهای تکفیری و نظام سلطه حضور داشتند، عملاً جایی ندارند.
در اینباره چند پرسش اساسی مطرح است:
۱. آقای معاون سفیر باید توضیح دهد چگونه میتوان نزدیک به دو دهه نقش نیروهای مقاومت عراق، انصارالله یمن و نیروهای افغانستانی حاضر در سوریه را ــ که خود او نیز سالها فرماندهی بخشی از آنان را بر عهده داشت ــ از مفهوم «مقاومت» حذف کرد؟ مگر جمهوری اسلامی همواره از همین نیروها به عنوان اضلاع جبهه مقاومت یاد نکرده است؟
اگر چنین تعریفی پذیرفته شود، رزمندگان فاطمیون که در نبرد با داعش و جریانهای تکفیری جان خود را در همان جبههای فدا کردند که آقای مرتضوی آن را «جبهه مقاومت» مینامید، امروز بر چه مبنایی از این منظومه خارج شدهاند؟
۲. اما مسئله مهمتر، افغانستان است.
برداشتی که امروز معاون سفیر ایران از «مقاومت» ارائه میکند، با رویکرد و عملکرد شهید حاج قاسم سلیمانی در قبال افغانستان و محور مقاومت فاصلهای آشکار دارد.
شهید سلیمانی مقاومت را به چند کشور محدود نمیکرد، بلکه در سراسر منطقه به دنبال شکلگیری ظرفیتهای بومی برای مقابله با تروریسم، افراطگرایی و نظام سلطه بود. در افغانستان نیز نیروهای ایستاده در برابر طالبان، در ادبیات او «جبهه مقاومت» محسوب میشدند و طالبان به عنوان جریان تروریستیِ معارض با جمهوری اسلامی شناخته میشد.
با این وصف، اگر تعریف امروز آقای مرتضوی ملاک باشد، جایگاه آن همه خون، مجاهدت و سرمایهای که حاج قاسم برای شکلگیری این منظومه هزینه کرد، کجاست؟
نمیتوان از مکتب سلیمانی سخن گفت، اما یکی از مهمترین اضلاع راهبردی آن را نادیده گرفت یا تعریفی از مقاومت ارائه کرد که با آن میراث در تعارض آشکار باشد.
۳. اما مسئله فقط افغانستان نیست؛ مسئله، تغییر در تعریفی از «مقاومت» است که به نظر میرسد معاون سفیر ایران در کابل در پی تثبیت آن است؛ تعریفی که بیش از آنکه با ادبیات محور مقاومت سازگار باشد، با روایت طالبان همخوانی دارد؛ گویی حسن مرتضوی در این موضوع، بیش از آنکه سخنگوی جمهوری اسلامی باشد، سخنگوی طالبان است.
در حالی که سیاست منطقهای جمهوری اسلامی بر تقویت ملتها و جریانهای بومی برای مقابله با تروریسم و نظام سلطه استوار بود، امروز یک مقام رسمی جمهوری اسلامی، مقاومتی را که در افغانستان در برابر طالبان شکل گرفته، اساساً «مقاومت به معنای واقعی» نمیداند.
این تغییر، بهویژه با توجه به تحول سیاست ایران پس از سقوط جمهوری افغانستان، نیازمند توضیح است. طالبان که سالها در ادبیات رسمی ایران به عنوان جریان افراطی و تهدیدکننده امنیت منطقه معرفی میشد، بهتدریج به طرف گفتوگو و تعامل تبدیل شد و حتی گاه از آن با عنوان «جریان اصیل منطقه» یا بخشی از محور مقاومت یاد شد.
بدیهی است هر دولتی حق دارد سیاست خارجی خود را متناسب با تحولات منطقه تغییر دهد؛ اما این تغییر نباید با تحریف گذشته و نادیده گرفتن نیروها و ظرفیتهایی همراه شود که جمهوری اسلامی طی سالها در افغانستان و منطقه برای شکلگیری آنها هزینه کرده و انها نیز در همراهی با ایران، کوتاهی نکرده اند.
از آنجا که حسن مرتضوی معاون سفیر ایران و یک مقام رسمی جمهوری اسلامی است، سخنان او میتواند به عنوان بازتاب سیاست رسمی تهران تلقی شود. از همین رو، انتظار میرود جمهوری اسلامی روشن کند که آیا این سخنان، موضع رسمی کشور است یا صرفاً برداشت شخصی یک مقام دیپلماتیک.
اگر این موضع، سیاست رسمی جمهوری اسلامی است، باید به این پرسشها پاسخ داده شود: آیا تهران در تعریف خود از محور مقاومت تجدیدنظر کرده است؟ آیا عراق، یمن و نیروهای افغانستانی همکار با شهید سلیمانی دیگر بخشی از این محور نیستند؟ آیا مقاومت افغانستان در برابر طالبان، دیگر در منظومه مقاومت جایگاهی ندارد؟ و اگر چنین است، این تغییر بر چه مبنایی و از چه زمانی صورت گرفته است؟
این پرسشها زمانی جدیتر میشود که موضع رهبر شهید امت اسلامی درباره افغانستان را به یاد آوریم؛ آنجا که تأکید کردند جمهوری اسلامی طرفدار ملت افغانستان است، نه دولتها.
اگر چنین است، چگونه میتوان از یک سو بر حمایت از ملت افغانستان تأکید کرد و از سوی دیگر، مقاومت بخشی از همین ملت در برابر طالبان را از دایره مقاومت خارج دانست؟
۴. سخنان معاون سفیر، صرفاً دفاع از طالبان نیست؛ بلکه پرسشی جدی درباره آینده سیاست منطقهای جمهوری اسلامی ایجاد میکند. | 276 |
| 11 | اگر این مقاومت نیست، پس مقاومت چیست؟
یک بنده خدایی مدعی شده که مقاومت مردم افغانستان در برابر طالبان را مقاومت نمیداند، اما با هر ترازویی که بسنجیم، ایستادگی در برابر طالبان ــ با همه اشکال و ابعاد آن ــ مصداق دقیق و عینی «مقاومت» است.
چه طالبان را یک گروه انحصارگرا و خشن، با قرائتی سلفی از دین بدانیم که مردم افغانستان را به گروگان گرفته است، و چه آن را سازمانی استخباراتی در ذیل پروژههای آمریکا برای منطقه و یکی از بازوهای عملیاتی جبهه استکبار بدانیم، در هر دو صورت، تقابل با طالبان، مقاومتی مشروع و بلکه واجب است.
ادارهای که نه از مشروعیت داخلی برخوردار است و نه مشروعیت بینالمللی، و با تکیه بر ابزار سرکوب، مردم را به سکوت وادار کرده است، طبیعتاً با واکنشهای مقاومتی مردم مواجه خواهد شد حتی اگر کسانی باشند که از ان ناخشنود باشند.
مقاومت در برابر ظلمه ای که به تعبیر قرآن کریم باغی هستند، یک تکلیف شرعیست و چه اداره ای ظالم تر از اداره طالبان که در طی سه دهه، نه جان مردم از دست آنها در امان بوده نه مال و ناموس شان و آخرین مقاومت مردم هرات نسبت به تعدی طالبان به نوامیس مردم. مدتی پیش اتفاق افتاد.
اما به گمان من، موضوع مقاومت در افغانستان، فراتر از این حرفهاست.
مردم افغانستان، بخشی از محور مقاومتاند. همان محوری که شاخصه اصلی آن، استکبارستیزی و ایستادگی در برابر سلطهطلبی آمریکا و صهیونیسم است.
این مردم افغانستان بودند که در تمامی روزهای سخت، از شهادت سید حسن تا شهادت قائد امت، در پهنهای به وسعت افغانستان، ایران و اروپا، شجاعانه در کنار ایران ایستادند؛ در مراسمها و تجمعات حضور یافتند، سوگوار شدند و آشکارا همبستگی خود را با جبهه مقاومت نشان دادند نه طالبان که حتی حاضر به گفتن تسلیت هم نشدند.
اداره طالبان حتی از صدور یک پیام تسلیت برای شهادت این رهبران بزرگ محور مقاومت خودداری کرد و از برگزاری هرگونه تجمع مردمی در حمایت از ایران در داخل افغانستان جلوگیری نمود.
اینجاست که مسئله دیگر صرفاً اختلافی سیاسی، قومی یا داخلی نیست؛ مسئله، انتخاب جبهه است.
پنج سال از سلطه طالبان بر افغانستان میگذرد. در این مدت، عملکرد این اداره بیش از هر چیز نشان داده است که طالبان نهتنها در برابر پروژههای استکباری منطقه ایستادگی نکرده، بلکه در موارد متعدد، در مسیری حرکت کرده که نتیجه آن چیزی جز تضعیف جبهه مقاومت و تأمین منافع دشمنان آن نبوده است.
از این منظر، تقابل مردم افغانستان با طالبان را نمیتوان صرفاً مجموعهای از اعتراضات پراکنده یا نزاعی بر سر قدرت دانست. این تقابل، در سطحی عمیقتر، بخشی از مقاومت مردمی در برابر جریانی است که توسط آمریکا حاکم افغانستان شده اند، اما از بسیاری از آرمانها و ارزشهایی که مردم افغانستان برای آن هزینه دادهاند، فاصله گرفته است.
و شاید مهمتر از همه این باشد که امروز دیگر نمیتوان مردم افغانستان را با طالبان یکی دانست.
مردم افغانستان یک طرف این معادلهاند و طالبان طرف دیگر آن.
یکی در کنار مردم منطقه و جبهه مقاومت ایستاده و دیگری، آگاهانه، در مسیری حرکت میکند که به سود جبهه استکبار تمام میشود.
اگر هنوز کسی در همراهی طالبان با جبهه استکبار تردید دارد، یا باید بلاهت او را تایید کرد یا تصور کرد که همچون طالبان در خط حمایت از جبهه استکبار قرار دارد حتی اگر عنوانش معاون سفیر باشد.
چنین کسی باید از خود بپرسد: در این پنج سال، شمشیر طالبان بیش از همه بر پیکر چه کسی فرود آمده است؟ بر آمریکا و صهیونیسم؟ یا بر مردم افغانستان و نیروهای همسو با محور مقاومت؟
تکلیف شرعی مسئولین در جمهوری اسلامی ایران این است که در کنار مقاومت مردم افغانستان در برابر طالبان(به عنوان عمله استکبار) بایستند اما اینکه آیا کسی به تکلیف خود عمل میکند یل نه، سخن دیگریست.
سید احمد موسوی مبلغ
http://atlaspress.news/?p=272301 | 395 |
| 12 | بازگشت آرام آمریکا از دروازه طالبان
در هیاهوی نبرد ایران و آمریکا، تحولات افغانستان در سکوت در حال رقم خوردن است؛ تحولاتی که شاید در آینده، آثار آن بیش از آنچه امروز تصور میشود، آشکار گردد.
پسرعموی ملاهبتالله، رهبر طالبان، که تابعیت آمریکایی نیز دارد، از مدتی پیش به افغانستان بازگشته است. برخی منابع آگاه معتقدند او صرفاً برای دیدارهای خانوادگی یا اقامت شخصی به افغانستان نیامده، بلکه مأموریتی فراتر از این بر عهده دارد؛ مأموریتی که از نگاه برخی ناظران، بیشباهت به نقشی نیست که زلمی خلیلزاد در مقاطع مختلف تاریخ معاصر افغانستان ایفا میکرد؛ یعنی ایفای نقش یک واسطه و تسهیلگر میان طالبان و ایالات متحده.
اگر این ارزیابی درست باشد، حضور چنین فردی میتواند هم کانالی مطمئن برای تأمین بخشی از منافع آمریکا در افغانستانِ تحت حاکمیت طالبان باشد و هم اطمینان خاطر لازم را برای رهبر طالبان در مسیر هرگونه تفاهم احتمالی با واشنگتن فراهم سازد.
همزمان، اقامت امیرخان متقی در دوحه نیز پرسشهای فراوانی را برانگیخته است. او که برای شرکت در مراسم بزرگداشت امیر پیشین قطر راهی دوحه شده بود، بیش از دو هفته در این کشور ماند. هرچند دلیل رسمی این اقامت، پیگیری وضعیت درمانی وی عنوان شد، اما برخی منابع مدعیاند که در این مدت، گفتوگوهایی غیرعلنی با طرف آمریکایی نیز در جریان بوده است؛ ادعایی که تاکنون به صورت رسمی تأیید نشده است.
با توجه به شرایط جدید منطقه، تشدید تنش میان ایران و آمریکا و نیاز احتمالی واشنگتن به بازتعریف آرایش نظامی خود، این احتمال را نمیتوان نادیده گرفت که موضوع استفاده مجدد از برخی پایگاههای هوایی افغانستان، در قالب توافقی محدود، یکی از محورهای این رایزنیها باشد.
آمریکا همچنان به زیرساختهای نظامی افغانستان نیازهای راهبردی دارد و از سوی دیگر، اگر ملاهبتالله بتواند در برابر چنین توافقی امتیازات قابل توجهی به دست آورد، بعید نیست بتواند همانند توافق دوحه، توجیه سیاسی و شرعی لازم را برای پذیرش آن در میان بدنه طالبان فراهم کند.
در چنین سناریویی، نقش پسرعموی آمریکایی ملاهبتالله، به عنوان فردی که ظاهراً امکان برقراری ارتباط با هر دو طرف را دارد، میتواند بسیار تعیینکننده باشد.
از زاویهای دیگر، واگذاری چنین نقشی به یک چهره جدید، این گزاره را نیز تقویت میکند که آمریکا برای مدیریت تحولات افغانستان، تنها بر مهرههای قدیمی خود تکیه نکرده است.
سالهاست در محافل اطلاعاتی و امنیتی، از سناریویی با عنوان «پروژه مدغمسازی» یاد میشود؛ پروژهای که هدف آن، ادغام تدریجی نیروهای تکنوکرات و عناصر مورد اعتماد غرب در ساختار حاکمیت طالبان، بدون حذف هسته سنتی این گروه است
بر اساس این تحلیل، قرار نیست طالبان از سوی آمریکا کنار گذاشته شود، بلکه قرار است به مرور، ساختار حاکمیت آن با ورود نیروهای جدید، چهرهای متفاوت و قابل تعاملتر برای غرب پیدا کند.
اگر این تحلیل را مبنا قرار دهیم، بازگشت پسرعموی آمریکایی ملاهبتالله میتواند نشانهای از ورود این پروژه به مرحلهای تازه باشد؛ مرحلهای که برخلاف گذشته، نه با چهرههای شناختهشده و فرسوده سابق، بلکه با نسلی جدید، کمحاشیه و مورد اعتماد هر دو طرف دنبال خواهد شد.
در کنار همه این نشانهها، گزارشهایی نیز منتشر شده که از بازسازی تدریجی قطعات ۰۱ و ۰۲ ــ قطعات ویژهای که در دوران جمهوری، با حمایت و نظارت مستقیم آمریکا فعالیت میکردند ــ حکایت دارد. بر پایه این گزارشها، بخشی از همان نیروها و سازوکارها، این بار در چارچوب حاکمیت طالبان در حال سازماندهی مجدد هستند.
اگر این گزارشها صحت داشته باشد، میتواند نشانهای از شکلگیری الگوی تازهای از همکاری امنیتی میان طالبان و آمریکا باشد؛ الگویی که برخلاف گذشته، نه در قالب حضور مستقیم نیروهای آمریکایی، بلکه از طریق ساختارهای بومی و با هزینه سیاسی کمتر دنبال خواهد شد.
اگر این نشانهها را در کنار یکدیگر قرار دهیم، شاید افغانستان در آستانه مرحلهای تازه از روابط طالبان و آمریکا قرار گرفته باشد؛ مرحلهای که در آن، هدف دیگر خروج از افغانستان نیست، بلکه مدیریت این کشور از طریق همکاریهای غیرمستقیم، ساختارهای بومی و بازیگران جدید خواهد بود. درستی این فرضیه را باید تحولات ماههای آینده روشن کند.
سید احمد موسوی مبلغ
http://atlaspress.news/?p=272200 | 296 |
| 13 | جنگ احزاب؛ از تنگه هرمز تا مرزهای شرقی ایران
از آغاز دور جدید درگیریها میان ایران و آمریکا، چند روزی گذشته و رفتهرفته، طرفین به هدف قرار دادن زیرساختهای یکدیگر روی آوردهاند.
آمریکا تلاش دارد با اعمال مجدد محاصره دریایی و حمله به زیرساختهای ایران، کنترل تنگه هرمز را در دست بگیرد تا از بحران انرژی و رکود اقتصادی پیش روی کشورهای غربی جلوگیری کند.
در مقابل، ایران همچنان سلطه خود بر تنگه هرمز را حفظ کرده و حملات طرف آمریکایی را با اقدامات متقابل پاسخ داده است.
برخی تحلیلگران نظامی معتقدند که آمریکا ممکن است برای تغییر موازنه جنگ، به اقدام نظامی زمینی و حتی تلاش برای تصرف جزیره خارک روی آورد.
بدیهی است که ایران از مدتها پیش خود را برای چنین سناریویی آماده کرده و در صورت ورود آمریکا به جنگ زمینی، تلاش خواهد کرد تلفات قابل توجهی به نیروهای مهاجم وارد کند.
همچنین انتظار میرود در صورت ورود جنگ به چنین مرحلهای، متحدان منطقهای ایران نیز وارد عمل شوند. حوثیهای یمن، گروههای مختلف عراقی و حزبالله لبنان، هر یک در جغرافیای خود توان تهدید منافع آمریکا را دارند.
از سوی دیگر، شواهد موجود نشان میدهد که آمریکا علاقهمند است بخش مهمی از هزینه انسانی هرگونه عملیات زمینی احتمالی را به کشورهای عربی منطقه منتقل کند.
برخی کشورهای عربی، از جمله عربستان سعودی و کویت، عملاً به طور کامل در جبهه آمریکا قرار گرفتهاند. این کشورها علاوه بر همکاری با آمریکا، خود نیز حملات مستقیمی علیه ایران انجام دادهاند و عربستان، همزمان حملاتی را علیه یمن نیز در دستور کار قرار داده است.
بررسی مجموعه دادههای موجود همچنین نشان میدهد که برخی کشورهای اروپایی نیز با اینکه از ورود مستقیم به جنگ خودداری میکنند، اما حمایتهای لجستیکی و پشتیبانی خود از عملیات آمریکا را افزایش دادهاند. برای آنها مهم است که تنگه هرمز، در کنترل ایران نباشد.
به بیان روشنتر، به نظر میرسد جنگ احزاب دیگری در حال شکلگیری است؛ جنگی که در آن آمریکا تلاش میکند با بهکارگیری همه ظرفیتها و متحدان خود، کنترل تنگه هرمز را به دست گیرد.
صرفنظر از اینکه اکنون بیش از هر زمان دیگری اهمیت راهبردی تنگه هرمز برای اقتصاد جهانی و آمریکا آشکار شده است، در صورت گسترش جنگ، احتمالاً برای هر یک از متحدان واشنگتن مأموریت مشخصی تعریف خواهد شد.
برای مثال، این احتمال وجود دارد که عربستان سعودی مأموریت مهار جبهه یمن را بر عهده بگیرد تا از اقدامات حمایتی انصارالله در پشتیبانی از ایران جلوگیری شود.
همچنین این سناریو نیز قابل تصور است که احمد الشرع و نیروهای تحت امر او در سوریه، مأموریت افزایش فشار بر حزبالله لبنان را بر عهده بگیرند تا هم توان حزبالله درگیر شود و هم بخشی از هزینههای انسانی و نظامی از دوش اسرائیل برداشته شود.
اما پرسش اصلی اینجاست؛ اگر آمریکا تصمیم به ورود زمینی به خارک یا هر نقطه دیگری از جغرافیای ایران بگیرد، با توجه به آمادگی نیروهای نظامی ایران، چه راهکاری برای کاهش تلفات خود در نظر گرفته است؟
برخی برآوردها حاکی از آن است که آمریکا ممکن است به جای اتکا به نیروهای رزمی خود، از نیروهای مزدور چندملیتی و عمدتاً عرب استفاده کند تا هزینه سیاسی و اجتماعی کشته شدن نظامیان آمریکایی را کاهش دهد.
در این میان، نقش کشورهای شرقی ایران، بهویژه افغانستان و پاکستان، اهمیتی دوچندان خواهد یافت. چرا که این احتمال وجود دارد که گروههای تجزیهطلب و تروریستی مورد حمایت آمریکا نیز همزمان با تشدید درگیریها، برای ایجاد ناامنی در مرزهای شرقی ایران فعال شوند.
در چنین شرایطی، روشن است که ایران نه میتواند امنیت مرزهای شرقی خود را بر پایه اظهارات حکومت پاکستان بنا کند و نه به اداره سلفی طالبان اعتماد داشته باشد.
اگر ایران برای تأمین عمق راهبردی خود در مرزهای غربی اش، به متحدانی از جنس مردم در یمن، عراق و لبنان نیاز دارد، برای حفظ امنیت مرزهای شرقی نیز دقیقاً به چنین پشتوانهای نیازمند خواهد بود.
سید احمد موسوی مبلغ
http://atlaspress.news/?p=270517 | 288 |
| 14 | ما مفتخریم که در روزگاری زیستهایم که امام خمینی و خامنهایِ شهید، پرچمداران نهضت عدالتخواهانهٔ توحیدیِ علوی و حسینی بودهاند.
پیروی از منظومه فکری، اخلاقی و معنویِ خامنهایِ شهید، افتخاری است که تا پایان عمر به آن خواهیم بالید.
و امروز، در لحظاتی که از پیکر او برای دفن در حرم مطهر امام رئوف استقبال کردیم ، تنها یک آرزو در دل داریم؛
اینکه خداوند، همانگونه که دعای او را در حق خودش به اجابت رساند، دعای او را در حق ما نیز مستجاب گرداند...
باشد که در روز واقعه، بار دیگر در جوار او و همه صالحان الهی محشور شویم. | 350 |
| 15 | به امید دیدار
تهران، این روزها شهر دیگری است. پر از ازدحام، مملو از احساسات و سرشار از عواطف.
من نیز این روزها در تهران هستم. آمدهام تا در تشییع مردی شرکت کنم که در او، مرجعیت و شهادت به هم رسید؛ رخدادی که در تاریخ شیعه، کمتر میتوان برای آن نمونهای یافت.
اما حقیقت این است که ما برای وداع نیامدهایم.
شهید، در منطق قرآن، از میان ما نمیرود؛ تنها از نگاه ما پنهان میشود. شاید به همین دلیل است که تشییع شهید، تلخترین و در عین حال امیدوارکنندهترین آیین تاریخ است؛ اشک میریزیم، اما امید دیدار را از دست نمیدهیم.
این روزها قرار است پیکری را بر دوش بگیریم که باور داریم صاحب آن زنده است.
این بدرقه، پایان راه نیست؛ تجدید عهدی است با مردی که اکنون بیش از همیشه، در حافظه امت اسلام و آزادیخواهان جهات و در پیشگاه پروردگارش حضور دارد.
ما شهید را به خاک نمیسپاریم؛ او را تا وعده دیدار همراهی میکنیم.
به امید دیدار ای عبد صالح خدا. دیدار در وعدهای که خداوند برای بندگان صالح خود قرار داده است.
سید احمد موسوی مبلغ | 402 |
| 16 | خاتمالنبیین؛ چرا طالبان جرأت کرد؟
.مدرسه علمیه خاتمالنبیین و تمامی مجموعههای مرتبط با آن، از دانشگاه گرفته تا تلویزیون تمدن، باید «بیتالشیعه» میبود؛ بخشی از داراییهای عمومی شیعیان افغانستان که در عین حال، در خدمت همه مردم افغانستان نیز قرار بگیرد.
به باور من، نخستین جرقه تعرض طالبان به خاتمالنبیین زمانی زده شد که آنان احساس کردند با یک ملک شخصی طرف هستند، نه با سرمایهای که شیعیان افغانستان آن را از آنِ خود میدانند.
اگر طالبان به این باور رسیده بودند که دستدرازی به خاتمالنبیین، خشم عمومی شیعیان را برمیانگیزد و تعرض به دارایی مادی و معنوی آنان تلقی میشود، هرگز چنین اقدام جسورانهای نمیکردند.
عملکرد غلط تولیت و هیأت امنای خاتمالنبیین، زمینه شکلگیری این برداشت را فراهم کرده است.
با این حال، خاتمالنبیین و مجموعههای وابسته به آن، از مهمترین سرمایههای مادی و معنوی شیعیان افغانستان است و نباید هیچکس جرأت کند به آن طمع داشته باشد.
طالبان اگر بتوانند لقمهای به درشتی خاتمالنبیین را ببلعد، گلویشان آنقدر گشاد خواهد شد که بلعیدن لقمههای بعدی، آسانتر از نوشیدن جرعهای آب باشد.
حمله به خاتمالنبیین و تلاش برای تصرف آن، ادامه سیاست شیعهستیزی طالبان است.
این گروه، ظرفیتهای شیعیان افغانستان را یکی پس از دیگری هدف قرار داده است.
تعطیلی خاتمالنبیین، در عمل به معنای تعطیلی شورای علمای شیعه نیز هست؛ چرا که مقر این شورا در همین مجموعه قرار دارد.
طالبان با این اقدام، حتی جریان تعاملگر با خود را نیز هدف قرار داده است.
اما یک پرسش مهم وجود دارد.
در شرایطی که جمهوری اسلامی ایران پس از جنگ اخیر، خود را در موقعیت قدرت میبیند و شیعیان و حتی بسیاری از جریانهای غیرشیعی منطقه نیز آشکارا در کنار ایران ایستادند، چگونه طالبان جرأت میکنند درست در روز عاشورا، به شیعیان افغانستان به عنوان متحدین استراتژیک ایران و مهمترین داراییهای مادی و معنوی آنان حمله کند؟
پاسخ را باید در چند نکته جستوجو کرد.
همراهی شیعیان افغانستان با ایران در روزهای جنگ، در افغانستان، ایران و اروپا، خشم جریانهای سلفی وابسته به آمریکا را برانگیخت.
فشار بر شیعیان، در واقع فشار بر دوستان و متحدان ایران برای تضعیف بسترهای اجتماعی مخالفت با سیاستهای ضدایرانی در آینده است.
متأسفانه، یک اقدام اشتباه از سوی تهران نیز جسارت طالبان را افزایش داد.
بازگشت معاون سابق سفارت به پست خود، که اصلیترین حامی سیاست حمایت از طالبان در تهران بود، این سیگنال را به این گروه داد که اعمال فشار بر شیعیان، موجب خشم تهران نخواهد شد.
معاون سفیر، با سیاستهای غلط چندساله خود، به طالبان جرأت داد تا ظرفیتهای شیعیان و فارسیزبانان ـ که در واقع ظرفیتهای راهبردی ایران در افغانستان بودند ـ را یکی پس از دیگری تضعیف کنند و بازگشت او به مأموریت، سیگنالی در تداوم همان روند تلقی شده است.
اکنون دو اتفاق باید رخ دهد.
نخست آنکه اعتراض به مصادره خاتمالنبیین باید به یک مطالبه عمومی تبدیل شود. اختلافات داخلی شیعیان نباید هضم این لقمه بزرگ را برای طالبان آسان کند. اگر طالبان بتوانند مصادره خاتمالنبیین را تثبیت کنند، فردا با پروندهسازیهای مشابه، نوبت به سایر داراییهای شیعیان خواهد رسید.
دوم آنکه جمهوری اسلامی ایران باید همانگونه که در حمایت از لبنان محکم و استوار ایستاد، نسبت خود را با متحدان شیعه و فارسیزبان خود در افغانستان به روشنی تعریف کرده و بر خطوط قرمز خود در قبال آنان بایستد.
ایران میتواند با طالبان تعامل داشته باشد؛ اما اگر این تعامل به قیمت از دست رفتن متحدان اصلی ایران در افغانستان تمام شود، افغانستان طالبان، به یکی از کانونهای بحران علیه ایران تبدیل خواهد شد.
اگر ایران میخواهد افغانستان را برای خود امن نگه دارد، این امنیت همانگونه که رهبر شهید فرمود، از مسیر تقویت و حفظ بدنه اجتماعی همسو با جمهوری اسلامی میگذرد نه تعامل با حاکمیت.
شیعیان و فارسیزبانان افغانستان اگر احساس کنند در بزنگاهها مورد حمایت ایران نیستند، انگیزه همراهی با ایران در روزهای سخت آتی را از دست خواهند داد.
و اما یک توصیه به تولیت خاتمالنبیین:
پیروزی در دعوای حقوقی با حکومتی مانند طالبان، تقریباً ناممکن است.
مهمترین راه حفظ سرمایههای عمومی آن است که مردم خود را مالک آن بدانند.
مادامی که این مراکز، ملک شخصی افراد تلقی شوند نه دارایی مردم، انگیزهای برای دفاع از آنها شکل نخواهد گرفت. اگر مردم با طالبان طرف شوند، این گروه هرگز جرأت مصادره چنین مجموعههایی را نخواهد داشت. لذا در رویکرد خود تجدیدنظر کنید و مردم را مالک واقعی این مجموعه بدانید، برای آنان نقش و جایگاه قائل شوید و فرصت دهید از سرمایهای که متعلق به خود میدانند، دفاع کنند.
سید احمد موسوی مبلغ
http://atlaspress.news/?p=267344 | 555 |
| 17 | روایت یک محاسبه اشتباه
متن تفاهمنامه ایران و آمریکا بالاخره منتشر شد و اگر قرار باشد معیار قضاوت را همین متن قرار دهیم، وزنه نهایی توافق به سود ایران است.
جنگ، برای همه طرفها هزینه و آسیب دارد و طبیعی است که ایران نیز در رویارویی با آمریکا و اسرائیل آسیبهای جدی متحمل شده باشد. با این حال، آنچه از متن تفاهمنامه برمیآید این است که آمریکا و اسرائیل با تحمیل این جنگ، ناخواسته زمینه تحقق برخی اهداف راهبردی ایران را فراهم کردهاند؛ اهدافی که در شرایط عادی دستیابی به آنها سالها زمان و صرف هزینه نیاز داشت.
برای ارزیابی نهایی نتیجه جنگ، باید به اهداف طرفین نگاه کرد.
آمریکا و متحدانش با ادبیاتی حداکثری وارد میدان شدند. از تغییر نظام سیاسی ایران و تسلیم بیقید و شرط گرفته تا نابودی کامل توان موشکی و هستهای این کشور.
اکنون اما جمهوری اسلامی همچنان پابرجاست، ساختار سیاسی آن حفظ شده، توان راهبردی ایران افزایش یافته و طرف مقابل نه از موضع پیروزی، بلکه از موضع توافق سخن میگوید.
همین واقعیت، به تنهایی برای قضاوت درباره نتیجه این جنگ اهمیت زیادی دارد.
اما به نظر من در میان بندهای تفاهمنامه، دو موضوع بیش از همه جلب توجه میکند.
اول، به رسمیت شناخته شدن جایگاه منطقهای ایران و مجموعه متحدین و نیروها و بازیگرانی است که در سالهای گذشته در کنار ایران قرار داشتهاند.
در عمل، آمریکا پذیرفته است که ایران صرفاً یک کشور منفرد نیست، بلکه در محور مجموعهای از متحدان و شرکای منطقهای قرار دارد که نمیتوان آنها را از معادلات امنیتی و سیاسی منطقه حذف کرد.
اهمیت این موضوع در سالهای آینده بیشتر آشکار خواهد شد.
پذیرش یک واقعیت ژئوپلیتیک از سوی قدرتی مانند آمریکا، صرفاً یک بند در یک توافقنامه نیست؛ بلکه نشانهای از تغییر در توازن قدرت منطقهای است.
در حالی که آمریکا میلیاردها دلار از متحدان خود برای تأمین امنیت آنها دریافت کرده و به انها اسلحه فروخته و در عین حال نتوانسته از امنیت انها دفاع کند،ایران تحت شدیدترین تحریمها، هم توانسته است شبکه متحدان خود را حفظ کند و هم با انواع حمایت، جایگاه آنان را در معادلات منطقهای ارتقا دهد.
همین امر باعث شده وزن راهبردی ایران در این توافق به شکل محسوسی افزایش یابد.
موضوع مهم دیگر، صندوق ۳۰۰ میلیارد دلاری بازسازی و سرمایهگذاری در ایران است.
طبیعتاً هیچ ابرقدرتی به سادگی شکست خود را اعلام نمیکند و انتظار هم نمیرود آمریکا رسماً از واژه «غرامت» استفاده کند. اما واقعیت سیاسی ماجرا را نمیتوان نادیده گرفت.
کشوری که با هدف اعمال فشار حداکثری، تضعیف و حتی فروپاشی طرف مقابل وارد میدان شده بود، اکنون متعهد به تأمین منابع عظیم مالی برای بازسازی و توسعه همان کشور شده است.
ممکن است این صندوق در متن توافق «غرامت» نامیده نشده باشد، اما از منظر سیاسی و عملی، بسیاری آن را چیزی بسیار نزدیک به پرداخت هزینههای جنگ خواهند دانست و تفاوت در نامگذاری، ماهیت سیاسی موضوع را تغییر نمیدهد.
علاوه بر دو مورد یاد شده، در داخل ایران نیز نتایج جنگ با آنچه بسیاری از طراحان آن انتظار داشتند تفاوت داشت.
به جای شکلگیری گسست اجتماعی گسترده که آمریکا سالهای برای وقوع آن برنامه ریزی و هزینه کرده بود، شاهد بسیج و حضور وسیع بخشهایی از جامعه در حمایت از جمهوری اسلامی و مقاومت در برابر فشار خارجی بودیم.
با حمله آمریکا به مدارس و بیمارستان ها و زیرساختها، حتی در میان بخشی از منتقدان جمهوری اسلامی نیز تردیدهای جدی نسبت به اهداف و صداقت آمریکا و اسرائیل در قبال ایران شکل گرفت.
در سطح منطقه نیز این جنگ پیام روشنی داشت: ایران کشوری نیست که بتوان آن را از معادلات امنیتی خاورمیانه حذف کرد.
کشورهای عربی حوزه خلیج فارس ناچار خواهند بود بیش از گذشته ملاحظات ایران را در محاسبات امنیتی و سیاسی خود در نظر بگیرند و راهبردهای خود را بر مبنای نوعی همزیستی و مدیریت روابط با تهران تنظیم کنند.
شاید مهمترین نتیجه این جنگ آن باشد که ایران از جایگاه یک بازیگر صرفاً واکنشی، به جایگاه بازیگری ارتقا یافته که دیگران ناچارند در تصمیمات راهبردی خود حضور و قدرت او را به رسمیت بشناسند. جایگاهی که در شرایط عادی، دستیابی به آن ممکن بود دههها زمان و هزینه سیاسی و اقتصادی نیاز داشته باشد.
سید احمد موسوی مبلغ
http://atlaspress.news/?p=266449 | 361 |
| 18 | مرجعیت بومی یا رهبری اجتماعی؟
واضح است که تشخیص اعلمِ مراجع، برخلاف ادعای برخی که میگویند سنجه و معیاری برای تشخیص آن وجود ندارد، هم ممکن است و هم راه آن معلوم و مشخص است.
در همه علوم و فنون، این متخصصان همان علم و فن هستند که با مراجعه به وجدان علمی خود و از طریق بررسی آثار، عملکرد و دستاوردهای همسلکان خویش، میتوانند تشخیص دهند چه کسی از دیگران داناتر و متبحرتر است.
تشخیص اعلم نیز اولاً توسط متخصصان انجام میشود، نه عامه مردم؛ و ثانیاً متکی به خروجیها، آثار و کارکردهای علمی افراد است.
برای مثال، نقاشان چیرهدست هستند که میتوانند تشخیص دهند در میان آنان چه کسی در بهرهگیری از فنون و ظرافتهای نقاشی از دیگران تواناتر است. بنابراین یک مهندس، هر اندازه هم که در رشته خود صاحبنظر باشد، نمیتواند درباره برترین چهره نقاشی داوری کند.
در فقه نیز چنین است. این فقها و اهل خبره هستند که با توجه به آثار علمی، شیوه استنباط، کیفیت تدریس، قدرت پاسخگویی به مسائل پیچیده و سطح شاگردانی که یک فقیه تربیت میکند، میتوانند اعلم را تشخیص دهند.
این تشخیص نیز یک فرآیند اداری و سازمانی نیست. فقیه اعلم معمولاً به دلیل تواناییهای علمی خود، در یک بازه زمانی نسبتاً طولانی، برتری علمی خویش را در میان اهل فن آشکار میکند و به تدریج مرجعیت علمی او در میان خبرگان تثبیت میشود.
دروس فقها مشمول قوانین حضور و غیاب نیست؛ اما در یک نظام آموزشی آزاد، طلاب مستعد و پرتلاش به طور طبیعی به سوی استادانی جذب میشوند که امکان آموختن بیشتر و عمیقتر را برای آنان فراهم میکنند. از همین رو، یکی از نشانههای برجستگی علمی یک فقیه، استقبال گستردهتر فضلا و طلاب مستعد از درس اوست.
اینگونه است که اعلمیت یک فقیه، به تدریج در میان اهل خبره جا میافتد و مورد پذیرش قرار میگیرد.
بنابراین، کسی که تواناییهای علمی او هرگز در معرض ارزیابی اهل خبره و مقایسه با دیگر فقها قرار نگرفته و آثار علمی قابل توجهی نیز از خود بر جای نگذاشته است، نمیتواند صرفاً با ادعا یا حمایتهای جریانی، در شمار مدعیان مرجعیت فقهی و اعلمیت قرار گیرد.
کسانی که به دنبال مرجعیت بومی در افغانستان هستند، به نظر میرسد کارکرد مرجعیت فقهی را به درستی درک نکردهاند.
موضوع مرجعیت، بیان احکام شرعی برای مکلفان است و از همین رو، ماهیتی فراتر از مرزهای جغرافیایی دارد. معیار مرجعیت در سنت شیعه نیز همواره علم، قدرت استنباط و توانایی علمی بوده است، نه ملیت، قومیت و محل سکونت.
البته ممکن است فقیهی در کابل آنچنان رشد علمی پیدا کند که به مرجع اعلم شیعه تبدیل شود. در چنین فرضی، هیچ شیعهای نباید صرفاً به دلیل افغانستانی بودن او در مرجعیتش تردید کند. اما در این صورت، همان اشکالی که امروز برخی در افغانستان به فقهای نجف و قم وارد میکنند ـ مبنی بر اینکه درک دقیقی از وضعیت مردم افغانستان ندارند ـ میتواند از سوی شیعیان سایر نقاط جهان نیز نسبت به یک مرجع مقیم کابل مطرح شود.
به نظر میرسد طرفداران نظریه مرجعیت بومی، میان نیاز شیعیان افغانستان به رهبر اجتماعی بومی و نیاز آنان به مرجع تقلید بومی خلط کردهاند.
بسیار مطلوب است که مرجع تقلید شیعیان، اهل افغانستان و ساکن کابل باشد؛ اما اگر چنین نشد، لزوماً آسیبی متوجه شیعیان افغانستان نخواهد بود. آنچه برای جامعه شیعه افغانستان اهمیت حیاتی دارد، برخورداری از رهبران اجتماعی کارآمد، آگاه و حاضر در میدان است؛ افرادی که بتوانند با درک مستقیم دردها، نیازها و مشکلات مردم، برای آنها راهحل پیدا کنند.
اگر شیعیان افغانستان با کمبود رهبری اجتماعی مواجهاند، راه حل آن تربیت و تقویت رهبران اجتماعی کارآمد است، نه تغییر معیارهای مرجعیت و فقاهت.
مشکلات اجتماعی را باید با راهحلهای اجتماعی حل کرد، نه با جابهجا کردن معیارهای علمی مرجعیت.
سید احمد موسوی مبلغ
http://atlaspress.news/?p=265803 | 355 |
| 19 | امشب میهمان برنامه گفتگوی کافه پرسش روایت هستم.
در ایکس این رسانه برنامه را دنبال کنید.
پیرامون وقایع هرات، نکاتی را خواهم گفت. | 260 |
| 20 | سهم فراموش شده
حوزههای علمیه در نجف، قم و مشهد در دو سده گذشته و به ویژه در دهههای پسین، صرفاً محل تحصیل طلاب افغانستانی نبودهاند؛ بلکه بسیاری از عالمان این سرزمین در شمار استادان، مؤلفان، پژوهشگران و مراجع تأثیرگذار جهان تشیع قرار گرفتهاند.
چهرههای تأثیرگذار افغانستانی در رشد شیعه در جغرافیای جهان اسلام را از یک منظر میتوان به سه دسته تقسیم کرد.
گروه اول کسانی هستند که هرچند در حوزههای علمیه نجف و قم صاحب نام و اعتبار بودهاند، اما تشخیص دادهاند که حضورشان در میان شیعیان افغانستان ضروریتر است. آنان پس از بازگشت به افغانستان، پرچم حفظ و ترویج معارف اهلبیت علیهمالسلام را در جغرافیایی برافراشته نگاه داشتهاند که از محرومترین مناطق جهان اسلام به شمار میرفت.
مرحوم آیتالله سید حسن رئیس یکاولنگ (که به تأیید جمعی از علما، مادامی که در نجف حضور داشت، همسنگ مرحوم آیتالله خوئی به حساب میآمد)، مرحوم آیتالله وحیدی جاغوری، مرحوم آیتالله خسروی، مرحوم آقای بحر، مرحوم شیخ سلطان و بسیاری دیگر از علما که ذکر نامشان در این مجال نمیگنجد، در این زمینه خوش درخشیدهاند.
این دسته از علما، افزون بر ترویج معارف اهلبیت در افغانستان، سنگ بنای تربیت شاگردان ممتازی را گذاشتهاند که بعدها در مراکز علم و فقاهت، افغانستان را به عنوان یکی از کانونهای تولید دانش در معارف اهلبیت معرفی کردند.
اما دسته دوم کسانی هستند که با تربیت شاگردان برجسته در قم و نجف ـ که مراکز اصلی فقاهت و علوم اهلبیت شمرده میشوند ـ سهم شیعیان افغانستان در غنای علوم اسلامی را به شدت افزایش دادهاند. مرحوم آیتالله مدرس افغانی، آیتالله صالحی مدرس و برخی دیگر از شخصیتها، از جمله کسانی هستند که بخش قابل توجهی از فضلای کنونی حوزههای علمیه و مجتهدان و صاحبنظران شیعه از کشورهای مختلف، به صورت مستقیم یا غیرمستقیم شاگرد آنان بودهاند یا از میراث علمی ایشان بهره بردهاند.
دسته سوم کسانی هستند که در عرصه تولید اندیشه و تألیف، گامهای بلندی برداشتهاند. از مرحوم آخوند خراسانی، صاحب کتاب «کفایه الاصول» که اثر او در بیش از یک قرن گذشته اصلیترین متن اصولی حوزههای علمیه جهان شیعه بوده است اگر بگذریم، فقهایی چون مرحوم آیتالله فیاض، مؤلف کتابهای «محاضرات فی علم الاصول»، «منهاج الصالحین»، «المباحث الاصولیه» و «مصباح المنهاج»، شهید آیتالله سید سرور واعظ، مؤلف «مصباح الاصول»، مرحوم آیتالله محمدآصف محسنی، مؤلف آثاری چون «معجم الأحادیث المعتبره»، «بحوث فی علم الرجال» و «مشرعه بحار الأنوار» و نیز مرحوم آیتالله محقق کابلی، مؤلف آثاری چون «منهاج الصلحاء»، «المباحث الفقهیه» و «وظیفه القضاه»، از چهرههای تابناک افغانستانی هستند که بخشی از حافظه علمی معاصر حوزههای شیعه را شکل دادهاند. آثار فقهی، اصولی، حدیثی، تاریخی و کلامی این عالمان، در کنار سالها تدریس و تربیت شاگرد، میراثی ارزشمند برای جامعه علمی شیعه به شمار میرود.
این نقشآفرینی در تولید دانش توسط فضلای افغانستانی امروز نیز ادامه دارد. حضور گسترده پژوهشگران افغانستانی در مراکز علمی و پژوهشی حوزه، از جمله پژوهشگاهها و مراکز وابسته به دفتر تبلیغات اسلامی در مشهد و قم و نیز مراکز مطالعاتی نجف اشرف، نشان میدهد که سهم افغانستان در تولید دانش دینی، محدود به گذشته نیست و همچنان تداوم دارد.
چنانکه نقشآفرینی پژوهشگران افغانستانی در شکلگیری و تکمیل آثاری چون «معجم موضوعی تفاسیر»، «معجم موضوعی نهجالبلاغه» و «تفسیر راهنما»، نقشی برجسته و انکارناپذیر بوده است. علاوه بر آن، رقم انتشار مقالات و پژوهشهای علمی که در هر یک، قدمی رو به جلو گذاشته و سهمی در خور ملاحظه در تولید دانش داشتهاند، به هزاران کتاب و مقاله میرسد؛ رقمی که در نسبتسنجی با جمعیت و امکانات در اختیار طلاب افغانستانی، بسیار فراتر از ظرفیتهای ظاهری آنان ارزیابی میشود.
از این رو، تاریخ تشیع افغانستان را نباید صرفاً تاریخ بهرهمندی از معارف اهلبیت علیهمالسلام دانست؛ بلکه باید آن را تاریخ مشارکت در گسترش و تولید این معارف نیز به شمار آورد.
سرمایه انسانی برخاسته از این سرزمین، طی دهههای متمادی بخشی از بار علمی حوزههای شیعه را بر دوش کشیده و در شکلگیری میراث فقهی، حدیثی و فکری معاصر جهان تشیع سهمی ماندگار ایفا کرده است.
سخن آخر:
تجربه نشان میدهد که هرگاه جامعه شیعی افغانستان بر سرمایه علمی خود تکیه کرده و سکانداری خود را به علمای با تقوا سپرده نه کم سوادهای فرصت طلب سیاستگر، توانسته فراتر از محدودیتهای جغرافیایی و سیاسی اثرگذاری کند حتی اگر عده ای کوشیده باشند تا سهم شیعیان افغانستان در تقویت شیعه در دنیا را نادیده بگیرند.
سید احمد موسوی مبلغ
http://atlaspress.news/?p=264879 | 9 592 |
