چای لب سوز.
Open in Telegram
5 072
Subscribers
No data24 hours
-117 days
-3330 days
Posts Archive
5 072
«بوی دستهای آغشته به توت، بوی آرد تفت داده شده، بوی دمکشیدن برنج، بوی مربای آلبالو و نان و کمی کره. بوی چای تازهدم به همراه بوی بیسکوییت مادر، بوی جوشاندهی آویشن وقتی که غم داری، بوی خنکای کولر، بوی نان تازه و داغ در لحظهی گرسنگی، بوی دودی که حاصل خاموش شدن شمع باشه، بوی زرشک سرخشده، بوی تمامی قرصهای تسکیندهندهات.»
5 072
Repost from Deja Vu
از یه حدی بیشتر که درگیر فضای مجازی میشی طعم ناامیدیِ خالص رو بیشتر میچشی. جایی که آدمی خودش رو با تصویری از زندگی دیگران مقایسه میکنه، که واقعی نیست. تصویری که ویرایش و فیلتر شدهست. وضعیتی که باعث میشه احساس کنی زندگی تو کمه، مشکلات فقط مال توئه، همه دارن به یه جایی میرسن جز تو و این دقیقا همون جاییه که احساس ناکافی بودن شکل میگیره.
5 072
«آماده شدن برای قطار خیلی کیف میده. چندین تمرین هندسه و یه فیلم ایتالیایی دانلود کردم، یه جدول تازه و یه کتاب عاشقانه و سبک فرانسوی خریدم. شاید بهخاطر همینها دیگه همهاش دوست دارم در شب سفر کنم.»
5 072
«زندگی کردن رو بیشتر از هرکسی از مامان یاد گرفتم؛ این تن توئه، هر زمان خواستی برقص. مهربون باش. بهترین وعده صبحونهست. محاله زنده باشی و دلت نشکنه. هرازگاهی یک سیگار روشن کردن اشکالی نداره. تقریبا از همهچیز میشه مربا درست کرد و همهچیز، خوب و بد، مثل مربای توی شیشه تموم میشه.»
5 072
«گیلاسهای پر از یخ بر میزی کوچک. بخار خوشبو و رقصان قهوه، گرمای مطبوع آتش سرخ، شوخیهای تند و تیز ادبی، و نگاه نخستین یک دوست، شرمآگین و وحشتزده.»
5 072
«تو یه کانورس مشکی قدیمی داشتی و من یه دوچرخه سبز رنگ داغون. من خورده بودم زمین و آرنجم مثل تنه درخت زخم برداشته بود. دست که کشیدی روش چشم راستم از سوزش بسته شد و یکمی از نیشم باز. ازم پرسیدی درد داره؟ داشت. همهی خاطرات مربوط به تو درد دارن.»
5 072
«چیزهای خوب سریعتر از چیزی که باید تموم میشن. انگار اون آبنبات شیرینی که باید گوشهی لپت آروم، آروم آب میشد زود خرد بشه و دندونت رو هم بشکنه.»
5 072
«بارونه، کوهن باز هم Famous Blue Raincoat میخونه. پنجره رو باز کردم و منتظرم باد چای هلویی که ریختم رو خنک کنه. به چیزهایی که هنوز هستند فکر میکنم و به تو فکر میکنم که نیستی، تو که برای زنده موندن کافی بودی.»
5 072
«پناه نبر. به هیچچیز پناه نبر. واقعیت عوض نمیشه و این تویی که تهش جا میمونی. بترس، بلرز. بالا بیار اما پناه نبر. که اگر راهی به نجات مونده باشه، همینه.»
