چای لب سوز.
Open in Telegram
5 072
Subscribers
No data24 hours
-117 days
-3330 days
Posts Archive
5 072
«نمیشه حالا نجاتدهنده تو آینه نباشه؟ نمیشه یهجایی اون بیرون باشه و یهروز من رو پیدا کنه و دستی رو سرم بکشه و وردی زیر لب بگه و بعد بلند اعلام کنه؛ "نجات داده شدی"؟»
5 072
«نور بیجون سر میکشد. روی تنم میخوابد. خنکا در رفتوآمدی مدام است. تپشمند بیدار شدم. ساعتهاست در معرضام. پذیرای نبضهای تند، شیر سرد صبح، خزیدن در هستی. اوج میگیرم. به زمین میتنم. میپیچم. شدت میگیرم. خالی میشوم. هربار سادهتر؛ سبک، سپرده، مجنون.»
5 072
«دلم میخواد خوشحال و آروم میبودم، دلم میخواد دلآشوب نمیبودم، دلم میخواد سرحال و پرنشاط میبودم، دلم میخواد یکیو بغل میکردم، الآن.»
5 072
«یه چیز لولهای نازک تو دهنم لازم دارم نمیدونم سیگار، خلال دندون یا شاتگان.»
5 072
«بعضی آدما رو که میبینم متوجه میشم که باغچه نفرتم با چی دقیقا آبیاری میشه و به بار میشینه.»
5 072
«شیرعسلی گرم، حولهی داغ بعد از حمام توی هوای سرد، منجمد شدن پیشانی، لمس کتابهای سرد کتابخانه، یخ زدن گردنبد و برخوردش با پوست تن، منتشر شدن خون گرم از نک انگشتها تا قلب وقتی که دستات رو نزدیک آتیش نگه میداری.»
5 072
«خوابیدن روی مبل و کاناپه رو خیلی دوست دارم. حتی کمردرد و گرفتگی عضلات بعدش رو. من همینجا وسط فیلم دیدن میخوابم، اگه رد شدی یه پتو بنداز روم. مرسی.»
5 072
«یه باد خنک ملیحی میوزه که میخوام از قشنگیش جامه بدرم و سر به کوی و هامون بِنَهَم.»
