چای لب سوز.
Open in Telegram
5 072
Subscribers
No data24 hours
-117 days
-3330 days
Posts Archive
5 072
«به آدمها به اندازهای كه میفهمن و جنبهاش رو دارن محبت كن، نه به اندازهای كه دوستشون داری.»
5 072
«بوی شالگردن پشمین خیس از نم برف تازه. حرارت بخاری وقتی دستهای یخزدهت رو روش میگیری. صدای اصابت بارون روی خاک خشک تپه لخت و عور. لمس تاول کف پا توسط فلس ماهیهای جنبان. دیدن انعکاس هلال نور توی چشمهای مثل ماهش.»
5 072
«دویدن نفس آدم رو تازه میکنه. نه فقط دویدن فیزیکی؛ هر جوری از دویدن. مثلا دویدن از فکر و خیالهای خوفآور و غمزده، دویدن از روی آتش درون قلب. دویدن و خوردن شیرداغ و بیسکوییت کاکائویی.»
5 072
«عاشق لحظاتیم که چیزی برای از دست دادن دیگه وجود نداره. رفتارها همه برخاسته از ذات واقعی و احساسات سرکوب شده.»
5 072
My panic disorder made me believe in myself & my body because if I can simulate cardiac arrest & pass out through sheer will alone, imagine what I could do with the right mindset
5 072
«بوت مشکی بلند، ببعی شدن زیر بارون، املت قهوهخونهای با نون تست، جزوهی ناقص فارما، آفتاب گردون، ناخونهای همیشه سیاه با جوهر تتو، پیشیای که گلدونهام رو خراب میکنه، شعری که بعضی صفحههاش کنده شده، دستای همیشه سرد.»
5 072
«دل شکستهتر از فنجان چای سرد شده، سیگاری بود که بیهوده دود میشد و خاکسترش را باد سرد پاییز آرام پخش میکرد توی هوایی که نفس میکشیدم، چیزی برای دقایقی طولانی آرامم میکرد.»
5 072
«شبها باید همه چی رو در ذهن خستهت مرور کنی، خودت رو پیچ وتاب بدی تا بعضی امیدها زنده بمونن، اونقدر دلت براش تنگ بشه که به خودت بیای ببینی داری هوای اطراف لبت رو میبوسی، اشک تو چاه چشمت سطل میاندازه. میترسی از پس همین اندوههای اقلیمی هم بر نیای. سوز سرما ساق پاهات رو سر میکنه.»
