چای لب سوز.
Open in Telegram
5 072
Subscribers
No data24 hours
-117 days
-3330 days
Posts Archive
5 072
«نیاز داشتم الان خسته و کوفته درحالی که برف تا زانو میرسه از دفترکارم در یکی از خیابونهای کپنهاک به اپارتمان کوچیک وگرمم برگردم، در زمینهای از نورهای طلایی شهر که از پنجره توی خونه میریزه،همراه با گربه چاق خاکستریم روی کاناپه زیر پتو جمع بشیم و شیر کاکائو بنوشم و سریال ببینم.»
5 072
+1
«بارون میاد.از اون بارونای نایاب که آدمو مست ميكنه.دلم یه پنجرهی باز میخواد و یه پتو که دور خودم بپیچم و ساعتها به این نغمهی دلنشین گوش کنم. صدای بارون چیزی ورای همهی موسیقی هاست.انگار ابرها خودشون میدونن دارن چه سمفونی حیرتانگیزی رو خلق میکنن.»
5 072
«دو قاشق کرم بیسکوییت، یه لیوان شیر داغ و شوفاژ، دست به دست هم دادن که من رو خوشحال کنن و تا حد زیادی هم موفق شدن.»
5 072
«دلم میخواد اضطراب روزمره وجود نداشت. این کم و زیاد شدن اشتها وجود نداشت. اینکه همهش انگار تو دلم دارن رخت میشورن وجود نداشت. اینکه نمیتونم راحت بخوابم وجود نداشت. اینکه حس میکنم همهش باید بدوم تا برسم وجود نداشت.»
5 072
«فکر کردم به اینکه اصلا هیچ چیزی اهمیت نداره. سرم درد میکنه و مدام دارم لبخند میزنم. خودم هم نمیتونم بفهمم یک ساعت بعد چه حالی هستم یا چه حالی قراره باشم. پاهام روی میزه، سرشارم، قوری هم سرشاره و انگشتهام بوی میخک گرفته. خمیازه میکشم و منتظر میشم دمنوش و هرچیز دیگری که باید، دم بکشه.»
5 072
«منتظر موندن کاریه که ازش متنفرم و نمیخوام برای هیچ آدم، اتفاق یا احساسی تحملش کنم.»
